نگاهی به تاریخ معاصر ایران
با انقلاب سفید و طرحهای عمرانی و صنعتی پنج ساله ، زندگی در ایران – دگرگون شد و پیشرفتها زیادتر گردید و سطح درآمد بالا رفت و درصد رشد اقتصادی ایران از رشد اقتصادی ژاپن فراتر آمد ، می بینم امروز ایران قدرتی گردیده که بزرگترین نیروها را در اختیار دارد . در حالیکه در سال 39 – کمکهای آمریکا به ایران در این سطح نبود و اعتماد آمریکا به ایران تا این اندازه نبود اکنون ایران قدرتی است که در برابر کمونیزم بین الملل ایستاده است و نه تنها در ایران بلکه در ظفار موج مارکسیست را می گوید و پیروزی هم بدست می آورد و در جبهه داخل و خارج مسلط است وب بر خلیج نظارت دارد . گر چه این پیروزیها قراردادی هستند در یک جا کمونیست جلو می آید و در – بنگلادش در ویتنام در آفریقا و در جای دیگر امریکا پیش می تازد . در اسرائیل و خاور میانه در ظفار و در تیمور . ولی باز هم قدرت ایران چیزی نیست که نادیده گرفته شود .حتی اگر آن را ژاندارم علی البدل بشماریم باز هم ژاندارمی است که کاری ازش ساخته می شود و کاری پیش می برد .
و این قدرت گرچه ریشه دار نیست و عمیق نیست . بر صنعت و اقتصاد ما بر نیروی مالی ما بر ابتکار دانشمندان ما متکی نیست ولی باز هم شاخ و برگی است که بسیار گسترده گردیده و چشمگیر است البته این شاخ و برگ باینگونه نمی تواند دوام بیاورد و عاقبت خشک می شود و اسیر باد می گردد .
امروزش چشمگیر ولی فردایش بی حساب است . آخر نمی توان همیشه بر قدرتهای خارجی تکیه زد .نمی توان با پای بیگانه به مقصد رسید . نمی توان با چراغ همسایه راه رفت . بویژه قدرتهائی که در هر لحظه مصالح آنها و منافع آنها جا عوض می کند و همیشه در نوسان است .
همانطور که آمریکا با ترکیه سرد شد و به ایران و اسرائیل رو آورد ناچار با این دو هم سرد می شود و به دیگران می پردازد . ترکیه می تواند برای ما یک درس باشد تزکیه هم یکی از هم پیمانهای سه گانه ما با آمریکا حساب می شود ایران ، پاکستان ، ترکیه ، باینوصف وقتی منافع قدرتها جا عوض کند پیمانها جایگاهی ندارند .
ما می بینیم هنگامیکه کشورهای جزء دارند به نیروی اتمی مسلح می شوند ایران باین مسئله توجه نمی کند چون معتقد است قدرتها نمی گذارند ایران طعمه شوروی شود و قدرتها موازنه قدرت را در نظر دارند . این سیاست یک سیاست صحیح است باین شرط که فقط موازنه قدرت به این نحو صورت بگیرد .
در حالیکه این عطارهای کهنه کار همیشه سنگهای یدکی زیادی دارند که می توانند برای برقرار کردن موازنه از آنها هم استفاده کنند و ما هیچ دلیلی نداریم و هیچ تامین نداریم که سنگها همینها باشند و زمینه بر همین منوال بماند . مگر اینکه بر خوش طینتی آمریکا قسم بخوریم و بر سر قصد قربتش نذر ببندیم .
پس از آنکه جنگهای صلیبی جامعه پراکنده مسلمانها را متحد کرد و حکومت آنرا به عثمانی سپرد دنیای مسیحیت به نقشه های دیگر روی آورد . مسیحیت در این مبارزه ها به تجربه هائی رسیده بود و به آگاهیهائی دست یافته بود و – پس از خوابهای گران چندین ساله فصل بیدارش آغاز شده بود و در این بیداری و با این آگاهی و همراه آن تجربه ها بود که بفکر افتاد تا از راه دیگر راهی با صرفه تر و مفید تر مبارزه را شروع کند و برای کوبیدن دشمن از خود او استفاده ببرد .
تمام جامعه اسلامی آنروز تحت لوای عثمانی بود و تنها ایران بود که می توانست بخاطر تشسعش از عثمانی جدا شود و بخاطر غرورش و سابقه تاریخیش در برابر آن بایستاد و مبارزه کند .
سختگیریهای عثمانی و ستمهای مداوم بر علیه شیعه از یکسو و تحقیر و اهانت به عجم از سوی دیگر و روح ناسیونالیزم و ملیت گرائی از سوی دیگر باین جدائی و به این درگیریها کمک می کردند و اینهمه را مسیحیت بیدار شده و غرب منتظر باد می زد . پس از آنکه ایرانیان از عثمانی و شاه اسماعیل از سلطان سلیم شکست خوردند و آنها را عقب راندند و در همین زمان بود که سر رابرت و سر آنتونی برادران شرلی برای ایرانیان توپ ساختند و آنها را در برابر عثمانی مجهز نمودند .
مسیحیت از هر گونه توافقی بین شاه عباس و سلطان عثمانی می هراسید و هنگامی که شریف مکه می خواست این دو را بوحدت برساند و یکدست کند آنتونیود و گوه آ که به ریاست یک هیئت مذهبی و بنمایندگی نایب السلطنه و اسقف هند به دربار شاه عباس آمده بود پیام محرمانه شاه عباس به شاه اسپانیا را راجع به حمله بر علیه عثمانی فاش کرد تا این جریان به گوش سلطان عثمانی برسد و بقول شاه عباس اعتماد نکند و سپاهی آماده جنگ در مرزهای ایران نگه دارد و شاه عباس نیز همیشه آماده باشد چون او معتقد بود تا هنگامیکه این دو حریف سرگرم باشند جهان مسیحیت در صلح و سلامت خواهد بود . (4)
و این سلامت برای جامعه مسیحی کمال ضرورت را داشت با این صلح و سلامت بود که قدرتها و نیروها جمع آوری می شد و متراکم می گردید و با این صلح و سلامت بود که نقشه کشیها و اخلال گریها میسر می شد و به مرحله عمل می رسید . اگر می بینیم که در این دوره کشمکشها و جنگهای داخلی و خارجی ایران و عثمانی و یا ایران و افغان آشکار می شود اینهمه بخاطر همین صلح و سلامت جامعه مسیحی است .
دنیای مسیحیت و جهان غرب بخاطر جمعیت زیاد و سرزمین کم مجبور بودند از – پوست خود بیرون بیایند و در جستجوی سرزمینهای وسیعتر و منابع زیادتری باشند که آنجا را به عمران و آبادی برسانند و از آن بهرمند گردند و بهتر بگویم آن را استعمار کنند . تاریخ استعماری اروپا از این هنگام شروع شد و در این زمینه هلندیها و پرتقالیها ، اسپانیائیها ، انگلیسیها ، فرانسویها کارهائی شروع کردند و هر کدام قسمتی را زیر نفوذ گرفتند .
برای دستیابی به سرزمینهای گسترده و منابع سرشار گاهی درگیریهائی بین این کشورها بوجود میامد و هر کدام بر علیه دیگری کارشکنیها می کردند . همینطور که در ایران این درگیریها حتی در زمان شاه عباس وجود داشت . هلندیها در جزائر فیلیپین رحل انداختند و انگلیسیها سرزمین گسترده و سرشار هند را مناسب دیدند و فرانسویها به الجزایر روی آوردند و قسمتهائی از آفریقا را منطقه نفوذ خود – قرار دادند . کمپانی هند شرقی در حدود اواخر قرن شانزدهم و اوائل قرن هفدهم در هندوستان تشکیل شد و منافع انگلستان در این قسمتها گسترده گردید این منافع گسترده اقتضاء می کرد که برای حفاظت آنها کوششهائی بشود و از حمله و هجوم به آن جلوگیری گردد شاید جنگهائی که ایران و عثمانی را بهم مشغول می کرد از این جهت هم مایه می گرفت . (5)
چون با این درگیریها هم هندوستان از گزند ایران محفوظ می ماند و هم اسپانیا از تهاجم عثمانی ایمان می گردید . مسئله جهانگردی و استعمارگری که از پیش شروع شده بود و با انقلاب صنعتی انگلستان در قرن هیجدهم شکل جدی تری گرفت و این کارخانه احتیاج به مواد خامی داشت که باید از بیرون تهیه می گردید . پنبه ، کنف ، ابریشم ، پشم و مواد دیگر از هند و مصر و استرالیا سرازیر می شد و بخاطر دستیابی به این نیازها و نظارت بر حمل و نقل آنها بنا در جنوبی ایران وجهه تازه تری پیدا کرد .
ضعف نیروی دریائی ایران این بنادر را به دست این جهانگردان دریائی و استعمارگران محتاج سپرد و آنها را در آنجا مستقر گردانید . تا اینکه نادر افشار برای چند مدتی آنها را از جای خود تکان داد و چرتشان را به هم زد اما چیزی نگذشت که بجای خود بازگشتند و سخت تر از اول در جای خود نشستند .
شاید می توان گفت که در زمان صفویه غرب به تقویت خود می پرداخت اما در زمان قاجاریه از لاک خود بیرون آمده بود و به تضعیف و تجزیه قدرتهای مشرق فکر می کرد و برای این تجزیه از هر پیش آمدی بهره می گرفت حتی از انقلابها و اصلاحها ئی که در ایران و عثمانی بعمل می آید استفاده ها می کرد فعالیتهای – اصلاحی جمال الدین اسد آبادی و دیگر روشنفکران نتیجه اش برای بریتانیا ماند و بوسیله آن عثمانی را تجزیه کرد و حکومت ایران را در دست گرفت و به مقاصد خویش رسید .
و همین مسئله باید برای ما یک دست باشد که ما حق را از حق و برای حق بخواهیم و اینقدر بیدار باشیم که حق ما طعمه باطل نگردد و قدرتهای استعماری از آن تغذیه نکنند . چون هنگامی که باطل از حق تغذیه کند به نیروی عظیمی دست می یابد . شکستهائی که تا به حال نصیب گردیده اکثراً بخاطر فراموش کردن همین درس بوده است .
در زمان صفویه و افشار و زندیه هنوز ایران شبحی بود که از آن واهمه داشتند و بدون نقشه بآن نزدیک نمی شدند و نقشه ها گذشته از درگیر کردن و اختلاف انداختن مربوط به پوک کردن توده ها از درون بود . آنها توده ها را بگونه ای که خواسته آنها را بپذیرد و منافع آنها را بگردن بگیرد تربیت کردند و برای بدست آوردن اکثریت بروی اکثریت جامعه کار نکردند چون این کار هم بطول میانجامید و هم نتیجه ای نمی داد و باری نمی آورد . این یک حقیقت ایت که هر جامعه از دو اقلیت و یک اکثریت تشکیل می شود . یک اقلیت هستند که زود گند می گیرند .
و فاسد می شوند و سپس گند را در خود نگه نمی دارند بلکه توسعه می دهند و انتشار می دهند یک اقلیت هم زود ساخته می شوند و سپس در خود حبس نمی شوند و در خود نمی میرند بلکه بسازندگی می پردازند اکثریت جامعه تحت نفوذ یکی از این دو اقلیت هست .
آنها بخاطر اینکه بر جامعه ای مسلط شوند و آنرا بسوی خود بکشانند با تمام توده و اکثریت تابع کاری نداشتند بلکه بروی اقلیتش کار کردند اقلیتی که توده را از درون پوک کردند و آنها را آماده بهره برداری می نمودند این ها شخصیت جامعه را می شکستند و غرب را بزرگ می کردند و در نتیجه غربزدگی پیش می آمد و دروازه ها باز می گردید . اینها عقل را می کوبیدند و در نتیجه غربزده ها حاکم می گردیدند .
اینها مذهب را بطور غیر مستقیم طرد می کردند و عامل انحطاط معرفی می نمودند و در نتیجه مکتبها سبز می شدند و برای اجرای این مقاصد از زبان هنر استفاده می کردند و از دریچه ناخودآگاه ذهن آدمی وارد می شدند . و او را در سنگر خویش بگلوله می بستند . اقلیتهائی که بوسیله قدرتهای خارجی خریداری شدند و یا هنرمندانی که فقط بخاطر پیشرفت جامعه و اصلاح وضع ما از غرب توصیف کردند و شرق را کوبیدند . همه از کسانی بودند که باین شستشوی مغزی کمک کردند و توده را آماده و پذیرای استعمار نمودند .
هنرمندانی از قبیل آخوند زاده و حتی صادق هدایت و رهبرانی در حد سید جمال و دستیارانش همه از کسانی هستند که نتیجه کارشان خوراک استعمار شد و کوششهاشان نصیب غرب گردید . این حقیقت کاملاً روشن است هنگامی که توپی را بالا بیندازند آنکس که بلندتر است توپ را خواهد گرفت و آنکس که قویتر است توپ را خواهد قاپید . و در آن موقعیت هر توپی که بالا می رفت و هر حقی که علم می گردید استعمار آن را می گرفت و آنرا – می بلعید و از آن تغذیه می کرد . و این بود که در زمان قاجار کاملاً بر اوضاع مسلط گردید .
دوره قاجار دوره ای بود که از هر جهت می توانست مفید باشد چون تضاد قدرتها و کشمکش آنها زمینه آزادی و میدان عملی برای ایران بوجود می آورد ولی رهبری نبود که بتواند از این تضاد استفاده کند و آنکس که بود دچار غرور بود و در نتیجه به ناکامی افتاد .
برای توضیح باید بگویم در دوره قاجار یعنی از زمان فتحعلی شاه و ناصرالدین شاه به بعد روسیه تراز هم وارد میدان سیاست شده بود و دنبال منابعی می گشت و بخاطر رقابت با انگلستان فعالیتهائی می نمود . این کشور می خواست بآبهای گرم خلیج فارس دست بیابد و از پیشرفت روز افزون بریتانیا جلوگیری کند و هم می خواست ایران را بسوی هند بکشاند و منابع بریتانیا را در خطر بیاندازد . از طرف دیگر بریتانیا در داخل ایران نفوذ کرده بود وامتیازهائی بدست آورده بود و طمع اتعماریش نسبت بایران بجنبش افتاده بود ناپلئون هم از یک سو ارد میدان شده بود و می خواست کشور گشائی خود را امتداد دهد و بر همه جا مسلط شود . آلمانها هم رفته رفته به میدان آمده بودند . در یک چنین موقعیت متضادی ایران بخوبی می توانست بهترین نتیجه ها را بدست بیاورد و می توانست بوسیله هر یک از این رقیبها دیگری را بکوبد بشرطی که بتواند اخلاف را از ایران بیرون بیندازد و لحاف ملانصرالدین را در جای دیگر وسط بیاورد امیر کبیر رهبری بود که به این مسئله پی برد و به نتیجه هائی هم رسید و با زدو بندی که با کشورهای بیطرف کرد و با تصفیهای که در داخل ایران شروع نمود و دستاگه جاسوسی عظیمی که براه انداخت توانست رهبری اوضاع را بدست بگیرد و ابتکار عمل را داشته باشد و آنها را به جریان بیندازد . امیر کبیر در شاه نفوذ داشت و در جامعه محبوبیت داشت و بر اوضاع آگاهی داشت اما فقط غرور او باعث شد که دشمن شاه را بترساند و بوسیله تحریک مادر شاه و حسادت آقا خان دوری رگ امیر کبیر جدا شود و خود او به زمین بریزد . امیر کبیر اگر با مدارا و حتی با تعلق با شاه رفتار مینمود و با نرمی با او کنار می آمد و دم خروس بجای نمی گذاشت می توانست ایران را از حد یک کشور استعمار شده بالا بیاورد و حتی یکی از قدرتهای استعماری بنماید .
همچنین سید جمال پیش از آنکه عثمانی را ضعیف کند باید قدرتی می داشت که نگذارد خلائی بوجود بیاید و جای پائی برای بریتانیا باقی بماند .
برای هر انقلاب تنها کوبیدن حریف نتیجه بخش نیست و جز جنبه تخریبی نتیجه ای نخواهد داد . مگر در آنجائیکه قدرتهای بزرگ در کنار گود نایستاده باشند و منتظر چای پای نباشند . اما در چنین موقعیتی باید یک انقلاب بیش از خراب کردن وسائل آباد کردن را در دست داشته باشد.
آن انقلاب اسلامی وسیع در آن دوره به نیرو و نفراتی و رهبرانی نیاز داشت نیروهائی از درون توده و نفراتی آگاه و رهبرانی مسلط و بیدار اما در آن جامعه نیروها خارجی بودند و نفرات احساساتی و رهبران ایده آلیست . و نتیجه اش همان شد که رالیسم ( رالیسم ها ) توپ را بدست آوردند و از تضعیف عثمانی و ایران به تجزیه عثمانی و استعمار ایران رسیدند .
در موقعیتی که هزار نفر زمین خوار منتظر فرو ریختن ساختمانی هستند تا زمینش را به ثبت برسانند ، منی که می خواهم در اینجا طرح تازه ای بریزم و قدم بلندی برداریم باید قبل از خراب کردن و از پای انداختن ساختمان ، مصالح و نقشه و معمار و عمله و بناء را در دست داشته باشم و این قدر آگاه زرنگ باشم که زمین خوارها را از صحنه کنار ببرم و آنها را بجان هم بیندازم و در این فرصت بساختمان رو بیاورم و تکه تکه آنرا خراب کنم و از روی نقشه موجود آنرا بسازم . نه اینکه همه اش را بهم بریزم و بروم دنبال آجر و گچ و سیمان و جستجوی بنا و عمله و زمین خوارها را بگذارم با عروس زمین که در این صورت به قباله نکاح دائم خود در می آورندش و آبستن هم می کنند و تا من بر گردم هفت شکم هم زاویده است برای مبارزه به نیروی انسانی نیازمندیم و برای تهیه نیروبایست اول به افراد شخصیت داد و آگاهی داد و سپس شخصیتها را جمع آوری کرد و با یک ریسمان بست و بوحدت رسانید . برای این شخصیت دادن و این جمع آوری کردن می توان از خفقان و از درد و رنج و فقر از قومیت و ناسیونالیسم و از دشمن مشترک استفاده کرد . البته این در صورتی است که هدف امنیت و یا حکومتی با هدف رفاه اما در حکومتهای عالی تر با هدف برتر باید از روش دیگری استفاده کرد که در جای خودش آنرا شرح داده ام و باز هم توضیح میدهم .
برای مبارزه به نیرو و مهمات احتیاج داریم و باید این را خود تهیه کنیم .
و خود بدست بیاوریم نه اینکه بر دشمن و از دشمن .
و برای این مهم به دانشمندان و به صنعت پیشرفته و به اقتصاد نیرومند و به ارتباط و اطلاعات و جاسوسی عمیق نیازمندیم .
و امیر کبیر تنها کسی بود که در ایران به اینهمه روی آورد . پیش از هر چیز مردم را به حکومت مرکزی خوشبین کرد و امنیت را بر قرار نمود و در نتیجه ثروتهای انبار شده روآمده . و با تشویق امیر کبیر کارخانه ها بجریان افتاد و صنعت پیشرفت نمود . و برای تربیت دانشمندان دارالفنون با استادان اطریشی شروع بکار کرد .
و ما می دانیم که سازمان جاسوسی امیر کبیر چقدر دقیق و ریشه دار بود .
تصمیمات روسیه و بریتانیا را قبل از شروع میدانست و در برابر آنها کارهائی را شروع کرده بود . و نه تنها به دفاع مشغول باشد که افغانها را تحریک نموده بود و در هندوستان دسیسه هائی شروع کرده بود و بریتانیا را بزحمت انداخته بود . (6)
1- نقص کار امیرکبیر : یکی همان بود که عرض شد با غرور و بی اعتنائی نسبت به شاه . در حالیکه بخاطر رسیدن بهدف بزرگترین تواضع ها خرد مندانه و شرافتمندانه است .
2- و دیگر تنهائی امیر کبیر و بی توجهی به آینده ، و تهیه نکردن همدست و هم فکر هر چه بود در خود امیر کبیر خلاصه شده بود و هر چه بود با رفتن او از میان رفت در حالیکه او باید احتمال مرگ خویش را میداد و برای دوره بعد افرادی و رهبرانی در نظر می گرفت و در دستگاه دوستانی تهیه می گرد که بتوانند فکر او را بفهمند و بتوانند افکار او را دنبال کنند .
3- و دیگر بی توجهی به دشمن و بی اعتنائی به نفوذ او در داخل ایران و حتی در جامعه روحانیت و طبقه اشرافی .
همین غرورها و کوتاه فکریها باعث شد که امیر کبیر با آنهمه قدرت و استعداد و تدبیر و ابتکار ، بدست مرگ سپرده شود و از میان برود .
در حالیکه شاه هم در دل مشتاق او بود و عاشق او بود و به او دل بسته بود . من این شکست را از ضعف امیر کبیر میدانم نه از قدرت دشمن . دشمن همین است و دشمنی می کند ما همانطور که باید بآن هدفها توجه داشته باشیم همینطور هم باید به این نکته توجه کنیم .
و این مسئله نه فقط مربوط به گذشته بلکه حتی وابسته به مسائل امروز ماست و درسی برای اکنون و آینده است .
پس از قبل امیر کبیر این سدی که تقدیر او را آفریده بود و غرور آنرا شکست ، دیگر مسئله مهمی مطرح نبود . امتیازها داده می شد و قرضه ها تقاضا می گردید . و نفوذ بریتانیا در ایران به حد عالی می رسید و در برابر این نفوذ همسایه شمالی بیکار نمی نشست و او هم داخله می کرد .
هنوز زمینهائی که از ایران در دو نوبت بلعیده بود طمعش را پر نمی کرد ، به سرزمینهای دیگر و حتی به آب خلیج فارس هم عنایت داشت . بریتانیا که افرادی را خریده بود و اقلیتی را تصاحب کرده بود و در نتیجه در توده ها جای پا باز را کرده بود می توانست از روشنگریهای انقلابیون و سید جمال استفاده ها ببرد و از دموکراسی و آزادی و پارلمان بهره ها بگیرد . می توانست با افرادی که در داخل وارد می کرد خواسته هایش را بدست بیاورد و امتیازهای مطلوبش را بستاند .
اما روسها از آنجا که خود اسیر استبداد بودند نمی توانستند از دموکراسی بهره ای بگیرند و از آنجا که در توده جای پائی نداشتند به قدرتهای دولتی روی می آوردند و با شاه زد و بند می کردند و در برابر دموکراسی صف می بستند .
در واقع هیچکدام از استبداد دستگاه و دموکراسی و پارلمان بنفع ملت تمام نمی شد . چون ملت در این زمینه کاری نکرده بود و انقلابیون به این قسمت توجهی نداشتند و برای هدفهای خود نقشه ای تهیه نکرده بودند . و برای ساختمان ایران افرادی را نساخته بودند این بود که نقشه های قدرتهای خارجی یکی پس از دیگری اجرا میشد و ابتکار عمل از دست انقلابیون بیرون می رفت .
بگفته کسروی مشروطه آتش بود که از دل توده برخاسته بود و دولتهای خارجی آنرا باد میزدند و شعله ور می کردند گر چه آخوندها آنرا مشروعه می خواندند (7) . می توانیم همین جمله را به این گونه تحصیح کنیم مشروطه آتشی بود که آنرا در دل توده افروخته بودند آنرا باد میزدند تا راهشان روشن شود و منافعشان پخته گردد . و آخوندها هم آنرا با مشروعه عوضی گرفته بودند و فریب خورده بودند . آنها با دست خویش و در تنور خویش نان دشمن را می پختند تا حدی که حاضر بودند دوست خود حاج فضل الله نوری را هم بسوزانند و هیزم این تنور را سرکش کنند .
و همانطور که گفتم اشتباه سید جمال و مجاهدین شیعه در همین بود که در نقشه دشمن هدف خود را می جستند و با پای او مقصد خویش را می طلبیدند . در حالیکه قرآن آنها را پیش از این از تکیه کردن بر دشمن بر حذر داشته بود . آنها ساختمانی را خراب کردند و آنگاه در جستجوی مصالح و بنایش راه افتادند و همینکه بخود آمدند زمین در دست دشمن بود و در خانه او بود . از او باید اجازه هم بگیرد تا راهشان بدهد .
با دست اینها بود که ناصرالدین شاه از میان رفت و مظفرالدین شاه به سفرهایش پرداخت . و با مبارزه اینها بود که محمد علی شاه به روسیه پناه برد و احمد شاه بر سر کار آمد و بازیچه دیگران گردید . وبا نقشه بریتانیا بود که مسئله جمهوری مطرح شد و علمای نجف ( سید ابوالحسن و نائینی ) به ایران تبعید شدند و سپس از سردار سپه خواستند که خودش شاه بشود و ایران را نجات بدهند (8). راستی هنگامیکه ما نقشه کار خود را نداشته باشیم باید جزو نقشه دیگران مشغول بکار شویم و آنگاه که پرده ها بالا می روند و حقیقت آشکار می شود به جنون و مریضی گرفتار می شویم . همه از حالات آیه الله حائری و از ناراحتی ایشان در اواخر عمر و پس از قضایای قم اطلاع دارند . پیش از اینهم آخوند محمد محمد کاظم خراسانی جزو نقشه شد و فتوای قتل حاجی نوری را گرفت و مشروطه را خواستار شد . تا اینکه فهمید مشروطه مشروطه نیست و در نتیجه تلگراف مفصلی راجع به اخراج تقی زاده فرستاد و او را تبعید کرد و برای کنار زدن مهره های فعال کوششها نمود . تا اینکه یکسره برای جلوگیری از آن وضع تصمیم گرفت و این هنگامی بود که با بهبهانی در شریعه کوفه بودند.
هنگامیکه تصمیم برای آمدن به نجف و برگرداندن اوضاع گرفته بودند . بهبهانی در شریعه هنگام سحر تیر خورد و جنازه آخوند پس خوردن قهوه به نجف رسید . و این است رسم سرای درشت .
اینکه رضا شاه چرا و چگونه به سلطنت رسید ؟
و آیا لیاقت این امر را داشت ؟
و آیا در آن دوره برای ایران شخصیت بهتری که ایران را از گرداب بیرون بکشد وجود داشت ؟ اینها مسائلی است که باید به آن پرداخت و دور از هر گونه تعصبی آنرا بررسی کرد .
« لاترکنو الی الذین ظلمو افتمسکن النار لا تتخذو اولیا
کسانی که موقعیت آنروز ایران و نفوذ سیاستهای خارجی را بیاد می آورند بخوبی می توانند از چگونگی سلطنت رضا شاه به چرایش پی ببرند .
آنروز شوروی بر اثر انقلاب نیرویش در ایران تحلیل رفت ونفوذش در ایران کاهش یافت و در نتیجه میدان برای خود نمائی بریتانیا بازتر شد .
بریتانیا بخاطر اینکه نفوذ شوروی را در ایران کاهش دهد و بر ایران مسلط شود ناچار بود که سلطنت را از خاندان قاجار بیرون بیاورد چون آنها بخاطر تمایل به استبداد می توانستند بشوروی متمایل شوند و از بریتانیا فاصله بگیرند این مسئله بخاطر جهات زیادی لازم بود ، چون رژیم جدید در زیر فرمان و نفوذ بریتانیا به خواسته های او عمل نکرد و در ضمن به شوروی هم تمایل نبود . و بر قدرت روس هم تکیه نداشت .
این بود که بریتانیا بخاطر تغیر اوضاع و دگرگون کردن و واژگون کردن خاندان قاجار به روی دو تن مطالعاتی کرد . اینها هر دو جوان بودند و از تسلط روسها به ستوه آمده بودند و افکار انقلابی داشتند .
یکی سید ضیاء بود و دیگری سردار سپه .
راجع به سید ضیاء در کتاب ما و استعمار می نویسد : سید ضیاء سیاستمدار جوانی بود که پا در سن سی سالگی می گذارد و با عقاید بسیار تند انقلابی بی روزنامه رعد را اداره می کرد و شایع بود که با سفارت انگلستان نیز رابطه مستقیم دارد .
میسولزور فرانسوی مفسر سیاسی وقایع ایران در کتاب خود موسوم به انگلستان در ایران چاپ 1923 آقای سید ضیاء را روح گناهکار و لعنتی سفارت انگلستان لقب داده است .
در مقابل این فرانسوی مفسر انگلیسی جمس بالفور اعتماد صد در صد داشت که آقای طباطبائی یک انقلابی شرافتمند است و بهیچوجه آلت دست مرتجعین و طرفداران انگلستان نمی باشد . اینان گروهی هستند که واجد عقاید انقلابی صحیح و مشروع می باشند و حمایت معنوی انگلستان را در تلاشهای خود برای آزادی و اصلاحات لازم می دانند .
راجع به رضا شاه می نویسد :
سرتیپ رضا خان یکی از افسران بسیار لایق و متعصب ایران که در تیپ قزاق خدمت می کرد و پس از انقلاب روسیه و ضعف موقتی آن کشور ایشان تلاش فراوانی مبذول داشتند که تیپ قزاق را از شر افسران روسی نجات دهند .
نظريات ايشان در آن موقع با هدفهاي سياسي انگلستان كه اميدوار بود با عقد قرارداد 1919 ارتش ايران را تقويت و تحت كنترل خود در آورد تطبيق مي كرد در سال 1920 از موقعيت مناسبي پس از مراجعت از انزلي استفاده كرد و كليه افسران روسي را از مشاغل نظامي خلع نمود و بر اثر اين عمل به فرماندهي تيپ مزبور منصوب گرديد . از آن پس بجاي افسران روسي از مستشاران انگليسي در آن واحد استفاده ميشد كه از آن جمله سرهنگ اسم يت را ميتوان نام برد و تا سال 1921 در تيپ قزاق باقي ماند .در همين ايام بود كه سيد ضياء قدرتي بهم زد و ناگهان در قزوين سر راه مراجعت تيپ قزاق به تهران قرار گرفت و براي اولين نقشه انقلابي خود از فرمانده تيپ مزبور استدعاي حمايت كرد . سرتيپ رضا خان در دادن جواب مساعد و موافق ترديد نكرد و با واحد خود بسمت تهران حركت كرد . پس از ورود به تهران دولت وقت را توقيف كرد و با كودتاي خود رياست ديويبزيون و سپس فرماندهي كل قوا به او لقب سردار سپه نائل آمد . البته در اين ماجرا نخست وزيري با سيد ضياء بود . (11)سيد ضياء بيش از سه ماه در پست نخست وزيري نماند و بعدها بر اثر مخالفت صاحبان نفوذ و اختلاف سردار سپه با او مجبور شد كه از ايران بيرون برود و به اروپا و سپس به فلسطين سفر نمايد و در آنجا بماند . (12)سردار سپه به ارتش روي آورد پليس جنوب را منحل كرد و ضمينه تيپ قزاق و قدرت مركزي نمود و براي بدست آوردن و خلع سلاح ژاندارمري مبارزه هائي شد كه مهمترين آنها مبارزه با ابوالقاسم لاهوتي فرمانده ژاندارمري تبريز است كه عاقبت شكست خورد و به روسيه فرار كرد و بعضويت كميته شوروي در آمد و تا آخر در آنجا بسر برد . ( 13)پس از تصفيه ارتش در سال 1923 بسمت رئيس دولت منصوب گشت و به قلع و قمع عشاير بوسيله نيروي مركزي كه بر اثر تلاشهاي سردار سپه در سال 1924 به 5 لشگر و يك تيپ رسيده بود ، پرداخت . سردار در ضمن به تنظيم وضع دارائي نيز پرداخته بود و در پائيز سال 1922 ميليسپويس از مستر شوستر به سامان دادن اوضاع مالي پرداخت . (15)اوضاع روبراه بود و مقدمات انتقال سلطنت فراهم شده بود چون همانطور كه نويسنده سابق مي نويسد : اين بار در شرائط آنروز به واسطه نفوذ الزامي بيگانگان در عرصه سياست ايران تغيير وضع احتياج به خون ريزيهائي مانند گذشته نداشت .( 16)در همين مرحله بود كه مسئله جمهوري شدن ايران پيش آمد و البته پس از توجه به اوضاع تركيه جمهوري براي مسلمانان مسئله مطلوبي نبود و همانطور كه نوشتم مقدمات تبعيد آقا سيد ابوالحسن و نائيني فراهم شد و در قم با جمهوريت مخالفت كردند و حتي احمد شاه را خلع و از رضا شاه تقاضاي قبول سلطنت نمودند .با نقشه هاي دقيق انگلستان بتدريج در بهار 1926 مراسم تاجگذاري بعمل آمد و سلطنت خاندان پهلوي آغاز گرديد .اين چگونگي به سادگي جرايش را توضيح مي دهد .انگلستان رضا شاه را انتخاب كرد . چون او از لحاظ استعداد و قدرت روحي مناسب بود .و از آنطرف خانواده اي هم نداشت كه بعدها توليد زحمت كند . مي شد بسادگي او را از كار بر كنار كنند همانطور كه بعدها بر اثر تمايل بآلمان هيتلري اينكار را انجام دادند .سردار از نفوذ شوروي را در ايران خاتمه ميداد و منافع انگلستان را همانطور كه نقل شد نگهداري مي نمود .سردار سپه نه تنها بخاطر اينكه ايل و تبار نداشت مناسب بود بلكه چون او بينائي و اطلاع عميق نداشت . ميشد با علفها و چاپلوسيها محاصره اش كرد و به مقاصد خويش رسيد . (17)گمان كنم همين اندازه در جواب سئوال اول كافي باشد .
باز گرديم به سئوال بعد : آيا سردار سپه لياقت اين امر را داشت ؟رضا شاه سردار لايقي بود . و همانطور كه ديديم در ارتش ايران فعاليتهائي شروع كرد و عشائر را قلع و قمع نمود و امنيت را به تمام راهها بخشيد .رضا شاه يك سردار بود . اما يك رهبر نبود . او توانست كه ايران را بدست بياورد اما نتوانسبت هنگام بحران و در موقعيت جنگ جهاني دوم آنرا نگه دارد ، و نه تنها ايران را بلكه خودش را نيز ، چرا كه مجبور شد با آن وضع رقت بار سفر كند و تبعيد شود و در آن جزيره دور بميرد .رضا شاه در هنگاميكه قدرت آنروز را بدست گرفت قدرتي كه تا آن روز سابقه نداشت ، رفته رفته وسوسه شد و بسوي استبداد و جمع كردن ثروتها و زمينها روي آورد . تا حدي كه پيش از مرگش در مجالس مطرح شد ، او بازاي هر روز او عمر شريك سند داشت . آنهم سند آباديها و روستاهائي كه طبع شاهانه او مي پسنديد . و از آن طرف چقدر جواهر داشت و با چه عشقي آنها را جمع كرده بود حتي مي خواست آنها را با خود ببرد اما از او جدا كردند و او را تنها روانه نمودند .اين غرور و استبداد يكي بخاطر خالي بودن ميدان از رقيب و بخاطر بدست آمدن قدرت بي سابقه و بخاطر تعلقها و چاپلوسيهائي بود كه بر اثر ترس و سخت گير او بوجود مي آمد .روحيه نظامي او براي برقرار نمودن نظم و امنيت ارزنده بود .اما قدرت فكري و روح سياسي و رهبري او براي اداره كردن خيلي ضعيف و حتي صفر بود . بر اثر غرور و عشق به ثروت و اين ضعف رهبري بود كه رضا شاه به تدريج در دلها منفور شد و از چشمها افتاد و وضع به حدي رسيد كه صادق چوبك در داستان توپ تصوير كشيده و خفقان تا اندازه اي گسترده شد كه به انفجار رسيد .اين قطعي است كه بر فرض جنگ پيش نمي آمد ، آن وضع ادامه اي نمي يافت و قطعاً واژگون مي گرديد و يا اصلاح مي شد .با اين توضيح جواب سئوال بعد هم روشن مي شود چون آنروز ايران به يك سردار رهبر و يا رهبر سردار مانند امير كبير احتياج داشت كه او اوضاع آگاه باشد و روح سياسي و قدرت فكري و ظرفيت داشته باشد آن شتاب و عجله در كارهاي نظامي بجاست اما در مسائل اجتماعي جز تخريب نتيجه اي ندارد .مثلاً كشف حجاب و آزادي زنان بر فرض از وجهه مذهبي اش بگذريم ، بايد بروي وجهه سنتي آن تامل كنيم و لااقل چندين سال مقدماتش را فراهم كنيم و نه اينكه با يك فرمان تمامش كنيم .جامعه سرباز خانه نيست ، هزار گونه پيوند و ارتباط هزار ساله و حتي چند هزار ساله را نيمي توان با يك فرمان نظامي گسست جامعه نه يك پيوند يك سره و مكانيكي كه يك پيوند دوسره و متقابل دارد . براي اصلاح يك عضو بايد تمام اعضاء را در نظر گرفت .ما ديديم كه در دوره محمد رضا شاه مسائلي وسيعتر و عميق تر به مرحله اجرا درآمد كه خيلي بعيد بنظر ميرسيد .در كتاب ماموريت براي وطنم مينويسد : براي آندوره پدرم لايق بود گر چه براي امروز آن من بهتر هستم . (18)بايد بگويم كه ايران در هر دوره به سرداري رهبر و رهبري سردار ، آگاه ، دلسوز و دل آگاه احتياج دارد . مادام كه اين دو خصوصيت با هم جمع نشوند . استقلال و رشد مطلوب بدست نخواهد آمد .براي ارزيابي استقلال و امنيت رشد ايران در اين دوره اشتباه است كه آنرا با دوره قاجار مقايسه كنيم و رقمها را جمع بزنيم و خندان باشيم . سرعت يك ماشين نيرومند را با مقايسه با ماشينهاي اوراق از دست رفته نمي توان سنجيد . بلكه بايد ماشين را با قدرت خودش با استعداد خودش سنجيد اين ماشيني كه مي تواند در ساعت 200 كيلومتر برود بيش از 20 كيلومتر راه نرفته و 180 كيلومتر كوتاهي كرده و از قدرت خود جلوگيري نموده است .گرچه نسبت بماشينهاي راكد قاجار 20 كيلومتر خيلي زياد است اما نسبت بآنچه كه بايد باشد چيزي نيست .اين اشتباه در مقايسه مسئله اي است كه خيلي ها را فريب داده و دلخوش كرده و راضي نگه داشته و حتي به غرور سپرده است . در حاليكه 180 كيلومتر سرعت و پيشرفت بر اثر عواملي كه شمردم از دست رفته . بر اثر :غرور هنگام دست يابي به قدرت بي سابقه .استبداد ، و اعمال قدرت .فقدان روح سياسي و ظريفيت رهبري و اداري .هر چند من معتقد هستم كه وضع آن روز ايران يك وضع دشوار بود اما شخصيتها را در هنگام دشواري بايد محك زد .ايران در آن دوره با آنهمه كه از ارتش و تنظيم آن صحبت ميكنيم نتوانست يكروز در برابر متفقين دوام بياورد . (19) و حتي نتوانست به جنگهاي چريكي بپردازد .نتوانست لااقل پلها و راه آهنها را بر دارد .و به همين خاطر مصدق معتقد بود راه آهن سرتاسري ايران فقط بخاطر رضايت انگليسها ساخته شد . (21)من نمي خواهم اينها را تائيد كنم و يا تكذيب بنمايم . اما مي خواهم از ضعف رهبري و كوتاه فكري سردار سپه نمونه اي بدهم .او در حاليكه با پاي انگليسها اينهمه راه آمده بود مي خواست يك مرتبه و از روي غرور آريائي بدون توجه اين پا را كنار بگذارد و با ارتشي كه انگليسيها تنظيمش كرده بودند و از عوامل روسي تصفه اش نموده بودند و از عوامل خود سرشارش كرده بود با اين چنين ارتشي مي خواست در برابر آنها بايستد . راستي مقدار اطلاع و آگاهي رضا شاه از قدرت ايران و از قدرت دشمن شگفت انگيز و تعجب آور است و اين انگليسها بودند كه سيد ضياء را سد راه او گذاشتند و مقدمات سلطنت و مقدمات تصفيه ارتش را فراهم كردند ، و ارتش ايران را تحت كنترل خود آوردند . (22)اين انگليسها بودند كه از تحريك عشاير دست كشيدند و قلع و قمع آنها را آسان نمودند . اكنون با توجه باينهمه نفوذ چگونه يك رهبر غافل مي شود و بدون تهيه مقدمات در برابر انگليسها مي ايستد و قرار داد نفت را بهم ميزند تا مجبور شود كه دوباره با آن همه شكست دوباره قرارداد ببندد (23) و چگونه يك رهبر مغرور مي شود به آلمانها متمايل ميگردد در حاليكه هنوز تصفيه اي را فراهم نكرده و از انگليسها آزاد نگرديده است . اين است كه ارتش ايران چند ساعته كارش تمام است و رضا شاه هم يك روزه استعفايش قطعي است و ايران هم تمام امكاناتش مصرف جنگ آنهم پس از اعلام بيطرفي و كناره گيري . (24)ايران در آن موقعيت متضاد مي توانست بهترين جايگاه را بدست بياورد و با تهديد به خراب كردن پلها و راه آهن سرتاسري متفقين را به نحوه ديگر متقاعد كند و با آنها قرارداد ببندد و يا بيطرفي خود را حفظ نمايد .اين درست است كه هيتلر هنگاميكه شوروي را فتح مي كرد بسراغ ايران مي آمد و آنرا جزء فتوحاتش قرار ميداد و ايران را مفتضح تر تصرف مي كرد تا به آبهاي خليج برسد اما اين اصل را نمي توان ناديده گرفت كه در آن موقع كه هنوز موقعيتها آشكار نشده ايران بايد جايگاه امني را براي خود نگه دارد .و با توجه باوضاع آينده از آلمان و يا متفقين امتيازهائي بگيرد . حتي بوسيله تهديد و خرابكاري در پلها و وسائل ارتباطي خود .آن استعفا و آن حمله برق آسا به ايران نشان ميدهد كه ما همه شيريم اما شيران علم حمله مان باد باشد دم به دم اين نشان ميدهد كه ايران در زمان رضا شاه همان بود كه بريتانيا مي خواست .ايران همانقدر رشد كرده بود كه منافع انگليسها را نگهداري نمايد . استقلال و امنيت و رشد ايران چيزي بيش از خواسته قدرتهاي خارجي نبوده و نيست . رضا شاه در تيپ قزاق و زير نفوذ افسران روسي روح سركش و عاصي و روح ناسيوناليزمش ضربه ها ديد و اين بود كه براي رهائي از آن اوضاع به بريتانيا پيوست چون نقشه هاي او با هدفهاي بريتانيا كه مي خواست بدنبال قرار داد 1919 ارتش از نو بسازد و تحت كنترل بگيرد هماهنگ بود . بعدها هنگاميكه بقدرت رسيد و آن هم آن قدرت بي سابقه رفته رفته غرور استبداد و ثروت خواهيش گل كرده در بازديد از نفت خوزستان يك مرتبه بدون توجه قرارداد نفت را لغو كرد و چون هنگاميكه ميديد كارگران ايراني در چه وضعيتي قرار گرفته اند وبا چه ذلتي هم آغوشند نمي توانست آرام بنشيند . و اين بود كه از بريتانيا خسته شده بود و به آلمانها پيوست و با آنها صميمي و مهربان شد و مستشاران آنها را بر سر كار گمارد و به صنايع آنها و مصنوعات آنها روي آورد . تا اينكه مسئله جنگ پيش آمد در اين مرحله باز بي توجه به نقشه آلمانها با آنها همدم شد در حاليكه ناچار ايران بدست هيتلر سقوط مي كرد تا او بتواند بآبهاي خليج دست بيابد .ايران موقعيت حساسي را بدست آورده بود و متفقين نمي توانستند از اين موقعيت چشم پوشي كنند . لذا از دولت خواستار اخراج مامورين آلماني شدند كه در آن زمان در حدود 4700 نفر با خانواده بودند . (26)و بعدها بعنوان نقض بيطرفي از جانب ايران ، به ايران حمله كردند و حتي تهران را متصرف شدند و رضا شاه را تبعيد كردند .البته براي اينكه بتوانند رضا شاه را از كار بركنار كنند و بسادگي او را تبعيد كنند از پيش نقشه هائي كشيده بودند و از نقاط ضعف رضا شاه استفاده ها بردند .در نتيجه رضا شاه كه مي توانست بر اثر امنيت و كارهاي چشمگيرش محبوب القلوب و قهرمان ملي باشد به وضع عجيبي منفور شد . همه از رفتن او خشنود بودند و علنا از او بدگوئيها مي كردند . نشريه هاي آنروز و سخنرانيهاي نمايندگان همه از اين نفرت و انزجار خبر ميداد . در نتيجه كار بدانجا كشيد كه حتي مردم موافقت نكرده جنازه رضا شاه در قم دفن شود و ناچار در آرامگاه كنونيش بخاك سپرده شد .رضا شاه در هنگاميكه از انگليسها جدا شد كه نفوذ آنها همه جا گسترده بود و ارتش در كنترل آنها اداره مي گرديد . او قبل از اينكه عصائي تهيه كند و نفوذ عصاي سابق را از ريشه در آورد بسوي آلمان رفت و در نتيجه عصاي سابقش اژدهائي شد كه تمام ايران را بلعيد و رضا شاه را بيرون كرد . آنهم بآن كيفيت و نفرت عمومي و انزجار همگاني . در حاليكه رضا شاه اگر گرفتار آن نقطه هاي ضعف نبود مي توانست بصورت قهرمان ملي و محبوب جلوه گر شود . رضا شاه مجبور شد كه استعفا بدهد . مي گويند استعفاي او بخاطر اين بود كه نمي توانست پس از آنهمه قدرت خودش را زير نفوذ ببيند و پادشاه اسمي كشور باشد . (27)ولي مسئله بالاتر از اين حرفهاست . او نه فقط از كار بر كنار شد كه حتي از ايران پرتابش كردند و به جزيره موريس تبعديش كردند . و قطعاً در آن جزيره و پس از آن همه شكست و صدمه روحي نمي توانست حال خوشي داشته باشد گرچه اين را شايعه قلمداد مي كنند . (28)ايران به آلمان نزديك شده بود ناچار اين با منافع بريتانيا سازگار نبود و آلمان به روسيه حمله كرده بود 22 ژوئن 1940 و اين حمله عظيم بر همه كس ثابت كرده بود كه شوروي جز با كمك سريع آمريكا و انگليس بر پا نخواهد ايستاد اين بود كه انگلستان براي از پاي درآوردن آلمانها و حفظ منافع خود در هند و ايران و سوريه مجبور بود به روسها كمك كند .و براي رساندن اين كمك از چند راه ميشد استفاده كرد .1- ولاديوستگ و ساير بنا در شوروي در خاور دور .2- راه مديترانه و درياي سياه .3- بندر مورمانك در كرانه اقيانوس منجمد شمالي .4- خليج فارس و راه آهن سرتاسري ايران .راه اول تحت مراقبت شديد نيروي دريائي ژاپن بود كه عملاً از ماه سپتامبر 1940 با آلمان همدست شده بود از اين گذشته اين راه از جبهه روسيه بسيار دور بود .راه دوم خطرناك بود چون مورد حمله زير دريائيهاي آلمان قرار مي گرفتند كه در كنارهاي نورورژ در كمين بودند بعلاوه تسهيلات و راه آهن مورمانسك ناچيز بود . راه سوم براي كشتيراني متفقين خطرناكتر ميشد و تركيه براي حفظ بيطرفي تنگه دارد انل را بسته بود و تصرف آن با مقاومت شديد آلمانها كه بلغارستان و يونان را در دست داشتند روبرو ميشد .در نتيجه تنها راه بدون خطر و آماده راه آهن ايران بود .(30)و متفقين مجبور بودند كه آنرا تصرف كنند لذا در اواسط تابستان 1941 بريتانيا و روسيه از دولت ايران خواستار شدند تا از سرزمين ايران به منظور يك راه ترانزيتي استفاده كنند . اما ايران كه خود را بيطرف اعلام كرده بود شديداً باين خواست مخالف كرد .اين مخالفت باعث شد كه اين كشورها از تمام وسائل تبليغاتي و ارعاب و تهديد استفاده كنند و حتي در 25 آگوست 1941 به ايران حمله ور شوند . (31)ارتش ايران كه تحت نفوذ انگليس ها بود بزودي از پاي درآمد و در 27 آگوست دولت علي منصور سقوط كرد و فروغي به نخست وزيري منصوب شد . و به ارتش دستور ترك مقاومت داد ولي در حقيقت قبل از صدور اين دستور هر گونه مقاومتي پايان يافته بود . (32)در 9 سپتامبر نخست وزير جديد موافقت پارلمان را براي درخواستهاي متفقين كسب كرد در آن هنگام متفقين نيروهاي خود را در مسافتي دور از پايتخت مستقر كرده بودند ولي چند روز بعد بعنوان اينكه دولت ايران در وفاء بعهده خود تعلل مي ورزد اعلام داشتند كه قواي آنها بعد از ظهر روز 17 سپتامبر وارد حومه تهران مي شود . (33)رضا شاه در شانزده هم سپتامبر مجبود به استعفا شد .ايران بطور كلي در دست بيگانه بود در حاليكه اگر ارتش مي توانست چند هفته مقاومت كند و يا لااقل راه آهن و پلها را خراب كند اوضاع ايران اينقدر وخيم و رقت آور نمي شد . اما همانطور كه نوشتم بريتانيا بر تمام ايران مسلط بود و ارتش را تحت كنترل داشت و جاسوسان آلماني كه در بندر شاهپور بازداشت شده بودند به انفجار كشتي هاي خود فكر نكنند و راه عبور مرور كشتيهاي نفتكش را مسدود ننمايد . شايد ماموران آلماني باين اميد به خراب كاري در راه آهن و پلها دست نمي زدند و اين نقشه ها را بتعويق مي انداختند كه خود بعدها از اين راهها استفاده كنند . (35) در اواخر سال 1942 سي هزار نفر از نيروهاي آمريكا در خليج فارس ملحق گرديدند و براي حمل و نقل مقادير زيادي لكوموتيو واگن هاي جديد و صدها كاميون بايران وارد كردند . چنانكه گفته شد متفقين جمعاً پنج ميليون و ينم تن كالا و مهمات به روسيه فرستادند و اين محمولات نصف مجموع محمولات جنگي آمريكا و كانادا بود . (36)ايران بآساني از دست رفته بود و چيزي از آن بجاي نمانده بود . اقتصادش رسوا بود و قحطي و بيچارگي بر اثر جنگ و احتكار ناشي از جنگ كاملاً نمودار بود اداره كشور و ارتش در دست متفقين بود آنها بودند كه تصميم مي گرفتند و آنرا اجرا مي كردند و نظريات خود را بر دولت و پارلمان تحميل مي نمودند و گوئي در سرزمين مرده ها برنامه دارند . (37)در ماه نوامبر 1943 كنفرانس تاريخي تهران با شركت روزولت و استالين و چرچيل تشكيل شد و دولت ايران كاملاً از صحنه كنار بود .آنها به اندازه اي به ايران كمك مي كردند كه بتوانند از آن استفاده كنند و آنقدر باين گاو آرام غذا ميدادند كه لش مرده اش روي دستشان نماند و پستانهاي چروكيده اش برايشان شير بسازد در سال اول جنگ انگليسها هفتاد هزار تن براي ما غله فرستادند ، و آمريكا طبق برنامه وام و اجازه خود مقدار قابل توجهي خوار و بار و ذخائر نظامي براي ما فرستاد و مستشاران خود را براي تشكيلات مالي و شهرباني و بهداري و كشاورزي اعزام كرد . (38)اين برنامه ها پس از آن بود كه ايران خود يكي از صادر كنندگان غلات و خواروبار بحساب ميرفت . (39) ايران به آساني از دست رفته بود و رضا شاه نه تنها اينكه نتوانسته بود ايران را نگهداري كند بلكه مجبور شده بود كه كنار بكشد و از ايران بيرون برود . هنگاميكه يك قدرت از دست ميرود اغتشاش و آشوب ناچار گسترده مي گردد و اين بود كه عشاير به خلع سلاح ارتش پرداختند و خود مسلح شدند (40) و با جاسوسان آلماني نهضتي بنام مليون ايران براه انداختند . (41)بر اثر طغيان عشائر و فعاليت زيرزميني طرفداران آلمان و بحران شديد اقتصادي وضع دشواري پيش آمد كه در 28 فوريه 1942 دولت فروغي جاي خود را به سهيلي داد . اولين قدم سهيلي قطع رابطه سياسي با دولت ژاپن و تعطيل سفارتخانه آن كشور در تهران بود كه در نظر متفقين مصورت ستاد و مركز جاسوسان حرفه اي دول محور در تهران درآمده بود . اقدام بعدي انتشار اعلاميه اي بود كه به عوامل و عناصر مخالف متفقين گوشتزد ميكرد تا از هر گونه تبليغات و تحريك اعصاب مردم دست بكشند و گرنه گرفتار خواهند شد و همچنين آنها كه از افراد و اتباع كشورهاي محور كسي را جاي بدهند و مخفي كنند شديداً مجازات خواهند گرديد . (42)رفته رفته عقب نشيني قواي آلمان در استالينگراد والعلمن شروع شد و در نتيجه طرح ايرانيان طرفدار آلمان دچار وقفه گرديد و سران آن دچار اختلاف گشتند تا آنجا كه يكي از آنها چمداني را كه پيش از دويست و پنجاه سند مربوط به سازمان مخفي در آن بود . در اختيار مقامات رسمي انگلستان در ايران گذارد . در اين مدارك عده اي از افراد سرشناس از جمله آقاي كاشاني را متهم به همكاري با دول محور مي كرد . (43)در اين موقعيت بود كه ايران اعلان جنگ با دول محور داد . تا در آينده جايگاهي در كنار ملل فاتح داشته باشد .كنفرانس تاريخي تهران با شركت روزولت و چرچيل و استالين ، در اعلاميه هاي مشترك خود هم از كمك و مساعدت اقتصادي بايران گفتگو كرده بود و هم از استقلال و حاكميت و تماميت اراضي آن . (44)روز يازدهم اسفند 1324 مصادف با آخرين روزي بود كه دوره شش ماهه پس از جنگ سپري مي شد در آن روز بايد نيروهاي متفقين كاملاً ايران را تخليه كرده باشند . نيروهاي انگليسي و آمريكائي از خاك ايران بيرون رفته بودند ولي استالين نه تنها نيروي خود را بيرون نبرد بلكه آنرا در روز 12 اسفند از تبريز خارج كرد و در سه ستون بسوي تهران و مرز عراق و سر حد تركيه روانه نمود و در ظرف چند هفته صدها تانك با واحد هاي كمكي و نيروي پياده از روسيه به ايران سرازير شد ، و بدنبال نيروهاي پيشين راه افتاد . مقارن اين احوال لشگر ديگري از روسها در طول مرز اروپائي تركيه متمركز شده و دست به اقدامات سياسي و تبليغات دامنه داري زدند . (45)روسها از پيش از زمان پطر كبير سال 1755 هواي تصرف ايران و رسيدن به آبهاي گرم خليج را در سر داشتند . ولي با ظهور نادر افشار مجبور شدند در ضمن عهد نامه رشت از ايلات مازندران و گيلان و از شهرهاي معروف فققاز عقب نشيني كنند . (46)همچنين در زمان فتحعلي شاه ناپلئون با پل تراز امپراطور روسيه وارد مذاكره شد و هر دو با طرح اتحاديه اي براي حمله مشترك به هندوستان به زيان بريتانيا موافقت حاصل كردند . و بدين ترتيب كه يك شاخه از ارتش آنها از درياي سياه و آزاد عبور كند و شاخه د يگر آن پس از عبور از رودخانه ولگاودن از طريق درياي خزر بسمت ايران پيش رود .روسيه با استفاده از اين قرار داد به پيشروي بسمت مرزهاي ايران تحت فرماندهي پل تزار شروع نمود و ضمناً به سردار خود فرمان داد كه ارتش قزاق را بسمت صحرا حركت دهد قواي روسي در هر دو جبهه شكست خوردند و با مرگ پل تزار موافقت نامه ناپلئون پل خاتمه يافت . (47)روسيه همچنان براي توسعه اراضي خود در ايران همت مي گماشت تا در سال 1813 در زمان كاترين كبير جنگ ايران و روسيه دوباره شروع شد و با عهد نامه گلستان به شهرهاي قفقاز و آبهاي درياي خزر دست دراز كردند .در سال 1820 قسمتهاي ديگر از قفقاز كه در عهد نامه گلستان از آن نامي نبود به تصرف روسيه درآمد در سال 1827 با وجود مقاومت ها ، ارتش ايران در گنجه شكست سختي خورد و عهد نامه تركمنچاي ناحيه ايراوان و نخجوان را باضافه مبلغ هنگفتي در حدود سي ميليون روبل نقره معادل 15 ميليون دلار به اضافه حق كاپيتولاسيون به روسيه واگذار كرد .روسها در سالهاي بعد بتدريج بر نقاط ديگر از درياي خزر و صحراي تركمنستان تسلط پيدا كردند و راههاي هندوستان را تحت كنترل گرفتند و در نظر داشتند از منافع بريتانيا در هند جلوگيري كنند و اين بود كه ايران را به حمله به افغانستان تحريك كردند و با تعرض ايران به ناحيه هرات ، انگلستان در سال 1850 اعلام جنگ داد و نيروي خود را در بنادر خليج پياده كرد و جزيره خارك و بندر بوشهر آبادان و محمره را تصرف كرد . تا اينكه با عهد نامه پاريس 1857 ايران ارتش خود را از افغانستان بيرون آورد و جنگ ايران و انگلستان به پايان رسيد . (48)از اين ببعد ايران تحت نفوذ اين دو قدرت بود و با قرارداد 1907 كاملاً تجزيه شد و در سال 1915 بيطرفي ايران نقض گرديد و ايران صحنه جنگ شد . (49) پس از شكست روسيه از آلمانها در جنگ جهاني اول انقلاب اكتبر 1917 در آن كشور بوجود آمد و حكومت سوسيال دمكرات كرنسكي ، و لوف جانشين حكومت استبدادي و سلطنتي روسيه گرديد .در ژولاي 1917 رژيم كرنسكي به بارالف فرمانده مشهور روسي فرمان داد تا قواي خود را از مرزهاي ايران عقب بكشد . (50)و لنين در سال 1918 يادداشتي فرستاد و بي عدالتي هاي دولت تزار را محكوم كرد و خواستار دوستي بر پايه عدالت و احترام متقابل شد و حتي كليه امتيازات و قراردادهاي سابق را لغو كرد . (51)در سال 1919 پيشنهادات مفصلي از طرف معاون وزارت خارجه شوروي لندن كاراخان به ايران ارسال شد كه در آن از كليه قروض و امتيازات گمرك و پست و تلگراف صرف نظر شده بود و بانك ويسكونت روسيه و كليه خطوط آهن ، وسائل بندري و راههاي شوسه و ساختمانهاي روسي بملكيت ايران منظور شده بود و مقررات كاپيتولاسيون نيز لغو گرديده بود . (52)اين همه مهرباني و گذشت ديري نپائيد و دوامي نياورد چه در سال 1920 كه نيروهاي انقلابي شوروي به دنبال بقاياي قواي ضد انقلابي ژنرال آمده بود در انزلي پياده شدند و آتش خود را بسوي قواي انگلستان و روسهاي فتواي گشودند و آنها را مجبور به عقب نشيني كردند . و سپس اين ارتش به حمايت از انقلابيون شمال به نهضت جنگل درآمد . (53) زمينه اين نهضت از سال 1915 شروع شده بود و در سال 1917 ميرزا كوچك خان و احسان الله خان را ليدر يك جنبش انقلابي عليه حكومت مركزي و نفوذ انگلستان معرفي نمودند و در همان سال كميته انقلابي اتحاد اسلام را تشكيل دادند .ميرزا كوچك خان ( و همكاران ) و بيشتر از تجار كوچك و خرده مالكان بودند كه تحريك آنها بيش از همه از عرق ملي بود و تنها احسان الله خان كمي افراطي بود و شهرت داشت كه متمايل به سوسياليزم است .اين نهضت ابتدا از افسران آلماني و ترك استفاده كرد و بعدها انقلاب روسيه قدرت تحريك و جسارت نهضت را زيادتر ساخت و در سال 1916 ميرزا كوچك خان بر سراسر گيلان مسلط شد و در تابستان 1919 قواي جنگل در برابر 20000 نيروي مركز متفرق شد و اين پس از شكافي بود كه با قرارداد نهضت و انگليسها در ميان جناح چپ و راست آشكار شده بود . از اين به بعد نهضت جنگل مجبور شد كه با روسيه شوروي نزديكتر شود و به دلگرمي آنها افراد پراكنده را جمع آوري نمايد . و اين بود كه در زمستان بين سالهاي 1919 و 1920 علائم تجديد حيات نهضت بخوبي آشكار گرديد . (54)در آن هنگام روش شوروي بنا بر اعتقاد شخص لنين ، اين بود كه بطور غير مستقيم به كشورهاي ديگر كمك كنند تا انقلاب آنها به ثمر برسد ولي بر اثر شكست احزاب كمونيستي آلمان و بنا به پيشنهاد كميته كمونيستي مستقر در مسكو طرحهاي ديگري پي ريزي شد و لنين تصميم گرفت كه براي پيشبرد انقلاب مستقيماً از قدرت شوروي استفاده شود .و آذربايجان و گرجستان و ارمنستان و ايران و افغانستان را اينگونه رهبري كند . (55)از اين رو در بهار 1920 در هجدهم مي بلشكويكها به مرز ايران حمله ور شدند و نيروهاي انگليسي را عقب زدند رشت را اشغال كردند و با ميرزا خان ارتباط برقرار و شوراي جمهوري سوسياليستي گيلان اعلام گرديد . (56) اين جمهوري علاوه بر ميرزا كوچك خان و احسان الله خان اعضاي برجسته ديگر از قبيل خالو قربان و حسن خان داشت و بنابر معرفي رسكولينكوف سيد جعفر پيشه وري به وزارت داخله منصوب گرديد و انقلابي قديمي تبريز حيدر عمو اوغلي نيز باين جمهوري پيوست . در پنج ژوئن حكومت انقلابي ايران در رشت از اعضاء ذيل تشكيل يافت :1- ميرزا كوچك خان رئيس جمهوري و وزير جنگ- محمد علي برآذري زير ماليه
3- عبدالكاظم وزير بازرگاني4- محمد آقا وزير دادگستري5- نصرالله وزير پست و تلگراف6- علي خامي زير اقتصاد ملي ژ7- حاجي جعفر ب وزير فرهنگ8- سيد جعفر پيشه وري وزير داخلهميرزا كوچك خان با ساير سران از يك روحيه برخوردار نبود او معتدل بود و حس ملي اش مي جوشيد و نمي گذاشت با كمونيست هاي افراطي كنار بيايد اين اختلاف روحيه به اختلافهاي بزرگتري انجاميد تا آنجا كه حيدر خان وعده اي از مامورين بازداشت شدند و بلشويكها پس از جدال با طرفداران ميرزا كوچك خان با شكست فاحشي روبرو گشتند . پس از اين اختلافها كه بعيد نمي رسد با دسيسه بازي انگليسها باشد حكومت مركزي با كمك ايل طالش به سركردگي امير مقتدر با بلشويكها درگير شدند و آنان را با تلفات زياد تا انزلي عقب راندند . (57)مسكو با تجربه اي كه از انقلاب خياباني در آذربايجان (58) و انحراف ميرزا كوچك خان از حزب بدست آورد متوجه شد كه هنوز وقت انقلاب كارگري ايران فرا نرسيده چون ايران از صنايع سنگين و تشكيلات كارگري برخوردار نيست .و در نتيجه زمينه سوسياليستي ندارد . از اين رو خط مشي مسكو تغيير كرد و پيشنهاد دوستي و مذاكرات داد اما نيروي شوروي بخاطر حضور نيروهاي انگليسي در ايران و بهانه نگهداري مرزهاي آذربايجان و نفت قفقاز در سرتاسر استان شمالي باقي ماند (59) و حتي پس از جنگ جهاني دوم و پس از گذشت دوره شش ماهه با اينكه نيروهاي آمريكائي و انگليسي از ايران بيرون رفته بودند نيروهاي شوروي بيرون نرفتند هيچ بلكه در سه ستون به سوي مرز عراق و تركيه و تهران حركت كردند و همانطور كه گذشت در ظرف چند هفته با نيروهاي بسيار ديگر تقويت شدند و دست به اقدامات سياسي و تبليغات دامنه داري زدند و اميد داشتند كه اينگونه باعث ارعاب تركها خواهند شد . ( 60)روسها در داخل ايران دو دولت تشكيل دادند يكي بنام جمهوري كردستان در مهاباد و ديگري بنام خود مختاري آذربايجان ، اين دو دولت در آبانماه 1324 موجوديت خود را اعلام نمودند و در ماه مرداد 1324 عمال حزب توده چندين دستگاه دولتي را در تبريز تصرف كردند و نيروي شوروي سربازان را در سرباز خانه ها زنداني نمود و هنگاميكه ارتش ايران براي ختم غائله اعزام شد ارتش سرخ در قزوين آنرا متوقف ساخت .حزب توده مجدداً تشكيل يافت و با اسم حزب دموكرات در آبانماه تمام آذربايجان را تحت نفوذ خود درآورد و مجالس مقننه اي تشكيل داد و در 21 آذر جمهوري خود مختار آذربايجان را اعلام نمود و سيد جعفر پيشه وري را به سمت نخست وزير برگزيد . (61)
در اين زمان بود كه قوام به روسيه مسافرت كرد و با آنها قراردادي بست و وعده هائي داد و بر اثر فشار آمريكا و انگليس و بدنبال اين وعده ها بود كه گروه يك و نماينده شوروي اعلام داشت كه در ظرف پنج يا شش هفته ديگر تمام نيروي شوروي خارج خواهند شد و سرانجام در 19 ارديبهشت نيروي نظامي شوروي خاك ايران را تخليه كرد . (62)كار قوام يك بازي سياسي بود . وعده هاي قوام همه پوشالي از كار درآمد و حتي كابينه او منحل گرديد و قرارد داد نفت شمال هم در سوم مهر 1326 شمسي رد شد . (63)در 21 آذر ماه 1325 شمسي هر دو دولت دست نشانده شوروي از ميان رفتند (64) و در خلال اين قضايا دولت آمريكا اولين بار در تاريخ شيوه رهبري را در خاور ميانه بكار برد و اصول ترومن كه يونان و تركيه را از كمونيزم نجات داده بود .آذرباييجان بموقع به اجرا درآمد و راه را براي تحقق عقيده آيزنها ور هموار ساخت . (65)حزب توده ايران بدرون خزيده و منتظر موقعيتي بود تا خود نمائي كند ، در زمان مصدق 1330 – 1332 موقعيت بزرگي براي آنها نمودار شد اما به نتيجه نرسيدند و همچنين كمونيستها فعاليتهاي گسترده اي را دنبال كردند و ميكنند .در واقع كمونيزم در انتظار روزي است كه ايران با صنايع سنگين و نظام كارگري همراه شود و بتواند سوسياليزم را بپذيرد ، اگر آمريكا همان شيوه اي را كه در چين و كوبا پيش گرفته بود در ايران پيش مي گرفت و اگر زمينه مذهبي در ايران نبود حتماً ايران به دامان كمونيزم افتاده بود . اما با فعاليتهاي وسيع مذهبي و با طرح اقتصاد ارشادي و بيمه و تعاون و مصرف و ساير برنامه هاي رفاهي نفوذ كمونيست ها در ايران كند شد و از سطح توده و كارگر به سطح دانشگاه كشيد .پس از جنگ جهاني دوم آمريكا دولت جوان و نيرومندي بود كه ميتوانست جانشين بريتانياي پير و فرتوت باشد و ميتوانست در برابر كمونيزم جوان بايستد و حتي مي توانست تكيه گاه كمونيزم تازه پا باشد . اين آمريكا كه شوروي را از چنگال آلمان بيرون آورد و باز همان بود كه با كمكهاي گسترده آنرا نگهداري نمود . (66) در صحنه سياست جهاني اين دو مي توانستند حريف هم باشند و اگر بخواهيم بهتر بگوئيم با همدستي يكديگر جهان سوم را غارت كنند و با استعمار جديد شيره جان آنها را بمكند .راستش من هنوز باورم نمي شود كه اين دو قدرت و اين دو بلوك با هم مبارزه اي داشته باشند بلكه بخوبي مي بينم كه با هم سازش دارند و منافع كشورها را تقسيم كرده اند در يك قسمت سرمايه داري مي تازد و در يك قسمت كمونيزم . و آن ظريف وقتي شنيد عسل و خربزه با هم مي سازند رو ترشي كرد و گفت اتفاقاً با هم ساختند و پدر مرا در آوردند .اينها با هم ساخته اند و اگر مبارزه اي هم باشد بر سر تقسيم است نه بخاطر آزادي و رشد ملتها .آمريكا بخاطر جلوگيري از نفوذ كمونيزم از لاك خود بيرون آمد و در آفريقا و چين و آسيا و استراليا و آمريكاي لاتين زد و پندهائي را شروع كرد و فعاليتهائي راه انداخت . بر اثر ناشيگري آمريكا اين فعاليتهاي استعماري در بعضي از كشورهاي جهان نظير چين فقر و قحطي وسيعي را بوجود آورد و باعث خفقان و بيچارگي توده و كارگر گرديد و در نتيجه زمينه ساز كمونيزم شد و اين براي آمريكا درسي بود تا در ساير كشورها از روش ديگري استفاده كند و به ثروت و امنيت و رفاه آنها بينديشد تا كمونيزم دستاويزي نداشته باشد .ايران و تركيه و يونان هم از كشورهائي بودند كه بوسيله آمريكا از چنگال كمونيزم نجات پيدا كردند .
ايران پس از جنگ يكسره بسوي آمريكا روي آورد و اين خود باختگي بخاطر آوازه هائي بود كه از آزادي خواهي و عدالت جوشي آمريكائيها مي شنيد و بخاطر فشاري بود كه بريتانيا و روسيه تحمل مي كرد .نفوذ وسيع بريتانيا باعث نفرت عميق توده شده بود . تجاوزهاي چندين ساله شوروي و فلسفه ماترياليسم و متجاوز او مردم را ، ايران مذهبي را از خود رم داده بود . آنها كه خسته جنگ بودند فرانسويها هم كه كمرشان شكسته بود و ايران هم كه از خود ساماني نداشت و نيروئي نداشت و زمينه اش خالي بود .پس مقدم آمريكا مبارك باد .در گذشته تا اندازه اي شرح دادم كه يكي از بزرگترين عيوب رهبران مذهبي و غير مذهبي در ايران همين بود كه از امير كبير درس نگرفتند و ايران را با نيروي خودش براه نينداختند .امير كبير براي اينكه ايران را بقدرتي برساند بفكر صنايع سنگين و دانشمندان و تكنيسين ها افتاده و به اين خاطر امنيت را بوجود آورد و ثروتها و گنجينه ها را به جريان انداخت و كارخانه ها را بگردش درآورد و مغزها را تربيت كرد و دارالفنون را ترتيب داد و با انهمه سازمان جاسوسي عميق را پايه گذاشت كه بتواند تصميمهاي دول استعماري را قبل از اجرا خنثي كند و بتواند در برابر آنها بايستد و بتواند ابتكار عمل را در دست بگيرد اما رهبران ديگر با پاي بيگانه مقصد خود را مي جستند و با نقشه او هدف خود را مي طلبيدند و عيب ديگر رهبران اين بود كه از نقطه ضعف امير كبير درسهاي ديگر نياموختند و از غرورها و تكرويها و بي توجهي هاي او عبرت نگرفتند . اين قحط الرجالي باعث شد كه ايران يك زمينه خالي باشد براي ديگران و كشتزاري باشد براي قدرتهاي استعماري و پل پيروزي باشد براي آنهائي كه به صلحت متفق مي شوند و به صلحت سازش مي كنند و به صلحت كشورها را مال المصالحه قرار مي دهند . ايران نه تنها يك زمينه خالي بود بلكه مشتاق بود و تشنه و خواستار كمك و جه كند مفلوكي كه خودش از چشمه هاي خودش غافل مانده و از عطش به له له افتاده و زبايش از كام بيرون زده و رمق از دست و پايش رفته و چوب جنگ خورده و لحاف ملانصرالدين شده ، چه كند اين مفلوك ؟جز دربوزگي و گدائي از قدرتهاي متفرعن و طاغوتهاي سياه و سرخ و آبي و نارنجي و بنفش . آخر شايد در اين گذائي بي نيازي باشد كه گفته اند گدائي كن تا محتاج خلق نشوي .
در گذشته شرح دادم كه براي جدائي از يك قدرت بايد بقدرت رسيد و گرنه به ما آن رسد كه بايران در گذشته ( در زمان رضا شاه ) و به رضا شاه از دست انگليسيها رسيد .كودك تا پايش نيرو نگرفته حماقت است كه از مادرش جدا شود و ما هم تا نيروئي نگيريم نمي توانيم از اين مادر خوانده هاي دلسوز و دامن سوز و از اين كاسه هاي از آش داغتر جدا شويم بهتر بگويم مي توانيم جدا شويم ولي آنها نمي خواهند جدا شويم . بله مي توانيم ما در تنهائي خود و در غربت خود نيازهاي خود را حس مي كنيم و دنبال مي كنيم و برآورده مي كنيم . ولي آنها نمي خواهند اين گاوهاي شيرده و اين بازارهاي مصرف را از دست بدهند . اگر آنها مي خواستند و واقعاً خواستار پيشرفت و ترقي ما بودند بما پا مي دادند نه اينكه بغلمان كنند ، به ما از همانهائي ميدادند كه خودشان دارند نه از آنهائي كه خودشان احتياج ندارند و با فروشش اقتصاد شان چاق مي شود و پول نفتشان را پس مي گيردند .
پس از جنگ جهاني دوم و با داستان آذربايجان و با مسئله سوء قصد بجان شاه دولت ايران دست بدامان آمريكا آويخت و از او تقاضاي كمك كرد ولي آمريكا آنرا نپذيرفت زيرا آمريكائيها متوجه شده بودند كه ما با جديت و اهتمام لازم به اداره امور داخلي خود نپرداخته بوديم شكست و اضم حلال چين ملي را در اوائل همان سال پيش آمد موجب نگراني شديد آمريكا شد و آن كشور را مصمم ساخته بود كه تنها بكشورهائي كمك كند كه در تصفيه و تنظيم امور داخلي ابراز علاقه ميكنند . بهمين جهت پس زا بازگشت بوطن با صلاحات داخلي پرداختيم .
در قدم اول عده اي از مامورين ناصالح و فاسد را كه سالها در دستگاههاي دولتي كار مي كردند از خدمت از مامورين ناصالح و فاسد را كه سالها در دستگاههاي دولتي كار مي كردند از خدمت منفصل نمودم و برنامه تقسيم املاك سلطنتي كه مدتها مورد مطالعه قرار گرفته بود به مورد اجرا گذاشتم . مقارن همين ايام كشور ايالات متحده برنامه مربوط باصل چهار ترومن را در كشورهاي مختلف جهان مورد اجرا گذاشت .در خرداد ماه 1329 من سپهبد رزم آرا به نخست وزيري منصوب نمودم و او با آمريكائيها قراردادي منعقد نمود كه به موجب آن دولت آمريكا رساندن كمك مختصري را به ايران آغاز نمود .در ضمن اين وقايع كميسيوني براي مبارزه با فساد و نادرستي تشكيل دادم ولي در اثر عدم توافق بين اعضاء اصلي پيشرفتي نكرد . در سال 1327 براي توسعه و پيشرفت امور اقتصادي كشور برنامه هفت ساله اول را با مشورت متخصصين آمريكائي وتصويب شوراي ملي ايران بمورد اجرا گذاشتم .عزم من آن بود كه به آمريكا ثابت كنم كه كشور ايران هرگونه كمكي را كه دريافت كند به مصارف سودمند و نافع خواهد رسانيد . با اين وصف به تقاضاي ما راجع به كمكهاي بزرگ موافقت نشد .در اثر قطع اميدواري از مساعدت آمريكا بسياري از مردم كشور معتقد شدند كه ايالات متحده آنها را در تنگنا رها كرده است . به همين جهت كم كم افكار ضد آمريكائي بوجود آمد و موجب توسعه جبهه ملي گرديد . (67) كمبود پول فعاليت برنامه هفت ساله را كاهش داد و مشاورين آمريكائي ايران را به قصد وطن خود ترك گفتند و در اين ايام مذاكراتي براي ازدياد سهم ايران از شركت نفت جنوب كه تعلق به انگليسها داشت در جريان بود ، ناچار براي تهيه وجوهي كه در اثر كمك غير كافي آمريكا لازم داشتيم يك قرارداد بازرگاني به مبلغ 20 ميليون دلار در سال 1329 با دولتها امضاء كرديم .اين اقدامات به نفع مصدق و پيشرفت منظورهاي وي تمام شد كه شرح آن مي آيد . (68) آمريكا ايران را نمي پذيرفت چون چين ملي او را درس داده بود آمريكا در كشوري كه تحت نفوذ بيگانه بود كار نمي كرد و ايران كاملاً تحت نفوذ بريتانيا و كمونيستها بود .آمريكا در كشوري كه گرفتار فقر بود كار نمي كرد چون يافته بود كه بهترين منافع بازرگاني آنها كشورهاي صنعتي و بسيار مترقي وغني است (69) و اين بود كه شاه بايد تصفيه وسيعي را شروع مي كرد . و برنامه هاي وسيعي را دنبال مي نمود . بيرون كردن انگليسها و واگذار كردن امتيازهايش به آمريكا كنسرسيوم يكي از آنها بود . و از بين بردن زمينه كمونيستي (فقر) يكي ديگر از آنها . اين است كه شاه براي بيرون كردن انگليسها و تقسيم املاك سلطنتي و تصفيه كادر دولتي كارهائي را شروع مي كند . شاه در برابر انگليسها مي خواست از اصل نرمش استفاده كند چون قضاياي پدرش هنوز زنده بود و به او درس مي داد . (70) اما مصدق كه پس از جنگ زد و بندهائي را شروع كرده بود و حزب جبهه ملي را تشكيل داده بود به كارهاي تند و داغ متمايل بود و از انگليسها چندان حساب نمي برد چون هنوز به پستي نرسيده بود و از اين گذشته بر حزب جبهه ملي تكيه داشت و شركت نفت جنوب را تعطيل كرده بود . (71)و همين است كه آمريكا به مصدق متمايل مي شود و باو روي مي آورد . آمريكا مصدق را مردي ميديد كه بر قدرت ملي تكيه داشت و با بريتانيا گلاويز بود .و همين است كه سپهبد رزم آرا در ختم مرحوم فيض در مسجد شاه كشته مي شود و حسين علاء پس از او بر كنار مي شود و مصدق به نخست وزيري ميرسد و از حمايت شاه برخوردار مي گردد . در حاليكه به گفته شاه جنين حمايتي براي من ملال انگيز بود . (72) براي شناخت مصدق وسياست او از اين نكته نبايد غافل باشيم ، تمام منفي بافي مصدق و سياست منفي او بخاطر كنار زدن انگليسها از صحنه سياست ايران است .و در آن زمينه آن سياست منفي مثبت بود . مصدق پس از آنكه صنعت نفت را ملي اعلام كرد انگلستان نه فقط آنرا نپذيرفت بلكه هيئت استوكي را به تهران اعزام نمود و موافقت نمود كه درآمد نصف ( پنجاه – پنجاه ) تقسيم شود . اما مصدق زير بار نرفت . (73) همچنين در اواخر سال 1330 بانك بين المللي عمران و توسعه بعنوان ميانجي دوستانه براي حل اختلاف موجود دامن همت بكمر زد . مصدق با شرائطي كه بانك پيشنهاد مي كرد موافق بود ولي مشاورين او بد لائلي كه خود از آن آگاه بودن او را از قبول آنها منصرف نمودند ، مصدق بكلي با انگلستان قطع رابطه كرد . (74)اين كناره گيري و قطع رابطه و زير بار نرفتن بخاطر آن بود كه بايد نفت ايران بصورت كنسرسيوم به ميراث خوار استعمار برسد و بايد آمريكا در صحنه ظاهر گردد . شايد دلائلي كه مشاورين مصدق ارائه دادند و او را منصرف نمودند همين مسئله بود .كنسرسيوم در سال 1345 يك سال پس از بركناري مصدق بر سر كار آمد و 40 درصد سهام بنفع آمريكا افتاد .درسال 1336 – ( 1957 ) شركت پان امريكن پس از شركت ايتاليائي كه بيش از 25 درصد سهم برد تقاضاي استخراج براي 16 هزار كيلومتر مربع از آبهاي خليج داد .با همان شرائط باضافه 25 ميليون دلار نقد كه از بدو شروع بكار بپردازد . (75)نقشه مصدق اين بود كه انگليسها را بيرون كند (76) ، لذا از سياست منفي استفاده كرد چون هر چه بحران اقتصادي ما بالا مي گرفت احتياج به كمكهاي آمريكا زيادتر ميشد و جاي پاي آمريكا بازتر مي گرديد . آنطرف مصدق نسبت به كمونيزم روش مساحمه را پيش گرفته بود و اين باعث گسترش فعاليت آنها مي گرديد تا جائيكه در سال 1332 بسياري از ياران او از دورش پراكنده شدند زيرا متوجه شدند كه منظور اصلي او اين است كه انگليسها را بيرون كند و كمونيستها را به ايران بكشاند . اما مصدق لاف ميزد كه آمريكا طرفدار رژيم اوست و ضمناً به آمريكائيها اخطار مي كرد كه اگر بيش از پيش كمك نكند ايران به دامن كمونيزم مي افتد . (78) مصدق كار خود را با تمام رسانده بود و نفوذ انگليسها را قطع كرده بود و در نتيجه مي بايست از صحنه خارج شود و اين بود كه بسادگي در اوج قدرت از كار بر كنار شد و شاه كه از ايران بيرون رفته بود در 30 مرداد به ايران بازگشت و مصدق پس از سه سال زندان در حاليكه مي بايست اعدام مي شد از مرگ نجات يافت و در ملك شخصي خود حبس نظر شد .در واقع شاه و مصدق هر دو مهره اي بودند كه بايست جاي پاي آمريكا را به ايران باز كنند . يكي نفوذ انگليسها را قطع كرد ، در حاليكه كمونستها را بال داد و ديگري نفوذ كمونيستها را قطع كرد و جاي پاي آمريكا را محكم نمود .اين هر دو براي نفوذ آمريكا كوشيدند و هر دو نگهداري شدند و از مرگ نجات پيدا كردند .اين مصدق بود كه با سرعت و شتاب انگليسها را بيرون راند در حاليكه شاه سياست مسامحه و نرمش داشت . و اين شاه بود كه كمونيستها را با سرعت و شتاب منكوب كرد و در حاليكه مصدق سياست مسامحه داشت (79) و اين هر دو بودند كه يك نقشه را با تمام رساندند و اين هر دو مي بايست نگهداري مي شدند و شدند . شاه در حاليكه حمايت از مصدق برايش سنگين بود وملال انگيز بود حمايت او را عهده دار شد و اعتبارات وسيعي باو واگذار كرد و حتي از ايران بيرون رفت و آنهم بآنصورت از كلاردشت تا رامسر و از رامسر تا بغداد و از بغداد تا رم .آنهم با آنهمه ذلت تا حدي كه سفير كبير ايران در بغداد كوشش مي كرد او را دستگير كند و كاردار سفارت در روم حاضر نمي شد كليد اتومبيل را در اختيارش بگذارد .و اين است رسم سراي درشت .شاه با آنكه نگهداري مصدق برايش ملال انگيز بود باز او را نگه داشت در حاليكه فاطمي و افراد ديگر از ميان رفتند و يا اينكه سوختند .و مصدق هم با آنكه با شاه ميانه اي نداشت و اختيارات او را گرفته بود از او دست كشيد و آزادش گذاشت تا بيرون برود و به ايتاليا سفر كند و قرارداد هائي ببندد و با احترام به ايران باز گردد و كارهايش را دنبال بنمايد . اين نگهداريها بخاطر نفوذ آمريكا بود نه بخاطر اينكه مصدق فرصتي بيابد و هدفهايش را عملي كند ( ماموريت ص 123 ) آمريكا جاي پايش محكم شد و در نتيجه براي تصفيه كامل دستگاه اداري ايران از عوامل انگليسي و كمونيستي كوشش كرد (80) و با سياست و بتدريج هزار فاميل از كارها بر كنار شدند و قدرت اشراف و مالكان بزرگ شكسته شد و با برنامه تقسيم اراضي بكلي از ميان رفت . شاه بخاطر اينكه كمونيزم را بكوبد مجبور بود به روحانيت بال بدهد و اين بود كه روحانيت در زمان او گسترده و نيرومند گرديد . و هنگامي كه خطر كمونيزم با اصلاحات ارضي و اقتصاد ارشادي كمتر ميشد روحانيت نيز با برنامه اختلاف دچار ضعف گرديد و با مهره هاي دست نشانده آلت دست شد .قدرت آيه الله بروجردي در اين اواخر مزاحم برنامه هاي ديگر دولت بود لذا او را از ميان برداشتند و سپس اختلافها انداختند و بر اوضاع مسلط گرديد ند . (81)عده اي از رهبران مذهبي كه نفوذ وسيع آمريكا را پيش بيني مي كردند در برابر لوايح ششگانه كه بعد دوازده گانه و امروز هفده گانه و شايد تا فردا بيست گانه شود ايستادند .عده اي از مالكان كه منافعشان در خطر رود و عده اي از عوامل كمونيست كه در مخفي گاه خود بودند در اين همگام با روحانيت هم آواز شدند نه بخاطر دوستي با روحانيت بلكه بخاطر دشمني با دولت و اين بود كه در روز 12 خرداد پس از گرفتن آيه الله خميني انقلابي راه افتاد و مخالفت هائي وسيع و گسترده پيش آمد و پس از شكست در سطح بصورت شبكه هاي زير زميني و فعاليت هاي چريكي ادامه پيدا كرد . چريكها از دو دست فدائي كمونيست و مجاهد اسلامي تشكيل ميشدند . مجاهدين از همان سالهاي پس از جنگ با دست كاشاني ومصدق و فدائيان اسلام و بازرگان و طالقاني ، اندرزگو و حنيف نژاد و رضائيها شروع شده بودند و ادامه يافته بودند .و اما فدائيها بيشتر از زمان ميرزا كوچك خان و پيشه وري و .... شروع شده بودند و بعدها با طرحهاي ناصر بختيار تقويت شده بودند و از چين و شوروي و عراق نيرو مي گرفتند .در اين چند سال اخير فدائيان و مجاهدين روي عوامل اقتصادي و هدفي بيكديگر نزديك شدند و با هم ائتلاف كردند و ماركسيست اسلامي را تشكيل دادند و نتيجه اين ائتلاف اين شد كه هم فدائيان از جهت اقتصادي تامين شدند و از سهم امامي كه به مجاهدين مي رسيد استفاده كردند و هم بسياري از مجاهدين را به سوي خود كشيدند و از دست گرفتند .و با اين تجربه بود كه حدود زمستان 53 پس از يك مرحله جدائي كمونيست ها اعلاميه اي پخش كردند و جدائي خود را از مجاهدين اعلام داشتند آنها مدعي بودند كه اسلام يك دين علمي نيست و نمي تواند عدالت و آزادي را به توده ببخشد و نمي تواند يك مكتب بارز باشد .ولي در واقع اين مجاهدين بودند كه از فدائيان كناره گرفته بودند و باعث رنجش آنها شده بودند و اين بخاطر خسارتهائي بود كه از ائتلاف دامنگيرشان شده بود و بخاطر نفراتي بود كه بسادگي از دست داده بودند .كمونيستها مجبور بودند با مجاهدين ائتلاف كنند چون اينها در زمينه اسلامي ايران بيشتر مي توانستند چريك بسازند و بهتر مي توانستند فعاليت كنند .كمونيستها مجبور بودند تا ائتلاف كنند و مسائل اقتصادي خود را بدون دستبرد به بانكها حل و فصل كنند چون براي دستبرد به يك بانك چه بسا نفراتي از دست مي رفتند و شبكه هائي كشف مي شدند و خسارتهاي بيشتري پيش ميآمد و مجاهدين مجبور بودند ائتلاف كنند چون نيروئي از خود نداشتند و نقشه هائي در پيش خود نگذاشته بودند و گرفتار همان نقطه ضعف هاي شمرده شده بودند .هدف مجاهدين اگر ارعاب و ترساندن و نگهداشتن دولت از كارهاي خلاف انساني و خلاف اسلامي بود تا اندازه اي ميشد آن را فهميد و پذيرفت هر چند كه كمونيستها اين را نمي فهميدند كه دولت مجبور است براي بدست آوردن كمكهاي بزرگ برنامه هائي پياده كند و دنبال كند و اين برنامه ها با هيچ ارعاب و هيچ وسيله اي متوقف نمي شود مگر اينكه مي توانستند در ارتش و اطلاعات رخنه كنند و يا با ابرقدرتها زد و بندي را شروع كنند . ارتش گذشته از سانسور شديد و كنترل مداوم از رفاه كامل برخوردار است و چيزي كم ندارد قدرتها هم كشورها را تقسيم بندي كرده اند و با هم قرارداد دارند و تازه آنها هم تا امتياز نگيرند نيازها را برآورده نمي كنند .و اگر هدف مجاهدين به تغيير رژيم و به پياده كردن حكومت اسلامي ميرسيد اين هدف خيلي عميقتر مي شد اما اين حكومت بايد نيرو و نفرات را خودش ميساخت و با پاي خودش راه مي رفت هيچگاه حق با پاي باطل به مقصد نمي رسد . هيچ گاه حق از باطل استخراج نمي شود . و نتيجه هر گونه ائتلافي بضرر حق تمام مي شود و اين قرآن است كه مي گويد ان تطيعيوا الذين كفروا يرودكم علي اعضائكم شما اگر از اين كافرها اطاعت كند شما پيش نمي بريد ، جلو نميبريد چون هدف آنها تا سر حد رفاه است و هدف شما عالي تر است و تا سر حد شكوفائي استعدادهاي عظيم انسان است . جهاد آنها در جامعه هاي فقير و خفقان زده است و جهاد شما حتي در جامعه هاي مرفه و آزاد حتي در چين و سوئد ادامه دارد پس اگر شما از آنها كه با هدف پست تر و جهاد محدود تر همراهند اطاعت كنيد شما به گذشته ها و به جاهليتها بازگشته ايد و گرفتار ضد انقلاب ، ارتجاع شده ايد و در نتيجه بايد به يك انقلاب ديگر دست بزنيد در حاليكه خسارت ديده ايد .فنقلبواخاسرين بلافاصله انقلاب مي كنيد و باز مي گرديد البته با خسارتها و اين قرآن است كه مي گويد لاتركنوالي الذين ظلمو افتمسكم النار بر ستمگرها تكيه نكنيد كه آتش مي گيريد ، و مي گويد از غير خود تكيه گاهي نگيريد . ( لاتتخذو ابطائه من دونكم .پس اين هدف بايد با نقشه خودش با فعاليت وسيعتري دنبال شود نه اينكه با ائتلاف با طاغوتي به جنگ طاغوت ديگر بشتابد .اگر مي بينيم كه دولت امروز مجاهد اسلامي را نمي پذيرد و آنرا يك بازي سياسي ميداند بخاطر اين است كه او حساب مي كند براي بر هم زدن يك رژيم بايد قدرتي در ميال باشد يا قدرت داخلي كه بتواند پس از رسيدن به هدف بدون تكيه بر قدرتهاي خارجي بروي پا بايستد و نيازهاي تسليحاتي و مغزهاي مورد احتياج را خودش برآورده كند و هنوز مجاهدين باين چنين قدرتي دست نيافته اند . آنها با يك مقدار اسلحه قاچاق دارند مبارزه مي كنند . و پس از رسيدن بحكومت كه نميتوان با همينها بر پا ايستاد . آنهم در موقعيتي كه دشمن آنتريك مي كند و تحريك مي كند و تركيه و پاكستان را بجانت مي اندازد و ايلهاي داخلي را برايت مسلح مي كند و توپ و تانك برايشان ميفرستد .و با قدرت خارجي كه در برابر قدرتهاي ديگر از تو حمايت و نگهداري كند . و اين قدرت خارجي يا آمريكا كه دولت فعلي با آن زد و بند دارد و يا چين وشوروي است و قطعاً اين دو به فدائيان كمونيست روي مي آورند و مجاهدين را كنار مي گذارند . چون اين دو بيشتر از اينكه با سرمايه داري دشمن باشند با اسلام دشمني دارند . آخر سرمايه داري زمينه ساز و دستاويز آنهاست و آنها را به گود مي كشاند . اين اسلام است كه جلوي نفوذ كمونيزم را در ايران و امثال ايران مي گيرد و آنرا كنار مي زند در نتيجه مي ماند يك مبارزه كمونيستي و يك بازي سياسي كه از مجاهدين اسلامي يك مدت تغذيه كرده و نيازهايش را بر آورده نموده و سپس كنارش گذاشته و كمرش را شكسته است . همانطور كه در گذشته شرح دادم فعاليتهاي سيد جمال و ساير رهبران اسلامي تا امروز نتيجه اش به جيب بيگانه سرازير شده و دارد ميشود چون ما فقط هدف را ديده ايم و بدنبال آن براي وسيله اش فكري نكرده ايم و طرحهاي عملي آنرا بررسي ننموده ايم ما وضعيت موجود را كوبيده ايم و بعد رفته ايم دنبال بنا و عمله و مصالح و نقشه عملي و همانطور كه گفتم تا برگرديم زمين خوارها زمين را آبستن كرده اند و هفت شكم هم زايانده ايد و اين است كه شاه آيه الله خميني را يك دست نشانده و آلت دست مي بيند . چون معتقد است كه فلاني بدون تكيه بر قدرت نمي تواند كاري بكند ، و در صورت تكيه كردن ، نتيجه اش براي آنهاست و در جيب آنهاست و روحانيت فقط وسيله بوده و اسلام تنها پل پيروزي ......و تازه اين ابرقدرتها هستند كه تصميم مي گيردند و كار را يكسره مي كنند . مگر ايران و عراق مدتها با هم جنگ سرد نداشتند مگر مدتها بر عليه يكديگر تحريك نمي كردند مگر عراق بختيار را به تور نينداخته بود مگر بختيار شبكه هاي وسيع چريكي طرح نريخته بود . مگر پايگاه راديوئي به چريكها نداده بود مگر چريكها در عراق و فلسطين تعليم نمي ديدند و از آن طرف ايران مگر كردها را تحريك نمي كرد مگر به آنها آذوقه و اسلحه نمي داد مگر دولت عراق را با آنها بستوه نمي آورد ....ولي ما ديديم همينكه قدرتها صلح و صفا كردند ، مصطفي بارزاني به ايران پناهنده شد و تمام يال و كوپالش ريخت و پايگاه راديوئي چريكها از ميان رفت و صداي آنها خاموش شد و آبها از آسياب افتاد .آيا نبايد ما از اين نمايشها درس بگيريم و با پاي بيگانه راه نيفتيم و در نقشه او هدف خود را دنبال نكنيم ؟ و آسيابمان را از اين آبهاي موسمي بچرخ نيندازيم .؟ همانطور كه نوشتم من هنوز باورم نمي شود كه شوروي و آمريكا در برابر هم باشند آنها با هم هستند و با هم يكدست شده اند تا جهان سوم را غارت كنند و اين است كه با هم رفاقت كرده اند و كشورها را تقسيم كرده اند در يكجا شوروي پيش مي تازد و در جاي ديگر آمريكا و جنگهاي محلي براي مصرف تسليحات و فروش اسلحه آنها خيلي لازم است و خيلي بجاست اگر بنا بود مصر و اسرائيل ، اعراب و اسرائيل از روز اول با هم صلح و صفا كنند و يكديگر را بپذيرند كه اينهمه اسلحه فروش نمي رفت و پايگاه براي شوروي و آمريكا درست نمي شد .اما حالا كه صحراي سينا از دست مصر رفته و جولان از دست سوريه و بيت المقدس از دست اردن و حالا كه خط بارلو شكسته و مصر از كانال گذشته حالا مي شود يكديگر را بپذيرند و طرح ياسر عرفات را با چك و چك بررسي كنند و يا اينكه در كنار كشورهاي عربي يك كشور ديگر بنام فلسطين بر پا كنند و لبنان را مال المصالحه قرار بدهند . و دل عربها را هم بدست بياورند و حالا مي شود آمريكا هم دل مصر را بدست بياورد و هم دل اسرائيل را . هم با اين پيمان ببندد هم با او هم از آخور بخورد و هم از توبره . و حالا مي شود كه شوروي هم برود سراغ سوريه و بغداد و آفريقا وآنگولا و پرتغال و هزار جاي ديگر ، مگر زمين خدا گسترده نيست ؟؟ اليس ارض الله واسعه و حالا مي شود موازنه قدرت به گونه ديگر برقرار كرد . و بر اساس همين منطق بود كه در اول مقاله توضيح دادم اين سياست فعلي ايران در كناره گيري از مسابقات تسليحاتي . بر اساس اين ديد كه قدرتها نمي گذارند موازنه قدرت بهم بخورد يك سياست صحيح است مشروط بر اينكه براي موازنه فقط همين راه مانده باشد . اما از كجا و بچه چيز مي توان مطمئن شد ؟در حاليكه اين عطارهاي كهنه هزاران سنگ ريز و درشت ديگر براي برقرار كردن موازنه دارند و هزارها راه ديگر در نظر دارند و به مصلحت خويش سنگها و راهها را عوض مي كنند . همانطور كه تركيه را عوض كردند و با اسرائيل و ايران شدند همينطور چه بسا كه از ايران جدا شوند و روي بياورند به ديگري و با آن زد و بند كنند . بر اساس همين منطق و همين نكته است كه مي گويم با پاي بيگانه نمي توان به مقصد رسيد چون بر سر دو راهي منافع ناچار ما را رها مي كنند و يا فدا مي نمايند .همانطور كه بارها تا بحال فدائي قدرتها شده ايم و در ميان كوير ها و در دست غولها رها شده ايم . و ابتكار عمل هميشه با آنها بوده و ما فقط آلت دست بوده ايم و مهره بوده ايم .و بر اساس همين تجربه و همان منطق است كه سفارش مي كنم ، هر كس كه در فكر قدرت است و هر حكومتي چه اسلامي و چه غير اسلامي كه مي خواهد آلت دست نشود بايد تمام نيازهاي خود را خودش در نظر بگيرد و برآورد . به هر نحو كه مي شود بايد پائي بدست بياورد و گرنه مجبور مي شود كه امتياز بدهند و براي يك قرارداد نظامي تسليحاتي قراداد ديگران را گردن بنهد و گرنه مجبور مي شود كه با پاي بيگانه حركت كند و در نتيجه در ميان راه بر سر دو راهي مصلحت بماند و يا فدائي قدرتها و يا بلاگردان بزرگان شود . نيازهاي حكومتي چند رشته مي شود :1- نياز به حاكم رهبر و مديريت2- نيازها به نفرات ، افراد و مغزها3- نياز به نيرو و اسلحههر حكومتي بنا بر مقتضاي هدف خود (82) بايد حاكم را انتخاب كند و نفرات و نيروها را تدارك ببيند . و چون درباره حكومت اسلام و راه انتخاب حاكم و سازندگي نفرات و تهيه نيرو در جاي ديگر بحث كرده ام . در اين باره حرفي ندارم .
بطور كلي حكومتها مجبورند بخاطر اينكه آلت دست نشوند نيروها و نفرات را خودشان تهيه كنند ، حتي از امروز در صدد تهيه نيروهائي بالاتر از نيروي اتمي و برنامه اي وسيع تر از برنامه هاي تسليحاتي امروز باشند . تا بتوانند در ميان ملل لااقل جايگاهي داشته باشند و يا بالاتر نقش رهبري جامعه ها را بعهده بگيرد .و براي اين منظور بايد مغزها و دانشمنداني تهيه كنند حتي با قيمتهاي گزاف و آنها را خريداري كنند و شبكه هاي وسيعي طرح بريزند . بجاي اين شبكه هاي محدود زيرزميني و بجاي فعاليتهائي از قبيل دزديدن سفيرها و نمايندگان نفت اوپك به شبكه هاي وسيعتر . با آن هدف وسيع و فعاليتهائي در سطح دانشمند ربائي و مغز ربائي داشته باشند مگر پس از جنگ جهاني دوم دانشمندان آلماني را جاسوسان آمريكائي و روسي از يكديگر نمي دزديدند و مگر داستانهاي اين آدم ربائي ها منتشر نشده است .؟مگر انيشتن را آمريكائيها پناه ندادند و خريداري نكردند . من قبول دارم كه اين طرح يك طرح مشگل و وسيع و طاقت طلب و توانفرساست . اما آنها كه مي خواهند گرفتار امتيازها نشوند و آنها كه مي خواهند آلت دست نباشند ، بايد چنان نيازهاي خود را برآورده كنند و چنين برنامه توانفرسائي را از امروز شروع بنمايند . و گرنه آلت دست اين يا آلت دست آن شدن فرقي نمي كند و اين طاغوت با آن طاغوت تفاوتي ندارد گر چه رنگهايش گاهي سرخ و سياه و زرد و آبي و بنفش وووووو بشود .ولي واقعاً خر همان خر است پالانش را عوض كرده اند .براي تغيير يك رنگ اينهمه خونريزي و تلفات را من فقط ابلهانه تلقي مي كنم و برايش هيچ توضيح و توجيهي نمي توانم داشته باشم .آن مقدار از تلاش و كوشش و افراد و سرمايه و ثروتي كه تا به امروز مصرف اين شبكه هاي محدود شده مي توانست در طول اين 30 سال و يا پنجاه سال و چند سال به نتيجه هاي بزرگتر و عميق تري دست بيابد .هنگاميكه ما در برابر مسائل احساس ضعف مي كنيم و خود را ناچيز و بي مقدار حساب مي كنيم بايد اينهمه كفاره هم بپردازيم و عاقبت هم آلت دست باشيم . توقف در سطح جز ار دست رفتن ارمغاني ندارد و اينهم امتحانش تا بحال مجاني بوده است . اگر از امروز اين راه وسيع را آغاز نكنيم پنجاه سال بعد پشيماني بيشتري خواهيم داشت و حرف همان است كه گفته اند راه رفتني را بايد رفت و ما امروز و فردا و فرداها مادام كه استقلال را بخواهيم جز اين راهي نداريم . و سياست صحيحي نداريم من هر گونه سياست ديگر را سطحي و حماقت و ابلهانه و با نيرنگ و خيانت حساب مي كنم . با آنكه انگليسها كنار رفته بودند و كمونيستها به زير زمين خزيده بودند و با اينكه جاي پاي آمريكا محكم شده بود . هنوز از كمكها خبري نبود اين كمكها هنگامي شروع مي شود كه برنامه هاي وسيع ديگري پياده شوند . سرمايه داري براي مبارزه با كمونيستها مجبور بود كه در فكر برنامه جديد تري باشد كه بتواند دوام بياورد و بتواند در برابر كمونيستها بپا ايستد و اين بود كه اقتصاد ارشادي با شركتهاي تعاوني و شركتهاي تاميني ، بايران رو آورد تا نفوذ كمونيستها را متوقف كند . در برابر كمونيستها دولت مجبور بود به روحانيت جلوه بدهند و آنها را تقويت كند . لذا بعكس رضا شاه كه روحانيت را منكوب مي كرد و كنار ميزد در اين دوره روحانيت تقويت مي شد و نگهداري مي گرديد و بر اثر اين تقويتها روحانيت نيرومندي عظيم و گسترده اي پيدا كرد و اين نيرومندي با وزنه آيه الله بروجردي زيادتر شد . هنگاميكه برنامه هاي جديد طرح ميشد ديگر به روحانيت نيازي نبود در نتيجه زماني رسيده بود كه روحانيت محدود شود و بساطش جمع گردد . نفوذ و وزنه آيت الله بروجردي ، از جريان طرحهاي جديد جلوگيري بود چون اين طرحها در بسياري از موارد با طرحهاي اسلامي سازش نداشت و در نتيجه با قدرت و نفوذ آيه الله بروجردي نمي توانست عملي شود . آيه الله بروجردي از ميان برداشته شد و پس از چندي زمزمه لوايح ششگانه و اصلاحات اراضي به غوغايي دست داد و انقلابي راه انداخت . و در برابر اين انقلاب سفيد بود كه مبارزه آيه الله خميني و بدنبال آن دسته بندي مالكان و هزار فاميل با پشتيباني انگليسي ها و فعاليت چريكي مجاهدين اسلامي و فدائيان كمونيزم شروع شد و ادامه پيدا كرد . چون همانطور كه گذشت با اين انقلاب سفيد و با طرح اقتصاد ارشادي نفوذ آمريكا در ايران به اوج رسيد و كمكهاي بزرگ شروع شد كمكهائي كه مي توانست ايران را به قدرت خاور ميانه تبديل كند و كرد . و اين بود كه مجاهدين اسلامي و فدائيان كمونيزم و هزار فاميل و مالكان بزرگ نمي توانستند آرام بنشينند . و حتي بوسيله دشمن مشترك بائتلاف و وحدتي دست يافتند و فعاليتهاي گسترده اي را شروع كردند . دولت ايران كه تا سه سال پيش به اينها توجهي نمي كرد و به آنها اعتنايي نمي نمود ، جديداً بارها از آنها گفتگو كرده و درباره آنها مصاحبه داده و براي جلوگيري از نفوذ آنها به برنامه هاي تبليغاتي و سانسورهاي شديد امنيتي روي آورده . يادم مي آيد در يكي از مصاحبه هائي كه در تابستان يا پائيز 1354 در آمريكا شده بود در جواب خبرنگاري كه مي پرسيد شما در حدود 40000 زنداني سياسي داريد شاه فقط توضيح داده بود كه اينها تروريست هستند و مزدور هستند و آلت دست هستند . اين مقدار زنداني نشانه از فعاليتهاي وسيعتري است كه اين قدر تلفات داشته . با همين عدد ما مي توانيم اين فعاليتهاي چريكي و يا تروريستي را حدس بزنيم . در اين موقعيت بايد توضيح بيشتري بدهم . اين را هيچكس نمي تواند انكار كند كه امروز ايران با حتي پنج سال پيش قابل مقايسه نيست . سطح زندگي بالاتر آمده و روح ديگري در دلها نمودار گرديده . و كارخانه هاي ذوب آهن و فولاد و آلومينيم و ماشين سازي و پتروشيمي در نقاط مختلف كشور بكار افتاده ، سدهاي بزرگ زمينهاي زيادي را سيراب كرده و سرمايه هاي داخلي و خارجي در قسمتهاي مختلف صنعتي و كشاورزي و عمراني به چرخش آمده است . و ثروت فردي و اجتماعي و امنيت ايران مسئله اي نيست كه آن را انكار كنند . البته براي ايجاد اين امنيت عده اي هم بزندان ميافتند كه فعلاً از هدف و ماهيت آنها بحثي نمي كنيم . اين ها هم درست و اين همه پيشرفت هم مسلم . ولي همانطور كه در پيش تذكر دادم ما هنگاميكه مي خواهيم از سرعت يك ماشين بحث كنيم و مقدار كار آن را مشخص كنيم ، بايد استعداد و آمادگي ماشين را در نظر بگيريم و سرعت و كار ماشين را با دستگاه موتور خودش مقايسه كنيم ، نه با ماشينهاي از كار افتاده و اسقاط . و موتورهاي بدون بنزين و تشنه و يا الاغهاي شل . ما بايد اين را نشان بدهيم كه ايران در اين پنجاه سال گذشته با آنهمه تضاد سياسي جهان و موقعيت بزرگ خود و ثروتهاي سرشار و منافع عظيم و مغزهاي زنده و باهوش و افراد پركار و وطن دوست چقدر مي توانست رشد كند و تا چقدر رشد كرده . چه بسا با رهبري ها و آگاهيها و سياستهاي مستقل مي توانستيم به قدرت عظيم تر و امنيت عميق تر و ثروت معقول تري دست بيابيم . ما امروز نبايد گول رشد در بعد اقتصادي و يا ثروت هنگفت و يا امنيت گسترده خود را بخوريم . بلكه بايد در عوامل و علتهاي اين رشد و اين ثروت و اين امنيت كند و كاو كنيم . شايد همينها كه ما به آن مي نازيم علامت و نشانه نفوذ استعماري و فراورده قدرتهاي بزرگ باشد . امروز با يك نگاه سطحي متوجه مي شويم كه بيشتر ارزاق عمومي و بيشتر وسائل زندگي و لوازم بهداشتي و امور تسليحاتي ما از خارج وارد مي شود . اين درست كه در ايران نعمت فراوان است ولي اين نعمت بر فرض فراواني از ايران نيست هر چيزش از يكجا آمده و باز با يك حساب سطحي مي توانيم بدست بياوريم كه ايران يك سرزمين بزرگ و مستعد براي كشاورزي مكانيزه و يك نيروي زنده براي كارخانه هاي گوناگون و صنايع سنگين و مادر است و آن زمينهاي آماده و آن نيروهاي زنده از پشتوانه منابع طبيعي و ثروت طبيعي ايراني از ژاپن و چين و كشورهاي ديگر كه ما مصرف كننده آنها هستيم دست كم ندارد بلكه چندين برابر مي تواند باشد . در قسمت ارتش هم ايران محتاج ارتشهاي ديگر و صادرات تسليحاتي كشورهاي ديگر است و پس ما از خودمان چه داريم . حقيقت اين امنيت و ثروت و رفاه چيست ؟ براي اينكه حقيقتها آشكار شود بايد ما شكل استعمارها و خصوصيات و ويژگيهاي آنرا بررسي كنيم و ببينيم استعمار از چه صورت و به چه صورت درآمده و چون اين قطعي است كه شكل سابق خود را ندارد .كشورهاي استعمار گر در گذشته بخاطر كمبود زمين و زيادي جمعيت و بخاطر كمبود مواد طبيعي و بخاطر كارخانه هائي كه پس از قرن هيجدهم و پس از انقلاب صنعتي انگلستان متولد شده بودند بخاطر اين عوامل و شايد عوامل ديگر كشورهاي استعمار گر راه افتاده و با چراغ بدنبال مواد و منابعي مي گشتند كه اقتصاد آنها را زنده كند و كارخانه هاي آنها را بچرخ بيندازد . استعمار در اين مرحله بدنبال مواد خام بود كه بتواند كارخانه هايش را تامين كند و اقتصادش را رونق بدهد و براي بدست آوردن اين مواد از هند و مصر و سوريه و استراليا و ايران ، بايد اين كشورها در جهل و جنگ و در نتيجه در فقر و بدبختي بسوزند ، و در ناداني بمانند تا گاو شيردهي باشند و خر باركش كه بگفته ملك المتكلمين تا خر ، خرا است از آن بار مي كشد و بر پشتش مينشينند . و چرا كه ننشينند ارمغان استعمار در گذشته اين سه چيز بود جهل ، جنگ ، فقر و اين سه يك نوع بي شخصيتي مثلثي را مي ساختند كه افراد استعمار شده و غربزده بار مي آمدند و چشم بدست دزد استعمار گر بودند و حتي عاشق او و حتي معتقد به بزرگي و مهرباني و دلسوزي او . پس از رشد صنعت و گسترش توليد و تورم توليد ، درد كشورهاي استعمار گر دو تا شد . خوب اينهمه جنس و اينهمه توليد كجا بايد آب بشود . كجا بايد مصرف بشود آخر اگر مصرف كننده اي از زير بوته هاي آفريقا و از توي روستاهاي آسيا بيرون نياوريم بايد كارخانه ها را ببنديم و با بحران بيكاري در اين كوره داغ و اين جنهم سوزان خاكستر شويم . تا به حال دردمان درد مواد خام بود اما حالا هم مواد خام و هم مصرف كننده ميخواهيم در اين حد بود كه استعمار سابق بشكل استعمار بازاريابي درآمد و در جستجوي مصرف كننده چراغ بدست گرفت و با تبليغات زياد كوشيد تا بوميهاي آفريقا را متمدن بكند و از لختي و عرياني بيرون بياورد . آخر مگر اين آفريقائيها بنده هاي مسيح نيستند و مگر اينها آدم نيستند آخر تا كسي آفتاب بخوردند و سياه و بد ريخت بشوند نه اين صلاح نيست اين از انسانيت بدور است بايد اينها متمدن شوند و مسيحي شوند و لااقل هنگام مراسم مذهبي لباس به تن كنند و از پارچه هاي باد كرده كارخانه هاي انگلستان آمستردام مصرف نمايند . در اين مرحله بود كه تجمل و مدپرستي بوسيله هنر پيشه هاي سينما و شومن هاي تلويزيون مذهب روز شدند و در اين مرحله بود كه سينما پيامبر و مبلغ اقتصاد و مصرف شد تا حدي كه عالي ترين فيلم چارلي چاپلين چيزي جز تبليغ براي مصرف نيست . و تا حدي كه لباس بازيگران و فوتباليستها و حتي شناگران آمريكائي در المپيك مونيخ در سال 53 چيزي جز همين تبليغ نيست . آخر آن روستائي ايراني كه تا ديروز به يك يا دو دست لباس قانع بود و آنها را هم خودش پنبه اش را كاشت و مي چيد و مي رسيد و رنگ مي كرد و مي بافت و مي دوخت و ميپوشيد و براي دكمه اش هم قيطان گره ميزد و براي گردنبندش از پوست گاوش استفاده مي كرد و براي آرايشش هم از سرمه اي و وسمه اي و براي مهمانيش از بادام و فندق و پسته و برگه و جوز قند و قائوت و تخمه و نخود چي كشمش و چسفيل و گندم شادانه و براي خوراش از محصول زمنيش و گوسفندش و براي بازيچه بچه اش از اسفند صحرائي و گلهاي وحشي و شاخ بز و قاطر و الاغ . آخر اين روستائي بكدام كارخانه انگلستان و آمريكا و آلمان و فرانسه حق زندگي و ادامه حيات ميدهد بايد اين روستائي كوتاه فكر آدم بشود و لباسهاي خوب بپوشد و لوازم آرايش خوب مصرف كند و بازيچه هاي قشنگ قشنگ بخرد و از شيريني ها و كاكائوهاي خارجي مصرف كند و ديگر برود توي اداره و زمينش را بگذارد كنار و فقط دستور بدهد تا از خارج همه چيز گندم و سيب زميني پياز و حتي خر تركيه برايش صادر كنيم و او آقائي كند و آنهم براي مزد دستش كه چند قرن زحمت كشيده و عرق ريخته و بيل زده و قناعت كرده است . در اين مرحله استعماري است كه بايد بخاطر مصرف اقتصاد كشورها يك پا بشود كوبا شكر ، مصر كنف و استراليا پشم ايران و سعودي نفت اما ساير نيازها بايد از خارج وارد شود تا اقتصاد آنها راكد نماند . در اين مرحله بايد بخاطر مصرف ، تجمل و مدپرستي پيش بيايد و بايد زنها از حجاب بيرون بيايند و يا در زير حجاب تحريك شوند تا بهترين لباسهاي خارجي را در زير چادرهاي خارجي به تن كنند و در ماشينهاي خارجي بنشينند كه نكند تا محرم آنها را ببيند . و نكند از قافله عقب بيفتند . در اين مرحله بايد فيلمها و هنر پيشه ها يكنوع بي شخصيتي جديد تري به وجود بياورند و غربزدگي را مدپرستي و مصرف را رواج بدهند . در اينجاست كه از تو مي پرسم آيا مصرف بدون ثروت امكان پذير هست . آيا ميشود بدون پول به مغازه رفت و به بازار آمد . پس بايد ثروت هم بوجود بيايد . پس حالا كه كشورهاي استعمار شده عاصي شده اند و استقلال ميخواهند زودتر به آنها استقلال بدهيد و حتي به هر شهرشان استقلال بدهيد تا مصرف كننده تسليحاتي شما باشند و بازار فرآورده هاي شما . و از حالا به بعد ديگر مواد خامشان را بخريد . و زيادتر هم بخريد تا مي توانيد خريد كنيد و بفهمند كه شما دوست آنها هستيد و همين است كه استعمار در شكل جديدش ، ديگر فقر و جهل ندارد ، اما ثروت و جنگ دارد . ثروت براي خريد و جنگ برايم مصرف . و علامت اين ثروت اين است كه از كار بدست نمي آيد بلكه از منابع زير زميني بيرون ميزند . و همينكه اين منابع ته كشيد بايد دستش را بگذارد پشت سرش و سبدش را بردارد و برود ته باغ . استعمار در شكل دومش استعمار بازاريابي بود با سه بعد تجمل ، جنگ ، ثروت براي مصرف ، تجمل براي مصرف جنگ براي مصرف . 3- استعمار در اين دو شكل خلاصه نميشود بلكه هنگاميكه جنگ پيش بيايد ثروتها كمتر بدست مي آيند و بيشتر از دست مي روند و در نتيجه زمينه اي باقي مي ماند براي وام و نوبت مي رسد به سرمايه گذاري هاي خارجي . و اين وام و اين سرمايه ها ميتوانند در شكل انساني و مشروع خود شيره جان ملتها را بدون احتياج به مخارج سرباز و ارتش بمكد و بتوانند منابع عظيمي را جمع آوري كنند و از اين گذشته تا اعتبار نباشد وام نمي دهند و تا امتياز نباشد اعتباري نيست . و اين امتيازها امروز بصورت قرارداد هاي اقتصادي و نظامي و عمراني و سرمايه گذاري مي تواند جلوه كند . و همين است كه امتيازهاي امروز احتياج به فشار ابرقدرتها ندارد ، بلكه اين كشورهاي جنگ زده و به استقلال رسيده خود محتاج وام هستند و در نتيجه گرفتار امتياز و آماده سرمايه گذاري و چقدر شگردها ترقي كرده است و پيشرفت نموده است . بايد با اين نكته توجه داشت كه سرمايه ها هنگامي بجريان مي افتند و سود ميدهند كه موفقيت و زمينه آماده باشد و امنيت گسترده ، و گرنه هنگام غوغا و ركود اقتصادي بحران و ورشكستگي بوجود مي آيد . و اين است كه استعمار در شكل تازه ترش و در مرحله سومش با ترس جنگ و امنيت همراه است . ترس جنگ براي شركت در مصرف تسليحاتي و امنيت براي امكان سرمايه گذاري . براي تامين چنين امنيتي ، حتي سازمانهاي امنيتي آنها حاضر به همكاري هستند تا عوامل تخريب و عناصر اخلال گر را كشف كنند و بر چينند . و نشانه چنين امنيت كاذبي نارضايتي عمومي و ياس از مبارزه است در حاليكه با مؤسسات دولتي هيچ همكاري نيست براي خوردن ماليات و حق بيمه و خودداري در همكاري هزار دوز و كلك بكار ميبرند و هزار دروغ و نيرنگ مي تراشند . آنها كه نمي توانند روياروي مبارزه كنند و آنها كه به چنين ياسي دچار شده اند از درون كارشكني مي كنند و چوب لاي چرخ ها مي گذارند . اكنون بايد با اين نشانه ها و علامتها ، ثروت و امنيت كشورهاي ثروتمند و امن بررسي شوند تا اصالت و حقيقت با رويه پوشش و فريب آنها نمودار گردد . هنگاميكه ثروت و امنيت دو شكل حقيقي و كاذب درست و نادرست دارد و شكل و علامتي دارد بايد به علامتي دارند ؟
آيا ثروتها متكي بر منابع طبيعي آنهاست و آيا امنيت با نارضائي و چوب لاي چرخ گذاشتن همراه است . و آيا جمع آوري مالياتها جريان بيمه ها با اشكال و نيرنگ و دورغ روبروست ؟ با يك مطالعه مختصر از وضع اين كشورها بدست مي آوريم كه اينها منابع طبيعي مهمي ندارند. و مردم هم با همكاري و با صميميت ماليات ميدهند و بيمه مي گذارند و هنگام نارضايتي اعتصاب مي كنند و مقاصد خويش را بدست مي آورند . اما كارشكني نمي كنند و چوب لاي چرخ دستگاه حاكم نمي گذارند . در آنجا امنيت با آزادي همراه است و همكاري در بين حزبهاي مختلف نمودار است و حزبها حزبهاي حقيقي هستند . صاحب قدرت و نفوذ هستند متكي به نيروي كارگر و مسلح به قدرت اعتصاب اين امنيت آزاد و اين ثروت متكي به كارهاي توليدي نشان مي دهد كه امنيت و ثروت آنها حقيقي است و فرآورده استعمار نيست . اما ما اگر منابع طبيعي خود را كنار بگذاريم ديگر بودجه اي نخواهيم داشت و يكماه دوام نخواهد آورد . و تمام صنعت و تشكيلات موجود كاري برايمان نخواهد كرد . چون اين صنايع جز تصفيه منابع طبيعي كاري ندارند ما آهنها را امروز بصورت خالص ميفروشيم و آلومينيم را و ...... و ...... را همينطور و در نتيجه در حمل و نقل اين فلزات براي خريداري تسهيلاتي بوجود آورده ايم . ما امروز فقط خوراك آنها را در حجم كمتر و در شكل منظم ترب در دسترسشان گذاشته ايم . و در اين كارخانه ها كارگر ايراني را مسموم كرده ايم . (84) همچنين است ما با نارضايتي عمومي از طبقه اشراف گرفته تا كارگر از دانشگاهي گرفته تا روستائي بلوچستان و سيستان و كرمان . و از كمونيست گرفته تا مذهبي ، همراهيم . امنيت ما با آزادي ما همراه نيست . و حزبهاي ما حزبهاي دستوري هستند . (85) و فقط با هم مباحثه مي كنند و بر سر هم داد مي كشند و دعواي زرگري راه مياندازند . و در قسمت ارتش و نيروي نظامي هم ما فقط متكي به قدرتهاي بزرگ هستيم آنهائي كه نمي گذارند موازنه قدرت بهم بخورد . با اينكه در گذشته بارها شرح دادم و ما هيچگونه تاميني نداريم كه موازنه هميشه باينصورت بماند چون اين عطارها سنگهاي ديگري هم دارند . و موازنه را با صورت ديگر مي توانند برقرار كنند . همانطور كه نوشتم هيچ حكومت مستقلي نمي تواند با پاي بيگانه بمقصد برسد خواه اين حكومت كمونيستي باشد و يا ضد كمونيستي ، اسلامي باشد و يا ضد اسلامي . اگر بخواهد آلت دست نباشند بايد خود دستي باشند و ابتكار عمل را در دست خود داشته باشد . اين پيمانهاي همكاري (86) هيچ قابل اعتماد نيستند چون هنگاميكه مدافع جاي عوض مي كنند پيمانهاي همكاري جايگاهي نخواهند داشت . و پا در هوا خواهند ماند . در موقعيتهاي جديدتر ، پيمانها بصورت ديگر در خواهند آمد . پاكستان در تجزيه بنگلادش از حمايت آمريكا برخوردار نشد و آنگولا در آفريقا و ويتنام جنوبي در خاور دور همانطور كه در خاور ميانه و كمونيستها در ظفار و در كره . باز همانطور كه نوشتم ، نمي توان با احساسات كاركرد و يك مرتبه از قدرتها جدا شد . بايد به قدرت رسيد تا قدرتها را رها كرد و آن هم نه يك قدرت مصرف كننده بلكه قدرت پابرجا و مستقل ، ما بايد براي چنين استقلالي از امروز نقشه بكشيم و مغز تهيه كنيم . و برنامه بريزيم تا به قدرتي بالاتر از نيروي اتمي دست بيابيم كه گفته اند اگر گرگ نباشي گرگها تورا خورده اند . من درباره صداقت و صميميت آمريكا نمي خواهم حرفي بزنم ، ولي مي خواهم بگويم آمريكا منافع خودش را نمي گذارد و منافع ما را به منافع خويش مقدم نمي دارد . و در نتيجه هنگامي كه بتها هر روز بشكلي در مي آيند . در وضع سياسي ما مؤثر خواهد بود و ما را هر روز به شكلي در خواهند آورد . ما بايد بكوشيم كشوري مستقل از هر جهت باشيم تا بتوانيم در برابر قدرتها موضع گيري كنيم . و هنگام اختلاف با آنها گلاويز شويم حتي با سياست تخريب آنها را از پاي در آوريم . آنچه شاه در سال 51 تا 52 در يك سخنراني گفت و آن اين بود كه ما در گذشته در جنگ جهاني دوم حتي از سايست تخريب استفاده نكرديم ولي اين مرتبه نمي گذاريم مثل ديروز پايمال شويم اگر قدرتي بخواهد ايران را متصرف شود بايد از روي خرابه هاي آن بگذرد ، چون ما پلها و راهها و وسائل را خودمان خراب خواهيم كرد .
و این قدرت گرچه ریشه دار نیست و عمیق نیست . بر صنعت و اقتصاد ما بر نیروی مالی ما بر ابتکار دانشمندان ما متکی نیست ولی باز هم شاخ و برگی است که بسیار گسترده گردیده و چشمگیر است البته این شاخ و برگ باینگونه نمی تواند دوام بیاورد و عاقبت خشک می شود و اسیر باد می گردد .
امروزش چشمگیر ولی فردایش بی حساب است . آخر نمی توان همیشه بر قدرتهای خارجی تکیه زد .نمی توان با پای بیگانه به مقصد رسید . نمی توان با چراغ همسایه راه رفت . بویژه قدرتهائی که در هر لحظه مصالح آنها و منافع آنها جا عوض می کند و همیشه در نوسان است .
همانطور که آمریکا با ترکیه سرد شد و به ایران و اسرائیل رو آورد ناچار با این دو هم سرد می شود و به دیگران می پردازد . ترکیه می تواند برای ما یک درس باشد تزکیه هم یکی از هم پیمانهای سه گانه ما با آمریکا حساب می شود ایران ، پاکستان ، ترکیه ، باینوصف وقتی منافع قدرتها جا عوض کند پیمانها جایگاهی ندارند .
ما می بینیم هنگامیکه کشورهای جزء دارند به نیروی اتمی مسلح می شوند ایران باین مسئله توجه نمی کند چون معتقد است قدرتها نمی گذارند ایران طعمه شوروی شود و قدرتها موازنه قدرت را در نظر دارند . این سیاست یک سیاست صحیح است باین شرط که فقط موازنه قدرت به این نحو صورت بگیرد .
در حالیکه این عطارهای کهنه کار همیشه سنگهای یدکی زیادی دارند که می توانند برای برقرار کردن موازنه از آنها هم استفاده کنند و ما هیچ دلیلی نداریم و هیچ تامین نداریم که سنگها همینها باشند و زمینه بر همین منوال بماند . مگر اینکه بر خوش طینتی آمریکا قسم بخوریم و بر سر قصد قربتش نذر ببندیم .
پس از آنکه جنگهای صلیبی جامعه پراکنده مسلمانها را متحد کرد و حکومت آنرا به عثمانی سپرد دنیای مسیحیت به نقشه های دیگر روی آورد . مسیحیت در این مبارزه ها به تجربه هائی رسیده بود و به آگاهیهائی دست یافته بود و – پس از خوابهای گران چندین ساله فصل بیدارش آغاز شده بود و در این بیداری و با این آگاهی و همراه آن تجربه ها بود که بفکر افتاد تا از راه دیگر راهی با صرفه تر و مفید تر مبارزه را شروع کند و برای کوبیدن دشمن از خود او استفاده ببرد .
تمام جامعه اسلامی آنروز تحت لوای عثمانی بود و تنها ایران بود که می توانست بخاطر تشسعش از عثمانی جدا شود و بخاطر غرورش و سابقه تاریخیش در برابر آن بایستاد و مبارزه کند .
سختگیریهای عثمانی و ستمهای مداوم بر علیه شیعه از یکسو و تحقیر و اهانت به عجم از سوی دیگر و روح ناسیونالیزم و ملیت گرائی از سوی دیگر باین جدائی و به این درگیریها کمک می کردند و اینهمه را مسیحیت بیدار شده و غرب منتظر باد می زد . پس از آنکه ایرانیان از عثمانی و شاه اسماعیل از سلطان سلیم شکست خوردند و آنها را عقب راندند و در همین زمان بود که سر رابرت و سر آنتونی برادران شرلی برای ایرانیان توپ ساختند و آنها را در برابر عثمانی مجهز نمودند .
مسیحیت از هر گونه توافقی بین شاه عباس و سلطان عثمانی می هراسید و هنگامی که شریف مکه می خواست این دو را بوحدت برساند و یکدست کند آنتونیود و گوه آ که به ریاست یک هیئت مذهبی و بنمایندگی نایب السلطنه و اسقف هند به دربار شاه عباس آمده بود پیام محرمانه شاه عباس به شاه اسپانیا را راجع به حمله بر علیه عثمانی فاش کرد تا این جریان به گوش سلطان عثمانی برسد و بقول شاه عباس اعتماد نکند و سپاهی آماده جنگ در مرزهای ایران نگه دارد و شاه عباس نیز همیشه آماده باشد چون او معتقد بود تا هنگامیکه این دو حریف سرگرم باشند جهان مسیحیت در صلح و سلامت خواهد بود . (4)
و این سلامت برای جامعه مسیحی کمال ضرورت را داشت با این صلح و سلامت بود که قدرتها و نیروها جمع آوری می شد و متراکم می گردید و با این صلح و سلامت بود که نقشه کشیها و اخلال گریها میسر می شد و به مرحله عمل می رسید . اگر می بینیم که در این دوره کشمکشها و جنگهای داخلی و خارجی ایران و عثمانی و یا ایران و افغان آشکار می شود اینهمه بخاطر همین صلح و سلامت جامعه مسیحی است .
دنیای مسیحیت و جهان غرب بخاطر جمعیت زیاد و سرزمین کم مجبور بودند از – پوست خود بیرون بیایند و در جستجوی سرزمینهای وسیعتر و منابع زیادتری باشند که آنجا را به عمران و آبادی برسانند و از آن بهرمند گردند و بهتر بگویم آن را استعمار کنند . تاریخ استعماری اروپا از این هنگام شروع شد و در این زمینه هلندیها و پرتقالیها ، اسپانیائیها ، انگلیسیها ، فرانسویها کارهائی شروع کردند و هر کدام قسمتی را زیر نفوذ گرفتند .
برای دستیابی به سرزمینهای گسترده و منابع سرشار گاهی درگیریهائی بین این کشورها بوجود میامد و هر کدام بر علیه دیگری کارشکنیها می کردند . همینطور که در ایران این درگیریها حتی در زمان شاه عباس وجود داشت . هلندیها در جزائر فیلیپین رحل انداختند و انگلیسیها سرزمین گسترده و سرشار هند را مناسب دیدند و فرانسویها به الجزایر روی آوردند و قسمتهائی از آفریقا را منطقه نفوذ خود – قرار دادند . کمپانی هند شرقی در حدود اواخر قرن شانزدهم و اوائل قرن هفدهم در هندوستان تشکیل شد و منافع انگلستان در این قسمتها گسترده گردید این منافع گسترده اقتضاء می کرد که برای حفاظت آنها کوششهائی بشود و از حمله و هجوم به آن جلوگیری گردد شاید جنگهائی که ایران و عثمانی را بهم مشغول می کرد از این جهت هم مایه می گرفت . (5)
چون با این درگیریها هم هندوستان از گزند ایران محفوظ می ماند و هم اسپانیا از تهاجم عثمانی ایمان می گردید . مسئله جهانگردی و استعمارگری که از پیش شروع شده بود و با انقلاب صنعتی انگلستان در قرن هیجدهم شکل جدی تری گرفت و این کارخانه احتیاج به مواد خامی داشت که باید از بیرون تهیه می گردید . پنبه ، کنف ، ابریشم ، پشم و مواد دیگر از هند و مصر و استرالیا سرازیر می شد و بخاطر دستیابی به این نیازها و نظارت بر حمل و نقل آنها بنا در جنوبی ایران وجهه تازه تری پیدا کرد .
ضعف نیروی دریائی ایران این بنادر را به دست این جهانگردان دریائی و استعمارگران محتاج سپرد و آنها را در آنجا مستقر گردانید . تا اینکه نادر افشار برای چند مدتی آنها را از جای خود تکان داد و چرتشان را به هم زد اما چیزی نگذشت که بجای خود بازگشتند و سخت تر از اول در جای خود نشستند .
شاید می توان گفت که در زمان صفویه غرب به تقویت خود می پرداخت اما در زمان قاجاریه از لاک خود بیرون آمده بود و به تضعیف و تجزیه قدرتهای مشرق فکر می کرد و برای این تجزیه از هر پیش آمدی بهره می گرفت حتی از انقلابها و اصلاحها ئی که در ایران و عثمانی بعمل می آید استفاده ها می کرد فعالیتهای – اصلاحی جمال الدین اسد آبادی و دیگر روشنفکران نتیجه اش برای بریتانیا ماند و بوسیله آن عثمانی را تجزیه کرد و حکومت ایران را در دست گرفت و به مقاصد خویش رسید .
و همین مسئله باید برای ما یک دست باشد که ما حق را از حق و برای حق بخواهیم و اینقدر بیدار باشیم که حق ما طعمه باطل نگردد و قدرتهای استعماری از آن تغذیه نکنند . چون هنگامی که باطل از حق تغذیه کند به نیروی عظیمی دست می یابد . شکستهائی که تا به حال نصیب گردیده اکثراً بخاطر فراموش کردن همین درس بوده است .
در زمان صفویه و افشار و زندیه هنوز ایران شبحی بود که از آن واهمه داشتند و بدون نقشه بآن نزدیک نمی شدند و نقشه ها گذشته از درگیر کردن و اختلاف انداختن مربوط به پوک کردن توده ها از درون بود . آنها توده ها را بگونه ای که خواسته آنها را بپذیرد و منافع آنها را بگردن بگیرد تربیت کردند و برای بدست آوردن اکثریت بروی اکثریت جامعه کار نکردند چون این کار هم بطول میانجامید و هم نتیجه ای نمی داد و باری نمی آورد . این یک حقیقت ایت که هر جامعه از دو اقلیت و یک اکثریت تشکیل می شود . یک اقلیت هستند که زود گند می گیرند .
و فاسد می شوند و سپس گند را در خود نگه نمی دارند بلکه توسعه می دهند و انتشار می دهند یک اقلیت هم زود ساخته می شوند و سپس در خود حبس نمی شوند و در خود نمی میرند بلکه بسازندگی می پردازند اکثریت جامعه تحت نفوذ یکی از این دو اقلیت هست .
آنها بخاطر اینکه بر جامعه ای مسلط شوند و آنرا بسوی خود بکشانند با تمام توده و اکثریت تابع کاری نداشتند بلکه بروی اقلیتش کار کردند اقلیتی که توده را از درون پوک کردند و آنها را آماده بهره برداری می نمودند این ها شخصیت جامعه را می شکستند و غرب را بزرگ می کردند و در نتیجه غربزدگی پیش می آمد و دروازه ها باز می گردید . اینها عقل را می کوبیدند و در نتیجه غربزده ها حاکم می گردیدند .
اینها مذهب را بطور غیر مستقیم طرد می کردند و عامل انحطاط معرفی می نمودند و در نتیجه مکتبها سبز می شدند و برای اجرای این مقاصد از زبان هنر استفاده می کردند و از دریچه ناخودآگاه ذهن آدمی وارد می شدند . و او را در سنگر خویش بگلوله می بستند . اقلیتهائی که بوسیله قدرتهای خارجی خریداری شدند و یا هنرمندانی که فقط بخاطر پیشرفت جامعه و اصلاح وضع ما از غرب توصیف کردند و شرق را کوبیدند . همه از کسانی بودند که باین شستشوی مغزی کمک کردند و توده را آماده و پذیرای استعمار نمودند .
هنرمندانی از قبیل آخوند زاده و حتی صادق هدایت و رهبرانی در حد سید جمال و دستیارانش همه از کسانی هستند که نتیجه کارشان خوراک استعمار شد و کوششهاشان نصیب غرب گردید . این حقیقت کاملاً روشن است هنگامی که توپی را بالا بیندازند آنکس که بلندتر است توپ را خواهد گرفت و آنکس که قویتر است توپ را خواهد قاپید . و در آن موقعیت هر توپی که بالا می رفت و هر حقی که علم می گردید استعمار آن را می گرفت و آنرا – می بلعید و از آن تغذیه می کرد . و این بود که در زمان قاجار کاملاً بر اوضاع مسلط گردید .
دوره قاجار دوره ای بود که از هر جهت می توانست مفید باشد چون تضاد قدرتها و کشمکش آنها زمینه آزادی و میدان عملی برای ایران بوجود می آورد ولی رهبری نبود که بتواند از این تضاد استفاده کند و آنکس که بود دچار غرور بود و در نتیجه به ناکامی افتاد .
برای توضیح باید بگویم در دوره قاجار یعنی از زمان فتحعلی شاه و ناصرالدین شاه به بعد روسیه تراز هم وارد میدان سیاست شده بود و دنبال منابعی می گشت و بخاطر رقابت با انگلستان فعالیتهائی می نمود . این کشور می خواست بآبهای گرم خلیج فارس دست بیابد و از پیشرفت روز افزون بریتانیا جلوگیری کند و هم می خواست ایران را بسوی هند بکشاند و منابع بریتانیا را در خطر بیاندازد . از طرف دیگر بریتانیا در داخل ایران نفوذ کرده بود وامتیازهائی بدست آورده بود و طمع اتعماریش نسبت بایران بجنبش افتاده بود ناپلئون هم از یک سو ارد میدان شده بود و می خواست کشور گشائی خود را امتداد دهد و بر همه جا مسلط شود . آلمانها هم رفته رفته به میدان آمده بودند . در یک چنین موقعیت متضادی ایران بخوبی می توانست بهترین نتیجه ها را بدست بیاورد و می توانست بوسیله هر یک از این رقیبها دیگری را بکوبد بشرطی که بتواند اخلاف را از ایران بیرون بیندازد و لحاف ملانصرالدین را در جای دیگر وسط بیاورد امیر کبیر رهبری بود که به این مسئله پی برد و به نتیجه هائی هم رسید و با زدو بندی که با کشورهای بیطرف کرد و با تصفیهای که در داخل ایران شروع نمود و دستاگه جاسوسی عظیمی که براه انداخت توانست رهبری اوضاع را بدست بگیرد و ابتکار عمل را داشته باشد و آنها را به جریان بیندازد . امیر کبیر در شاه نفوذ داشت و در جامعه محبوبیت داشت و بر اوضاع آگاهی داشت اما فقط غرور او باعث شد که دشمن شاه را بترساند و بوسیله تحریک مادر شاه و حسادت آقا خان دوری رگ امیر کبیر جدا شود و خود او به زمین بریزد . امیر کبیر اگر با مدارا و حتی با تعلق با شاه رفتار مینمود و با نرمی با او کنار می آمد و دم خروس بجای نمی گذاشت می توانست ایران را از حد یک کشور استعمار شده بالا بیاورد و حتی یکی از قدرتهای استعماری بنماید .
همچنین سید جمال پیش از آنکه عثمانی را ضعیف کند باید قدرتی می داشت که نگذارد خلائی بوجود بیاید و جای پائی برای بریتانیا باقی بماند .
برای هر انقلاب تنها کوبیدن حریف نتیجه بخش نیست و جز جنبه تخریبی نتیجه ای نخواهد داد . مگر در آنجائیکه قدرتهای بزرگ در کنار گود نایستاده باشند و منتظر چای پای نباشند . اما در چنین موقعیتی باید یک انقلاب بیش از خراب کردن وسائل آباد کردن را در دست داشته باشد.
آن انقلاب اسلامی وسیع در آن دوره به نیرو و نفراتی و رهبرانی نیاز داشت نیروهائی از درون توده و نفراتی آگاه و رهبرانی مسلط و بیدار اما در آن جامعه نیروها خارجی بودند و نفرات احساساتی و رهبران ایده آلیست . و نتیجه اش همان شد که رالیسم ( رالیسم ها ) توپ را بدست آوردند و از تضعیف عثمانی و ایران به تجزیه عثمانی و استعمار ایران رسیدند .
در موقعیتی که هزار نفر زمین خوار منتظر فرو ریختن ساختمانی هستند تا زمینش را به ثبت برسانند ، منی که می خواهم در اینجا طرح تازه ای بریزم و قدم بلندی برداریم باید قبل از خراب کردن و از پای انداختن ساختمان ، مصالح و نقشه و معمار و عمله و بناء را در دست داشته باشم و این قدر آگاه زرنگ باشم که زمین خوارها را از صحنه کنار ببرم و آنها را بجان هم بیندازم و در این فرصت بساختمان رو بیاورم و تکه تکه آنرا خراب کنم و از روی نقشه موجود آنرا بسازم . نه اینکه همه اش را بهم بریزم و بروم دنبال آجر و گچ و سیمان و جستجوی بنا و عمله و زمین خوارها را بگذارم با عروس زمین که در این صورت به قباله نکاح دائم خود در می آورندش و آبستن هم می کنند و تا من بر گردم هفت شکم هم زاویده است برای مبارزه به نیروی انسانی نیازمندیم و برای تهیه نیروبایست اول به افراد شخصیت داد و آگاهی داد و سپس شخصیتها را جمع آوری کرد و با یک ریسمان بست و بوحدت رسانید . برای این شخصیت دادن و این جمع آوری کردن می توان از خفقان و از درد و رنج و فقر از قومیت و ناسیونالیسم و از دشمن مشترک استفاده کرد . البته این در صورتی است که هدف امنیت و یا حکومتی با هدف رفاه اما در حکومتهای عالی تر با هدف برتر باید از روش دیگری استفاده کرد که در جای خودش آنرا شرح داده ام و باز هم توضیح میدهم .
برای مبارزه به نیرو و مهمات احتیاج داریم و باید این را خود تهیه کنیم .
و خود بدست بیاوریم نه اینکه بر دشمن و از دشمن .
و برای این مهم به دانشمندان و به صنعت پیشرفته و به اقتصاد نیرومند و به ارتباط و اطلاعات و جاسوسی عمیق نیازمندیم .
و امیر کبیر تنها کسی بود که در ایران به اینهمه روی آورد . پیش از هر چیز مردم را به حکومت مرکزی خوشبین کرد و امنیت را بر قرار نمود و در نتیجه ثروتهای انبار شده روآمده . و با تشویق امیر کبیر کارخانه ها بجریان افتاد و صنعت پیشرفت نمود . و برای تربیت دانشمندان دارالفنون با استادان اطریشی شروع بکار کرد .
و ما می دانیم که سازمان جاسوسی امیر کبیر چقدر دقیق و ریشه دار بود .
تصمیمات روسیه و بریتانیا را قبل از شروع میدانست و در برابر آنها کارهائی را شروع کرده بود . و نه تنها به دفاع مشغول باشد که افغانها را تحریک نموده بود و در هندوستان دسیسه هائی شروع کرده بود و بریتانیا را بزحمت انداخته بود . (6)
1- نقص کار امیرکبیر : یکی همان بود که عرض شد با غرور و بی اعتنائی نسبت به شاه . در حالیکه بخاطر رسیدن بهدف بزرگترین تواضع ها خرد مندانه و شرافتمندانه است .
2- و دیگر تنهائی امیر کبیر و بی توجهی به آینده ، و تهیه نکردن همدست و هم فکر هر چه بود در خود امیر کبیر خلاصه شده بود و هر چه بود با رفتن او از میان رفت در حالیکه او باید احتمال مرگ خویش را میداد و برای دوره بعد افرادی و رهبرانی در نظر می گرفت و در دستگاه دوستانی تهیه می گرد که بتوانند فکر او را بفهمند و بتوانند افکار او را دنبال کنند .
3- و دیگر بی توجهی به دشمن و بی اعتنائی به نفوذ او در داخل ایران و حتی در جامعه روحانیت و طبقه اشرافی .
همین غرورها و کوتاه فکریها باعث شد که امیر کبیر با آنهمه قدرت و استعداد و تدبیر و ابتکار ، بدست مرگ سپرده شود و از میان برود .
در حالیکه شاه هم در دل مشتاق او بود و عاشق او بود و به او دل بسته بود . من این شکست را از ضعف امیر کبیر میدانم نه از قدرت دشمن . دشمن همین است و دشمنی می کند ما همانطور که باید بآن هدفها توجه داشته باشیم همینطور هم باید به این نکته توجه کنیم .
و این مسئله نه فقط مربوط به گذشته بلکه حتی وابسته به مسائل امروز ماست و درسی برای اکنون و آینده است .
پس از قبل امیر کبیر این سدی که تقدیر او را آفریده بود و غرور آنرا شکست ، دیگر مسئله مهمی مطرح نبود . امتیازها داده می شد و قرضه ها تقاضا می گردید . و نفوذ بریتانیا در ایران به حد عالی می رسید و در برابر این نفوذ همسایه شمالی بیکار نمی نشست و او هم داخله می کرد .
هنوز زمینهائی که از ایران در دو نوبت بلعیده بود طمعش را پر نمی کرد ، به سرزمینهای دیگر و حتی به آب خلیج فارس هم عنایت داشت . بریتانیا که افرادی را خریده بود و اقلیتی را تصاحب کرده بود و در نتیجه در توده ها جای پا باز را کرده بود می توانست از روشنگریهای انقلابیون و سید جمال استفاده ها ببرد و از دموکراسی و آزادی و پارلمان بهره ها بگیرد . می توانست با افرادی که در داخل وارد می کرد خواسته هایش را بدست بیاورد و امتیازهای مطلوبش را بستاند .
اما روسها از آنجا که خود اسیر استبداد بودند نمی توانستند از دموکراسی بهره ای بگیرند و از آنجا که در توده جای پائی نداشتند به قدرتهای دولتی روی می آوردند و با شاه زد و بند می کردند و در برابر دموکراسی صف می بستند .
در واقع هیچکدام از استبداد دستگاه و دموکراسی و پارلمان بنفع ملت تمام نمی شد . چون ملت در این زمینه کاری نکرده بود و انقلابیون به این قسمت توجهی نداشتند و برای هدفهای خود نقشه ای تهیه نکرده بودند . و برای ساختمان ایران افرادی را نساخته بودند این بود که نقشه های قدرتهای خارجی یکی پس از دیگری اجرا میشد و ابتکار عمل از دست انقلابیون بیرون می رفت .
بگفته کسروی مشروطه آتش بود که از دل توده برخاسته بود و دولتهای خارجی آنرا باد میزدند و شعله ور می کردند گر چه آخوندها آنرا مشروعه می خواندند (7) . می توانیم همین جمله را به این گونه تحصیح کنیم مشروطه آتشی بود که آنرا در دل توده افروخته بودند آنرا باد میزدند تا راهشان روشن شود و منافعشان پخته گردد . و آخوندها هم آنرا با مشروعه عوضی گرفته بودند و فریب خورده بودند . آنها با دست خویش و در تنور خویش نان دشمن را می پختند تا حدی که حاضر بودند دوست خود حاج فضل الله نوری را هم بسوزانند و هیزم این تنور را سرکش کنند .
و همانطور که گفتم اشتباه سید جمال و مجاهدین شیعه در همین بود که در نقشه دشمن هدف خود را می جستند و با پای او مقصد خویش را می طلبیدند . در حالیکه قرآن آنها را پیش از این از تکیه کردن بر دشمن بر حذر داشته بود . آنها ساختمانی را خراب کردند و آنگاه در جستجوی مصالح و بنایش راه افتادند و همینکه بخود آمدند زمین در دست دشمن بود و در خانه او بود . از او باید اجازه هم بگیرد تا راهشان بدهد .
با دست اینها بود که ناصرالدین شاه از میان رفت و مظفرالدین شاه به سفرهایش پرداخت . و با مبارزه اینها بود که محمد علی شاه به روسیه پناه برد و احمد شاه بر سر کار آمد و بازیچه دیگران گردید . وبا نقشه بریتانیا بود که مسئله جمهوری مطرح شد و علمای نجف ( سید ابوالحسن و نائینی ) به ایران تبعید شدند و سپس از سردار سپه خواستند که خودش شاه بشود و ایران را نجات بدهند (8). راستی هنگامیکه ما نقشه کار خود را نداشته باشیم باید جزو نقشه دیگران مشغول بکار شویم و آنگاه که پرده ها بالا می روند و حقیقت آشکار می شود به جنون و مریضی گرفتار می شویم . همه از حالات آیه الله حائری و از ناراحتی ایشان در اواخر عمر و پس از قضایای قم اطلاع دارند . پیش از اینهم آخوند محمد محمد کاظم خراسانی جزو نقشه شد و فتوای قتل حاجی نوری را گرفت و مشروطه را خواستار شد . تا اینکه فهمید مشروطه مشروطه نیست و در نتیجه تلگراف مفصلی راجع به اخراج تقی زاده فرستاد و او را تبعید کرد و برای کنار زدن مهره های فعال کوششها نمود . تا اینکه یکسره برای جلوگیری از آن وضع تصمیم گرفت و این هنگامی بود که با بهبهانی در شریعه کوفه بودند.
هنگامیکه تصمیم برای آمدن به نجف و برگرداندن اوضاع گرفته بودند . بهبهانی در شریعه هنگام سحر تیر خورد و جنازه آخوند پس خوردن قهوه به نجف رسید . و این است رسم سرای درشت .
اینکه رضا شاه چرا و چگونه به سلطنت رسید ؟
و آیا لیاقت این امر را داشت ؟
و آیا در آن دوره برای ایران شخصیت بهتری که ایران را از گرداب بیرون بکشد وجود داشت ؟ اینها مسائلی است که باید به آن پرداخت و دور از هر گونه تعصبی آنرا بررسی کرد .
« لاترکنو الی الذین ظلمو افتمسکن النار لا تتخذو اولیا
کسانی که موقعیت آنروز ایران و نفوذ سیاستهای خارجی را بیاد می آورند بخوبی می توانند از چگونگی سلطنت رضا شاه به چرایش پی ببرند .
آنروز شوروی بر اثر انقلاب نیرویش در ایران تحلیل رفت ونفوذش در ایران کاهش یافت و در نتیجه میدان برای خود نمائی بریتانیا بازتر شد .
بریتانیا بخاطر اینکه نفوذ شوروی را در ایران کاهش دهد و بر ایران مسلط شود ناچار بود که سلطنت را از خاندان قاجار بیرون بیاورد چون آنها بخاطر تمایل به استبداد می توانستند بشوروی متمایل شوند و از بریتانیا فاصله بگیرند این مسئله بخاطر جهات زیادی لازم بود ، چون رژیم جدید در زیر فرمان و نفوذ بریتانیا به خواسته های او عمل نکرد و در ضمن به شوروی هم تمایل نبود . و بر قدرت روس هم تکیه نداشت .
این بود که بریتانیا بخاطر تغیر اوضاع و دگرگون کردن و واژگون کردن خاندان قاجار به روی دو تن مطالعاتی کرد . اینها هر دو جوان بودند و از تسلط روسها به ستوه آمده بودند و افکار انقلابی داشتند .
یکی سید ضیاء بود و دیگری سردار سپه .
راجع به سید ضیاء در کتاب ما و استعمار می نویسد : سید ضیاء سیاستمدار جوانی بود که پا در سن سی سالگی می گذارد و با عقاید بسیار تند انقلابی بی روزنامه رعد را اداره می کرد و شایع بود که با سفارت انگلستان نیز رابطه مستقیم دارد .
میسولزور فرانسوی مفسر سیاسی وقایع ایران در کتاب خود موسوم به انگلستان در ایران چاپ 1923 آقای سید ضیاء را روح گناهکار و لعنتی سفارت انگلستان لقب داده است .
در مقابل این فرانسوی مفسر انگلیسی جمس بالفور اعتماد صد در صد داشت که آقای طباطبائی یک انقلابی شرافتمند است و بهیچوجه آلت دست مرتجعین و طرفداران انگلستان نمی باشد . اینان گروهی هستند که واجد عقاید انقلابی صحیح و مشروع می باشند و حمایت معنوی انگلستان را در تلاشهای خود برای آزادی و اصلاحات لازم می دانند .
راجع به رضا شاه می نویسد :
سرتیپ رضا خان یکی از افسران بسیار لایق و متعصب ایران که در تیپ قزاق خدمت می کرد و پس از انقلاب روسیه و ضعف موقتی آن کشور ایشان تلاش فراوانی مبذول داشتند که تیپ قزاق را از شر افسران روسی نجات دهند .
نظريات ايشان در آن موقع با هدفهاي سياسي انگلستان كه اميدوار بود با عقد قرارداد 1919 ارتش ايران را تقويت و تحت كنترل خود در آورد تطبيق مي كرد در سال 1920 از موقعيت مناسبي پس از مراجعت از انزلي استفاده كرد و كليه افسران روسي را از مشاغل نظامي خلع نمود و بر اثر اين عمل به فرماندهي تيپ مزبور منصوب گرديد . از آن پس بجاي افسران روسي از مستشاران انگليسي در آن واحد استفاده ميشد كه از آن جمله سرهنگ اسم يت را ميتوان نام برد و تا سال 1921 در تيپ قزاق باقي ماند .در همين ايام بود كه سيد ضياء قدرتي بهم زد و ناگهان در قزوين سر راه مراجعت تيپ قزاق به تهران قرار گرفت و براي اولين نقشه انقلابي خود از فرمانده تيپ مزبور استدعاي حمايت كرد . سرتيپ رضا خان در دادن جواب مساعد و موافق ترديد نكرد و با واحد خود بسمت تهران حركت كرد . پس از ورود به تهران دولت وقت را توقيف كرد و با كودتاي خود رياست ديويبزيون و سپس فرماندهي كل قوا به او لقب سردار سپه نائل آمد . البته در اين ماجرا نخست وزيري با سيد ضياء بود . (11)سيد ضياء بيش از سه ماه در پست نخست وزيري نماند و بعدها بر اثر مخالفت صاحبان نفوذ و اختلاف سردار سپه با او مجبور شد كه از ايران بيرون برود و به اروپا و سپس به فلسطين سفر نمايد و در آنجا بماند . (12)سردار سپه به ارتش روي آورد پليس جنوب را منحل كرد و ضمينه تيپ قزاق و قدرت مركزي نمود و براي بدست آوردن و خلع سلاح ژاندارمري مبارزه هائي شد كه مهمترين آنها مبارزه با ابوالقاسم لاهوتي فرمانده ژاندارمري تبريز است كه عاقبت شكست خورد و به روسيه فرار كرد و بعضويت كميته شوروي در آمد و تا آخر در آنجا بسر برد . ( 13)پس از تصفيه ارتش در سال 1923 بسمت رئيس دولت منصوب گشت و به قلع و قمع عشاير بوسيله نيروي مركزي كه بر اثر تلاشهاي سردار سپه در سال 1924 به 5 لشگر و يك تيپ رسيده بود ، پرداخت . سردار در ضمن به تنظيم وضع دارائي نيز پرداخته بود و در پائيز سال 1922 ميليسپويس از مستر شوستر به سامان دادن اوضاع مالي پرداخت . (15)اوضاع روبراه بود و مقدمات انتقال سلطنت فراهم شده بود چون همانطور كه نويسنده سابق مي نويسد : اين بار در شرائط آنروز به واسطه نفوذ الزامي بيگانگان در عرصه سياست ايران تغيير وضع احتياج به خون ريزيهائي مانند گذشته نداشت .( 16)در همين مرحله بود كه مسئله جمهوري شدن ايران پيش آمد و البته پس از توجه به اوضاع تركيه جمهوري براي مسلمانان مسئله مطلوبي نبود و همانطور كه نوشتم مقدمات تبعيد آقا سيد ابوالحسن و نائيني فراهم شد و در قم با جمهوريت مخالفت كردند و حتي احمد شاه را خلع و از رضا شاه تقاضاي قبول سلطنت نمودند .با نقشه هاي دقيق انگلستان بتدريج در بهار 1926 مراسم تاجگذاري بعمل آمد و سلطنت خاندان پهلوي آغاز گرديد .اين چگونگي به سادگي جرايش را توضيح مي دهد .انگلستان رضا شاه را انتخاب كرد . چون او از لحاظ استعداد و قدرت روحي مناسب بود .و از آنطرف خانواده اي هم نداشت كه بعدها توليد زحمت كند . مي شد بسادگي او را از كار بر كنار كنند همانطور كه بعدها بر اثر تمايل بآلمان هيتلري اينكار را انجام دادند .سردار از نفوذ شوروي را در ايران خاتمه ميداد و منافع انگلستان را همانطور كه نقل شد نگهداري مي نمود .سردار سپه نه تنها بخاطر اينكه ايل و تبار نداشت مناسب بود بلكه چون او بينائي و اطلاع عميق نداشت . ميشد با علفها و چاپلوسيها محاصره اش كرد و به مقاصد خويش رسيد . (17)گمان كنم همين اندازه در جواب سئوال اول كافي باشد .
باز گرديم به سئوال بعد : آيا سردار سپه لياقت اين امر را داشت ؟رضا شاه سردار لايقي بود . و همانطور كه ديديم در ارتش ايران فعاليتهائي شروع كرد و عشائر را قلع و قمع نمود و امنيت را به تمام راهها بخشيد .رضا شاه يك سردار بود . اما يك رهبر نبود . او توانست كه ايران را بدست بياورد اما نتوانسبت هنگام بحران و در موقعيت جنگ جهاني دوم آنرا نگه دارد ، و نه تنها ايران را بلكه خودش را نيز ، چرا كه مجبور شد با آن وضع رقت بار سفر كند و تبعيد شود و در آن جزيره دور بميرد .رضا شاه در هنگاميكه قدرت آنروز را بدست گرفت قدرتي كه تا آن روز سابقه نداشت ، رفته رفته وسوسه شد و بسوي استبداد و جمع كردن ثروتها و زمينها روي آورد . تا حدي كه پيش از مرگش در مجالس مطرح شد ، او بازاي هر روز او عمر شريك سند داشت . آنهم سند آباديها و روستاهائي كه طبع شاهانه او مي پسنديد . و از آن طرف چقدر جواهر داشت و با چه عشقي آنها را جمع كرده بود حتي مي خواست آنها را با خود ببرد اما از او جدا كردند و او را تنها روانه نمودند .اين غرور و استبداد يكي بخاطر خالي بودن ميدان از رقيب و بخاطر بدست آمدن قدرت بي سابقه و بخاطر تعلقها و چاپلوسيهائي بود كه بر اثر ترس و سخت گير او بوجود مي آمد .روحيه نظامي او براي برقرار نمودن نظم و امنيت ارزنده بود .اما قدرت فكري و روح سياسي و رهبري او براي اداره كردن خيلي ضعيف و حتي صفر بود . بر اثر غرور و عشق به ثروت و اين ضعف رهبري بود كه رضا شاه به تدريج در دلها منفور شد و از چشمها افتاد و وضع به حدي رسيد كه صادق چوبك در داستان توپ تصوير كشيده و خفقان تا اندازه اي گسترده شد كه به انفجار رسيد .اين قطعي است كه بر فرض جنگ پيش نمي آمد ، آن وضع ادامه اي نمي يافت و قطعاً واژگون مي گرديد و يا اصلاح مي شد .با اين توضيح جواب سئوال بعد هم روشن مي شود چون آنروز ايران به يك سردار رهبر و يا رهبر سردار مانند امير كبير احتياج داشت كه او اوضاع آگاه باشد و روح سياسي و قدرت فكري و ظرفيت داشته باشد آن شتاب و عجله در كارهاي نظامي بجاست اما در مسائل اجتماعي جز تخريب نتيجه اي ندارد .مثلاً كشف حجاب و آزادي زنان بر فرض از وجهه مذهبي اش بگذريم ، بايد بروي وجهه سنتي آن تامل كنيم و لااقل چندين سال مقدماتش را فراهم كنيم و نه اينكه با يك فرمان تمامش كنيم .جامعه سرباز خانه نيست ، هزار گونه پيوند و ارتباط هزار ساله و حتي چند هزار ساله را نيمي توان با يك فرمان نظامي گسست جامعه نه يك پيوند يك سره و مكانيكي كه يك پيوند دوسره و متقابل دارد . براي اصلاح يك عضو بايد تمام اعضاء را در نظر گرفت .ما ديديم كه در دوره محمد رضا شاه مسائلي وسيعتر و عميق تر به مرحله اجرا درآمد كه خيلي بعيد بنظر ميرسيد .در كتاب ماموريت براي وطنم مينويسد : براي آندوره پدرم لايق بود گر چه براي امروز آن من بهتر هستم . (18)بايد بگويم كه ايران در هر دوره به سرداري رهبر و رهبري سردار ، آگاه ، دلسوز و دل آگاه احتياج دارد . مادام كه اين دو خصوصيت با هم جمع نشوند . استقلال و رشد مطلوب بدست نخواهد آمد .براي ارزيابي استقلال و امنيت رشد ايران در اين دوره اشتباه است كه آنرا با دوره قاجار مقايسه كنيم و رقمها را جمع بزنيم و خندان باشيم . سرعت يك ماشين نيرومند را با مقايسه با ماشينهاي اوراق از دست رفته نمي توان سنجيد . بلكه بايد ماشين را با قدرت خودش با استعداد خودش سنجيد اين ماشيني كه مي تواند در ساعت 200 كيلومتر برود بيش از 20 كيلومتر راه نرفته و 180 كيلومتر كوتاهي كرده و از قدرت خود جلوگيري نموده است .گرچه نسبت بماشينهاي راكد قاجار 20 كيلومتر خيلي زياد است اما نسبت بآنچه كه بايد باشد چيزي نيست .اين اشتباه در مقايسه مسئله اي است كه خيلي ها را فريب داده و دلخوش كرده و راضي نگه داشته و حتي به غرور سپرده است . در حاليكه 180 كيلومتر سرعت و پيشرفت بر اثر عواملي كه شمردم از دست رفته . بر اثر :غرور هنگام دست يابي به قدرت بي سابقه .استبداد ، و اعمال قدرت .فقدان روح سياسي و ظريفيت رهبري و اداري .هر چند من معتقد هستم كه وضع آن روز ايران يك وضع دشوار بود اما شخصيتها را در هنگام دشواري بايد محك زد .ايران در آن دوره با آنهمه كه از ارتش و تنظيم آن صحبت ميكنيم نتوانست يكروز در برابر متفقين دوام بياورد . (19) و حتي نتوانست به جنگهاي چريكي بپردازد .نتوانست لااقل پلها و راه آهنها را بر دارد .و به همين خاطر مصدق معتقد بود راه آهن سرتاسري ايران فقط بخاطر رضايت انگليسها ساخته شد . (21)من نمي خواهم اينها را تائيد كنم و يا تكذيب بنمايم . اما مي خواهم از ضعف رهبري و كوتاه فكري سردار سپه نمونه اي بدهم .او در حاليكه با پاي انگليسها اينهمه راه آمده بود مي خواست يك مرتبه و از روي غرور آريائي بدون توجه اين پا را كنار بگذارد و با ارتشي كه انگليسيها تنظيمش كرده بودند و از عوامل روسي تصفه اش نموده بودند و از عوامل خود سرشارش كرده بود با اين چنين ارتشي مي خواست در برابر آنها بايستد . راستي مقدار اطلاع و آگاهي رضا شاه از قدرت ايران و از قدرت دشمن شگفت انگيز و تعجب آور است و اين انگليسها بودند كه سيد ضياء را سد راه او گذاشتند و مقدمات سلطنت و مقدمات تصفيه ارتش را فراهم كردند ، و ارتش ايران را تحت كنترل خود آوردند . (22)اين انگليسها بودند كه از تحريك عشاير دست كشيدند و قلع و قمع آنها را آسان نمودند . اكنون با توجه باينهمه نفوذ چگونه يك رهبر غافل مي شود و بدون تهيه مقدمات در برابر انگليسها مي ايستد و قرار داد نفت را بهم ميزند تا مجبور شود كه دوباره با آن همه شكست دوباره قرارداد ببندد (23) و چگونه يك رهبر مغرور مي شود به آلمانها متمايل ميگردد در حاليكه هنوز تصفيه اي را فراهم نكرده و از انگليسها آزاد نگرديده است . اين است كه ارتش ايران چند ساعته كارش تمام است و رضا شاه هم يك روزه استعفايش قطعي است و ايران هم تمام امكاناتش مصرف جنگ آنهم پس از اعلام بيطرفي و كناره گيري . (24)ايران در آن موقعيت متضاد مي توانست بهترين جايگاه را بدست بياورد و با تهديد به خراب كردن پلها و راه آهن سرتاسري متفقين را به نحوه ديگر متقاعد كند و با آنها قرارداد ببندد و يا بيطرفي خود را حفظ نمايد .اين درست است كه هيتلر هنگاميكه شوروي را فتح مي كرد بسراغ ايران مي آمد و آنرا جزء فتوحاتش قرار ميداد و ايران را مفتضح تر تصرف مي كرد تا به آبهاي خليج برسد اما اين اصل را نمي توان ناديده گرفت كه در آن موقع كه هنوز موقعيتها آشكار نشده ايران بايد جايگاه امني را براي خود نگه دارد .و با توجه باوضاع آينده از آلمان و يا متفقين امتيازهائي بگيرد . حتي بوسيله تهديد و خرابكاري در پلها و وسائل ارتباطي خود .آن استعفا و آن حمله برق آسا به ايران نشان ميدهد كه ما همه شيريم اما شيران علم حمله مان باد باشد دم به دم اين نشان ميدهد كه ايران در زمان رضا شاه همان بود كه بريتانيا مي خواست .ايران همانقدر رشد كرده بود كه منافع انگليسها را نگهداري نمايد . استقلال و امنيت و رشد ايران چيزي بيش از خواسته قدرتهاي خارجي نبوده و نيست . رضا شاه در تيپ قزاق و زير نفوذ افسران روسي روح سركش و عاصي و روح ناسيوناليزمش ضربه ها ديد و اين بود كه براي رهائي از آن اوضاع به بريتانيا پيوست چون نقشه هاي او با هدفهاي بريتانيا كه مي خواست بدنبال قرار داد 1919 ارتش از نو بسازد و تحت كنترل بگيرد هماهنگ بود . بعدها هنگاميكه بقدرت رسيد و آن هم آن قدرت بي سابقه رفته رفته غرور استبداد و ثروت خواهيش گل كرده در بازديد از نفت خوزستان يك مرتبه بدون توجه قرارداد نفت را لغو كرد و چون هنگاميكه ميديد كارگران ايراني در چه وضعيتي قرار گرفته اند وبا چه ذلتي هم آغوشند نمي توانست آرام بنشيند . و اين بود كه از بريتانيا خسته شده بود و به آلمانها پيوست و با آنها صميمي و مهربان شد و مستشاران آنها را بر سر كار گمارد و به صنايع آنها و مصنوعات آنها روي آورد . تا اينكه مسئله جنگ پيش آمد در اين مرحله باز بي توجه به نقشه آلمانها با آنها همدم شد در حاليكه ناچار ايران بدست هيتلر سقوط مي كرد تا او بتواند بآبهاي خليج دست بيابد .ايران موقعيت حساسي را بدست آورده بود و متفقين نمي توانستند از اين موقعيت چشم پوشي كنند . لذا از دولت خواستار اخراج مامورين آلماني شدند كه در آن زمان در حدود 4700 نفر با خانواده بودند . (26)و بعدها بعنوان نقض بيطرفي از جانب ايران ، به ايران حمله كردند و حتي تهران را متصرف شدند و رضا شاه را تبعيد كردند .البته براي اينكه بتوانند رضا شاه را از كار بركنار كنند و بسادگي او را تبعيد كنند از پيش نقشه هائي كشيده بودند و از نقاط ضعف رضا شاه استفاده ها بردند .در نتيجه رضا شاه كه مي توانست بر اثر امنيت و كارهاي چشمگيرش محبوب القلوب و قهرمان ملي باشد به وضع عجيبي منفور شد . همه از رفتن او خشنود بودند و علنا از او بدگوئيها مي كردند . نشريه هاي آنروز و سخنرانيهاي نمايندگان همه از اين نفرت و انزجار خبر ميداد . در نتيجه كار بدانجا كشيد كه حتي مردم موافقت نكرده جنازه رضا شاه در قم دفن شود و ناچار در آرامگاه كنونيش بخاك سپرده شد .رضا شاه در هنگاميكه از انگليسها جدا شد كه نفوذ آنها همه جا گسترده بود و ارتش در كنترل آنها اداره مي گرديد . او قبل از اينكه عصائي تهيه كند و نفوذ عصاي سابق را از ريشه در آورد بسوي آلمان رفت و در نتيجه عصاي سابقش اژدهائي شد كه تمام ايران را بلعيد و رضا شاه را بيرون كرد . آنهم بآن كيفيت و نفرت عمومي و انزجار همگاني . در حاليكه رضا شاه اگر گرفتار آن نقطه هاي ضعف نبود مي توانست بصورت قهرمان ملي و محبوب جلوه گر شود . رضا شاه مجبور شد كه استعفا بدهد . مي گويند استعفاي او بخاطر اين بود كه نمي توانست پس از آنهمه قدرت خودش را زير نفوذ ببيند و پادشاه اسمي كشور باشد . (27)ولي مسئله بالاتر از اين حرفهاست . او نه فقط از كار بر كنار شد كه حتي از ايران پرتابش كردند و به جزيره موريس تبعديش كردند . و قطعاً در آن جزيره و پس از آن همه شكست و صدمه روحي نمي توانست حال خوشي داشته باشد گرچه اين را شايعه قلمداد مي كنند . (28)ايران به آلمان نزديك شده بود ناچار اين با منافع بريتانيا سازگار نبود و آلمان به روسيه حمله كرده بود 22 ژوئن 1940 و اين حمله عظيم بر همه كس ثابت كرده بود كه شوروي جز با كمك سريع آمريكا و انگليس بر پا نخواهد ايستاد اين بود كه انگلستان براي از پاي درآوردن آلمانها و حفظ منافع خود در هند و ايران و سوريه مجبور بود به روسها كمك كند .و براي رساندن اين كمك از چند راه ميشد استفاده كرد .1- ولاديوستگ و ساير بنا در شوروي در خاور دور .2- راه مديترانه و درياي سياه .3- بندر مورمانك در كرانه اقيانوس منجمد شمالي .4- خليج فارس و راه آهن سرتاسري ايران .راه اول تحت مراقبت شديد نيروي دريائي ژاپن بود كه عملاً از ماه سپتامبر 1940 با آلمان همدست شده بود از اين گذشته اين راه از جبهه روسيه بسيار دور بود .راه دوم خطرناك بود چون مورد حمله زير دريائيهاي آلمان قرار مي گرفتند كه در كنارهاي نورورژ در كمين بودند بعلاوه تسهيلات و راه آهن مورمانسك ناچيز بود . راه سوم براي كشتيراني متفقين خطرناكتر ميشد و تركيه براي حفظ بيطرفي تنگه دارد انل را بسته بود و تصرف آن با مقاومت شديد آلمانها كه بلغارستان و يونان را در دست داشتند روبرو ميشد .در نتيجه تنها راه بدون خطر و آماده راه آهن ايران بود .(30)و متفقين مجبور بودند كه آنرا تصرف كنند لذا در اواسط تابستان 1941 بريتانيا و روسيه از دولت ايران خواستار شدند تا از سرزمين ايران به منظور يك راه ترانزيتي استفاده كنند . اما ايران كه خود را بيطرف اعلام كرده بود شديداً باين خواست مخالف كرد .اين مخالفت باعث شد كه اين كشورها از تمام وسائل تبليغاتي و ارعاب و تهديد استفاده كنند و حتي در 25 آگوست 1941 به ايران حمله ور شوند . (31)ارتش ايران كه تحت نفوذ انگليس ها بود بزودي از پاي درآمد و در 27 آگوست دولت علي منصور سقوط كرد و فروغي به نخست وزيري منصوب شد . و به ارتش دستور ترك مقاومت داد ولي در حقيقت قبل از صدور اين دستور هر گونه مقاومتي پايان يافته بود . (32)در 9 سپتامبر نخست وزير جديد موافقت پارلمان را براي درخواستهاي متفقين كسب كرد در آن هنگام متفقين نيروهاي خود را در مسافتي دور از پايتخت مستقر كرده بودند ولي چند روز بعد بعنوان اينكه دولت ايران در وفاء بعهده خود تعلل مي ورزد اعلام داشتند كه قواي آنها بعد از ظهر روز 17 سپتامبر وارد حومه تهران مي شود . (33)رضا شاه در شانزده هم سپتامبر مجبود به استعفا شد .ايران بطور كلي در دست بيگانه بود در حاليكه اگر ارتش مي توانست چند هفته مقاومت كند و يا لااقل راه آهن و پلها را خراب كند اوضاع ايران اينقدر وخيم و رقت آور نمي شد . اما همانطور كه نوشتم بريتانيا بر تمام ايران مسلط بود و ارتش را تحت كنترل داشت و جاسوسان آلماني كه در بندر شاهپور بازداشت شده بودند به انفجار كشتي هاي خود فكر نكنند و راه عبور مرور كشتيهاي نفتكش را مسدود ننمايد . شايد ماموران آلماني باين اميد به خراب كاري در راه آهن و پلها دست نمي زدند و اين نقشه ها را بتعويق مي انداختند كه خود بعدها از اين راهها استفاده كنند . (35) در اواخر سال 1942 سي هزار نفر از نيروهاي آمريكا در خليج فارس ملحق گرديدند و براي حمل و نقل مقادير زيادي لكوموتيو واگن هاي جديد و صدها كاميون بايران وارد كردند . چنانكه گفته شد متفقين جمعاً پنج ميليون و ينم تن كالا و مهمات به روسيه فرستادند و اين محمولات نصف مجموع محمولات جنگي آمريكا و كانادا بود . (36)ايران بآساني از دست رفته بود و چيزي از آن بجاي نمانده بود . اقتصادش رسوا بود و قحطي و بيچارگي بر اثر جنگ و احتكار ناشي از جنگ كاملاً نمودار بود اداره كشور و ارتش در دست متفقين بود آنها بودند كه تصميم مي گرفتند و آنرا اجرا مي كردند و نظريات خود را بر دولت و پارلمان تحميل مي نمودند و گوئي در سرزمين مرده ها برنامه دارند . (37)در ماه نوامبر 1943 كنفرانس تاريخي تهران با شركت روزولت و استالين و چرچيل تشكيل شد و دولت ايران كاملاً از صحنه كنار بود .آنها به اندازه اي به ايران كمك مي كردند كه بتوانند از آن استفاده كنند و آنقدر باين گاو آرام غذا ميدادند كه لش مرده اش روي دستشان نماند و پستانهاي چروكيده اش برايشان شير بسازد در سال اول جنگ انگليسها هفتاد هزار تن براي ما غله فرستادند ، و آمريكا طبق برنامه وام و اجازه خود مقدار قابل توجهي خوار و بار و ذخائر نظامي براي ما فرستاد و مستشاران خود را براي تشكيلات مالي و شهرباني و بهداري و كشاورزي اعزام كرد . (38)اين برنامه ها پس از آن بود كه ايران خود يكي از صادر كنندگان غلات و خواروبار بحساب ميرفت . (39) ايران به آساني از دست رفته بود و رضا شاه نه تنها اينكه نتوانسته بود ايران را نگهداري كند بلكه مجبور شده بود كه كنار بكشد و از ايران بيرون برود . هنگاميكه يك قدرت از دست ميرود اغتشاش و آشوب ناچار گسترده مي گردد و اين بود كه عشاير به خلع سلاح ارتش پرداختند و خود مسلح شدند (40) و با جاسوسان آلماني نهضتي بنام مليون ايران براه انداختند . (41)بر اثر طغيان عشائر و فعاليت زيرزميني طرفداران آلمان و بحران شديد اقتصادي وضع دشواري پيش آمد كه در 28 فوريه 1942 دولت فروغي جاي خود را به سهيلي داد . اولين قدم سهيلي قطع رابطه سياسي با دولت ژاپن و تعطيل سفارتخانه آن كشور در تهران بود كه در نظر متفقين مصورت ستاد و مركز جاسوسان حرفه اي دول محور در تهران درآمده بود . اقدام بعدي انتشار اعلاميه اي بود كه به عوامل و عناصر مخالف متفقين گوشتزد ميكرد تا از هر گونه تبليغات و تحريك اعصاب مردم دست بكشند و گرنه گرفتار خواهند شد و همچنين آنها كه از افراد و اتباع كشورهاي محور كسي را جاي بدهند و مخفي كنند شديداً مجازات خواهند گرديد . (42)رفته رفته عقب نشيني قواي آلمان در استالينگراد والعلمن شروع شد و در نتيجه طرح ايرانيان طرفدار آلمان دچار وقفه گرديد و سران آن دچار اختلاف گشتند تا آنجا كه يكي از آنها چمداني را كه پيش از دويست و پنجاه سند مربوط به سازمان مخفي در آن بود . در اختيار مقامات رسمي انگلستان در ايران گذارد . در اين مدارك عده اي از افراد سرشناس از جمله آقاي كاشاني را متهم به همكاري با دول محور مي كرد . (43)در اين موقعيت بود كه ايران اعلان جنگ با دول محور داد . تا در آينده جايگاهي در كنار ملل فاتح داشته باشد .كنفرانس تاريخي تهران با شركت روزولت و چرچيل و استالين ، در اعلاميه هاي مشترك خود هم از كمك و مساعدت اقتصادي بايران گفتگو كرده بود و هم از استقلال و حاكميت و تماميت اراضي آن . (44)روز يازدهم اسفند 1324 مصادف با آخرين روزي بود كه دوره شش ماهه پس از جنگ سپري مي شد در آن روز بايد نيروهاي متفقين كاملاً ايران را تخليه كرده باشند . نيروهاي انگليسي و آمريكائي از خاك ايران بيرون رفته بودند ولي استالين نه تنها نيروي خود را بيرون نبرد بلكه آنرا در روز 12 اسفند از تبريز خارج كرد و در سه ستون بسوي تهران و مرز عراق و سر حد تركيه روانه نمود و در ظرف چند هفته صدها تانك با واحد هاي كمكي و نيروي پياده از روسيه به ايران سرازير شد ، و بدنبال نيروهاي پيشين راه افتاد . مقارن اين احوال لشگر ديگري از روسها در طول مرز اروپائي تركيه متمركز شده و دست به اقدامات سياسي و تبليغات دامنه داري زدند . (45)روسها از پيش از زمان پطر كبير سال 1755 هواي تصرف ايران و رسيدن به آبهاي گرم خليج را در سر داشتند . ولي با ظهور نادر افشار مجبور شدند در ضمن عهد نامه رشت از ايلات مازندران و گيلان و از شهرهاي معروف فققاز عقب نشيني كنند . (46)همچنين در زمان فتحعلي شاه ناپلئون با پل تراز امپراطور روسيه وارد مذاكره شد و هر دو با طرح اتحاديه اي براي حمله مشترك به هندوستان به زيان بريتانيا موافقت حاصل كردند . و بدين ترتيب كه يك شاخه از ارتش آنها از درياي سياه و آزاد عبور كند و شاخه د يگر آن پس از عبور از رودخانه ولگاودن از طريق درياي خزر بسمت ايران پيش رود .روسيه با استفاده از اين قرار داد به پيشروي بسمت مرزهاي ايران تحت فرماندهي پل تزار شروع نمود و ضمناً به سردار خود فرمان داد كه ارتش قزاق را بسمت صحرا حركت دهد قواي روسي در هر دو جبهه شكست خوردند و با مرگ پل تزار موافقت نامه ناپلئون پل خاتمه يافت . (47)روسيه همچنان براي توسعه اراضي خود در ايران همت مي گماشت تا در سال 1813 در زمان كاترين كبير جنگ ايران و روسيه دوباره شروع شد و با عهد نامه گلستان به شهرهاي قفقاز و آبهاي درياي خزر دست دراز كردند .در سال 1820 قسمتهاي ديگر از قفقاز كه در عهد نامه گلستان از آن نامي نبود به تصرف روسيه درآمد در سال 1827 با وجود مقاومت ها ، ارتش ايران در گنجه شكست سختي خورد و عهد نامه تركمنچاي ناحيه ايراوان و نخجوان را باضافه مبلغ هنگفتي در حدود سي ميليون روبل نقره معادل 15 ميليون دلار به اضافه حق كاپيتولاسيون به روسيه واگذار كرد .روسها در سالهاي بعد بتدريج بر نقاط ديگر از درياي خزر و صحراي تركمنستان تسلط پيدا كردند و راههاي هندوستان را تحت كنترل گرفتند و در نظر داشتند از منافع بريتانيا در هند جلوگيري كنند و اين بود كه ايران را به حمله به افغانستان تحريك كردند و با تعرض ايران به ناحيه هرات ، انگلستان در سال 1850 اعلام جنگ داد و نيروي خود را در بنادر خليج پياده كرد و جزيره خارك و بندر بوشهر آبادان و محمره را تصرف كرد . تا اينكه با عهد نامه پاريس 1857 ايران ارتش خود را از افغانستان بيرون آورد و جنگ ايران و انگلستان به پايان رسيد . (48)از اين ببعد ايران تحت نفوذ اين دو قدرت بود و با قرارداد 1907 كاملاً تجزيه شد و در سال 1915 بيطرفي ايران نقض گرديد و ايران صحنه جنگ شد . (49) پس از شكست روسيه از آلمانها در جنگ جهاني اول انقلاب اكتبر 1917 در آن كشور بوجود آمد و حكومت سوسيال دمكرات كرنسكي ، و لوف جانشين حكومت استبدادي و سلطنتي روسيه گرديد .در ژولاي 1917 رژيم كرنسكي به بارالف فرمانده مشهور روسي فرمان داد تا قواي خود را از مرزهاي ايران عقب بكشد . (50)و لنين در سال 1918 يادداشتي فرستاد و بي عدالتي هاي دولت تزار را محكوم كرد و خواستار دوستي بر پايه عدالت و احترام متقابل شد و حتي كليه امتيازات و قراردادهاي سابق را لغو كرد . (51)در سال 1919 پيشنهادات مفصلي از طرف معاون وزارت خارجه شوروي لندن كاراخان به ايران ارسال شد كه در آن از كليه قروض و امتيازات گمرك و پست و تلگراف صرف نظر شده بود و بانك ويسكونت روسيه و كليه خطوط آهن ، وسائل بندري و راههاي شوسه و ساختمانهاي روسي بملكيت ايران منظور شده بود و مقررات كاپيتولاسيون نيز لغو گرديده بود . (52)اين همه مهرباني و گذشت ديري نپائيد و دوامي نياورد چه در سال 1920 كه نيروهاي انقلابي شوروي به دنبال بقاياي قواي ضد انقلابي ژنرال آمده بود در انزلي پياده شدند و آتش خود را بسوي قواي انگلستان و روسهاي فتواي گشودند و آنها را مجبور به عقب نشيني كردند . و سپس اين ارتش به حمايت از انقلابيون شمال به نهضت جنگل درآمد . (53) زمينه اين نهضت از سال 1915 شروع شده بود و در سال 1917 ميرزا كوچك خان و احسان الله خان را ليدر يك جنبش انقلابي عليه حكومت مركزي و نفوذ انگلستان معرفي نمودند و در همان سال كميته انقلابي اتحاد اسلام را تشكيل دادند .ميرزا كوچك خان ( و همكاران ) و بيشتر از تجار كوچك و خرده مالكان بودند كه تحريك آنها بيش از همه از عرق ملي بود و تنها احسان الله خان كمي افراطي بود و شهرت داشت كه متمايل به سوسياليزم است .اين نهضت ابتدا از افسران آلماني و ترك استفاده كرد و بعدها انقلاب روسيه قدرت تحريك و جسارت نهضت را زيادتر ساخت و در سال 1916 ميرزا كوچك خان بر سراسر گيلان مسلط شد و در تابستان 1919 قواي جنگل در برابر 20000 نيروي مركز متفرق شد و اين پس از شكافي بود كه با قرارداد نهضت و انگليسها در ميان جناح چپ و راست آشكار شده بود . از اين به بعد نهضت جنگل مجبور شد كه با روسيه شوروي نزديكتر شود و به دلگرمي آنها افراد پراكنده را جمع آوري نمايد . و اين بود كه در زمستان بين سالهاي 1919 و 1920 علائم تجديد حيات نهضت بخوبي آشكار گرديد . (54)در آن هنگام روش شوروي بنا بر اعتقاد شخص لنين ، اين بود كه بطور غير مستقيم به كشورهاي ديگر كمك كنند تا انقلاب آنها به ثمر برسد ولي بر اثر شكست احزاب كمونيستي آلمان و بنا به پيشنهاد كميته كمونيستي مستقر در مسكو طرحهاي ديگري پي ريزي شد و لنين تصميم گرفت كه براي پيشبرد انقلاب مستقيماً از قدرت شوروي استفاده شود .و آذربايجان و گرجستان و ارمنستان و ايران و افغانستان را اينگونه رهبري كند . (55)از اين رو در بهار 1920 در هجدهم مي بلشكويكها به مرز ايران حمله ور شدند و نيروهاي انگليسي را عقب زدند رشت را اشغال كردند و با ميرزا خان ارتباط برقرار و شوراي جمهوري سوسياليستي گيلان اعلام گرديد . (56) اين جمهوري علاوه بر ميرزا كوچك خان و احسان الله خان اعضاي برجسته ديگر از قبيل خالو قربان و حسن خان داشت و بنابر معرفي رسكولينكوف سيد جعفر پيشه وري به وزارت داخله منصوب گرديد و انقلابي قديمي تبريز حيدر عمو اوغلي نيز باين جمهوري پيوست . در پنج ژوئن حكومت انقلابي ايران در رشت از اعضاء ذيل تشكيل يافت :1- ميرزا كوچك خان رئيس جمهوري و وزير جنگ- محمد علي برآذري زير ماليه
3- عبدالكاظم وزير بازرگاني4- محمد آقا وزير دادگستري5- نصرالله وزير پست و تلگراف6- علي خامي زير اقتصاد ملي ژ7- حاجي جعفر ب وزير فرهنگ8- سيد جعفر پيشه وري وزير داخلهميرزا كوچك خان با ساير سران از يك روحيه برخوردار نبود او معتدل بود و حس ملي اش مي جوشيد و نمي گذاشت با كمونيست هاي افراطي كنار بيايد اين اختلاف روحيه به اختلافهاي بزرگتري انجاميد تا آنجا كه حيدر خان وعده اي از مامورين بازداشت شدند و بلشويكها پس از جدال با طرفداران ميرزا كوچك خان با شكست فاحشي روبرو گشتند . پس از اين اختلافها كه بعيد نمي رسد با دسيسه بازي انگليسها باشد حكومت مركزي با كمك ايل طالش به سركردگي امير مقتدر با بلشويكها درگير شدند و آنان را با تلفات زياد تا انزلي عقب راندند . (57)مسكو با تجربه اي كه از انقلاب خياباني در آذربايجان (58) و انحراف ميرزا كوچك خان از حزب بدست آورد متوجه شد كه هنوز وقت انقلاب كارگري ايران فرا نرسيده چون ايران از صنايع سنگين و تشكيلات كارگري برخوردار نيست .و در نتيجه زمينه سوسياليستي ندارد . از اين رو خط مشي مسكو تغيير كرد و پيشنهاد دوستي و مذاكرات داد اما نيروي شوروي بخاطر حضور نيروهاي انگليسي در ايران و بهانه نگهداري مرزهاي آذربايجان و نفت قفقاز در سرتاسر استان شمالي باقي ماند (59) و حتي پس از جنگ جهاني دوم و پس از گذشت دوره شش ماهه با اينكه نيروهاي آمريكائي و انگليسي از ايران بيرون رفته بودند نيروهاي شوروي بيرون نرفتند هيچ بلكه در سه ستون به سوي مرز عراق و تركيه و تهران حركت كردند و همانطور كه گذشت در ظرف چند هفته با نيروهاي بسيار ديگر تقويت شدند و دست به اقدامات سياسي و تبليغات دامنه داري زدند و اميد داشتند كه اينگونه باعث ارعاب تركها خواهند شد . ( 60)روسها در داخل ايران دو دولت تشكيل دادند يكي بنام جمهوري كردستان در مهاباد و ديگري بنام خود مختاري آذربايجان ، اين دو دولت در آبانماه 1324 موجوديت خود را اعلام نمودند و در ماه مرداد 1324 عمال حزب توده چندين دستگاه دولتي را در تبريز تصرف كردند و نيروي شوروي سربازان را در سرباز خانه ها زنداني نمود و هنگاميكه ارتش ايران براي ختم غائله اعزام شد ارتش سرخ در قزوين آنرا متوقف ساخت .حزب توده مجدداً تشكيل يافت و با اسم حزب دموكرات در آبانماه تمام آذربايجان را تحت نفوذ خود درآورد و مجالس مقننه اي تشكيل داد و در 21 آذر جمهوري خود مختار آذربايجان را اعلام نمود و سيد جعفر پيشه وري را به سمت نخست وزير برگزيد . (61)
در اين زمان بود كه قوام به روسيه مسافرت كرد و با آنها قراردادي بست و وعده هائي داد و بر اثر فشار آمريكا و انگليس و بدنبال اين وعده ها بود كه گروه يك و نماينده شوروي اعلام داشت كه در ظرف پنج يا شش هفته ديگر تمام نيروي شوروي خارج خواهند شد و سرانجام در 19 ارديبهشت نيروي نظامي شوروي خاك ايران را تخليه كرد . (62)كار قوام يك بازي سياسي بود . وعده هاي قوام همه پوشالي از كار درآمد و حتي كابينه او منحل گرديد و قرارد داد نفت شمال هم در سوم مهر 1326 شمسي رد شد . (63)در 21 آذر ماه 1325 شمسي هر دو دولت دست نشانده شوروي از ميان رفتند (64) و در خلال اين قضايا دولت آمريكا اولين بار در تاريخ شيوه رهبري را در خاور ميانه بكار برد و اصول ترومن كه يونان و تركيه را از كمونيزم نجات داده بود .آذرباييجان بموقع به اجرا درآمد و راه را براي تحقق عقيده آيزنها ور هموار ساخت . (65)حزب توده ايران بدرون خزيده و منتظر موقعيتي بود تا خود نمائي كند ، در زمان مصدق 1330 – 1332 موقعيت بزرگي براي آنها نمودار شد اما به نتيجه نرسيدند و همچنين كمونيستها فعاليتهاي گسترده اي را دنبال كردند و ميكنند .در واقع كمونيزم در انتظار روزي است كه ايران با صنايع سنگين و نظام كارگري همراه شود و بتواند سوسياليزم را بپذيرد ، اگر آمريكا همان شيوه اي را كه در چين و كوبا پيش گرفته بود در ايران پيش مي گرفت و اگر زمينه مذهبي در ايران نبود حتماً ايران به دامان كمونيزم افتاده بود . اما با فعاليتهاي وسيع مذهبي و با طرح اقتصاد ارشادي و بيمه و تعاون و مصرف و ساير برنامه هاي رفاهي نفوذ كمونيست ها در ايران كند شد و از سطح توده و كارگر به سطح دانشگاه كشيد .پس از جنگ جهاني دوم آمريكا دولت جوان و نيرومندي بود كه ميتوانست جانشين بريتانياي پير و فرتوت باشد و ميتوانست در برابر كمونيزم جوان بايستد و حتي مي توانست تكيه گاه كمونيزم تازه پا باشد . اين آمريكا كه شوروي را از چنگال آلمان بيرون آورد و باز همان بود كه با كمكهاي گسترده آنرا نگهداري نمود . (66) در صحنه سياست جهاني اين دو مي توانستند حريف هم باشند و اگر بخواهيم بهتر بگوئيم با همدستي يكديگر جهان سوم را غارت كنند و با استعمار جديد شيره جان آنها را بمكند .راستش من هنوز باورم نمي شود كه اين دو قدرت و اين دو بلوك با هم مبارزه اي داشته باشند بلكه بخوبي مي بينم كه با هم سازش دارند و منافع كشورها را تقسيم كرده اند در يك قسمت سرمايه داري مي تازد و در يك قسمت كمونيزم . و آن ظريف وقتي شنيد عسل و خربزه با هم مي سازند رو ترشي كرد و گفت اتفاقاً با هم ساختند و پدر مرا در آوردند .اينها با هم ساخته اند و اگر مبارزه اي هم باشد بر سر تقسيم است نه بخاطر آزادي و رشد ملتها .آمريكا بخاطر جلوگيري از نفوذ كمونيزم از لاك خود بيرون آمد و در آفريقا و چين و آسيا و استراليا و آمريكاي لاتين زد و پندهائي را شروع كرد و فعاليتهائي راه انداخت . بر اثر ناشيگري آمريكا اين فعاليتهاي استعماري در بعضي از كشورهاي جهان نظير چين فقر و قحطي وسيعي را بوجود آورد و باعث خفقان و بيچارگي توده و كارگر گرديد و در نتيجه زمينه ساز كمونيزم شد و اين براي آمريكا درسي بود تا در ساير كشورها از روش ديگري استفاده كند و به ثروت و امنيت و رفاه آنها بينديشد تا كمونيزم دستاويزي نداشته باشد .ايران و تركيه و يونان هم از كشورهائي بودند كه بوسيله آمريكا از چنگال كمونيزم نجات پيدا كردند .
ايران پس از جنگ يكسره بسوي آمريكا روي آورد و اين خود باختگي بخاطر آوازه هائي بود كه از آزادي خواهي و عدالت جوشي آمريكائيها مي شنيد و بخاطر فشاري بود كه بريتانيا و روسيه تحمل مي كرد .نفوذ وسيع بريتانيا باعث نفرت عميق توده شده بود . تجاوزهاي چندين ساله شوروي و فلسفه ماترياليسم و متجاوز او مردم را ، ايران مذهبي را از خود رم داده بود . آنها كه خسته جنگ بودند فرانسويها هم كه كمرشان شكسته بود و ايران هم كه از خود ساماني نداشت و نيروئي نداشت و زمينه اش خالي بود .پس مقدم آمريكا مبارك باد .در گذشته تا اندازه اي شرح دادم كه يكي از بزرگترين عيوب رهبران مذهبي و غير مذهبي در ايران همين بود كه از امير كبير درس نگرفتند و ايران را با نيروي خودش براه نينداختند .امير كبير براي اينكه ايران را بقدرتي برساند بفكر صنايع سنگين و دانشمندان و تكنيسين ها افتاده و به اين خاطر امنيت را بوجود آورد و ثروتها و گنجينه ها را به جريان انداخت و كارخانه ها را بگردش درآورد و مغزها را تربيت كرد و دارالفنون را ترتيب داد و با انهمه سازمان جاسوسي عميق را پايه گذاشت كه بتواند تصميمهاي دول استعماري را قبل از اجرا خنثي كند و بتواند در برابر آنها بايستد و بتواند ابتكار عمل را در دست بگيرد اما رهبران ديگر با پاي بيگانه مقصد خود را مي جستند و با نقشه او هدف خود را مي طلبيدند و عيب ديگر رهبران اين بود كه از نقطه ضعف امير كبير درسهاي ديگر نياموختند و از غرورها و تكرويها و بي توجهي هاي او عبرت نگرفتند . اين قحط الرجالي باعث شد كه ايران يك زمينه خالي باشد براي ديگران و كشتزاري باشد براي قدرتهاي استعماري و پل پيروزي باشد براي آنهائي كه به صلحت متفق مي شوند و به صلحت سازش مي كنند و به صلحت كشورها را مال المصالحه قرار مي دهند . ايران نه تنها يك زمينه خالي بود بلكه مشتاق بود و تشنه و خواستار كمك و جه كند مفلوكي كه خودش از چشمه هاي خودش غافل مانده و از عطش به له له افتاده و زبايش از كام بيرون زده و رمق از دست و پايش رفته و چوب جنگ خورده و لحاف ملانصرالدين شده ، چه كند اين مفلوك ؟جز دربوزگي و گدائي از قدرتهاي متفرعن و طاغوتهاي سياه و سرخ و آبي و نارنجي و بنفش . آخر شايد در اين گذائي بي نيازي باشد كه گفته اند گدائي كن تا محتاج خلق نشوي .
در گذشته شرح دادم كه براي جدائي از يك قدرت بايد بقدرت رسيد و گرنه به ما آن رسد كه بايران در گذشته ( در زمان رضا شاه ) و به رضا شاه از دست انگليسيها رسيد .كودك تا پايش نيرو نگرفته حماقت است كه از مادرش جدا شود و ما هم تا نيروئي نگيريم نمي توانيم از اين مادر خوانده هاي دلسوز و دامن سوز و از اين كاسه هاي از آش داغتر جدا شويم بهتر بگويم مي توانيم جدا شويم ولي آنها نمي خواهند جدا شويم . بله مي توانيم ما در تنهائي خود و در غربت خود نيازهاي خود را حس مي كنيم و دنبال مي كنيم و برآورده مي كنيم . ولي آنها نمي خواهند اين گاوهاي شيرده و اين بازارهاي مصرف را از دست بدهند . اگر آنها مي خواستند و واقعاً خواستار پيشرفت و ترقي ما بودند بما پا مي دادند نه اينكه بغلمان كنند ، به ما از همانهائي ميدادند كه خودشان دارند نه از آنهائي كه خودشان احتياج ندارند و با فروشش اقتصاد شان چاق مي شود و پول نفتشان را پس مي گيردند .
پس از جنگ جهاني دوم و با داستان آذربايجان و با مسئله سوء قصد بجان شاه دولت ايران دست بدامان آمريكا آويخت و از او تقاضاي كمك كرد ولي آمريكا آنرا نپذيرفت زيرا آمريكائيها متوجه شده بودند كه ما با جديت و اهتمام لازم به اداره امور داخلي خود نپرداخته بوديم شكست و اضم حلال چين ملي را در اوائل همان سال پيش آمد موجب نگراني شديد آمريكا شد و آن كشور را مصمم ساخته بود كه تنها بكشورهائي كمك كند كه در تصفيه و تنظيم امور داخلي ابراز علاقه ميكنند . بهمين جهت پس زا بازگشت بوطن با صلاحات داخلي پرداختيم .
در قدم اول عده اي از مامورين ناصالح و فاسد را كه سالها در دستگاههاي دولتي كار مي كردند از خدمت از مامورين ناصالح و فاسد را كه سالها در دستگاههاي دولتي كار مي كردند از خدمت منفصل نمودم و برنامه تقسيم املاك سلطنتي كه مدتها مورد مطالعه قرار گرفته بود به مورد اجرا گذاشتم . مقارن همين ايام كشور ايالات متحده برنامه مربوط باصل چهار ترومن را در كشورهاي مختلف جهان مورد اجرا گذاشت .در خرداد ماه 1329 من سپهبد رزم آرا به نخست وزيري منصوب نمودم و او با آمريكائيها قراردادي منعقد نمود كه به موجب آن دولت آمريكا رساندن كمك مختصري را به ايران آغاز نمود .در ضمن اين وقايع كميسيوني براي مبارزه با فساد و نادرستي تشكيل دادم ولي در اثر عدم توافق بين اعضاء اصلي پيشرفتي نكرد . در سال 1327 براي توسعه و پيشرفت امور اقتصادي كشور برنامه هفت ساله اول را با مشورت متخصصين آمريكائي وتصويب شوراي ملي ايران بمورد اجرا گذاشتم .عزم من آن بود كه به آمريكا ثابت كنم كه كشور ايران هرگونه كمكي را كه دريافت كند به مصارف سودمند و نافع خواهد رسانيد . با اين وصف به تقاضاي ما راجع به كمكهاي بزرگ موافقت نشد .در اثر قطع اميدواري از مساعدت آمريكا بسياري از مردم كشور معتقد شدند كه ايالات متحده آنها را در تنگنا رها كرده است . به همين جهت كم كم افكار ضد آمريكائي بوجود آمد و موجب توسعه جبهه ملي گرديد . (67) كمبود پول فعاليت برنامه هفت ساله را كاهش داد و مشاورين آمريكائي ايران را به قصد وطن خود ترك گفتند و در اين ايام مذاكراتي براي ازدياد سهم ايران از شركت نفت جنوب كه تعلق به انگليسها داشت در جريان بود ، ناچار براي تهيه وجوهي كه در اثر كمك غير كافي آمريكا لازم داشتيم يك قرارداد بازرگاني به مبلغ 20 ميليون دلار در سال 1329 با دولتها امضاء كرديم .اين اقدامات به نفع مصدق و پيشرفت منظورهاي وي تمام شد كه شرح آن مي آيد . (68) آمريكا ايران را نمي پذيرفت چون چين ملي او را درس داده بود آمريكا در كشوري كه تحت نفوذ بيگانه بود كار نمي كرد و ايران كاملاً تحت نفوذ بريتانيا و كمونيستها بود .آمريكا در كشوري كه گرفتار فقر بود كار نمي كرد چون يافته بود كه بهترين منافع بازرگاني آنها كشورهاي صنعتي و بسيار مترقي وغني است (69) و اين بود كه شاه بايد تصفيه وسيعي را شروع مي كرد . و برنامه هاي وسيعي را دنبال مي نمود . بيرون كردن انگليسها و واگذار كردن امتيازهايش به آمريكا كنسرسيوم يكي از آنها بود . و از بين بردن زمينه كمونيستي (فقر) يكي ديگر از آنها . اين است كه شاه براي بيرون كردن انگليسها و تقسيم املاك سلطنتي و تصفيه كادر دولتي كارهائي را شروع مي كند . شاه در برابر انگليسها مي خواست از اصل نرمش استفاده كند چون قضاياي پدرش هنوز زنده بود و به او درس مي داد . (70) اما مصدق كه پس از جنگ زد و بندهائي را شروع كرده بود و حزب جبهه ملي را تشكيل داده بود به كارهاي تند و داغ متمايل بود و از انگليسها چندان حساب نمي برد چون هنوز به پستي نرسيده بود و از اين گذشته بر حزب جبهه ملي تكيه داشت و شركت نفت جنوب را تعطيل كرده بود . (71)و همين است كه آمريكا به مصدق متمايل مي شود و باو روي مي آورد . آمريكا مصدق را مردي ميديد كه بر قدرت ملي تكيه داشت و با بريتانيا گلاويز بود .و همين است كه سپهبد رزم آرا در ختم مرحوم فيض در مسجد شاه كشته مي شود و حسين علاء پس از او بر كنار مي شود و مصدق به نخست وزيري ميرسد و از حمايت شاه برخوردار مي گردد . در حاليكه به گفته شاه جنين حمايتي براي من ملال انگيز بود . (72) براي شناخت مصدق وسياست او از اين نكته نبايد غافل باشيم ، تمام منفي بافي مصدق و سياست منفي او بخاطر كنار زدن انگليسها از صحنه سياست ايران است .و در آن زمينه آن سياست منفي مثبت بود . مصدق پس از آنكه صنعت نفت را ملي اعلام كرد انگلستان نه فقط آنرا نپذيرفت بلكه هيئت استوكي را به تهران اعزام نمود و موافقت نمود كه درآمد نصف ( پنجاه – پنجاه ) تقسيم شود . اما مصدق زير بار نرفت . (73) همچنين در اواخر سال 1330 بانك بين المللي عمران و توسعه بعنوان ميانجي دوستانه براي حل اختلاف موجود دامن همت بكمر زد . مصدق با شرائطي كه بانك پيشنهاد مي كرد موافق بود ولي مشاورين او بد لائلي كه خود از آن آگاه بودن او را از قبول آنها منصرف نمودند ، مصدق بكلي با انگلستان قطع رابطه كرد . (74)اين كناره گيري و قطع رابطه و زير بار نرفتن بخاطر آن بود كه بايد نفت ايران بصورت كنسرسيوم به ميراث خوار استعمار برسد و بايد آمريكا در صحنه ظاهر گردد . شايد دلائلي كه مشاورين مصدق ارائه دادند و او را منصرف نمودند همين مسئله بود .كنسرسيوم در سال 1345 يك سال پس از بركناري مصدق بر سر كار آمد و 40 درصد سهام بنفع آمريكا افتاد .درسال 1336 – ( 1957 ) شركت پان امريكن پس از شركت ايتاليائي كه بيش از 25 درصد سهم برد تقاضاي استخراج براي 16 هزار كيلومتر مربع از آبهاي خليج داد .با همان شرائط باضافه 25 ميليون دلار نقد كه از بدو شروع بكار بپردازد . (75)نقشه مصدق اين بود كه انگليسها را بيرون كند (76) ، لذا از سياست منفي استفاده كرد چون هر چه بحران اقتصادي ما بالا مي گرفت احتياج به كمكهاي آمريكا زيادتر ميشد و جاي پاي آمريكا بازتر مي گرديد . آنطرف مصدق نسبت به كمونيزم روش مساحمه را پيش گرفته بود و اين باعث گسترش فعاليت آنها مي گرديد تا جائيكه در سال 1332 بسياري از ياران او از دورش پراكنده شدند زيرا متوجه شدند كه منظور اصلي او اين است كه انگليسها را بيرون كند و كمونيستها را به ايران بكشاند . اما مصدق لاف ميزد كه آمريكا طرفدار رژيم اوست و ضمناً به آمريكائيها اخطار مي كرد كه اگر بيش از پيش كمك نكند ايران به دامن كمونيزم مي افتد . (78) مصدق كار خود را با تمام رسانده بود و نفوذ انگليسها را قطع كرده بود و در نتيجه مي بايست از صحنه خارج شود و اين بود كه بسادگي در اوج قدرت از كار بر كنار شد و شاه كه از ايران بيرون رفته بود در 30 مرداد به ايران بازگشت و مصدق پس از سه سال زندان در حاليكه مي بايست اعدام مي شد از مرگ نجات يافت و در ملك شخصي خود حبس نظر شد .در واقع شاه و مصدق هر دو مهره اي بودند كه بايست جاي پاي آمريكا را به ايران باز كنند . يكي نفوذ انگليسها را قطع كرد ، در حاليكه كمونستها را بال داد و ديگري نفوذ كمونيستها را قطع كرد و جاي پاي آمريكا را محكم نمود .اين هر دو براي نفوذ آمريكا كوشيدند و هر دو نگهداري شدند و از مرگ نجات پيدا كردند .اين مصدق بود كه با سرعت و شتاب انگليسها را بيرون راند در حاليكه شاه سياست مسامحه و نرمش داشت . و اين شاه بود كه كمونيستها را با سرعت و شتاب منكوب كرد و در حاليكه مصدق سياست مسامحه داشت (79) و اين هر دو بودند كه يك نقشه را با تمام رساندند و اين هر دو مي بايست نگهداري مي شدند و شدند . شاه در حاليكه حمايت از مصدق برايش سنگين بود وملال انگيز بود حمايت او را عهده دار شد و اعتبارات وسيعي باو واگذار كرد و حتي از ايران بيرون رفت و آنهم بآنصورت از كلاردشت تا رامسر و از رامسر تا بغداد و از بغداد تا رم .آنهم با آنهمه ذلت تا حدي كه سفير كبير ايران در بغداد كوشش مي كرد او را دستگير كند و كاردار سفارت در روم حاضر نمي شد كليد اتومبيل را در اختيارش بگذارد .و اين است رسم سراي درشت .شاه با آنكه نگهداري مصدق برايش ملال انگيز بود باز او را نگه داشت در حاليكه فاطمي و افراد ديگر از ميان رفتند و يا اينكه سوختند .و مصدق هم با آنكه با شاه ميانه اي نداشت و اختيارات او را گرفته بود از او دست كشيد و آزادش گذاشت تا بيرون برود و به ايتاليا سفر كند و قرارداد هائي ببندد و با احترام به ايران باز گردد و كارهايش را دنبال بنمايد . اين نگهداريها بخاطر نفوذ آمريكا بود نه بخاطر اينكه مصدق فرصتي بيابد و هدفهايش را عملي كند ( ماموريت ص 123 ) آمريكا جاي پايش محكم شد و در نتيجه براي تصفيه كامل دستگاه اداري ايران از عوامل انگليسي و كمونيستي كوشش كرد (80) و با سياست و بتدريج هزار فاميل از كارها بر كنار شدند و قدرت اشراف و مالكان بزرگ شكسته شد و با برنامه تقسيم اراضي بكلي از ميان رفت . شاه بخاطر اينكه كمونيزم را بكوبد مجبور بود به روحانيت بال بدهد و اين بود كه روحانيت در زمان او گسترده و نيرومند گرديد . و هنگامي كه خطر كمونيزم با اصلاحات ارضي و اقتصاد ارشادي كمتر ميشد روحانيت نيز با برنامه اختلاف دچار ضعف گرديد و با مهره هاي دست نشانده آلت دست شد .قدرت آيه الله بروجردي در اين اواخر مزاحم برنامه هاي ديگر دولت بود لذا او را از ميان برداشتند و سپس اختلافها انداختند و بر اوضاع مسلط گرديد ند . (81)عده اي از رهبران مذهبي كه نفوذ وسيع آمريكا را پيش بيني مي كردند در برابر لوايح ششگانه كه بعد دوازده گانه و امروز هفده گانه و شايد تا فردا بيست گانه شود ايستادند .عده اي از مالكان كه منافعشان در خطر رود و عده اي از عوامل كمونيست كه در مخفي گاه خود بودند در اين همگام با روحانيت هم آواز شدند نه بخاطر دوستي با روحانيت بلكه بخاطر دشمني با دولت و اين بود كه در روز 12 خرداد پس از گرفتن آيه الله خميني انقلابي راه افتاد و مخالفت هائي وسيع و گسترده پيش آمد و پس از شكست در سطح بصورت شبكه هاي زير زميني و فعاليت هاي چريكي ادامه پيدا كرد . چريكها از دو دست فدائي كمونيست و مجاهد اسلامي تشكيل ميشدند . مجاهدين از همان سالهاي پس از جنگ با دست كاشاني ومصدق و فدائيان اسلام و بازرگان و طالقاني ، اندرزگو و حنيف نژاد و رضائيها شروع شده بودند و ادامه يافته بودند .و اما فدائيها بيشتر از زمان ميرزا كوچك خان و پيشه وري و .... شروع شده بودند و بعدها با طرحهاي ناصر بختيار تقويت شده بودند و از چين و شوروي و عراق نيرو مي گرفتند .در اين چند سال اخير فدائيان و مجاهدين روي عوامل اقتصادي و هدفي بيكديگر نزديك شدند و با هم ائتلاف كردند و ماركسيست اسلامي را تشكيل دادند و نتيجه اين ائتلاف اين شد كه هم فدائيان از جهت اقتصادي تامين شدند و از سهم امامي كه به مجاهدين مي رسيد استفاده كردند و هم بسياري از مجاهدين را به سوي خود كشيدند و از دست گرفتند .و با اين تجربه بود كه حدود زمستان 53 پس از يك مرحله جدائي كمونيست ها اعلاميه اي پخش كردند و جدائي خود را از مجاهدين اعلام داشتند آنها مدعي بودند كه اسلام يك دين علمي نيست و نمي تواند عدالت و آزادي را به توده ببخشد و نمي تواند يك مكتب بارز باشد .ولي در واقع اين مجاهدين بودند كه از فدائيان كناره گرفته بودند و باعث رنجش آنها شده بودند و اين بخاطر خسارتهائي بود كه از ائتلاف دامنگيرشان شده بود و بخاطر نفراتي بود كه بسادگي از دست داده بودند .كمونيستها مجبور بودند با مجاهدين ائتلاف كنند چون اينها در زمينه اسلامي ايران بيشتر مي توانستند چريك بسازند و بهتر مي توانستند فعاليت كنند .كمونيستها مجبور بودند تا ائتلاف كنند و مسائل اقتصادي خود را بدون دستبرد به بانكها حل و فصل كنند چون براي دستبرد به يك بانك چه بسا نفراتي از دست مي رفتند و شبكه هائي كشف مي شدند و خسارتهاي بيشتري پيش ميآمد و مجاهدين مجبور بودند ائتلاف كنند چون نيروئي از خود نداشتند و نقشه هائي در پيش خود نگذاشته بودند و گرفتار همان نقطه ضعف هاي شمرده شده بودند .هدف مجاهدين اگر ارعاب و ترساندن و نگهداشتن دولت از كارهاي خلاف انساني و خلاف اسلامي بود تا اندازه اي ميشد آن را فهميد و پذيرفت هر چند كه كمونيستها اين را نمي فهميدند كه دولت مجبور است براي بدست آوردن كمكهاي بزرگ برنامه هائي پياده كند و دنبال كند و اين برنامه ها با هيچ ارعاب و هيچ وسيله اي متوقف نمي شود مگر اينكه مي توانستند در ارتش و اطلاعات رخنه كنند و يا با ابرقدرتها زد و بندي را شروع كنند . ارتش گذشته از سانسور شديد و كنترل مداوم از رفاه كامل برخوردار است و چيزي كم ندارد قدرتها هم كشورها را تقسيم بندي كرده اند و با هم قرارداد دارند و تازه آنها هم تا امتياز نگيرند نيازها را برآورده نمي كنند .و اگر هدف مجاهدين به تغيير رژيم و به پياده كردن حكومت اسلامي ميرسيد اين هدف خيلي عميقتر مي شد اما اين حكومت بايد نيرو و نفرات را خودش ميساخت و با پاي خودش راه مي رفت هيچگاه حق با پاي باطل به مقصد نمي رسد . هيچ گاه حق از باطل استخراج نمي شود . و نتيجه هر گونه ائتلافي بضرر حق تمام مي شود و اين قرآن است كه مي گويد ان تطيعيوا الذين كفروا يرودكم علي اعضائكم شما اگر از اين كافرها اطاعت كند شما پيش نمي بريد ، جلو نميبريد چون هدف آنها تا سر حد رفاه است و هدف شما عالي تر است و تا سر حد شكوفائي استعدادهاي عظيم انسان است . جهاد آنها در جامعه هاي فقير و خفقان زده است و جهاد شما حتي در جامعه هاي مرفه و آزاد حتي در چين و سوئد ادامه دارد پس اگر شما از آنها كه با هدف پست تر و جهاد محدود تر همراهند اطاعت كنيد شما به گذشته ها و به جاهليتها بازگشته ايد و گرفتار ضد انقلاب ، ارتجاع شده ايد و در نتيجه بايد به يك انقلاب ديگر دست بزنيد در حاليكه خسارت ديده ايد .فنقلبواخاسرين بلافاصله انقلاب مي كنيد و باز مي گرديد البته با خسارتها و اين قرآن است كه مي گويد لاتركنوالي الذين ظلمو افتمسكم النار بر ستمگرها تكيه نكنيد كه آتش مي گيريد ، و مي گويد از غير خود تكيه گاهي نگيريد . ( لاتتخذو ابطائه من دونكم .پس اين هدف بايد با نقشه خودش با فعاليت وسيعتري دنبال شود نه اينكه با ائتلاف با طاغوتي به جنگ طاغوت ديگر بشتابد .اگر مي بينيم كه دولت امروز مجاهد اسلامي را نمي پذيرد و آنرا يك بازي سياسي ميداند بخاطر اين است كه او حساب مي كند براي بر هم زدن يك رژيم بايد قدرتي در ميال باشد يا قدرت داخلي كه بتواند پس از رسيدن به هدف بدون تكيه بر قدرتهاي خارجي بروي پا بايستد و نيازهاي تسليحاتي و مغزهاي مورد احتياج را خودش برآورده كند و هنوز مجاهدين باين چنين قدرتي دست نيافته اند . آنها با يك مقدار اسلحه قاچاق دارند مبارزه مي كنند . و پس از رسيدن بحكومت كه نميتوان با همينها بر پا ايستاد . آنهم در موقعيتي كه دشمن آنتريك مي كند و تحريك مي كند و تركيه و پاكستان را بجانت مي اندازد و ايلهاي داخلي را برايت مسلح مي كند و توپ و تانك برايشان ميفرستد .و با قدرت خارجي كه در برابر قدرتهاي ديگر از تو حمايت و نگهداري كند . و اين قدرت خارجي يا آمريكا كه دولت فعلي با آن زد و بند دارد و يا چين وشوروي است و قطعاً اين دو به فدائيان كمونيست روي مي آورند و مجاهدين را كنار مي گذارند . چون اين دو بيشتر از اينكه با سرمايه داري دشمن باشند با اسلام دشمني دارند . آخر سرمايه داري زمينه ساز و دستاويز آنهاست و آنها را به گود مي كشاند . اين اسلام است كه جلوي نفوذ كمونيزم را در ايران و امثال ايران مي گيرد و آنرا كنار مي زند در نتيجه مي ماند يك مبارزه كمونيستي و يك بازي سياسي كه از مجاهدين اسلامي يك مدت تغذيه كرده و نيازهايش را بر آورده نموده و سپس كنارش گذاشته و كمرش را شكسته است . همانطور كه در گذشته شرح دادم فعاليتهاي سيد جمال و ساير رهبران اسلامي تا امروز نتيجه اش به جيب بيگانه سرازير شده و دارد ميشود چون ما فقط هدف را ديده ايم و بدنبال آن براي وسيله اش فكري نكرده ايم و طرحهاي عملي آنرا بررسي ننموده ايم ما وضعيت موجود را كوبيده ايم و بعد رفته ايم دنبال بنا و عمله و مصالح و نقشه عملي و همانطور كه گفتم تا برگرديم زمين خوارها زمين را آبستن كرده اند و هفت شكم هم زايانده ايد و اين است كه شاه آيه الله خميني را يك دست نشانده و آلت دست مي بيند . چون معتقد است كه فلاني بدون تكيه بر قدرت نمي تواند كاري بكند ، و در صورت تكيه كردن ، نتيجه اش براي آنهاست و در جيب آنهاست و روحانيت فقط وسيله بوده و اسلام تنها پل پيروزي ......و تازه اين ابرقدرتها هستند كه تصميم مي گيردند و كار را يكسره مي كنند . مگر ايران و عراق مدتها با هم جنگ سرد نداشتند مگر مدتها بر عليه يكديگر تحريك نمي كردند مگر عراق بختيار را به تور نينداخته بود مگر بختيار شبكه هاي وسيع چريكي طرح نريخته بود . مگر پايگاه راديوئي به چريكها نداده بود مگر چريكها در عراق و فلسطين تعليم نمي ديدند و از آن طرف ايران مگر كردها را تحريك نمي كرد مگر به آنها آذوقه و اسلحه نمي داد مگر دولت عراق را با آنها بستوه نمي آورد ....ولي ما ديديم همينكه قدرتها صلح و صفا كردند ، مصطفي بارزاني به ايران پناهنده شد و تمام يال و كوپالش ريخت و پايگاه راديوئي چريكها از ميان رفت و صداي آنها خاموش شد و آبها از آسياب افتاد .آيا نبايد ما از اين نمايشها درس بگيريم و با پاي بيگانه راه نيفتيم و در نقشه او هدف خود را دنبال نكنيم ؟ و آسيابمان را از اين آبهاي موسمي بچرخ نيندازيم .؟ همانطور كه نوشتم من هنوز باورم نمي شود كه شوروي و آمريكا در برابر هم باشند آنها با هم هستند و با هم يكدست شده اند تا جهان سوم را غارت كنند و اين است كه با هم رفاقت كرده اند و كشورها را تقسيم كرده اند در يكجا شوروي پيش مي تازد و در جاي ديگر آمريكا و جنگهاي محلي براي مصرف تسليحات و فروش اسلحه آنها خيلي لازم است و خيلي بجاست اگر بنا بود مصر و اسرائيل ، اعراب و اسرائيل از روز اول با هم صلح و صفا كنند و يكديگر را بپذيرند كه اينهمه اسلحه فروش نمي رفت و پايگاه براي شوروي و آمريكا درست نمي شد .اما حالا كه صحراي سينا از دست مصر رفته و جولان از دست سوريه و بيت المقدس از دست اردن و حالا كه خط بارلو شكسته و مصر از كانال گذشته حالا مي شود يكديگر را بپذيرند و طرح ياسر عرفات را با چك و چك بررسي كنند و يا اينكه در كنار كشورهاي عربي يك كشور ديگر بنام فلسطين بر پا كنند و لبنان را مال المصالحه قرار بدهند . و دل عربها را هم بدست بياورند و حالا مي شود آمريكا هم دل مصر را بدست بياورد و هم دل اسرائيل را . هم با اين پيمان ببندد هم با او هم از آخور بخورد و هم از توبره . و حالا مي شود كه شوروي هم برود سراغ سوريه و بغداد و آفريقا وآنگولا و پرتغال و هزار جاي ديگر ، مگر زمين خدا گسترده نيست ؟؟ اليس ارض الله واسعه و حالا مي شود موازنه قدرت به گونه ديگر برقرار كرد . و بر اساس همين منطق بود كه در اول مقاله توضيح دادم اين سياست فعلي ايران در كناره گيري از مسابقات تسليحاتي . بر اساس اين ديد كه قدرتها نمي گذارند موازنه قدرت بهم بخورد يك سياست صحيح است مشروط بر اينكه براي موازنه فقط همين راه مانده باشد . اما از كجا و بچه چيز مي توان مطمئن شد ؟در حاليكه اين عطارهاي كهنه هزاران سنگ ريز و درشت ديگر براي برقرار كردن موازنه دارند و هزارها راه ديگر در نظر دارند و به مصلحت خويش سنگها و راهها را عوض مي كنند . همانطور كه تركيه را عوض كردند و با اسرائيل و ايران شدند همينطور چه بسا كه از ايران جدا شوند و روي بياورند به ديگري و با آن زد و بند كنند . بر اساس همين منطق و همين نكته است كه مي گويم با پاي بيگانه نمي توان به مقصد رسيد چون بر سر دو راهي منافع ناچار ما را رها مي كنند و يا فدا مي نمايند .همانطور كه بارها تا بحال فدائي قدرتها شده ايم و در ميان كوير ها و در دست غولها رها شده ايم . و ابتكار عمل هميشه با آنها بوده و ما فقط آلت دست بوده ايم و مهره بوده ايم .و بر اساس همين تجربه و همان منطق است كه سفارش مي كنم ، هر كس كه در فكر قدرت است و هر حكومتي چه اسلامي و چه غير اسلامي كه مي خواهد آلت دست نشود بايد تمام نيازهاي خود را خودش در نظر بگيرد و برآورد . به هر نحو كه مي شود بايد پائي بدست بياورد و گرنه مجبور مي شود كه امتياز بدهند و براي يك قرارداد نظامي تسليحاتي قراداد ديگران را گردن بنهد و گرنه مجبور مي شود كه با پاي بيگانه حركت كند و در نتيجه در ميان راه بر سر دو راهي مصلحت بماند و يا فدائي قدرتها و يا بلاگردان بزرگان شود . نيازهاي حكومتي چند رشته مي شود :1- نياز به حاكم رهبر و مديريت2- نيازها به نفرات ، افراد و مغزها3- نياز به نيرو و اسلحههر حكومتي بنا بر مقتضاي هدف خود (82) بايد حاكم را انتخاب كند و نفرات و نيروها را تدارك ببيند . و چون درباره حكومت اسلام و راه انتخاب حاكم و سازندگي نفرات و تهيه نيرو در جاي ديگر بحث كرده ام . در اين باره حرفي ندارم .
بطور كلي حكومتها مجبورند بخاطر اينكه آلت دست نشوند نيروها و نفرات را خودشان تهيه كنند ، حتي از امروز در صدد تهيه نيروهائي بالاتر از نيروي اتمي و برنامه اي وسيع تر از برنامه هاي تسليحاتي امروز باشند . تا بتوانند در ميان ملل لااقل جايگاهي داشته باشند و يا بالاتر نقش رهبري جامعه ها را بعهده بگيرد .و براي اين منظور بايد مغزها و دانشمنداني تهيه كنند حتي با قيمتهاي گزاف و آنها را خريداري كنند و شبكه هاي وسيعي طرح بريزند . بجاي اين شبكه هاي محدود زيرزميني و بجاي فعاليتهائي از قبيل دزديدن سفيرها و نمايندگان نفت اوپك به شبكه هاي وسيعتر . با آن هدف وسيع و فعاليتهائي در سطح دانشمند ربائي و مغز ربائي داشته باشند مگر پس از جنگ جهاني دوم دانشمندان آلماني را جاسوسان آمريكائي و روسي از يكديگر نمي دزديدند و مگر داستانهاي اين آدم ربائي ها منتشر نشده است .؟مگر انيشتن را آمريكائيها پناه ندادند و خريداري نكردند . من قبول دارم كه اين طرح يك طرح مشگل و وسيع و طاقت طلب و توانفرساست . اما آنها كه مي خواهند گرفتار امتيازها نشوند و آنها كه مي خواهند آلت دست نباشند ، بايد چنان نيازهاي خود را برآورده كنند و چنين برنامه توانفرسائي را از امروز شروع بنمايند . و گرنه آلت دست اين يا آلت دست آن شدن فرقي نمي كند و اين طاغوت با آن طاغوت تفاوتي ندارد گر چه رنگهايش گاهي سرخ و سياه و زرد و آبي و بنفش وووووو بشود .ولي واقعاً خر همان خر است پالانش را عوض كرده اند .براي تغيير يك رنگ اينهمه خونريزي و تلفات را من فقط ابلهانه تلقي مي كنم و برايش هيچ توضيح و توجيهي نمي توانم داشته باشم .آن مقدار از تلاش و كوشش و افراد و سرمايه و ثروتي كه تا به امروز مصرف اين شبكه هاي محدود شده مي توانست در طول اين 30 سال و يا پنجاه سال و چند سال به نتيجه هاي بزرگتر و عميق تري دست بيابد .هنگاميكه ما در برابر مسائل احساس ضعف مي كنيم و خود را ناچيز و بي مقدار حساب مي كنيم بايد اينهمه كفاره هم بپردازيم و عاقبت هم آلت دست باشيم . توقف در سطح جز ار دست رفتن ارمغاني ندارد و اينهم امتحانش تا بحال مجاني بوده است . اگر از امروز اين راه وسيع را آغاز نكنيم پنجاه سال بعد پشيماني بيشتري خواهيم داشت و حرف همان است كه گفته اند راه رفتني را بايد رفت و ما امروز و فردا و فرداها مادام كه استقلال را بخواهيم جز اين راهي نداريم . و سياست صحيحي نداريم من هر گونه سياست ديگر را سطحي و حماقت و ابلهانه و با نيرنگ و خيانت حساب مي كنم . با آنكه انگليسها كنار رفته بودند و كمونيستها به زير زمين خزيده بودند و با اينكه جاي پاي آمريكا محكم شده بود . هنوز از كمكها خبري نبود اين كمكها هنگامي شروع مي شود كه برنامه هاي وسيع ديگري پياده شوند . سرمايه داري براي مبارزه با كمونيستها مجبور بود كه در فكر برنامه جديد تري باشد كه بتواند دوام بياورد و بتواند در برابر كمونيستها بپا ايستد و اين بود كه اقتصاد ارشادي با شركتهاي تعاوني و شركتهاي تاميني ، بايران رو آورد تا نفوذ كمونيستها را متوقف كند . در برابر كمونيستها دولت مجبور بود به روحانيت جلوه بدهند و آنها را تقويت كند . لذا بعكس رضا شاه كه روحانيت را منكوب مي كرد و كنار ميزد در اين دوره روحانيت تقويت مي شد و نگهداري مي گرديد و بر اثر اين تقويتها روحانيت نيرومندي عظيم و گسترده اي پيدا كرد و اين نيرومندي با وزنه آيه الله بروجردي زيادتر شد . هنگاميكه برنامه هاي جديد طرح ميشد ديگر به روحانيت نيازي نبود در نتيجه زماني رسيده بود كه روحانيت محدود شود و بساطش جمع گردد . نفوذ و وزنه آيت الله بروجردي ، از جريان طرحهاي جديد جلوگيري بود چون اين طرحها در بسياري از موارد با طرحهاي اسلامي سازش نداشت و در نتيجه با قدرت و نفوذ آيه الله بروجردي نمي توانست عملي شود . آيه الله بروجردي از ميان برداشته شد و پس از چندي زمزمه لوايح ششگانه و اصلاحات اراضي به غوغايي دست داد و انقلابي راه انداخت . و در برابر اين انقلاب سفيد بود كه مبارزه آيه الله خميني و بدنبال آن دسته بندي مالكان و هزار فاميل با پشتيباني انگليسي ها و فعاليت چريكي مجاهدين اسلامي و فدائيان كمونيزم شروع شد و ادامه پيدا كرد . چون همانطور كه گذشت با اين انقلاب سفيد و با طرح اقتصاد ارشادي نفوذ آمريكا در ايران به اوج رسيد و كمكهاي بزرگ شروع شد كمكهائي كه مي توانست ايران را به قدرت خاور ميانه تبديل كند و كرد . و اين بود كه مجاهدين اسلامي و فدائيان كمونيزم و هزار فاميل و مالكان بزرگ نمي توانستند آرام بنشينند . و حتي بوسيله دشمن مشترك بائتلاف و وحدتي دست يافتند و فعاليتهاي گسترده اي را شروع كردند . دولت ايران كه تا سه سال پيش به اينها توجهي نمي كرد و به آنها اعتنايي نمي نمود ، جديداً بارها از آنها گفتگو كرده و درباره آنها مصاحبه داده و براي جلوگيري از نفوذ آنها به برنامه هاي تبليغاتي و سانسورهاي شديد امنيتي روي آورده . يادم مي آيد در يكي از مصاحبه هائي كه در تابستان يا پائيز 1354 در آمريكا شده بود در جواب خبرنگاري كه مي پرسيد شما در حدود 40000 زنداني سياسي داريد شاه فقط توضيح داده بود كه اينها تروريست هستند و مزدور هستند و آلت دست هستند . اين مقدار زنداني نشانه از فعاليتهاي وسيعتري است كه اين قدر تلفات داشته . با همين عدد ما مي توانيم اين فعاليتهاي چريكي و يا تروريستي را حدس بزنيم . در اين موقعيت بايد توضيح بيشتري بدهم . اين را هيچكس نمي تواند انكار كند كه امروز ايران با حتي پنج سال پيش قابل مقايسه نيست . سطح زندگي بالاتر آمده و روح ديگري در دلها نمودار گرديده . و كارخانه هاي ذوب آهن و فولاد و آلومينيم و ماشين سازي و پتروشيمي در نقاط مختلف كشور بكار افتاده ، سدهاي بزرگ زمينهاي زيادي را سيراب كرده و سرمايه هاي داخلي و خارجي در قسمتهاي مختلف صنعتي و كشاورزي و عمراني به چرخش آمده است . و ثروت فردي و اجتماعي و امنيت ايران مسئله اي نيست كه آن را انكار كنند . البته براي ايجاد اين امنيت عده اي هم بزندان ميافتند كه فعلاً از هدف و ماهيت آنها بحثي نمي كنيم . اين ها هم درست و اين همه پيشرفت هم مسلم . ولي همانطور كه در پيش تذكر دادم ما هنگاميكه مي خواهيم از سرعت يك ماشين بحث كنيم و مقدار كار آن را مشخص كنيم ، بايد استعداد و آمادگي ماشين را در نظر بگيريم و سرعت و كار ماشين را با دستگاه موتور خودش مقايسه كنيم ، نه با ماشينهاي از كار افتاده و اسقاط . و موتورهاي بدون بنزين و تشنه و يا الاغهاي شل . ما بايد اين را نشان بدهيم كه ايران در اين پنجاه سال گذشته با آنهمه تضاد سياسي جهان و موقعيت بزرگ خود و ثروتهاي سرشار و منافع عظيم و مغزهاي زنده و باهوش و افراد پركار و وطن دوست چقدر مي توانست رشد كند و تا چقدر رشد كرده . چه بسا با رهبري ها و آگاهيها و سياستهاي مستقل مي توانستيم به قدرت عظيم تر و امنيت عميق تر و ثروت معقول تري دست بيابيم . ما امروز نبايد گول رشد در بعد اقتصادي و يا ثروت هنگفت و يا امنيت گسترده خود را بخوريم . بلكه بايد در عوامل و علتهاي اين رشد و اين ثروت و اين امنيت كند و كاو كنيم . شايد همينها كه ما به آن مي نازيم علامت و نشانه نفوذ استعماري و فراورده قدرتهاي بزرگ باشد . امروز با يك نگاه سطحي متوجه مي شويم كه بيشتر ارزاق عمومي و بيشتر وسائل زندگي و لوازم بهداشتي و امور تسليحاتي ما از خارج وارد مي شود . اين درست كه در ايران نعمت فراوان است ولي اين نعمت بر فرض فراواني از ايران نيست هر چيزش از يكجا آمده و باز با يك حساب سطحي مي توانيم بدست بياوريم كه ايران يك سرزمين بزرگ و مستعد براي كشاورزي مكانيزه و يك نيروي زنده براي كارخانه هاي گوناگون و صنايع سنگين و مادر است و آن زمينهاي آماده و آن نيروهاي زنده از پشتوانه منابع طبيعي و ثروت طبيعي ايراني از ژاپن و چين و كشورهاي ديگر كه ما مصرف كننده آنها هستيم دست كم ندارد بلكه چندين برابر مي تواند باشد . در قسمت ارتش هم ايران محتاج ارتشهاي ديگر و صادرات تسليحاتي كشورهاي ديگر است و پس ما از خودمان چه داريم . حقيقت اين امنيت و ثروت و رفاه چيست ؟ براي اينكه حقيقتها آشكار شود بايد ما شكل استعمارها و خصوصيات و ويژگيهاي آنرا بررسي كنيم و ببينيم استعمار از چه صورت و به چه صورت درآمده و چون اين قطعي است كه شكل سابق خود را ندارد .كشورهاي استعمار گر در گذشته بخاطر كمبود زمين و زيادي جمعيت و بخاطر كمبود مواد طبيعي و بخاطر كارخانه هائي كه پس از قرن هيجدهم و پس از انقلاب صنعتي انگلستان متولد شده بودند بخاطر اين عوامل و شايد عوامل ديگر كشورهاي استعمار گر راه افتاده و با چراغ بدنبال مواد و منابعي مي گشتند كه اقتصاد آنها را زنده كند و كارخانه هاي آنها را بچرخ بيندازد . استعمار در اين مرحله بدنبال مواد خام بود كه بتواند كارخانه هايش را تامين كند و اقتصادش را رونق بدهد و براي بدست آوردن اين مواد از هند و مصر و سوريه و استراليا و ايران ، بايد اين كشورها در جهل و جنگ و در نتيجه در فقر و بدبختي بسوزند ، و در ناداني بمانند تا گاو شيردهي باشند و خر باركش كه بگفته ملك المتكلمين تا خر ، خرا است از آن بار مي كشد و بر پشتش مينشينند . و چرا كه ننشينند ارمغان استعمار در گذشته اين سه چيز بود جهل ، جنگ ، فقر و اين سه يك نوع بي شخصيتي مثلثي را مي ساختند كه افراد استعمار شده و غربزده بار مي آمدند و چشم بدست دزد استعمار گر بودند و حتي عاشق او و حتي معتقد به بزرگي و مهرباني و دلسوزي او . پس از رشد صنعت و گسترش توليد و تورم توليد ، درد كشورهاي استعمار گر دو تا شد . خوب اينهمه جنس و اينهمه توليد كجا بايد آب بشود . كجا بايد مصرف بشود آخر اگر مصرف كننده اي از زير بوته هاي آفريقا و از توي روستاهاي آسيا بيرون نياوريم بايد كارخانه ها را ببنديم و با بحران بيكاري در اين كوره داغ و اين جنهم سوزان خاكستر شويم . تا به حال دردمان درد مواد خام بود اما حالا هم مواد خام و هم مصرف كننده ميخواهيم در اين حد بود كه استعمار سابق بشكل استعمار بازاريابي درآمد و در جستجوي مصرف كننده چراغ بدست گرفت و با تبليغات زياد كوشيد تا بوميهاي آفريقا را متمدن بكند و از لختي و عرياني بيرون بياورد . آخر مگر اين آفريقائيها بنده هاي مسيح نيستند و مگر اينها آدم نيستند آخر تا كسي آفتاب بخوردند و سياه و بد ريخت بشوند نه اين صلاح نيست اين از انسانيت بدور است بايد اينها متمدن شوند و مسيحي شوند و لااقل هنگام مراسم مذهبي لباس به تن كنند و از پارچه هاي باد كرده كارخانه هاي انگلستان آمستردام مصرف نمايند . در اين مرحله بود كه تجمل و مدپرستي بوسيله هنر پيشه هاي سينما و شومن هاي تلويزيون مذهب روز شدند و در اين مرحله بود كه سينما پيامبر و مبلغ اقتصاد و مصرف شد تا حدي كه عالي ترين فيلم چارلي چاپلين چيزي جز تبليغ براي مصرف نيست . و تا حدي كه لباس بازيگران و فوتباليستها و حتي شناگران آمريكائي در المپيك مونيخ در سال 53 چيزي جز همين تبليغ نيست . آخر آن روستائي ايراني كه تا ديروز به يك يا دو دست لباس قانع بود و آنها را هم خودش پنبه اش را كاشت و مي چيد و مي رسيد و رنگ مي كرد و مي بافت و مي دوخت و ميپوشيد و براي دكمه اش هم قيطان گره ميزد و براي گردنبندش از پوست گاوش استفاده مي كرد و براي آرايشش هم از سرمه اي و وسمه اي و براي مهمانيش از بادام و فندق و پسته و برگه و جوز قند و قائوت و تخمه و نخود چي كشمش و چسفيل و گندم شادانه و براي خوراش از محصول زمنيش و گوسفندش و براي بازيچه بچه اش از اسفند صحرائي و گلهاي وحشي و شاخ بز و قاطر و الاغ . آخر اين روستائي بكدام كارخانه انگلستان و آمريكا و آلمان و فرانسه حق زندگي و ادامه حيات ميدهد بايد اين روستائي كوتاه فكر آدم بشود و لباسهاي خوب بپوشد و لوازم آرايش خوب مصرف كند و بازيچه هاي قشنگ قشنگ بخرد و از شيريني ها و كاكائوهاي خارجي مصرف كند و ديگر برود توي اداره و زمينش را بگذارد كنار و فقط دستور بدهد تا از خارج همه چيز گندم و سيب زميني پياز و حتي خر تركيه برايش صادر كنيم و او آقائي كند و آنهم براي مزد دستش كه چند قرن زحمت كشيده و عرق ريخته و بيل زده و قناعت كرده است . در اين مرحله استعماري است كه بايد بخاطر مصرف اقتصاد كشورها يك پا بشود كوبا شكر ، مصر كنف و استراليا پشم ايران و سعودي نفت اما ساير نيازها بايد از خارج وارد شود تا اقتصاد آنها راكد نماند . در اين مرحله بايد بخاطر مصرف ، تجمل و مدپرستي پيش بيايد و بايد زنها از حجاب بيرون بيايند و يا در زير حجاب تحريك شوند تا بهترين لباسهاي خارجي را در زير چادرهاي خارجي به تن كنند و در ماشينهاي خارجي بنشينند كه نكند تا محرم آنها را ببيند . و نكند از قافله عقب بيفتند . در اين مرحله بايد فيلمها و هنر پيشه ها يكنوع بي شخصيتي جديد تري به وجود بياورند و غربزدگي را مدپرستي و مصرف را رواج بدهند . در اينجاست كه از تو مي پرسم آيا مصرف بدون ثروت امكان پذير هست . آيا ميشود بدون پول به مغازه رفت و به بازار آمد . پس بايد ثروت هم بوجود بيايد . پس حالا كه كشورهاي استعمار شده عاصي شده اند و استقلال ميخواهند زودتر به آنها استقلال بدهيد و حتي به هر شهرشان استقلال بدهيد تا مصرف كننده تسليحاتي شما باشند و بازار فرآورده هاي شما . و از حالا به بعد ديگر مواد خامشان را بخريد . و زيادتر هم بخريد تا مي توانيد خريد كنيد و بفهمند كه شما دوست آنها هستيد و همين است كه استعمار در شكل جديدش ، ديگر فقر و جهل ندارد ، اما ثروت و جنگ دارد . ثروت براي خريد و جنگ برايم مصرف . و علامت اين ثروت اين است كه از كار بدست نمي آيد بلكه از منابع زير زميني بيرون ميزند . و همينكه اين منابع ته كشيد بايد دستش را بگذارد پشت سرش و سبدش را بردارد و برود ته باغ . استعمار در شكل دومش استعمار بازاريابي بود با سه بعد تجمل ، جنگ ، ثروت براي مصرف ، تجمل براي مصرف جنگ براي مصرف . 3- استعمار در اين دو شكل خلاصه نميشود بلكه هنگاميكه جنگ پيش بيايد ثروتها كمتر بدست مي آيند و بيشتر از دست مي روند و در نتيجه زمينه اي باقي مي ماند براي وام و نوبت مي رسد به سرمايه گذاري هاي خارجي . و اين وام و اين سرمايه ها ميتوانند در شكل انساني و مشروع خود شيره جان ملتها را بدون احتياج به مخارج سرباز و ارتش بمكد و بتوانند منابع عظيمي را جمع آوري كنند و از اين گذشته تا اعتبار نباشد وام نمي دهند و تا امتياز نباشد اعتباري نيست . و اين امتيازها امروز بصورت قرارداد هاي اقتصادي و نظامي و عمراني و سرمايه گذاري مي تواند جلوه كند . و همين است كه امتيازهاي امروز احتياج به فشار ابرقدرتها ندارد ، بلكه اين كشورهاي جنگ زده و به استقلال رسيده خود محتاج وام هستند و در نتيجه گرفتار امتياز و آماده سرمايه گذاري و چقدر شگردها ترقي كرده است و پيشرفت نموده است . بايد با اين نكته توجه داشت كه سرمايه ها هنگامي بجريان مي افتند و سود ميدهند كه موفقيت و زمينه آماده باشد و امنيت گسترده ، و گرنه هنگام غوغا و ركود اقتصادي بحران و ورشكستگي بوجود مي آيد . و اين است كه استعمار در شكل تازه ترش و در مرحله سومش با ترس جنگ و امنيت همراه است . ترس جنگ براي شركت در مصرف تسليحاتي و امنيت براي امكان سرمايه گذاري . براي تامين چنين امنيتي ، حتي سازمانهاي امنيتي آنها حاضر به همكاري هستند تا عوامل تخريب و عناصر اخلال گر را كشف كنند و بر چينند . و نشانه چنين امنيت كاذبي نارضايتي عمومي و ياس از مبارزه است در حاليكه با مؤسسات دولتي هيچ همكاري نيست براي خوردن ماليات و حق بيمه و خودداري در همكاري هزار دوز و كلك بكار ميبرند و هزار دروغ و نيرنگ مي تراشند . آنها كه نمي توانند روياروي مبارزه كنند و آنها كه به چنين ياسي دچار شده اند از درون كارشكني مي كنند و چوب لاي چرخ ها مي گذارند . اكنون بايد با اين نشانه ها و علامتها ، ثروت و امنيت كشورهاي ثروتمند و امن بررسي شوند تا اصالت و حقيقت با رويه پوشش و فريب آنها نمودار گردد . هنگاميكه ثروت و امنيت دو شكل حقيقي و كاذب درست و نادرست دارد و شكل و علامتي دارد بايد به علامتي دارند ؟
آيا ثروتها متكي بر منابع طبيعي آنهاست و آيا امنيت با نارضائي و چوب لاي چرخ گذاشتن همراه است . و آيا جمع آوري مالياتها جريان بيمه ها با اشكال و نيرنگ و دورغ روبروست ؟ با يك مطالعه مختصر از وضع اين كشورها بدست مي آوريم كه اينها منابع طبيعي مهمي ندارند. و مردم هم با همكاري و با صميميت ماليات ميدهند و بيمه مي گذارند و هنگام نارضايتي اعتصاب مي كنند و مقاصد خويش را بدست مي آورند . اما كارشكني نمي كنند و چوب لاي چرخ دستگاه حاكم نمي گذارند . در آنجا امنيت با آزادي همراه است و همكاري در بين حزبهاي مختلف نمودار است و حزبها حزبهاي حقيقي هستند . صاحب قدرت و نفوذ هستند متكي به نيروي كارگر و مسلح به قدرت اعتصاب اين امنيت آزاد و اين ثروت متكي به كارهاي توليدي نشان مي دهد كه امنيت و ثروت آنها حقيقي است و فرآورده استعمار نيست . اما ما اگر منابع طبيعي خود را كنار بگذاريم ديگر بودجه اي نخواهيم داشت و يكماه دوام نخواهد آورد . و تمام صنعت و تشكيلات موجود كاري برايمان نخواهد كرد . چون اين صنايع جز تصفيه منابع طبيعي كاري ندارند ما آهنها را امروز بصورت خالص ميفروشيم و آلومينيم را و ...... و ...... را همينطور و در نتيجه در حمل و نقل اين فلزات براي خريداري تسهيلاتي بوجود آورده ايم . ما امروز فقط خوراك آنها را در حجم كمتر و در شكل منظم ترب در دسترسشان گذاشته ايم . و در اين كارخانه ها كارگر ايراني را مسموم كرده ايم . (84) همچنين است ما با نارضايتي عمومي از طبقه اشراف گرفته تا كارگر از دانشگاهي گرفته تا روستائي بلوچستان و سيستان و كرمان . و از كمونيست گرفته تا مذهبي ، همراهيم . امنيت ما با آزادي ما همراه نيست . و حزبهاي ما حزبهاي دستوري هستند . (85) و فقط با هم مباحثه مي كنند و بر سر هم داد مي كشند و دعواي زرگري راه مياندازند . و در قسمت ارتش و نيروي نظامي هم ما فقط متكي به قدرتهاي بزرگ هستيم آنهائي كه نمي گذارند موازنه قدرت بهم بخورد . با اينكه در گذشته بارها شرح دادم و ما هيچگونه تاميني نداريم كه موازنه هميشه باينصورت بماند چون اين عطارها سنگهاي ديگري هم دارند . و موازنه را با صورت ديگر مي توانند برقرار كنند . همانطور كه نوشتم هيچ حكومت مستقلي نمي تواند با پاي بيگانه بمقصد برسد خواه اين حكومت كمونيستي باشد و يا ضد كمونيستي ، اسلامي باشد و يا ضد اسلامي . اگر بخواهد آلت دست نباشند بايد خود دستي باشند و ابتكار عمل را در دست خود داشته باشد . اين پيمانهاي همكاري (86) هيچ قابل اعتماد نيستند چون هنگاميكه مدافع جاي عوض مي كنند پيمانهاي همكاري جايگاهي نخواهند داشت . و پا در هوا خواهند ماند . در موقعيتهاي جديدتر ، پيمانها بصورت ديگر در خواهند آمد . پاكستان در تجزيه بنگلادش از حمايت آمريكا برخوردار نشد و آنگولا در آفريقا و ويتنام جنوبي در خاور دور همانطور كه در خاور ميانه و كمونيستها در ظفار و در كره . باز همانطور كه نوشتم ، نمي توان با احساسات كاركرد و يك مرتبه از قدرتها جدا شد . بايد به قدرت رسيد تا قدرتها را رها كرد و آن هم نه يك قدرت مصرف كننده بلكه قدرت پابرجا و مستقل ، ما بايد براي چنين استقلالي از امروز نقشه بكشيم و مغز تهيه كنيم . و برنامه بريزيم تا به قدرتي بالاتر از نيروي اتمي دست بيابيم كه گفته اند اگر گرگ نباشي گرگها تورا خورده اند . من درباره صداقت و صميميت آمريكا نمي خواهم حرفي بزنم ، ولي مي خواهم بگويم آمريكا منافع خودش را نمي گذارد و منافع ما را به منافع خويش مقدم نمي دارد . و در نتيجه هنگامي كه بتها هر روز بشكلي در مي آيند . در وضع سياسي ما مؤثر خواهد بود و ما را هر روز به شكلي در خواهند آورد . ما بايد بكوشيم كشوري مستقل از هر جهت باشيم تا بتوانيم در برابر قدرتها موضع گيري كنيم . و هنگام اختلاف با آنها گلاويز شويم حتي با سياست تخريب آنها را از پاي در آوريم . آنچه شاه در سال 51 تا 52 در يك سخنراني گفت و آن اين بود كه ما در گذشته در جنگ جهاني دوم حتي از سايست تخريب استفاده نكرديم ولي اين مرتبه نمي گذاريم مثل ديروز پايمال شويم اگر قدرتي بخواهد ايران را متصرف شود بايد از روي خرابه هاي آن بگذرد ، چون ما پلها و راهها و وسائل را خودمان خراب خواهيم كرد .
از سایت با استادhttp://www.baostad.com/index.php?option=com_content&task=view&id=21&Itemid=10
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی ۱۳۸۶ ساعت ۱۰:۵۶ ب.ظ توسط علی صفایی حائری عین صاد
|