انتظار (درسهایی از انقلاب)دفتراول
از کتاب انتظار (درسهایی از انقلاب)دفتراول
..... بينش و آگاهى
بينش تاريخى،
بينش طبقاتى،
بينش سياسى،
اينها بينشهايى بودند كه مىخواستند از راه تلقين و شعار، يا از راه هنر و طنز و ادبيات يا از راه محبت و اخلاق، ارزشهاى حاكم را دگرگون كنند و فرهنگ جامعه را براى پذيرش انقلاب آماده سازند.
آنچه در اين درس آن هم به صورت فهرست مطرح مىشود، اين نكته است كه داستان انقلاب فرهنگى نمىتواند از اين بينشهاى تاريخى، طبقاتى و سياسى شروع شود. مادام كه تلقى انسان از خودش و بينش او نسبت به خودش دگرگون نشود، بينش او نسبت به جهان و در نتيجه نسبت به تاريخ "كه رابطهى انسان با جهان است نه فقط با ابزار توليد" و نسبت به طبقات اجتماعى و حكومتها و سياستها، دگرگون نخواهد شد.
اين درست است كه از لحاظ تكامل انسان پس از ماده و حيات و شعور قرار گرفته، ولى از لحاظ شناخت و آگاهى انسان پيش از هر چيز از خود شروع مىكند. انسان پس از آن كه از مرحله آگاهىهاى انعكاسى مىگذرد و به آگاهى عالى و خود آگاهى مىرسد و تحليل و تجزيه را شروع مىكند، در اين مرحله با تلقى و بينشى كه از خودش دارد، چارچوبى براى تمام تجربهها و استنتاجهاى علمى مىسازد. بينش علمى او در اين چارچوب شكل مىگيرد و معنا پيدا مىكند.
تلفيق تجربه گرايى و عقل گرايى، براى تحليل علمى جهان مطرح مىشود نه براى تبيين كلى آن. تبيين كلى جهان نه از تجربه و نه از عقل، كه از ادراكات بلاواسطهى انسان مايه مىگيرد. تفكّر از اين منبع شناخت، تغذيه مىكند و استنتاج مىنمايد.
انسان
انسان تركيب خودش را بدون واسطه احساس مىكند. او تركيبى از اندامهاى حسى، از تخيل، از تفكّر، از تعقل، از غريزههاست. اين احساس بلاواسطه است و البته مىتواند با مقايسه با سنگ و گياه و حيوان هم، تفاوتها را بشناسد و استعدادها را كشف كند. در هر حال با اين آگاهى از تركيب پيچيدهى خودش، با اين شناخت از استعدادها و امكانات عظيم خودش،
۱- هم توقعش از خودش بالا مىرود و ارزشهايش مىشكند و ديگر به لذت و خوشى و رفاه و به تكرار و تنوع زندگى دل نمىبندد؛ چون بيش از اين استعداد دارد. و اصلاً ساخت او با لذت و خوشى نمىخواند كه خود آگاهى، درد و رنج را وارد وجود او كرده است و او همراه اين همه ضربه و رنج و با وجود اين تركيب و اين همه استعداد چارهاى جز حركت، جز رفتن ندارد و جز تحرك نمىتواند بخواهد و اگر نخواست مجبور است كه رنج ببرد و ضربه بخورد.
۲- و هم در اين تركيب پيچيده با جبرهاى گوناگون، آزادى خود را بشناسد؛ چون هنگامى كه انسان بيش از يك گربه تركيب دارد، ديگر نمىتواند انعكاسى و بازتابى عمل كند. عمل او يك عمل ساده نيست كه از مغز و از سلسلهى اعصاب مغز بگذرد و به ماهيچههايش منتقل شود. او از تفكّر و از تعقل و سنجش هم برخوردار است و اين است كه از عمل انعكاسى، به عمل انتخابى مىرسد. او مثل بوق درشكه نيست تا همينكه فشارش دادى صدايش دربيايد و همين كه رهايش كردى پر باد بشود. او حساب مىكند و عكسالعمل را مىسنجد و آنگاه عمل مىكند.
انسان از اين تركيب برخوردار است و اصالت با همين تركيب است. در مركب و در مجموعه، اصالت با عناصر نيست كه با اين تركيب است نه فكر و نه عقل و نه غريزه و نه تجربه و نه وراثت و نه طبقه و تاريخ، هيچ كدام اصل و زيربنا نيستند، كه در تركيب اصل با تركيب است. بر فرض يك عنصر و يك فاكتور درصد بيشترى داشته باشد دليل اصالت آن نيست؛ چون ما اجزاء را با يكديگر نمىسنجيم كه با كل و با مركب مىسنجيم و در اين ارتباط تمامى عوامل، جزء اين كل هستند و اين كل اصالت دارد. و اين تركيب پايه است.
۳- و هم در اين تركيب، كليدى براى شناخت جهان بدست مىآورد و چارچوبى براى جهت دادن به تمام تجربهها و علوم خود مىسازد.
انسانى كه تركيبش را شناخته و سرود إنّى ذاهِبٌ... من روندهام را خوانده است و نقش اساسى خود را در حركت يافته است، در نتيجه جهان براى او آخور و خوابگاه و عشرتكده نيست، كه راه است و مسير است و صراط است. و كلاس درس است و كورهاى است كه بايد با دردها و رنجهايش پخته شود.
جهان
انسان با اين تلقّى از:
وضعيت از تقدير از تركيب خودش، به اين تلقّى از جهان مىرسد:
۱- نظام و قانونمندى.
۲- جمال و زيبايى.
۳- حق و هدفدارى.
۴- اجل و مرحلهاى بودن.
تاريخ
و با اين بينش از انسان و جهان، تاريخ معناى خودش را پيدا مىكند. تاريخ رابطهى انسان با تمام جهان، با تمام نظام است. نه فقط رابطهى او با ابزار توليد، كه دورههاى تاريخى را شكل مىدهد.
طبقات اجتماعى و بدين گونه تحليل طبقاتى در رابطه با ابزار توليد نخواهد بود كه مالك ابزار و فاقد ابزار در تضاد و درگيرى قرار بگيرند بلكه در رابطه با نظام، طبقات مشخص مىشوند:
هماهنگ و مؤمن
چشم پوش و كافر
مُنافق و مُذَبْذَب
اينها سه دسته هستند و كافر خودش سه دسته مىشود.
در رابطه با ثروت، مىشود مَلاَء.
در رابطه با قدرت، مىشود طاغوت.
در رابطه با لذّت، مىشود مُتْرِف.
و تضادّ اصلى هميشه ميان مؤمن و كافر است. كافر با تمام ابعاد ملاء و مترف و طاغوت. نه ميان مؤمن و ملاء و يا مؤمن و مترف و يا مؤمن و طاغوت.
كسانى كه تضاد را ميان مؤمن و ملاء مىاندازند و در واقع، تضاد را فرعى كردهاند و به انحراف افتادهاند.
موضع گيرى
با اين تلقى و بينش، موضعگيرى تو در برابر حكومتها و سياستها و رويدادها، مشخص مىشود. تو حكومتى را مىخواهى همگام با نظام هستى نه همراه با شرايط توليدى. و قانونى مىخواهى در اين سطح، نه در سطح قراردادها. و حاكمى مىخواهى در اين قلمرو، نه در داخل مرزها...
و از اين حكومت نه نان و آب و رفاه و عدالت و تكامل كه بيشتر از اينها را خواستارى. و تنها به مبارزه با استثمار و استبداد و اسْ اِسْهاى ديگر قانع نيستى. اسلامى كه حتّى تا حد تكامل، آرمان داشته باشد ارتجاع است. پس از تكامل جهتگيرى و جهت عالىتر يا جهت پستتر مطرح است. و رشد و خسر مطرح است.
و تو با كافر در تمام ابعاد »ملاء، مترف و طاغوت» درگيرى. نه يك بعد سرمايه دارى و يا قدرت خواهى و يا...
و تو براى اين درگيرى مهرههايى مىسازى و آنها را نفوذ مىدهى و مسلط مىشوى. نه اين كه بر سر قانون و شوراها دعوا كنى كه بهترين قانون و بهترين مجلس مادام كه همراه مهرههاى اجرايى تو نباشد، بىپا و محبوس مىماند.
و براى مبارزه با دشمنهاى بزرگ نه در داخل مرزهاى خودت كه در داخل مرزهاى خودشان بايد دست بكار شوى.
على مىگفت هيچكس در درگاه خانهاش نجنگيد جز آن كه ذليل شد.
خلاصه
مادام كه بينش انسان، نسبت به خودش دگرگون نشود، بينش او نسبت به جهان و نسبت به تاريخ كه رابطهى انسان با جهان است و نسبت به حكومت و سياست دگرگون نخواهد شد.
انسان از لحاظ تكاملى پس از جهان مطرح مىشود ولى از لحاظ شناخت، انسان از خودش عبور مىكند تا به جهان برسد.
تلفيق تجربه گرايى و عقل گرايى مربوط به تحليل علمى جهان است، نه تبيين كلى آن.
انسان خود را بدون واسطه احساس مىكند. با درك وضعيت و تقدير و تركيب خود، به شناخت نظام و جمال و حق و اجل، مىرسد و تاريخ و طبقات را در رابطهى انسان با جهان مىفهمد. و تضادهاى اصلى را ميان هماهنگ با نظام و چشمپوش مىبيند.
موضعگيرىهايش در برابر حكومتهاى رفاهى و سياستهاى داخلى و خارجى و مبارزه با چشمپوشهاى ابرقدرت، مشخص مىشود.
براى مبارزه با دشمن بايد در خانهى او نفوذ كرد و او را از داخل شكست.ص۵۵-۴۹
.....ظرفيّت روحى
۱- آدمى كه اندازه خودش را شناخته ديگر به خاطر كمترها طوفان نمىگيرد و از جا نمىكند. ظرفيت و وسعت روحى ما در رابطهى با آنچه كه بر ما اثر مىگذارد مشخص مىشود. كه علىعليهالسلام مىگويد: «قَدْرُ الرَّجُلِ عَلى قَدْرِ هِمَّتِهِ»؛1 اندازه آدم به اندازه همان چيزى است كه براى او اهميت دارد. ما تا ديروز براى چيزهايى اشك مىريختيم كه امروز به آنها نگاه نمىكنيم، اين يك واقعيت است، مىتوانى تحليلش كنى.
ما امروز عارمان مىآيد كه به آنها نگاه كنيم، ارزش وجودى خودمان را بالاتر از آن حرف ها مىدانيم. همين راه را اگر ادامه بدهيم، به ظرفيت و آزادى و زهدى مىرسيم كه امام در نهجالبلاغه حدش را مشخص نموده و به اين آيه اشاره كرده است «لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما اتاكُمْ»،2
ديگر با آمد و رفت تمامى دنيا، كم و زياد نمىشويم و آنچه براى ما اهميت پيدا مىكند عمل به تكليف و آوردن وظيفه است، نه تأثّرها و حالتهاى عاطفى و سائقههاى روانى.
اگر مىبينى كه ما تحمل آگاهى و ظرفيت علم و اطلاعاتمان را نداريم و همان اطلاعات و اخبار باعث جنون ما مىشود، به همين خاطر است كه جريان فكرى در ما بوجود نيامده. صادرات و واردات افكار ديگران، ما را سنگين كرده و اين است كه پاى ديگران نمىتواند بار اطلاعات ما را تحمل كند و اين است كه مىشكنيم.
در حالى كه آن جريان فكرى و درك قدر و اندازهى وجود ما، هميشه ما را در يك مقايسه مستمر با حوادثى قرار مىدهد كه كمرشكن هستند و همين به ما ظرفيت و تحمل مىدهد.
به پدرى كه فرزندش را از دست داده بود و هرگونه تسليتى را به تمسخر مىگرفت، كه »هنوز دامنت آتش نگرفته كه درد من دلسوخته را بدانى»، گفتم راستى كه مصيبت تو، مصيبت بزرگى است و از بزرگى مصيبتش شمّهاى گفتم و آخر سر به همان مقايسه پرداختم كه مصيبت تو بزرگ است ولى تو از اين مصيبت بزرگترى و همين است كه نبايد بلرزى.
آنها كه فقط به بزرگى حوادث و موانع و دردهايشان اشاره مىكنند و حتّى گاهى رنج مىبرند كه كسى درد ما را درك نكرده، اينها خوب است كه نيم نگاهى هم به خودشان مىانداختند و مىفهميدند كه اگر كسى رنج اينها را درك نكرده، خودشان هم خودشان را درك نكردهاند و فقط درد را احساس كردهاند.
۲- گذشته از اين درك قدر و اندازه وجودى، رفعت ذكر هم مىتواند عامل وسعت صدر باشد كه در سوره انشراح آمده است. آنجا كه «ذكر و ياد تو را»، «نه اسم و نام تو را» بالا برديم، در تو وسعتى آورديم و «وزر» و بارهاى سنگين و كمرشكن را از تو برداشتيم. تا آنجا كه تو همراه هر رنج دو راحتى مىديدى. «فَاِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً». تكرار نكره باعث تعدّد است.
و يسر بدون الف و لام نكره آمده است، پس همراه هر رنج اين دو راحتى هست كه تو ورزيده شدهاى و به احتكار و ركود نيفتادهاى.
كسى كه با رفعت ياد و ذكر مىفهمد كه دنيا كجاست و مىفهمد كه همين رنجها و سختىها هستند كه قدرت و توان انسان را بارور مىكنند و همين وزنههاى فشار هستند كه در بازوى او نيرو و قدرت مىآورند، اين آدم به فراغت مىرسد و همين است كه بايد بار دوباره بردارد كه ظرفيت بيشتر، بار بيشتر مىخواهد.
۳-كسى كه تمامى راه را ديده و مانعها را شناخته اين وجود، شهيد و واقف منتظر است و از ديدن حوادث و گرفتارىها نمىلرزد كه از پيش آماده شده و به انتظار نشسته است.
آنهايى مىلرزند كه با خيالها و رؤياها و توقعهاى بىحساب، راه افتادهاند و خيال مىكنند كه تا به راه افتادى، تمام دشمنها و مانعها برايت نقل و نبات مىآورند و همين است كه با ديدن بىاعتنايىها و بىتفاوتىها و بالاتر، پوزخندها و بالاتر، با كوبيدنها و ضربه خوردنها، حتّى از دوستان، دادشان در مىآيد ولى وجودى كه مىداند كسى فريادش را نمىشنود و حتّى دوستانى كه دعوت كردهاند در نينوا به رويش تيغ مىكشند، اين وجود »شهيد تواناست» و آماده است كه براى او پيشامد بىحسابى نبوده است. او در حركتش خط آخر را ديده و حساب تمامى احتمالات را كرده و براى سر هر مانع، كلاهى آماده كرده است.
۴- كسى كه حدود را مىشناسد و تكليفش را مىداند و مىخواهد به اين تكليف عمل كند و از مرزها گام بيرون ننهد، اين وجود ديگر فشارى ندارد كه در جايگاه امن نشسته و بنبستى ندارد كه راهها برويش باز است. «اِنَّ المُتَّقينَ فى مَقامٍ اَمينٍ» و «مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ».
در سورهى احقاف آيهى چهار آمده است كه بگو من از ميان رسولان بدعتى نيستم و تازهاى نياوردهام؛ " وَ ما اَدْرى ما يُفْعَلُ بى وَ لا بِكُمْ " . و حتّى نمىدانم كه چه براى من و براى شما پيش مىآيد. من فقط بر روى مرز و به دنبال وحى حركت مىكنم.
مىبينيم وجودى كه تكليفش را مىشناسد و وحى را مىفهمد ديگر وحشت از آنچه كه پيش مىآيد ندارد و حتّى كارى با آنچه كه مىشود ندارد. او كار ندارد كه چه مىشود؛ چون مىداند، در برابر هر پيشامد، چه بايد بكند. اين آدم اسير موقعيتها نيست كه متوجه موضعگيرى صحيح در برابر هر موقعيت است.
اين نعمت، نعمت بزرگى است كه تو درگير موقعيتها و پيشامدها نباشى و فقط به طرز برخورد و موضعگيرى صحيح، فكر كنى؛ چون آنچه تو را به جايى مىرساند، موقعيتهاى خوب نيست، كه هر موقعيت تكليفى مىآورد، آنچه ترا بالاتر مىبرد يا پايين مىاندازد همان شكر و كفر توست. همان اطاعت و تقوى و عمل به وظيفههاست و همين است كه تقوى أمن مىآورد و از بنبست بيرون مىكشد.
۵- كسانى كه تا آخر با خواندن كتاب و مطالعات مشغول مىشوند و مىخواهند رزق خود را و نياز روحى و موجودى خود را اين گونه تأمين كنند. اينها مثل طفلى هستند كه مىخواهد تا آخر از پستان مادر روزى بگيرد. اين شيرهى جان مادر براى هميشه كودك را تأمين نمىكند كه او به رزقهاى ديگرى نياز دارد. خواندن كتابها و مطالعه، همين شيرهها را مكيدن است و اين كافى نيست كه تو بايد در آفاق و طبيعت و در انفس و وجود خودت هم آيهها را ببينى و از اين دو كتاب هم مايه بگيرى و از اين گذشته آنها كه روز را با خلق خدا بسر مىبرند، بايد شب را با خدا باشند و از قرب او رزق بگيرند و از چشمهى شب سيراب شوند، تا بتوانند بار برخوردهاى سنگين و درگيرىهاى مستمر روزشان را به دوش بگيرند و همين است كه رسول بايد پيش از قيامش در شب قيام كند و اين ارتباط را برقرار سازد و بايد قرآن را آرام آرام بخواند و با ترتيل در وجودش بنشاند؛ چون مىخواهد قول ثقيل و رسالت سنگين را به دوش بگيرد. اين سوره مُزَّمِّل است كه رسول را به اين قيام و اين قرائت و اين پيوند دعوت مىكند، تا بار سنگين رسالت و قول ثقيل او را در فشار نگذارد.
اين پيوند شب و ارتباط با خدا چه با دعا و چه با قرائت و چه با قيام، تأمين كنندهى رزق روزانه آنهايى است كه سوخت و ساز و درگيرى و برخوردهاى شكننده دارند وگرنه بزودى احساس مىكنند كه خالى شدهاند و ديگر حرفى ندارند و احساس مىكنند كه دارند كم مىآورند و از پاى افتادهاند.
اين درك قدر و اين رفعت ذكر و اين شهادت و اين اطاعت و اين ارتباط، مىتواند در تو ظرفيتى را فراهم كند كه بتوانى بار رسالتهاى سنگين و آگاهىهاى عظيم را به دوش بگيرى.
خلاصه
درك قدر،
رفعت ذكر،
شهادت و ديدن تمامى راه،
اطاعت و تقوى،
ارتباط و پيوند با خدا چه با نيايش و چه با قيام شب و چه با قرائت قرآن، در انسان «ظرفيت» و «وسعت صدر» را پايه مىريزد.ص۹۴-۸۹
...... اهمّيّت
براى شناخت اهميتها و مهمترين حكمها، راههايى هست.
۱- تو، يك مقدار ثروت دارى و يا مدتى فرصت دارى و كسانى هستند كه محتاج ثروت تو و يا محتاج محبت تو هستند. پدر و مادر هست، همسر هست، فرزندها هستند، فرزندهاى برادرانت هستند كه تو عهدهدارشان هستى. به كدام مىرسى؟
در اين موارد آن كه بىظرفيتتر است، شكنندهتر است، خستهتر است، مقدم مىشود. و همين است كه اگر ميان حق اللَّه و حق الناس تزاحمى افتاد، حق الناس مقدم مىشود كه آنها ضعيفتر هستند.
۲-اگر در ضعف و ظرفيت برابر بودند، نوبت احتياج و نياز آنهاست. تو امكانى دارى و دو نفر هم هستند و هر دو در يك سطح از ظرفيت هستند. ولى يكى محتاجتر است. طبيعى است كه او مقدم خواهد بود.
۳-اگر در ظرفيت و نياز برابر بودند، نگاه كن كدام مفيدترند. كداميك از اين دو نفر سازندهتر هستند و كداميك بازدهى بيشتر خواهند داشت.
۴-در موردى كه يكى جبران دارد و بدل دارد، مثل آبى كه براى خوردن و براى وضو گرفتن لازم است. آنچه كه بدل دارد و جبران دارد اهميت كمترى خواهد داشت.
۵-كارى كه زمان گستردهترى دارد و از جهت زمان جبران مىشود. و يا امكان قضاء آن هست از كارى كه زمان محدودتر دارد اهميتش كمتر است.
ظرفيت و حاجت و فايده و جبران نداشتن از جهت بدل و از جهت زمان، مىتوانند اهميتها را مشخص كنند. و تكليفها را نشان بدهند. من دوستى دارم كه احتياج به پول دارد، من براى او تهيّه كنم يا او را رها كنم و بگويم من كه ندارم پس راحتم؟ نكته اين است اين پول را بايد آن كس تهيه كند كه توانايى بيشتر و ظرفيت زيادتر دارد. او كه با دويست تومان قرض، شب خوابش مىشكند، قرض بگيرد، يا من كه با ميليونها تومان بدهى راحتم و آرامم.
من يك مقدار غذا دارم، خودم بخورم و به فرزندم بدهم كه سر حال است يا به محتاجى كه توانايى ندارد و اگر هم از جهت بدنى توانا باشد، از جهت روحى بىظرفيت است و به هزار جنايت كشيده مىشود؟
بىجهت نيست كه على آنگونه ايثار مىكند و غذاى افطارش را به مسكين و يتيم و اسير مىسپارد.
من يك مقدار فرصت دارم به همسرم برسم و يا به دوستم كه از تنهايى به خودكشى نزديك شده و يا شيطان هزار دام برايش گذاشته است؟
كسانى كه به اهميتها فكر مىكنند، ديگر نمىتوانند سر پايين بيندازند و به روايت وسعت بر عيال و خوشرفتارى با خانواده، نگاه كنند كه بايد در هنگام تزاحم، ظرفيتها و نيازها و سود و ضررها و جبرانها را در نظر گرفت. و خشك و خشن قدم برنداشت. و اگر به اين توجّه و دقت روى آورديم آن وقت مىبينيم كه چقدر حكم و دستور و فريضه را زير پا گذاشتهايم. و مىفهميم كه چقدر گناه كردهايم و چقدر از فسادها و جنايتها به ريش ما چسبيده و گردن ما را گرفته است. به خاطر اين كه عيالمان داد نزند، دنيايى را شلوغ كردهايم. و به خاطر اين كه حسابمان صاف باشد، هزار چشم بيدار و دل مضطرب را تنها گذاشتهايم و به جنون سپردهايم. چرا كه مىخواهيم خيالمان راحت باشد.
استادم بارها مرا نصحيت مىكرد كه جايى خودم را گرو نگذارم و مطلع شده بود كه ضامن كسى شدهام. اين روايت را تذكر دادند كه اَلضِّمانَةُ غَرامَةٌ. ضمانت غرامت است، غصه است. گفتم با توجه به همين مسئله اقدام كردهام؛ چون بايد حساب كرد كه چه كسى غرامت را بهتر مىتواند تحمل كند. و چه كسى تواناتر است. من اگر به اين خاطر به زندان هم بيفتم، هيچ باكم نمىشود. و نظام كارم از هم نمىپاشد در حالى كه آن طرف چه بسا به جنون برسد و يا قبرستان نقب بزند. و يا شيرازهى زندگيش از هم بپاشد.
و باز استادم اين آيه را مىخواند كه هنگام انفاق دستت را باز نكن و دستت را به گردنت نبند. «لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً اِلى عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً».1 گفتم معيار همين تقعد ملوماً محسوراً است، نه مقدار دارايى. كه در هنگام انفاق بايد مقدار ظرفيت روحى را هم به حساب آورد. وگرنه «يُؤْثِرُونَ عَلى اَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ»،2 چه مىشود. وگرنه ايثار
على چه مىشود آيا اينها جز اسراف است و مصداق گشادبازى. و يا از متن است و هماهنگ با نظام و حدود؟
خلاصه بدون ميزانها نه احكام مفهوم مىشوند و روح آنها درك مىشود و نه در هنگام تزاحم، انسان به تكاليف روى مىآورد، كه با يك چشم و با يك بعد و يك زاويه، اقدام مىكند. و گمراه مىشود و گمراه مىنمايد و طبيعى است كه هوسها آدم رابازتابى پيش مىبرند و پيداست كه اين راه و اين پيشرفت به هر چه برسد به قرب خدا و لقاء او راهى ندارد كه سر به جهنم مىگذارد.
صعوبت
آنجا كه كارها در نظر خدا برابر هستند و از نظر اهميت مساوى هستند، آنجا معيار صعوبت و مخالفت با هوس، در ميان است، كه: «اَفْضَلُ الْاَعْمالِ اَحْمَزُها».1
امام در نهجالبلاغه آنجا كه خصلتهاى برادرش را مىشمارد تا آنها كه مىخواهند به مقام برادرى او برسند، عذرى نداشته باشند، در آخر توضيح مىدهد كه: «وَ كانَ اِذا بَدَهَهُ اَمْرانِ يَنْظُر أَيُّهُما اَقْرَبُ اِلى الْهَوى فَخالَفَهُ».2 آنجا كه دو كار ناگهانى و بالبداهه با او روبرو مىشدند و او را مبهوت مىكردند او مسلط بود نگاه مىكرد كه كدام به هوا نزديكتر است پس با آن مخالفت مىكرد. و آن را كنار مىزد. و اين ميزان هم حساب شده است؛ چون كارى كه بر تو فشار بيشترى مىآورد، به تو قدرت بيشترى خواهد داد و تو را به معراج بالاترى خواهد رساند.
اينها ميزانهايى هستند كه در عمل براى آنها كه مىخواهند يك بعدى نباشند و يا يك چشم راه نروند و براى آنها كه مىخواهند برپا ايستاده باشند و بر ساقهاى خويش قرار گرفته باشند و از آغوش پير و مرشد و سازمان بيرون آمده باشند، ضرورى است.
اينها ميزانهايى است كه در تربيت انبياء مطرح مىشود و مفهوم كتاب و روح كتاب و دستورها را و بنبست كتاب و تزاحم دستورها را روشن مىكند. و انسان را از اعمال انعكاسى و بازتابى نجات مىدهند.
و اگر بخواهيم به صورت گستردهتر از اين ميزانها با اشاره توضيحى بدهيم، مىتوانيم از آغاز جريان فكرى انسان تا مرحله قبول اعمال را مرورى بكنيم و ميزانهارا در هر مرحله در نظر بگيريم. كه در اين مرور مسائل مشخصتر مطرح مىشوند و جامىافتند.
۱- در مرحلهى اول ميزان قدر و اندازهى وجودى انسان است كه او را در انتخاب مكتب و دين و در شناخت جهان و در رسيدن به ارزشها يارى مىكند. كه توضيح داديم در حوزهى شناخت جهان و در حوزه ارزشها، قدر راهگشاست.
۲-با همين ميزان است كه انسان به توحيد و رشد مىرسد و با اين معيارها مىتواند به روح احكام راه بيابد، كه با ميزان عامل و جهت و اثر، مىتوان به روح احكام رسيد.
۳- با در دست داشتن ميزان قدر و رشد و توحيد، در هنگام تزاحم حكمها و دستورها به ميزان اهميت و صعوبت و مخالفت با هوس مىرسيم و هنگامى كه اعمال ما از امر خدا الهام بگيرد و از عبوديت او برخاسته باشد، در ما اثر مىگذارد و درجهى وجودى ما را پيش مىبرد.
و علامت ايمان ظرفيت است، شرح صدر است. نبود خوف و حزن و حيرت است.
و علامت تقوى و احسان و اخبات هم همان كشش به غيب و امن او است كه باز كردن تمامى آنها فرصتى ديگر مىخواهد.
۵- با توجه به اين علامتها هنگامى كه مىخواهى يك عمل را از خودت بررسى كنى آنجاست كه بايد سعى و سرعت و اعتدال را در نظر بگيرى و با توجه به ظرفيتى كه در تو آمده و رفعتى كه در تو ايجاد شده و ديوارهايى كه در تو شكسته، عملهايت را نقد بزنى و بررسى نمايى.
۶- و در نهايت مىرسيم به ميزان حساب اعمال و قبول آنها كه در آيهها آمده كه: «مَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ... وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ...".اين ميزان خودش سنگين و سبك مىشود. اين ترازو خودش مطرح است نه آن كه با آن چيزى را بشكند و چيزى رادر آن بگذارند. به همين خاطر سنگينى و سبكى به ميزان نسبت دارد. نه آن كه ترازو و ميزان چيزى جز اعمال باشد، در اين مرحله، اسلام ميزان است، كه:" مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْاِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبلَ مِنْهُ ".و سپس ولايت ميزان است كه بدون امر ولايت تمامى اعمال
بىارزش است.
و سپس تقوى ميزان است كه اعمال را با آن مىسنجند." اِنَّما يَتَقَّبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقينَ ...". و سپس نماز ميزان است، كه: " اِنْ قُبِلَتْ قُبِلَ ما سِواها، وَ إِنْ رُدَّتْ رُدَّ ما سِواها ".
فقه بدون آگاهى از ميزانها كارگشايى ندارد. براى فهم روح حكم و براى نجات از تزاحم حكمها به ميزان نياز هست بدون ميزان انحرافها و عكس العملهاى بازتابى پيش مىآيد.
عامل عمل و جهت عمل و اثر عمل، ميزانهايى هستند كه فهم روح حكم را آسان مىكنند.
اهميت و صعوبت و مخالفت هوس، ميزانهايى هستند كه هنگام تزاحم راهگشا هستند. در مرحلهى اول، قدر انسان ميزان انتخاب مكتبها و گروهها است.
با قدر انسان به توحيد و رشد مىرسيم. و با توجه به عامل و جهت و اثر به ميزانهايى براى فهم حكم دست مىيابيم.
هنگام تزاحم به اهميت و صعوبت رومىآوريم.
در جريان وجودى خويش نه با اعمال كه با علامتها و ظرفيت خويش ميزان و سنجش برقرار مىكنيم.
و در قبول اعمال، اسلام و ولايت و تقوى و نماز، ميزانهايى هستند كه خود سبك و سنگين مىشوند. فَأَمّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ فَهُوَ فى عيشَةٍ، راضِيَةٍ وَ أَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ فَاُمُّهُ هاوِيَة.ص۱۲۸-۱۲۰
کتاب انتظار (درسهایی از انقلاب)دفتراول اثر استاد علی صفایی حائری(ره) عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.