کتاب انتظار(درسهایی از انقلاب) دفتر اول اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد

 از کتاب انتظار (درسهایی از انقلاب)دفتراول

 ..... بينش و آگاهى

 بينش تاريخى،
 بينش طبقاتى،
 بينش سياسى،
 اين‏ها بينش‏هايى بودند كه مى‏خواستند از راه تلقين و شعار، يا از راه هنر و طنز و ادبيات يا از راه محبت و اخلاق، ارزش‏هاى حاكم را دگرگون كنند و فرهنگ جامعه را براى پذيرش انقلاب آماده سازند.
 آنچه در اين درس آن هم به صورت فهرست مطرح مى‏شود، اين نكته است كه داستان انقلاب فرهنگى نمى‏تواند از اين بينش‏هاى تاريخى، طبقاتى و سياسى شروع شود. مادام كه تلقى انسان از خودش و بينش او نسبت به خودش دگرگون نشود، بينش او نسبت به جهان و در نتيجه نسبت به تاريخ "كه رابطه‏ى انسان با جهان است نه فقط با ابزار توليد" و نسبت به طبقات اجتماعى و حكومت‏ها و سياست‏ها، دگرگون نخواهد شد.

 اين درست است كه از لحاظ تكامل انسان پس از ماده و حيات و شعور قرار گرفته، ولى از لحاظ شناخت و آگاهى انسان پيش از هر چيز از خود شروع مى‏كند. انسان پس از آن كه از مرحله آگاهى‏هاى انعكاسى مى‏گذرد و به آگاهى عالى و خود آگاهى مى‏رسد و تحليل و تجزيه را شروع مى‏كند، در اين مرحله با تلقى و بينشى كه از خودش دارد، چارچوبى براى تمام تجربه‏ها و استنتاج‏هاى علمى مى‏سازد. بينش علمى او در اين چارچوب شكل مى‏گيرد و معنا پيدا مى‏كند.

 تلفيق تجربه گرايى و عقل گرايى، براى تحليل علمى جهان مطرح مى‏شود نه براى تبيين كلى آن. تبيين كلى جهان نه از تجربه و نه از عقل، كه از ادراكات بلاواسطه‏ى انسان مايه مى‏گيرد. تفكّر از اين منبع شناخت، تغذيه مى‏كند و استنتاج مى‏نمايد.

 

 انسان 

انسان تركيب خودش را بدون واسطه احساس مى‏كند. او تركيبى از اندام‏هاى حسى، از تخيل، از تفكّر، از تعقل، از غريزه‏هاست. اين احساس بلاواسطه است و البته مى‏تواند با مقايسه با سنگ و گياه و حيوان هم، تفاوت‏ها را بشناسد و استعدادها را كشف كند. در هر حال با اين آگاهى از تركيب پيچيده‏ى خودش، با اين شناخت از استعدادها و امكانات عظيم خودش،

۱- هم توقعش از خودش بالا مى‏رود و ارزش‏هايش مى‏شكند و ديگر به لذت و خوشى و رفاه و به تكرار و تنوع زندگى دل نمى‏بندد؛ چون بيش از اين استعداد دارد. و اصلاً ساخت او با لذت و خوشى نمى‏خواند كه خود آگاهى، درد و رنج را وارد وجود او كرده است و او همراه اين همه ضربه و رنج و با وجود اين تركيب و اين همه استعداد چاره‏اى جز حركت، جز رفتن ندارد و جز تحرك نمى‏تواند بخواهد و اگر نخواست مجبور است كه رنج ببرد و ضربه بخورد.

۲- و هم در اين تركيب پيچيده با جبرهاى گوناگون، آزادى خود را بشناسد؛ چون هنگامى كه انسان بيش از يك گربه تركيب دارد، ديگر نمى‏تواند انعكاسى و بازتابى عمل كند. عمل او يك عمل ساده نيست كه از مغز و از سلسله‏ى اعصاب مغز بگذرد و به ماهيچه‏هايش منتقل شود. او از تفكّر و از تعقل و سنجش هم برخوردار است و اين است كه از عمل انعكاسى، به عمل انتخابى مى‏رسد. او مثل بوق درشكه نيست تا همينكه فشارش دادى صدايش دربيايد و همين كه رهايش كردى پر باد بشود. او حساب مى‏كند و عكس‏العمل را مى‏سنجد و آنگاه عمل مى‏كند.

 انسان از اين تركيب برخوردار است و اصالت با همين تركيب است. در مركب و در مجموعه، اصالت با عناصر نيست كه با اين تركيب است نه فكر و نه عقل و نه غريزه و نه تجربه و نه وراثت و نه طبقه و تاريخ، هيچ كدام اصل و زيربنا نيستند، كه در تركيب اصل با تركيب است. بر فرض يك عنصر و يك فاكتور درصد بيشترى داشته باشد دليل اصالت آن نيست؛ چون ما اجزاء را با يكديگر نمى‏سنجيم كه با كل و با مركب مى‏سنجيم و در اين ارتباط تمامى عوامل، جزء اين كل هستند و اين كل اصالت دارد. و اين تركيب پايه است.

۳- و هم در اين تركيب، كليدى براى شناخت جهان بدست مى‏آورد و چارچوبى براى جهت دادن به تمام تجربه‏ها و علوم خود مى‏سازد.

 انسانى كه تركيبش را شناخته و سرود إنّى ذاهِبٌ... من رونده‏ام را خوانده است و نقش اساسى خود را در حركت يافته است، در نتيجه جهان براى او آخور و خوابگاه و عشرتكده نيست، كه راه است و مسير است و صراط است. و كلاس درس است و كوره‏اى است كه بايد با دردها و رنج‏هايش پخته شود.

 

 جهان

 انسان با اين تلقّى از:

 وضعيت از تقدير از تركيب خودش، به اين تلقّى از جهان مى‏رسد:

 ۱- نظام و قانونمندى.

 ۲- جمال و زيبايى.

 ۳- حق و هدفدارى.

 ۴- اجل و مرحله‏اى بودن.

 

 تاريخ

 و با اين بينش از انسان و جهان، تاريخ معناى خودش را پيدا مى‏كند. تاريخ رابطه‏ى انسان با تمام جهان، با تمام نظام است. نه فقط رابطه‏ى او با ابزار توليد، كه دوره‏هاى تاريخى را شكل مى‏دهد.

 

 طبقات اجتماعى و بدين گونه تحليل طبقاتى در رابطه با ابزار توليد نخواهد بود كه مالك ابزار و فاقد ابزار در تضاد و درگيرى قرار بگيرند بلكه در رابطه با نظام، طبقات مشخص مى‏شوند:

 هماهنگ و مؤمن

 چشم پوش و كافر

 مُنافق و مُذَبْذَب

 اين‏ها سه دسته هستند و كافر خودش سه دسته مى‏شود.

 در رابطه با ثروت، مى‏شود مَلاَء.

 در رابطه با قدرت، مى‏شود طاغوت.

 در رابطه با لذّت، مى‏شود مُتْرِف.

 و تضادّ اصلى هميشه ميان مؤمن و كافر است. كافر با تمام ابعاد ملاء و مترف و طاغوت. نه ميان مؤمن و ملاء و يا مؤمن و مترف و يا مؤمن و طاغوت.

 كسانى كه تضاد را ميان مؤمن و ملاء مى‏اندازند و در واقع، تضاد را فرعى كرده‏اند و به انحراف افتاده‏اند.

 

 موضع گيرى

 با اين تلقى و بينش، موضع‏گيرى تو در برابر حكومت‏ها و سياست‏ها و رويدادها، مشخص مى‏شود. تو حكومتى را مى‏خواهى همگام با نظام هستى نه همراه با شرايط توليدى. و قانونى مى‏خواهى در اين سطح، نه در سطح قراردادها. و حاكمى مى‏خواهى در اين قلمرو، نه در داخل مرزها...

 و از اين حكومت نه نان و آب و رفاه و عدالت و تكامل كه بيشتر از اين‏ها را خواستارى. و تنها به مبارزه با استثمار و استبداد و اسْ اِسْهاى ديگر قانع نيستى. اسلامى كه حتّى تا حد تكامل، آرمان داشته باشد ارتجاع است. پس از تكامل جهت‏گيرى و جهت عالى‏تر يا جهت پست‏تر مطرح است. و رشد و خسر مطرح است.

 و تو با كافر در تمام ابعاد »ملاء، مترف و طاغوت» درگيرى. نه يك بعد سرمايه دارى و يا قدرت خواهى و يا...

 و تو براى اين درگيرى مهره‏هايى مى‏سازى و آن‏ها را نفوذ مى‏دهى و مسلط مى‏شوى. نه اين كه بر سر قانون و شوراها دعوا كنى كه بهترين قانون و بهترين مجلس مادام كه همراه مهره‏هاى اجرايى تو نباشد، بى‏پا و محبوس مى‏ماند.

 و براى مبارزه با دشمن‏هاى بزرگ نه در داخل مرزهاى خودت كه در داخل مرزهاى خودشان بايد دست بكار شوى.

 على مى‏گفت هيچ‏كس در درگاه خانه‏اش نجنگيد جز آن كه ذليل شد.

 

 

 

 خلاصه

 مادام كه بينش انسان، نسبت به خودش دگرگون نشود، بينش او نسبت به جهان و نسبت به تاريخ كه رابطه‏ى انسان با جهان است و نسبت به حكومت و سياست دگرگون نخواهد شد.

 انسان از لحاظ تكاملى پس از جهان مطرح مى‏شود ولى از لحاظ شناخت، انسان از خودش عبور مى‏كند تا به جهان برسد.

 تلفيق تجربه گرايى و عقل گرايى مربوط به تحليل علمى جهان است، نه تبيين كلى آن.

 انسان خود را بدون واسطه احساس مى‏كند. با درك وضعيت و تقدير و تركيب خود، به شناخت نظام و جمال و حق و اجل، مى‏رسد و تاريخ و طبقات را در رابطه‏ى انسان با جهان مى‏فهمد. و تضادهاى اصلى را ميان هماهنگ با نظام و چشم‏پوش مى‏بيند.

 موضع‏گيرى‏هايش در برابر حكومت‏هاى رفاهى و سياست‏هاى داخلى و خارجى و مبارزه با چشم‏پوش‏هاى ابرقدرت، مشخص مى‏شود.

 براى مبارزه با دشمن بايد در خانه‏ى او نفوذ كرد و او را از داخل شكست.ص۵۵-۴۹

 

.....ظرفيّت روحى

 

 ۱- آدمى كه اندازه خودش را شناخته ديگر به خاطر كمترها طوفان نمى‏گيرد و از جا نمى‏كند. ظرفيت و وسعت روحى ما در رابطه‏ى با آنچه كه بر ما اثر مى‏گذارد مشخص مى‏شود. كه على‏عليه‏السلام مى‏گويد: «قَدْرُ الرَّجُلِ عَلى قَدْرِ هِمَّتِهِ»؛1 اندازه آدم به اندازه همان چيزى است كه براى او اهميت دارد. ما تا ديروز براى چيزهايى اشك مى‏ريختيم كه امروز به آن‏ها نگاه نمى‏كنيم، اين يك واقعيت است، مى‏توانى تحليلش كنى.

 ما امروز عارمان مى‏آيد كه به آن‏ها نگاه كنيم، ارزش وجودى خودمان را بالاتر از آن حرف ها مى‏دانيم. همين راه را اگر ادامه بدهيم، به ظرفيت و آزادى و زهدى مى‏رسيم كه امام در نهج‏البلاغه حدش را مشخص نموده و به اين آيه اشاره كرده است «لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما اتاكُمْ»،2

 ديگر با آمد و رفت تمامى دنيا، كم و زياد نمى‏شويم و آنچه براى ما اهميت پيدا مى‏كند عمل به تكليف و آوردن وظيفه است، نه تأثّرها و حالتهاى عاطفى و سائقه‏هاى روانى.

 اگر مى‏بينى كه ما تحمل آگاهى و ظرفيت علم و اطلاعاتمان را نداريم و همان اطلاعات و اخبار باعث جنون ما مى‏شود، به همين خاطر است كه جريان فكرى در ما بوجود نيامده. صادرات و واردات افكار ديگران، ما را سنگين كرده و اين است كه پاى ديگران نمى‏تواند بار اطلاعات ما را تحمل كند و اين است كه مى‏شكنيم.

 در حالى كه آن جريان فكرى و درك قدر و اندازه‏ى وجود ما، هميشه ما را در يك مقايسه مستمر با حوادثى قرار مى‏دهد كه كمرشكن هستند و همين به ما ظرفيت و تحمل مى‏دهد.

 به پدرى كه فرزندش را از دست داده بود و هرگونه تسليتى را به تمسخر مى‏گرفت، كه »هنوز دامنت آتش نگرفته كه درد من دلسوخته را بدانى»، گفتم راستى كه مصيبت تو، مصيبت بزرگى است و از بزرگى مصيبتش شمّه‏اى گفتم و آخر سر به همان مقايسه پرداختم كه مصيبت تو بزرگ است ولى تو از اين مصيبت بزرگ‏ترى و همين است كه نبايد بلرزى.

 آن‏ها كه فقط به بزرگى حوادث و موانع و دردهايشان اشاره مى‏كنند و حتّى گاهى رنج مى‏برند كه كسى درد ما را درك نكرده، اين‏ها خوب است كه نيم نگاهى هم به خودشان مى‏انداختند و مى‏فهميدند كه اگر كسى رنج اين‏ها را درك نكرده، خودشان هم خودشان را درك نكرده‏اند و فقط درد را احساس كرده‏اند.

 ۲- گذشته از اين درك قدر و اندازه وجودى، رفعت ذكر هم مى‏تواند عامل وسعت صدر باشد كه در سوره انشراح آمده است. آنجا كه «ذكر و ياد تو را»، «نه اسم و نام تو را» بالا برديم، در تو وسعتى آورديم و «وزر» و بارهاى سنگين و كمرشكن را از تو برداشتيم. تا آنجا كه تو همراه هر رنج دو راحتى مى‏ديدى. «فَاِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً». تكرار نكره باعث تعدّد است.

 و يسر بدون الف و لام نكره آمده است، پس همراه هر رنج اين دو راحتى هست كه تو ورزيده شده‏اى و به احتكار و ركود نيفتاده‏اى. 

 كسى كه با رفعت ياد و ذكر مى‏فهمد كه دنيا كجاست و مى‏فهمد كه همين رنج‏ها و سختى‏ها هستند كه قدرت و توان انسان را بارور مى‏كنند و همين وزنه‏هاى فشار هستند كه در بازوى او نيرو و قدرت مى‏آورند، اين آدم به فراغت مى‏رسد و همين است كه بايد بار دوباره بردارد كه ظرفيت بيشتر، بار بيشتر مى‏خواهد.

 ۳-كسى كه تمامى راه را ديده و مانع‏ها را شناخته اين وجود، شهيد و واقف منتظر است و از ديدن حوادث و گرفتارى‏ها نمى‏لرزد كه از پيش آماده شده و به انتظار نشسته است.

 آن‏هايى مى‏لرزند كه با خيال‏ها و رؤياها و توقع‏هاى بى‏حساب، راه افتاده‏اند و خيال مى‏كنند كه تا به راه افتادى، تمام دشمن‏ها و مانع‏ها برايت نقل و نبات مى‏آورند و همين است كه با ديدن بى‏اعتنايى‏ها و بى‏تفاوتى‏ها و بالاتر، پوزخندها و بالاتر، با كوبيدن‏ها و ضربه خوردن‏ها، حتّى از دوستان، دادشان در مى‏آيد ولى وجودى كه مى‏داند كسى فريادش را نمى‏شنود و حتّى دوستانى كه دعوت كرده‏اند در نينوا به رويش تيغ مى‏كشند، اين وجود »شهيد تواناست» و آماده است كه براى او پيشامد بى‏حسابى نبوده است. او در حركتش خط آخر را ديده و حساب تمامى احتمالات را كرده و براى سر هر مانع، كلاهى آماده كرده است.

۴- كسى كه حدود را مى‏شناسد و تكليفش را مى‏داند و مى‏خواهد به اين تكليف عمل كند و از مرزها گام بيرون ننهد، اين وجود ديگر فشارى ندارد كه در جايگاه امن نشسته و بن‏بستى ندارد كه راه‏ها برويش باز است. «اِنَّ المُتَّقينَ فى مَقامٍ اَمينٍ»  و «مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ».

در سوره‏ى احقاف آيه‏ى چهار آمده است كه بگو من از ميان رسولان بدعتى نيستم و تازه‏اى نياورده‏ام؛    " وَ ما اَدْرى ما يُفْعَلُ بى وَ لا بِكُمْ " . و حتّى نمى‏دانم كه چه براى من و براى شما پيش مى‏آيد. من فقط بر روى مرز و به دنبال وحى حركت مى‏كنم.

 مى‏بينيم وجودى كه تكليفش را مى‏شناسد و وحى را مى‏فهمد ديگر وحشت از آنچه كه پيش مى‏آيد ندارد و حتّى كارى با آنچه كه مى‏شود ندارد. او كار ندارد كه چه مى‏شود؛ چون مى‏داند، در برابر هر پيشامد، چه بايد بكند. اين آدم اسير موقعيت‏ها نيست كه متوجه موضع‏گيرى صحيح در برابر هر موقعيت است.

 اين نعمت، نعمت بزرگى است كه تو درگير موقعيت‏ها و پيشامدها نباشى و فقط به طرز برخورد و موضع‏گيرى صحيح، فكر كنى؛ چون آنچه تو را به جايى مى‏رساند، موقعيت‏هاى خوب نيست، كه هر موقعيت تكليفى مى‏آورد، آنچه ترا بالاتر مى‏برد يا پايين مى‏اندازد همان شكر و كفر توست. همان اطاعت و تقوى و عمل به وظيفه‏هاست و همين است كه تقوى أمن مى‏آورد و از بن‏بست بيرون مى‏كشد.

۵- كسانى كه تا آخر با خواندن كتاب و مطالعات مشغول مى‏شوند و مى‏خواهند رزق خود را و نياز روحى و موجودى خود را اين گونه تأمين كنند. اين‏ها مثل طفلى هستند كه مى‏خواهد تا آخر از پستان مادر روزى بگيرد. اين شيره‏ى جان مادر براى هميشه كودك را تأمين نمى‏كند كه او به رزق‏هاى ديگرى نياز دارد. خواندن كتاب‏ها و مطالعه، همين شيره‏ها را مكيدن است و اين كافى نيست كه تو بايد در آفاق و طبيعت و در انفس و وجود خودت هم آيه‏ها را ببينى و از اين دو كتاب هم مايه بگيرى و از اين گذشته آن‏ها كه روز را با خلق خدا بسر مى‏برند، بايد شب را با خدا باشند و از قرب او رزق بگيرند و از چشمه‏ى شب سيراب شوند، تا بتوانند بار برخوردهاى سنگين و درگيرى‏هاى مستمر روزشان را به دوش بگيرند و همين است كه رسول بايد پيش از قيامش در شب قيام كند و اين ارتباط را برقرار سازد و بايد قرآن را آرام آرام بخواند و با ترتيل در وجودش بنشاند؛ چون مى‏خواهد قول ثقيل و رسالت سنگين را به دوش بگيرد. اين سوره مُزَّمِّل است كه رسول را به اين قيام و اين قرائت و اين پيوند دعوت مى‏كند، تا بار سنگين رسالت و قول ثقيل او را در فشار نگذارد.

 اين پيوند شب و ارتباط با خدا چه با دعا و چه با قرائت و چه با قيام، تأمين كننده‏ى رزق روزانه آن‏هايى است كه سوخت و ساز و درگيرى و برخوردهاى شكننده دارند وگرنه بزودى احساس مى‏كنند كه خالى شده‏اند و ديگر حرفى ندارند و احساس مى‏كنند كه دارند كم مى‏آورند و از پاى افتاده‏اند.

 اين درك قدر و اين رفعت ذكر و اين شهادت و اين اطاعت و اين ارتباط، مى‏تواند در تو ظرفيتى را فراهم كند كه بتوانى بار رسالت‏هاى سنگين و آگاهى‏هاى عظيم را به دوش بگيرى. 

 

 خلاصه

 درك قدر،

 رفعت ذكر،

 شهادت و ديدن تمامى راه،

 اطاعت و تقوى،

 ارتباط و پيوند با خدا چه با نيايش و چه با قيام شب و چه با قرائت قرآن، در انسان «ظرفيت» و «وسعت صدر» را پايه مى‏ريزد.ص۹۴-۸۹

 

...... اهمّيّت

 براى شناخت اهميت‏ها و مهم‏ترين حكم‏ها، راه‏هايى هست.

 ۱- تو، يك مقدار ثروت دارى و يا مدتى فرصت دارى و كسانى هستند كه محتاج ثروت تو و يا محتاج محبت تو هستند. پدر و مادر هست، همسر هست، فرزندها هستند، فرزندهاى برادرانت هستند كه تو عهده‏دارشان هستى. به كدام مى‏رسى؟

 در اين موارد آن كه بى‏ظرفيت‏تر است، شكننده‏تر است، خسته‏تر است، مقدم مى‏شود. و همين است كه اگر ميان حق اللَّه و حق الناس تزاحمى افتاد، حق الناس مقدم مى‏شود كه آن‏ها ضعيف‏تر هستند.

۲-اگر در ضعف و ظرفيت برابر بودند، نوبت احتياج و نياز آن‏هاست. تو امكانى دارى و دو نفر هم هستند و هر دو در يك سطح از ظرفيت هستند. ولى يكى محتاج‏تر است. طبيعى است كه او مقدم خواهد بود.

۳-اگر در ظرفيت و نياز برابر بودند، نگاه كن كدام مفيدترند. كداميك از اين دو نفر سازنده‏تر هستند و كداميك بازدهى بيشتر خواهند داشت.

۴-در موردى كه يكى جبران دارد و بدل دارد، مثل آبى كه براى خوردن و براى وضو گرفتن لازم است. آنچه كه بدل دارد و جبران دارد اهميت كمترى خواهد داشت.

 ۵-كارى كه زمان گسترده‏ترى دارد و از جهت زمان جبران مى‏شود.  و يا امكان قضاء آن هست از كارى كه زمان محدودتر دارد اهميتش كمتر است.

 ظرفيت و حاجت و فايده و جبران نداشتن از جهت بدل و از جهت زمان، مى‏توانند اهميت‏ها را مشخص كنند. و تكليف‏ها را نشان بدهند. من دوستى دارم كه احتياج به پول دارد، من براى او تهيّه كنم يا او را رها كنم و بگويم من كه ندارم پس راحتم؟ نكته اين است اين پول را بايد آن كس تهيه كند كه توانايى بيشتر و ظرفيت زيادتر دارد. او كه با دويست تومان قرض، شب خوابش مى‏شكند، قرض بگيرد، يا من كه با ميليون‏ها تومان بدهى راحتم و آرامم.

 من يك مقدار غذا دارم، خودم بخورم و به فرزندم بدهم كه سر حال است يا به محتاجى كه توانايى ندارد و اگر هم از جهت بدنى توانا باشد، از جهت روحى بى‏ظرفيت است و به هزار جنايت كشيده مى‏شود؟

 بى‏جهت نيست كه على آنگونه ايثار مى‏كند و غذاى افطارش را به مسكين و يتيم و اسير مى‏سپارد.

 من يك مقدار فرصت دارم به همسرم برسم و يا به دوستم كه از تنهايى به خودكشى نزديك شده و يا شيطان هزار دام برايش گذاشته است؟

 كسانى كه به اهميت‏ها فكر مى‏كنند، ديگر نمى‏توانند سر پايين بيندازند و به روايت وسعت بر عيال و خوشرفتارى با خانواده، نگاه كنند كه بايد در هنگام تزاحم، ظرفيت‏ها و نيازها و سود و ضررها و جبران‏ها را در نظر گرفت. و خشك و خشن قدم برنداشت. و اگر به اين توجّه و دقت روى آورديم آن وقت مى‏بينيم كه چقدر حكم و دستور و فريضه را زير پا گذاشته‏ايم. و مى‏فهميم كه چقدر گناه كرده‏ايم و چقدر از فسادها و جنايت‏ها به ريش ما چسبيده و گردن ما را گرفته است. به خاطر اين كه عيالمان داد نزند، دنيايى را شلوغ كرده‏ايم. و به خاطر اين كه حسابمان صاف باشد، هزار چشم بيدار و دل مضطرب را تنها گذاشته‏ايم و به جنون سپرده‏ايم. چرا كه مى‏خواهيم خيالمان راحت باشد.

 استادم بارها مرا نصحيت مى‏كرد كه جايى خودم را گرو نگذارم و مطلع شده بود كه ضامن كسى شده‏ام. اين روايت را تذكر دادند كه اَلضِّمانَةُ غَرامَةٌ. ضمانت غرامت است، غصه است. گفتم با توجه به همين مسئله اقدام كرده‏ام؛ چون بايد حساب كرد كه چه كسى غرامت را بهتر مى‏تواند تحمل كند. و چه كسى تواناتر است. من اگر به اين خاطر به زندان هم بيفتم، هيچ باكم نمى‏شود. و نظام كارم از هم نمى‏پاشد در حالى كه آن طرف چه بسا به جنون برسد و يا قبرستان نقب بزند. و يا شيرازه‏ى زندگيش از هم بپاشد.

 و باز استادم اين آيه را مى‏خواند كه هنگام انفاق دستت را باز نكن و دستت را به گردنت نبند. «لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً اِلى عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً».1 گفتم معيار همين تقعد ملوماً محسوراً است، نه مقدار دارايى. كه در هنگام انفاق بايد مقدار ظرفيت روحى را هم به حساب آورد. وگرنه «يُؤْثِرُونَ عَلى اَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ»،2 چه مى‏شود. وگرنه ايثار

 على چه مى‏شود آيا اين‏ها جز اسراف است و مصداق گشادبازى. و يا از متن است و هماهنگ با نظام و حدود؟

 خلاصه بدون ميزان‏ها نه احكام مفهوم مى‏شوند و روح آن‏ها درك مى‏شود و نه در هنگام تزاحم، انسان به تكاليف روى مى‏آورد، كه با يك چشم و با يك بعد و يك زاويه، اقدام مى‏كند. و گمراه مى‏شود و گمراه مى‏نمايد و طبيعى است كه هوس‏ها آدم رابازتابى پيش مى‏برند و پيداست كه اين راه و اين پيشرفت به هر چه برسد به قرب خدا و لقاء او راهى ندارد كه سر به جهنم مى‏گذارد.

 

 البته اين معنايش اين نيست كه خودت راو زندگى خودت را دور بريز، كه معنايش اين است، كه اگر بخودت هم مى‏رسى و به زندگى خودت هم مى‏پردازى، به خاطر اهميت آن و ضرورت آن است. هنگامى كه تو محتاج‏ترى و يا ضعيف‏تر هستى، طبيعى است كه تو مقدم مى‏شوى و در اين تقديم عبادت هم كرده‏اى و ثواب هم برده‏اى. كه اين تقديم با محاسبه همراه بوده است و از نشان خدا و اسم اللَّه برخوردار گرديده است.

 

 صعوبت

 آنجا كه كارها در نظر خدا برابر هستند و از نظر اهميت مساوى هستند، آنجا معيار صعوبت و مخالفت با هوس، در ميان است، كه: «اَفْضَلُ الْاَعْمالِ اَحْمَزُها».1

امام در نهج‏البلاغه آنجا كه خصلت‏هاى برادرش را مى‏شمارد تا آن‏ها كه مى‏خواهند به مقام برادرى او برسند، عذرى نداشته باشند، در آخر توضيح مى‏دهد كه: «وَ كانَ اِذا بَدَهَهُ اَمْرانِ يَنْظُر أَيُّهُما اَقْرَبُ اِلى الْهَوى فَخالَفَهُ».2 آنجا كه دو كار ناگهانى و بالبداهه با او روبرو مى‏شدند و او را مبهوت مى‏كردند او مسلط بود نگاه مى‏كرد كه كدام به هوا نزديك‏تر است پس با آن مخالفت مى‏كرد. و آن را كنار مى‏زد. و اين ميزان هم حساب شده است؛ چون كارى كه بر تو فشار بيشترى مى‏آورد، به تو قدرت بيشترى خواهد داد و تو را به معراج بالاترى خواهد رساند.

 اين‏ها ميزان‏هايى هستند كه در عمل براى آن‏ها كه مى‏خواهند يك بعدى نباشند و يا يك چشم راه نروند و براى آن‏ها كه مى‏خواهند برپا ايستاده باشند و بر ساق‏هاى خويش قرار گرفته باشند و از آغوش پير و مرشد و سازمان بيرون آمده باشند، ضرورى است.

 

 اين‏ها ميزان‏هايى است كه در تربيت انبياء مطرح مى‏شود و مفهوم كتاب و روح كتاب و دستورها را و بن‏بست كتاب و تزاحم دستورها را روشن مى‏كند. و انسان را از اعمال انعكاسى و بازتابى نجات مى‏دهند.

 و اگر بخواهيم به صورت گسترده‏تر از اين ميزان‏ها با اشاره توضيحى بدهيم، مى‏توانيم از آغاز جريان فكرى انسان تا مرحله قبول اعمال را مرورى بكنيم و ميزان‏هارا در هر مرحله در نظر بگيريم. كه در اين مرور مسائل مشخص‏تر مطرح مى‏شوند و جامى‏افتند.

۱- در مرحله‏ى اول ميزان قدر و اندازه‏ى وجودى انسان است كه او را در انتخاب مكتب و دين و در شناخت جهان و در رسيدن به ارزش‏ها يارى مى‏كند. كه توضيح داديم در حوزه‏ى شناخت جهان و در حوزه ارزشها، قدر راهگشاست.

 ۲-با همين ميزان است كه انسان به توحيد و رشد مى‏رسد و با اين معيارها مى‏تواند به روح احكام راه بيابد، كه با ميزان عامل و جهت و اثر، مى‏توان به روح احكام رسيد.

۳- با در دست داشتن ميزان قدر و رشد و توحيد، در هنگام تزاحم حكم‏ها و دستورها به ميزان اهميت و صعوبت و مخالفت با هوس مى‏رسيم و هنگامى كه اعمال ما از امر خدا الهام بگيرد و از عبوديت او برخاسته باشد، در ما اثر مى‏گذارد و درجه‏ى وجودى ما را پيش مى‏برد.

 

 ۴- ميزانى كه وضع وجودى ما و جريان اسلام و ايمان و تقوى و احسان و اخبات و اخلاص ما را نشان مى‏دهد حالت‏ها و اشك و شور ما نيست. و حتّى اعمال ما نيست، بلكه علامت‏هايى است كه در هر مرحله وضع انسان را مشخص مى‏كند، علامت اسلام اهتمام است، صالح بودن و مصلح بودن است.

 و علامت ايمان ظرفيت است، شرح صدر است. نبود خوف و حزن و حيرت است.

 و علامت تقوى و احسان و اخبات هم همان كشش به غيب و امن او است كه باز كردن تمامى آن‏ها فرصتى ديگر مى‏خواهد.

۵- با توجه به اين علامت‏ها هنگامى كه مى‏خواهى يك عمل را از خودت بررسى كنى آنجاست كه بايد سعى و سرعت و اعتدال  را در نظر بگيرى و با توجه به ظرفيتى كه در تو آمده و رفعتى كه در تو ايجاد شده و ديوارهايى كه در تو شكسته، عمل‏هايت را نقد بزنى و بررسى نمايى.

۶- و در نهايت مى‏رسيم به ميزان حساب اعمال و قبول آن‏ها كه در آيه‏ها آمده كه: «مَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ... وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ...".اين ميزان خودش سنگين و سبك مى‏شود. اين ترازو خودش مطرح است نه آن كه با آن چيزى را بشكند و چيزى رادر آن بگذارند. به همين خاطر سنگينى و سبكى به ميزان نسبت دارد. نه آن كه ترازو و ميزان چيزى جز اعمال باشد، در اين مرحله، اسلام ميزان است، كه:" مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْاِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبلَ مِنْهُ ".و سپس ولايت ميزان است كه بدون امر ولايت تمامى اعمال

 بى‏ارزش است.

و سپس تقوى ميزان است كه اعمال را با آن مى‏سنجند." اِنَّما يَتَقَّبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقينَ ...". و سپس نماز ميزان است، كه: "  اِنْ قُبِلَتْ قُبِلَ ما سِواها، وَ إِنْ رُدَّتْ رُدَّ  ما سِواها ".

 


 
خلاصه

 فقه بدون آگاهى از ميزان‏ها كارگشايى ندارد. براى فهم روح حكم و براى نجات از تزاحم حكم‏ها به ميزان نياز هست بدون ميزان انحراف‏ها و عكس العمل‏هاى بازتابى پيش مى‏آيد.

 عامل عمل و جهت عمل و اثر عمل، ميزان‏هايى هستند كه فهم روح حكم را آسان مى‏كنند.

 اهميت و صعوبت و مخالفت هوس، ميزان‏هايى هستند كه هنگام تزاحم راهگشا هستند. در مرحله‏ى اول، قدر انسان ميزان انتخاب مكتب‏ها و گروه‏ها است.

 با قدر انسان به توحيد و رشد مى‏رسيم. و با توجه به عامل و جهت و اثر به ميزان‏هايى براى فهم حكم دست مى‏يابيم.

 هنگام تزاحم به اهميت و صعوبت رومى‏آوريم.

 در جريان وجودى خويش نه با اعمال كه با علامت‏ها و ظرفيت خويش ميزان و سنجش برقرار مى‏كنيم.

 و در قبول اعمال، اسلام و ولايت و تقوى و نماز، ميزان‏هايى هستند كه خود سبك و سنگين مى‏شوند. فَأَمّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ فَهُوَ فى عيشَةٍ، راضِيَةٍ وَ أَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ فَاُمُّهُ هاوِيَة.ص۱۲۸-۱۲۰

کتاب انتظار (درسهایی از انقلاب)دفتراول اثر استاد علی صفایی حائری(ره)  عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.