دست نوشته های استاد

بخشي از دست نوشته شب عاشورا چاپ ارسال به دوست

همين امروز عصر كه دشمن به تنهايي حسين(ع) واقف شد و فهميد ديگر كسي براي ياري حسين(ع) نمي آيد و فهميد كه از لشگر كوفه كسي به سوي دعوت نمي آيد و براي حسين(ع) و غربت او دل نمي دهد، همين امروز عصر دشمن مي خواست تا كار را يك سره كند و گندم ري را آبياري نمايد. به سوي خيمه هاي حسين(ع) هجوم آوردند، زينب(س) هجوم را مي بيند، به سراغ برادر مي آيد، حسين(ع) بيرون  خيمه ها بر شمشير تكيه داده و به جاي توجه به هجوم مرگبار آن ها به زينب(س) مي گويد: من رسول خدا(ص) را در خواب ديدم. به من گفت: به زودي به سوي ما مي آيي. و آن گاه از ابوالفضل(ع) مي خواهد، و عاشقانه مي خواهد، كه: با آن ها مذاكره كن ببين چه مي خواهند، و هنگامي كه از تصميم بر درگيري و جنگ خبر مي آورد، از آن ها يك شب مهلت مي خواهد تا نماز بخواند، دعا كند و استغفار نمايد. حسين(ع) مي گويد: خدا مي داند كه من نماز و خواندن قرآن و دعا و استغفار را دوست دارم.
 راستي يك دل و اين همه عشق! يك دل و اين همه وسعت!
آدمي بايد در كجا ايستاده باشد كه مرگ، ديوار هراس او نباشد و زندگي او با مرگ به بن بست نرسد و در تقاطع نماند؟ آدمي بايد چه نوشيده باشد كه اين همه تلخي و رنج را  شيرين شيرين، مستانه مستانه سر كشد؟ و آدمي بايد چقدر سرشار باشد كه اين همه از دست دادن، او را زيادتر  و سرشارتر نمايد؟
يا حسين ! ياحسين! بر محدوديت و محروميت ما ترحّمي. بر اين همه ضعف و حقارت، بر اين همه ترس و هراس و تعلّق، بر اين همه ذلّت و تسليم عنايتي!
 ساقي بريز از كرم به جام باده خوارها …
راستي ما در كجا ايستاده ايم، ما در كجا افتاده ايم! حسين جان عنايتي!

      بخشي از دست نوشته شب عاشورا ۱۳۷۴

بخشي از دست نوشته هاي شام غريبان چاپ ارسال به دوست

و باز لطافت را ببين كه چگونه در صبح عاشورا، شوخ و مهربان، براي ملاقات خدا آماده مي شود و ديدار حور را انتظار مي كشد... هنگامي كه يكي از ياران به او مي گويد: آيا حالا وقت شوخي است؟ حبيب مي گويد: آري! حالا وقت اين شوخي است، چون بين ما و بهشت جز همين تيزي شمشيرها و نيزه ها مانع نيست.
 و باز لطافت جلو داران حسين(ع) را ببين كه چگونه بر غريزه مسلط هستند و چگونه به سوي نيزه ها     و تيرها هجوم مي آورند و چگونه امضاء وفا از حسين(ع) مي گيرند...
 و باز لطافت آن سياه را ببين كه چگونه بر پاي حسين(ع) مي پيچد و منّت مي پذيرد تا سفيدرو و   خوش بو و شرافتمند بر خدا ميهمان شود.
و لطافت تمامي اين روح هاي مهربان را ببين كه حتي جنازه قطعه قطعه آن ها، بر صداي دادخواهي و استنصار حسين(ع) مي جنبد و آرام نمي گيرد.
 و لطافت ابوالفضل(ع) را ببين كه چگونه با تمام وجود، با چنگ و دندان به اجابت حسين(ع) مي آيد و فرمان مي برد و با تمامي وفاء، به اخوّت و برادري مي رسد... با اين كه در تمامي عمر به ولايت حسين(ع)، حسين(ع) را صدا مي زد، ولي پس از اين مرحله از وفا و لطافت، گويا فرياد فاطمه(س) را   مي شنود كه او را به فرزندي مي خواند و اين روح وفا را به آغوش مي كشد كه فرياد مي زند: يا اخا ادرك اخاك.

 سلام خدا بر شما روح هاي وفادار و مهرباني كه ادعايي نداشته و خود را بدهكار مي دانستيد، در جاي خود سوختيد و پيشاپيش حسين(ع) خون خود را بخشيديد، و منّت پذيرفتيد كه خود را به ثبت رسانديد ودر حساب خدا براي خود بهره اندوختيد و با اين احتساب و با اين شهود، به ملاقات زخم هاي سرخ و ضربه هاي سبز رفتيد و در مدت كوتاهي راه درازي را پيموديد... و در جوار رسولان خدا و اولياء او نشستيد.

بخشي از دست نوشته هاي شام غريبان محرم ۱۳۷۴


 

چرا اینگونه ؟ چاپ ارسال به دوست

من خيلي فكر مي كردم كه بر فرض بخواهند حسين(ع) را به خاطر هر چيزي بكشند، آخر اين شكل چرا؟ با اين بغض، با اين شماتت، با اين قساوت لباس را از بدن ها جدا كنند و بدن ها را زير پاي اسب ها بشكنند، اين ها با چه منطقي جز قساوت مي سازد؟...
 اباعبدالله(ع) هنگام وداع با زينب(س) از خواهر لباس كهنه اي خواستند و در زير لباس ها و زره پوشيدند. تا اين لباس كهنه را بگذارند و با كرامت با حسين(ع) روبرو شوند، ولي چه بگويم... وقتي كه خواهر عمروبن عبدود بر نعش برادرش نشست، گفت: برادر من، من ديگر بر تو گريه نمي كنم، چون حتي زره ارزشمند تو را كه از بهترين زره هاي عرب است از تن تو در نياورده اند و غنيمت تو را بر نداشته اند. من بر تو گريه     نمي كنم چون تو را كريم و بزرگواري كشته است و اين كرامت آرام بخش است.
چه بگويم كه زينب(س) با چه جنازه اي روبرو مي شود و چگونه قطعه قطعه بدن برادر را كه عريان زير
آفتاب افتاده، به چشم مي گيرد. راستي چگونه وقتي كه اين گونه با قساوت برخورد مي كنند، و حتي آن ها را بر سر نعش هاي به خون نشسته، با تازيانه مي كوبند. نمي دانم چگونه آدمي به قساوت مي رسد و تا چه مرحله اي، از آگاهي و معرفت خود چشم مي پوشد و شماتت مي كند و مي گويد: قاتلوا من مرق عن الدين و فارق الجماعة؛ ص ۲۵۵ كلمات، و يا مي گويد: آيا اين آب را مي بيني كه چگونه مي درخشد؟ نخواهيم گذاشت حتي يك قطره از آن به گلويت برسد. ص ۲۴۶-۲۴۹ كلمات
 شيخ مفيد در ارشاد مي فرمايد: پس از خستگي زياد هنگامي كه حسين(ع) از پا افتاد و در محاصره دشمن در جلو خيمه ها قرار گرفت يكي از افراد دشمن بر حسين(ع) شمشير كشيد و مي خواست كه بر حسين(ع) ضربه بزند، يكي از فرزندان كوچك خود را به امام رساند و به مهاجم گفت: آيا مي خواهي عموي مرا بكشي؟ آن وقت دست خود را به حمايت از عمو جلو آورد و دست فرزند قطع شد و بر پوست آويزان ماند...
 كودك فرياد كشيد و خود را به دامان عمو انداخت و حضرت او را به صبر دعوت كرد و بر آن ها نفرين    نمود. و اين نفرين ها از اين دل مهربان، نشان حدّ قساوت و سنگدلي آن هاست.
آدمي با مشاهده اين صحنه ها از لطافت و قساوت، متحيّر مي ماند كه آدمي تا كجا پيش مي رود و تا چه مرحله چشم مي پوشد و چگونه سخت و خشن مي گردد. تو اين قساوت ها را با لطافت حرّ مقايسه كن، چگونه شكسته مي آيد و چگونه حتي نمي خواهد چشم در چشم حسين(ع) بدوزد و خانواده گرفتار او را ببيند و چگونه براي شهادت شتاب مي كند.

بخشي از دست نوشته هاي شام غريبان محرم۱۳۷۴

دست نوشته های استاد را از سایت با استاد از لینک زیر ببینید

http://www.baostad.com/index.php?option=com_content&task=view&id=9&Itemid=29