بشنواز نی مروری بر دعای ابو حمزه ثمالی اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاداز کتاب بشنو از نی مروری بر دعای ابو حمزه ثمالی

.... اين قله‏هاى بلند، عبوديت مى‏خواهد و اين عبوديت چيزى جز عبادت است. عبادتى كه مهم‏ترين كار در لحظه نباشد، عبوديت نيست و امر ندارد و اطاعت نيست و نور نخواهد داد.

 عبوديت يعنى اين كه محرك‏ها و حركت‏هاى تو كنترل شده باشند. محركى جز اللَّه نباشد، كه ديگران نسيم‏هاى بى‏رمقى بيش نيستند و نمى‏توانند عظمت ما را بچرخانند و به بازى بگيرند. و از اين گذشته با اين كه محرك اللَّه است در حركت‏هايى كه بخاطر اوست، حركت‏ها بدون سنجش و از دم دست نباشد، كه او حركتى را مى‏خواهد كه مهم‏ترين است و ضرورى‏ترين. عبوديت يعنى اين نظارت بر محرك‏ها و حركت‏ها. و چنين عبوديتى است كه پايه‏ى رسالت‏هاى سنگين است. و اين عبوديت است كه به دو چشمه‏ى سرشار قرآن و پيوند و دعا، نياز دارد.

 اين دو چشمه براى آنهايى معنى دارد كه تشنه هستند و عطش راه، آنها را سوزانده است. كسانى كه به نيازهاى عظيم در هنگام درگيرى نرسيده‏اند، به چنين عوامل ثباتى هم نيازمند نيستند و حتى از آن چيزى نمى‏فهمند. همان طور كه كودك بى‏خبر، از لذت‏ها و آميزش‏ها چيزى نمى‏فهمد و در اوج گفته‏هاى تو، سراغ آب نباتش را مى‏گيرد و دنبال بازيگوشى‏هايش مى‏رود.

 آخر كسى كه تمام بار روحى و تمام فشارش سه كيلو بيشتر نيست و آن هم فشار نان و آب و مسكن و پوشاك، چنين بارى و چنين فشارى كه ديگر به جرثقيل‏ها نياز ندارد و چنين خراشى كه اين همه جراحى نمى‏خواهد.

 سينه‏هايى كه تمام رنج هستى را، تمام دردهاى انسان و تمام ظلم‏هاى جامعه را شاهد بوده‏اند و همراه هر قطره خون كه از رگ‏هاى آسيايى و آفريقايى ووو بر زمين ريخته و همراه هر تازيانه كه بر مجاهدى فرود آمده حضور داشته‏اند، آنها كه شاهد جامعه و شهيد تاريخ و حاضر در حادثه‏ها هستند و با آن همه درگير و در برابر آن همه، مسؤول آنها كه بارشان تا اين حد است و زخمشان تا اين عمق، اين‏ها، چاره‏اى جز چنين پيوندها و رابطه‏ها ندارند.

 و اين است كه قرآن به تدريج نازل مى‏شد تا ثبات رسول را تأمين نمايد. قالُوا لَوْلا نُزِّلَ القُرآنُ جُمْلَةً واحِدَةً كذالِكَ لِنُثَبِّتَ بِه فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتيلاً. و اين است كه رسول بايد از شب‏ها، خلوتى و پيوندى و ربطى براى خودش بسازد؛ قُمِ اللَّيْلَ إِلاَّ قَليلاً نِصْفَهُ أَو انْقُصْ مِنْهُ قَليلاً أَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَ رَتِّلِ الْقُرآنَ تَرتيلاً، إِنّا سَنُلْقى عَلَيْكَ قَولاً ثَقيلاً إِنَّ ناشِئَةَ اللَّيِلِ هِى أَشَدُّ وَطْاءً وَ أَقْوَمُ قيلا. آنها كه قول ثقيل و رسالت سنگين در انتظارشان هست، بايد هم به ترتيل قرآن و هم به قيام و بيدارى شب، رو بياورند.ص۱۳-۱۱

 

...... شايد اوائل بلوغم بود كه كارهايم را حساب مى‏كردم و قله‏هايم را تخمين مى‏زدم و راهم را ارزيابى مى‏كردم. و پس از اين همه به خودم رو مى‏آوردم كه چه دارم. در اين هنگام به امكانات و وابستگى‏ها از قدرت و ثروت و دوست‏ها و خويش‏ها و حتى دست و پا و مغز و شعور و استعدادهاى خودم فكر مى‏كردم و مى‏ديدم كه اين‏ها چقدر فاصله دارند و چقدر هنگام احتياج از من دور مى‏شوند. هنگامى كه صداشان مى‏زنى جوابت را نمى‏دهند.

 مى‏ديدم ثروتمندهايى كه در كنار صندوق‏هايى از ثروت و جواهرات تشنه و گرسنه مردند.

 و مى‏ديدم قدرت‏هايى كه به ضعف رسيدند. و بهارهايى كه پاييزشان رسيد. و مى‏ديدم كه چگونه دوست‏ها دشمن مى‏شوند و چگونه خويشان بيگانه مى‏گردند. و مى‏ديدم كه تمام بار ثروت و قدرت را من بايد به دوش بگيرم.

 و مى‏ديدم كه تمام خلق زنده را من بايد همراهى كنم. خلقى كه دو دسته‏اند: يا نمى‏خواهند كارى كنند و يا نمى‏توانند. با اين ديدارها از قله‏ها و راه‏هاى دشوار و از اين نيروها و همراه‏هاى بى‏خيال، سرم گيج مى‏رفت و وحشت، توانم را مى‏گرفت كه چگونه با اين مرده‏ها و ثروت و قدرت ووو.

 و يا ميرنده‏ها - دوست‏ها و خويش‏ها ووو - كارم را و راهم را شروع كنم؟

 پس از اين ديدارها و وحشت‏ها و تنهايى‏ها، گويا اين آيه دوباره و تازه نازل شده باشد، در من بزرگ مى‏شد. گويا از تمام هستى مى‏شنيدى كه اگر ضعيفى و تكيه گاه مى‏خواهى توكل... تَوَكَّل عَلَى الْحَىِّ الَّذى لايَمُوت.1 بر زنده‏ى كه نمى‏ميرد، بر شنوايى كه نزديك است و جواب مى‏دهد تكيه كن. بر او كه هر تكيه گاهى بر او تكيه دارد، تكيه كن.

 راستى كه قدرت و نيروى اين تكيه گاه ديگر حتى در برابر شكست‏ها از پا نمى‏نشيند؛ چون (براى تو) مهم درست رفتن و با او رفتن است. و آنها كه اين گونه شروع مى‏كنند با شروعشان رسيده‏اند و پيروزى و شكستشان يكى است و سود و زيانشان برابر. هميشه سود، هميشه بهره‏مند.

 اين گونه قرآن خواندن است كه تو را ثبات مى‏دهد و به امن مى‏رساند تا در اوج بحران آرام باشى و در متن معركه چون كوه. همچون رسول كه بدون سلاح نزديك‏ترين افراد به دشمن بود و آسمانى بود كه هيچ ابرى او را نمى‏پوشاند. اين على است كه مى‏گويد: اذا حمى الوطيس لُذْنا بِرَسُولِ اللَّه.

هنگامى كه تنور جنگ گرم مى‏شد، ما به رسول پناه مى‏آورديم و در اين برج عظيم امن و در اين قلعه‏ى بزرگ امان آرام مى‏گرفتيم، كه رسول با قرآن به ثبات رسيده بود و آيه‏ها كه در جايگاه‏هاى مناسب و قطعه قطعه نازل مى‏شدند، او را به ثبات و امن رسانده بودند.

 دشمن‏ها مى‏گفتند: چرا قرآن يك باره نازل نمى‏شود و تكه تكه مى‏آيد. اين گونه تنزيل به خاطر اين است كه سينه و قلب رسول را آرام كند؛ كذالك لِنُثَبِّتَ بِه فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتيلا. كسانى كه تمام قرآن را در خود جارى ساخته‏اند، در لحظه‏هاى مناسب، آيه‏هاى لازم، در آنها جان مى‏گيرد و آنها را جان مى‏دهد و زنده مى‏كند و گويا دوباره بر آنها نازل مى‏گردد.

 قرائت مستمر قرآن و قرائت ترتيل قرآن دو مرحله‏ى نيازمند به يكديگر هستند، مادام كه آن تسلط بدست نيامده باشد، اين تثبيت و ترتيل آيه‏ها در تو شكل نمى‏گيرد و در اينجاست كه بايد ديگرى براى تو آيه‏ى مناسب را تلاوت كند و در هنگام مناسب آن را بر تو بخواند، كه تو خودت آن مرحله را نگذرانده‏اى.ص۱۸-۱۵

 

...... آيا مى‏توانى انگشت‏هاى مادرت را كه حركت تو را در رحم خويش تعقيب مى‏كرد و آيا مى‏توانى حالت پدرت را كه با لبخند اين كار را ادامه مى‏داد، احساس كنى. و آيا مى‏توانى حاكمى را كه اين همه را به هم پيوند داده و گرم كرده و به محبت بسته نبينى.

 تا آن جا كه آماده شدى و انتقال يافتى و با فريادت شش‏هايت را پر كردى و تنفس خودت را شروع كردى و تا آن جا كه گرفتن پستان و مكيدن و بلعيدن را آموختى، تا آن جا كه حركت‏ها و صداها و حالت‏ها را شناختى، تا آنجا كه خود حركت كردى و صدا زدى و خواسته‏ها و نخواستن‏ها را بدست آوردى، تا آن جا كه به احساس و ادراك‏ها رسيدى و تا آن جا كه از تجربه‏ها و احساس‏ها همراه هوش و فكر خودت و همراه شعورهاى حسى و تجربى و فكرى و حافظه‏ات به آگاهى‏ها رسيدى و خواندن و نوشتن و بالاتر سنجش و بالاتر انتخاب و بلوغ را بدست آوردى.

 و در مرحله‏ى انتخاب به ترس‏ها رسيدى و در مرحله‏ى استقلال و عصيان، طرد شدى و تنهايى‏ها را با ترس‏ها يكجا جمع كردى و تا آن جا كه با اين تنهايى به او رسيدى و تا آن جا كه پس از رسيدن به او از او بريدى و به جلوه‏ها و هوس‏ها رو انداختى و عصيان‏ها كردى، تا آن جا كه پس از تجربه‏ها از غير او بريدى و به او پيوند زدى و به او بازگشتى و توبه كردى.

 تا آن جا كه به پيرى و كمال، به احتضار و آخرين نفس‏ها و سپس به مرگ و سپس به روى شانه‏ها و سپس به مرده شورخانه‏ها و سپس به خاك‏ها رسيدى. و در خانه‏ى تازه‏ات كه نه چراغى برايش روشن كرده بودى و نه لباسى برايش برده بودى و نه فرشى برايش انداخته بودى، جاى گرفته‏اى و در اين رحم مدت‏ها ماندى تا آن جا كه فريادى تو را جمع كرده و شخصيت تو دوباره شكل گرفت و دوباره به راه افتادى. تنها، عريان، ذليل و رو به راهى كه از آن چشم پوشيده بودى و رو به سوى منزل‏هايى و مقصدهايى كه از آن‏ها بريده بودى ووو.

 

 تو در اين مجموعه خودت را مى‏بينى و در اين حركت مداوم خودت را تجربه مى‏كنى و از هر مرحله شاهدى براى مرحله‏ى بعد مى‏يابى و يقينى به اين ادامه و اين جريان در ذلت مى‏نشيند و با آن يقين و در اين وسعت مى‏يابى كه چقدر بى‏خبر گذشته‏اى و چقدر پاهايت را بسته‏اى و حتى شكسته‏اى كه ديگر مجال رفتنت نيست.

 اين جريانى است كه براى خودم در يكى از شب‏هاى تابستان چهل و پنج، در بالاى بام يكى از خانه‏هاى گاه‏گلى يكى از روستاهاى دور شروع شد.

  آن شب، شب سبكى بود، شايد يك ساعت نخوابيده بودم كه بيدار شدم و يا بيدارم كردند. بلند شدم بر لبه‏ى بام نشستم و پايم را رها كردم. من زير شاخه‏اى از درخت توت نشسته بودم و از دست چپم از آن دورها از ميان فندقستان - باغ‏هاى فندق - تازه ماه سرخ رنگ داشت به سينه آسمان مى‏خزيد و صداى آبشارهاى كوتاه و زمزمه‏ى مرغ حق و فضاى سبك ده و آسمان تاريك شب و ستاره‏هاى زنده‏ى روستا و هزار عامل ديگر مرا چنان سبك كرده بودند و چنان آزادم كرده بودند كه خودم را از دورهاى دور احساس مى‏كردم و حتى با خودم از پيش از رحم تا دنيا دوباره متولد شدم و پس از اين تولد زود به بلوغ رسيدم و به جوانى و به پيرى و به مرگ و به ادامه از رحم خاك و به انتقال‏ها ووو.

 اين جريان در من مسائلى را زنده كرد و براى من روزنه‏اى شد؛ چون من تمام وجود خودم را قدم به قدم دنبال كردم و تمام آنچه بر من گذشته بود احساس نمودم.

 اگر امروز از انسان و استعدادهايش و تركيب اين‏ها و نتيجه‏ى اين تركيب شگفت و رابطه‏ى اين تركيب با شناخت‏ها و رابطه‏ى اين همه با هستى و جامعه، حرف مى‏زنم اين حرف‏ها ريشه در اين شب دارند.

 همان شب بود كه من با همين دعا جريان خودم را مرور كردم و با هر جمله‏اش گام‏ها برداشتم.

 سَيِّدى اَنا الصَّغيرُ الَّذى رَبَّيْتَهُ؛ بزرگ من، من همان كوچكى هستم كه تو تربيتش كردى و پرورشش دادى.

 من همان جاهلى هستم كه تو به شعور و آگاهى رسانديش.

 من پس از اين پرورش و اين آگاهى، همان گم و مبهمى بودم كه هدايتش كردى و در سر چند راهى‏هاى تصميم با توجه به قدر و اندازه‏اش، از كم‏ها جدايش نمودى و به خود پيوندش دادى.

 من همان پستى هستم كه تواش رفعت بخشيدى.

 به دنبال اين همه رفعت و هدايت و آگاهى، من همان رونده‏اى بودم كه هزار ترس و دلهره در او رخنه كرد و پس از بالا رفتن‏ها و ترس از زمين خوردن‏ها و ماندن‏ها و راكد شدن‏ها به امن رسانديش.

 و همان گرسنه‏اى هستم كه نه يك رزق و نه با يك غذا كه گسترده سيرش كردى.

 من همان تشنه‏اى هستم كه هيچ دريايى سيرش نكرد و تو سيرابش نمودى.

 من همان لختى، رهايى بودم كه تو پوشانديش.

 من همان فقير و نيازمندى بودم كه تو بى‏نيازش كردى و غنايش را حتّى در خودش نهادى.

 و من همان ناتوانى هستم كه نيروهايى را در او سبز كردى و قدرت‏هايى برايش گذاشتى.

 و من همان ذليلى هستم با آن همه قدرت، كه تو به عزت رسانديش؛ چون عزت يك مرحله بالاتر از قدرت بود؛ عزت جهت دادن به قدرت‏ها بود و قدرت بر قدرت و تسلط بر قدرت.

 من همان مريضى هستم از مرض‏هاى جهل و غرور و يأس و ضعف و پوچى و نفرت گرفته تا سر دردها و كمر دردها، كه تو شفايش دادى.

 من همان خواستارى هستم كه تو بخشيديش.

 و با آن همه بخشش، من گناهكارى هستم كه تو پوشانديش.

 و مجرمى هستم كه تو آزادش كردى.

 من همان كم و ناچيزى هستم كه تو زيادش كردى.

 من همان مستضعفى هستم كه تو يارش شدى.

 من همان طرد شده، تبعيد، آواره‏اى هستم كه تو مأوايش دادى.

 اين منم كه اين طور با تو پيوند خورده‏ام. و اين تويى كه اين گونه جلوه كرده‏اى، تا من در يك مرحله نمانم و حتى گرفتار تضادها بشوم كه چه كسى به من اين همه داد. هر چند در بند زمين و خورشيد و سپس روابط اين‏ها و نظام هستى و خود كفايى ماده بمانم، ولى اين ماندگارى دوام ندارد؛ چون هستى بر فرض خود كفايى وابستگى دارد و تركيب دارد. و مركب مبدأ نيست و هستىِ وابسته و متقوم، قيوم دارد.

 هر چند من گرفتار تضادهايى بشوم، كه وجود من سرشار از تضاد است ولى راه مى‏افتم و مى‏رسم.

 خداى من! من همان كم هستم كه تو زيادش كردى. و همان مستضعفى هستم كه تو يارش شدى. و همان تنهايى هستم كه حتى به خانه راهم نمى‏دادند و تو همراهش ماندى. و با اين همه من، من كسى هستم كه از تو در خلوتم شرم نكردم و در جمعم در بند تو نماندم. من همراه داستان‏ها و گناه‏هاى بزرگى شدم، من با آن همه فقر و ضعف و ربط و پيوند، من همان هستم كه بر تو شوريده‏ام.

 من همان هستم كه جبار آسمان را عصيان كردم.

 بالاتر من همان هستم كه به خاطر رسيدن به عصيان‏هاى بزرگ، رشوه‏ها داده‏ام و دلال‏ها گرفته‏ام. من همان هستم كه هنگام بشارت به گناه با سر مى‏دويدم و با تمام وجودم به آن سو رو مى‏كردم و مى‏كوشيدم.

 خداى من! من كسى هستم كه تو مهلتم دادى، ولى باز نگشتم و پوشاندى ولى شرم نكردم و با عصيان‏ها، از حد گذشتم تا آن جا كه از من چشم برداشتى و مرا رها كردى، ولى بى‏باك گذشتم. منى كه نگاه يك زن اسيرم مى‏كرد. منى كه به دم خرس مى‏چسبيدم با اين كه آن همه با تو پيوند داشتم از تو بريدم و هنگامى كه نگاهت را برداشتى بى‏باك رميدم و حتى به اندازه‏ى يك نگاه حساب تو را نگه نداشتم.

 باز تو با وسعت خودت فرصتم دادى كه شايد باز گردم و از تجربه‏ها درس بگيرم.

 و باز تو مرا با پوشش‏ها پوشاندى كه راه بازگشت داشته باشم تا آن جا كه گويى تو از من خبر ندارى و اين همه عصيان و شورش را فراموش كرده‏اى و با اين كه از كيفر گناهانم معافم داشته‏اى و دورم كرده‏اى تا آن جا كه گويى تو از من شرم كرده‏اى.

 خدا! من در گذشته‏ام آن بودم و در اين لحظه هم اين همه پيوند با تو دارم. اصلاً من عين ربط و خود پيوند هستم ولى با اين وصف اين همه عصيان دارم و غرور. اين همه ذنب دارم و سركشى. براى هيچ‏ها مى‏شورم و اما براى تو موج هم برنمى‏دارم.

 براى يك سلام، براى اين كه كفشم را ماليده‏اند، براى اين كه سوارم نكرده‏اند، براى اين كه در جمعشان صدايم نزده‏اند، براى اين‏ها، براى پوچ‏ها، از خشم پر مى‏شوم و از كينه سرشار، ولى براى تو بى‏تفاوت و توجيه ساز.

 من اگر هيچ گاه نمى‏شوريدم و هيچ گاه نمى‏سوختم، خوب، مسأله‏اى نبود.

 من اگر همه كس را عصيان مى‏كردم و بر هر چيز مى‏شوريدم عذرى مى‏ماند، ولى مسأله اين است كه من جز تو را عصيان نكرده‏ام. در برابر آنهايى كه از من مى‏گيرند و بر من ستم مى‏كنند، موش هستم و در برابر آن‏ها كه ضعيف و پوشالى و ناچيزند، من لرزان هستم، اما در برابر تو، تمام غرور هستم و سركشى و تمام عصيان و هجوم.

 خداى من! تو اين هستى و من هم همين كه مى‏بينى، ولى يك مسأله اين كه، اگر به عصيان‏ها دست زدم در لحظه‏اى نبود كه تو را باور نداشته باشم و به تو معتقد نباشم و يا دستور تو را خوار شمرده باشم و يا اين كه خواسته باشم هدف عذاب تو باشم و يا اين كه تهديد تو را دست كم گرفته باشم، نه، هيچ يك از اين‏ها نبوده و نيست و ليكن غفلتى است كه مرا مى‏گيرد و گناهى است كه سر مى‏كشد و دلى است كه سياه مى‏كند و پرده مى‏اندازد و هوسى است كه مرا مقهور مى‏سازد و آنگاه تمام محبت‏هاى تو مى‏شود عامل بدبختى و شقاوت من و تمام پرده پوشى‏هاى تو مى‏شود عامل غرور من.

 خداى من! من تو را با تمام وجودم عصيان كرده‏ام و با تو درگير شده‏ام؛ نه دستم و نه چشمم، نه فكرم و نه دلم، نه عمرم، هيچ يك را براى تو نگذاشتم، كه خود سرانه در آن همه تاختم.

 خداى من! من از اين كه حتى گذشته‏ام را مرور كنم شرم دارم. تو مى‏بينى كه زبانم بر گفتن كارم نمى‏گردد. و تو مى‏دانى كه همين گفتن بر من عذاب است و مرا مى‏كوبد كه چقدر سركش هستم و نمك نشناس و دشمن دوست.

 من تو را با تمام وجودم عصيان كرده‏ام، اما اكنون كه فهميده‏ام و در دست درگيرى‏ها، مانده‏ام و درگيرى‏هاى من با سنت‏هاى هستى و قانون‏هاى تو، مرا به رنج افكنده، اكنون چه كسى مرا از عذاب تو نجات مى‏دهد و از دست دشمن‏ها و خصم‏هايى كه ساخته‏ام آزاد مى‏كند.

 خداى من! من در چاهم، من افتاده‏ام و با آنچه تو به من داده‏اى من خودم را به دره‏ها زده‏ام. اكنون اگر تو رشته‏ات را از من ببرى و تو هم مرا رها كنى، من به چه كسى، به چه رشته‏اى خودم را پيوند بزنم.

 واى بر من و به رسواييم. در صفحه‏ى هستى، در اين لوح منظم، من با دست نعمت‏ها، نقش گناهانم را كشيدم و با لطف تو خودم را به قهر، به رنج بستم.

 امان از اين رسوايى، كه كتاب تو از كارهاى من در خود گرفته. كارهايى كه اگر اميد به كرامت و وسعت رحمت و نهى تو از يأس و قنوط نبود، هر آينه به نهايت يأس مى‏رسيدم هنگامى كه آن‏ها را به ياد مى‏آوردم. آخر با دوست    ايمان ط

 دشمنى و با دشمن فناء و پاكبازى؟

 اى بهترين كسى كه خواستارى او را خوانده و اى بالاترين كسى كه اميدوارى به او دل بسته، اى خداى من! من با آن همه عصيان و ظلم و با آن همه جفا فقط با رشته‏ى اسلام و با پاسدارى قرآن و با عشقم به رسول، اميد نزديكى و قرب تو را دارم. تو اين اميد و اين أنس ايمانم را به وحشت مينداز.

 تو مى‏دانى كه عشق رسول تو در دل من نشسته و پيوند اسلام را به عهده گرفته‏ام. من خودم را و رابطه‏هايم را يافته‏ام كه در چه هستى منظمى و در چه اجتماع مرتبطى هستم و اين است كه قرآن و اين همه دستور برايم معنى دارد و حريم دارد. و اين است كه به رسول تو كه در اين راه تاريك چراغ من بوده و در اين مرحله‏ى جهل، آموزگار من بوده و در اين زندان و بند تنها منجى من و تنها آزاد ساز من بوده و براى اين آزاد سازى و آمرزش و براى اين روشنگرى و نورافشانى رنج‏ها ديده و سال‏ها سوخته و سوخته‏هايش را و آه‏هاى گرمش را در جمع، كسى نديده و اشك پاكش را هيچ نگاهى آلوده نكرده، با اين همه وسعت و قدرت، بار قرن‏ها و سنگينى نسل‏ها را به دوش كشيده و چراغش را تا امروز و روشنگريش را حتى براى من، نشان داده و اين است كه به رسول تو با آن همه نور و با اين همه رنج، عشق ورزيده‏ام. آخر من حتى به كسى كه برايم درى را باز مى‏كند علاقه مى‏بندم و براى كسى كه به من محبتى مى‏كند و زيبايى و جمالى را نشان مى‏دهد، سپاس مى‏گذارم.

 اكنون پس از آن همه عصيان فقط، اين سرمايه‏ى من است.ص۱۰۴-۹۸

 

کتاب بشنو از نی مروری بر دعای ابو حمزه ثمالی اثر استاد علی صفایی حائری(ره) عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.