بشنو از نی مروری بر دعای ابو حمزه ثمالی
از کتاب بشنو از نی مروری بر دعای ابو حمزه ثمالی
.... اين قلههاى بلند، عبوديت مىخواهد و اين عبوديت چيزى جز عبادت است. عبادتى كه مهمترين كار در لحظه نباشد، عبوديت نيست و امر ندارد و اطاعت نيست و نور نخواهد داد.
عبوديت يعنى اين كه محركها و حركتهاى تو كنترل شده باشند. محركى جز اللَّه نباشد، كه ديگران نسيمهاى بىرمقى بيش نيستند و نمىتوانند عظمت ما را بچرخانند و به بازى بگيرند. و از اين گذشته با اين كه محرك اللَّه است در حركتهايى كه بخاطر اوست، حركتها بدون سنجش و از دم دست نباشد، كه او حركتى را مىخواهد كه مهمترين است و ضرورىترين. عبوديت يعنى اين نظارت بر محركها و حركتها. و چنين عبوديتى است كه پايهى رسالتهاى سنگين است. و اين عبوديت است كه به دو چشمهى سرشار قرآن و پيوند و دعا، نياز دارد.
اين دو چشمه براى آنهايى معنى دارد كه تشنه هستند و عطش راه، آنها را سوزانده است. كسانى كه به نيازهاى عظيم در هنگام درگيرى نرسيدهاند، به چنين عوامل ثباتى هم نيازمند نيستند و حتى از آن چيزى نمىفهمند. همان طور كه كودك بىخبر، از لذتها و آميزشها چيزى نمىفهمد و در اوج گفتههاى تو، سراغ آب نباتش را مىگيرد و دنبال بازيگوشىهايش مىرود.
آخر كسى كه تمام بار روحى و تمام فشارش سه كيلو بيشتر نيست و آن هم فشار نان و آب و مسكن و پوشاك، چنين بارى و چنين فشارى كه ديگر به جرثقيلها نياز ندارد و چنين خراشى كه اين همه جراحى نمىخواهد.
سينههايى كه تمام رنج هستى را، تمام دردهاى انسان و تمام ظلمهاى جامعه را شاهد بودهاند و همراه هر قطره خون كه از رگهاى آسيايى و آفريقايى ووو بر زمين ريخته و همراه هر تازيانه كه بر مجاهدى فرود آمده حضور داشتهاند، آنها كه شاهد جامعه و شهيد تاريخ و حاضر در حادثهها هستند و با آن همه درگير و در برابر آن همه، مسؤول آنها كه بارشان تا اين حد است و زخمشان تا اين عمق، اينها، چارهاى جز چنين پيوندها و رابطهها ندارند.
و اين است كه قرآن به تدريج نازل مىشد تا ثبات رسول را تأمين نمايد. قالُوا لَوْلا نُزِّلَ القُرآنُ جُمْلَةً واحِدَةً كذالِكَ لِنُثَبِّتَ بِه فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتيلاً. و اين است كه رسول بايد از شبها، خلوتى و پيوندى و ربطى براى خودش بسازد؛ قُمِ اللَّيْلَ إِلاَّ قَليلاً نِصْفَهُ أَو انْقُصْ مِنْهُ قَليلاً أَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَ رَتِّلِ الْقُرآنَ تَرتيلاً، إِنّا سَنُلْقى عَلَيْكَ قَولاً ثَقيلاً إِنَّ ناشِئَةَ اللَّيِلِ هِى أَشَدُّ وَطْاءً وَ أَقْوَمُ قيلا. آنها كه قول ثقيل و رسالت سنگين در انتظارشان هست، بايد هم به ترتيل قرآن و هم به قيام و بيدارى شب، رو بياورند.ص۱۳-۱۱
...... شايد اوائل بلوغم بود كه كارهايم را حساب مىكردم و قلههايم را تخمين مىزدم و راهم را ارزيابى مىكردم. و پس از اين همه به خودم رو مىآوردم كه چه دارم. در اين هنگام به امكانات و وابستگىها از قدرت و ثروت و دوستها و خويشها و حتى دست و پا و مغز و شعور و استعدادهاى خودم فكر مىكردم و مىديدم كه اينها چقدر فاصله دارند و چقدر هنگام احتياج از من دور مىشوند. هنگامى كه صداشان مىزنى جوابت را نمىدهند.
مىديدم ثروتمندهايى كه در كنار صندوقهايى از ثروت و جواهرات تشنه و گرسنه مردند.
و مىديدم قدرتهايى كه به ضعف رسيدند. و بهارهايى كه پاييزشان رسيد. و مىديدم كه چگونه دوستها دشمن مىشوند و چگونه خويشان بيگانه مىگردند. و مىديدم كه تمام بار ثروت و قدرت را من بايد به دوش بگيرم.
و مىديدم كه تمام خلق زنده را من بايد همراهى كنم. خلقى كه دو دستهاند: يا نمىخواهند كارى كنند و يا نمىتوانند. با اين ديدارها از قلهها و راههاى دشوار و از اين نيروها و همراههاى بىخيال، سرم گيج مىرفت و وحشت، توانم را مىگرفت كه چگونه با اين مردهها و ثروت و قدرت ووو.
و يا ميرندهها - دوستها و خويشها ووو - كارم را و راهم را شروع كنم؟
پس از اين ديدارها و وحشتها و تنهايىها، گويا اين آيه دوباره و تازه نازل شده باشد، در من بزرگ مىشد. گويا از تمام هستى مىشنيدى كه اگر ضعيفى و تكيه گاه مىخواهى توكل... تَوَكَّل عَلَى الْحَىِّ الَّذى لايَمُوت.1 بر زندهى كه نمىميرد، بر شنوايى كه نزديك است و جواب مىدهد تكيه كن. بر او كه هر تكيه گاهى بر او تكيه دارد، تكيه كن.
راستى كه قدرت و نيروى اين تكيه گاه ديگر حتى در برابر شكستها از پا نمىنشيند؛ چون (براى تو) مهم درست رفتن و با او رفتن است. و آنها كه اين گونه شروع مىكنند با شروعشان رسيدهاند و پيروزى و شكستشان يكى است و سود و زيانشان برابر. هميشه سود، هميشه بهرهمند.
اين گونه قرآن خواندن است كه تو را ثبات مىدهد و به امن مىرساند تا در اوج بحران آرام باشى و در متن معركه چون كوه. همچون رسول كه بدون سلاح نزديكترين افراد به دشمن بود و آسمانى بود كه هيچ ابرى او را نمىپوشاند. اين على است كه مىگويد: اذا حمى الوطيس لُذْنا بِرَسُولِ اللَّه.
هنگامى كه تنور جنگ گرم مىشد، ما به رسول پناه مىآورديم و در اين برج عظيم امن و در اين قلعهى بزرگ امان آرام مىگرفتيم، كه رسول با قرآن به ثبات رسيده بود و آيهها كه در جايگاههاى مناسب و قطعه قطعه نازل مىشدند، او را به ثبات و امن رسانده بودند.
دشمنها مىگفتند: چرا قرآن يك باره نازل نمىشود و تكه تكه مىآيد. اين گونه تنزيل به خاطر اين است كه سينه و قلب رسول را آرام كند؛ كذالك لِنُثَبِّتَ بِه فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتيلا. كسانى كه تمام قرآن را در خود جارى ساختهاند، در لحظههاى مناسب، آيههاى لازم، در آنها جان مىگيرد و آنها را جان مىدهد و زنده مىكند و گويا دوباره بر آنها نازل مىگردد.
قرائت مستمر قرآن و قرائت ترتيل قرآن دو مرحلهى نيازمند به يكديگر هستند، مادام كه آن تسلط بدست نيامده باشد، اين تثبيت و ترتيل آيهها در تو شكل نمىگيرد و در اينجاست كه بايد ديگرى براى تو آيهى مناسب را تلاوت كند و در هنگام مناسب آن را بر تو بخواند، كه تو خودت آن مرحله را نگذراندهاى.ص۱۸-۱۵
...... آيا مىتوانى انگشتهاى مادرت را كه حركت تو را در رحم خويش تعقيب مىكرد و آيا مىتوانى حالت پدرت را كه با لبخند اين كار را ادامه مىداد، احساس كنى. و آيا مىتوانى حاكمى را كه اين همه را به هم پيوند داده و گرم كرده و به محبت بسته نبينى.
تا آن جا كه آماده شدى و انتقال يافتى و با فريادت ششهايت را پر كردى و تنفس خودت را شروع كردى و تا آن جا كه گرفتن پستان و مكيدن و بلعيدن را آموختى، تا آن جا كه حركتها و صداها و حالتها را شناختى، تا آنجا كه خود حركت كردى و صدا زدى و خواستهها و نخواستنها را بدست آوردى، تا آن جا كه به احساس و ادراكها رسيدى و تا آن جا كه از تجربهها و احساسها همراه هوش و فكر خودت و همراه شعورهاى حسى و تجربى و فكرى و حافظهات به آگاهىها رسيدى و خواندن و نوشتن و بالاتر سنجش و بالاتر انتخاب و بلوغ را بدست آوردى.
و در مرحلهى انتخاب به ترسها رسيدى و در مرحلهى استقلال و عصيان، طرد شدى و تنهايىها را با ترسها يكجا جمع كردى و تا آن جا كه با اين تنهايى به او رسيدى و تا آن جا كه پس از رسيدن به او از او بريدى و به جلوهها و هوسها رو انداختى و عصيانها كردى، تا آن جا كه پس از تجربهها از غير او بريدى و به او پيوند زدى و به او بازگشتى و توبه كردى.
تا آن جا كه به پيرى و كمال، به احتضار و آخرين نفسها و سپس به مرگ و سپس به روى شانهها و سپس به مرده شورخانهها و سپس به خاكها رسيدى. و در خانهى تازهات كه نه چراغى برايش روشن كرده بودى و نه لباسى برايش برده بودى و نه فرشى برايش انداخته بودى، جاى گرفتهاى و در اين رحم مدتها ماندى تا آن جا كه فريادى تو را جمع كرده و شخصيت تو دوباره شكل گرفت و دوباره به راه افتادى. تنها، عريان، ذليل و رو به راهى كه از آن چشم پوشيده بودى و رو به سوى منزلهايى و مقصدهايى كه از آنها بريده بودى ووو.
تو در اين مجموعه خودت را مىبينى و در اين حركت مداوم خودت را تجربه مىكنى و از هر مرحله شاهدى براى مرحلهى بعد مىيابى و يقينى به اين ادامه و اين جريان در ذلت مىنشيند و با آن يقين و در اين وسعت مىيابى كه چقدر بىخبر گذشتهاى و چقدر پاهايت را بستهاى و حتى شكستهاى كه ديگر مجال رفتنت نيست.
اين جريانى است كه براى خودم در يكى از شبهاى تابستان چهل و پنج، در بالاى بام يكى از خانههاى گاهگلى يكى از روستاهاى دور شروع شد.
آن شب، شب سبكى بود، شايد يك ساعت نخوابيده بودم كه بيدار شدم و يا بيدارم كردند. بلند شدم بر لبهى بام نشستم و پايم را رها كردم. من زير شاخهاى از درخت توت نشسته بودم و از دست چپم از آن دورها از ميان فندقستان - باغهاى فندق - تازه ماه سرخ رنگ داشت به سينه آسمان مىخزيد و صداى آبشارهاى كوتاه و زمزمهى مرغ حق و فضاى سبك ده و آسمان تاريك شب و ستارههاى زندهى روستا و هزار عامل ديگر مرا چنان سبك كرده بودند و چنان آزادم كرده بودند كه خودم را از دورهاى دور احساس مىكردم و حتى با خودم از پيش از رحم تا دنيا دوباره متولد شدم و پس از اين تولد زود به بلوغ رسيدم و به جوانى و به پيرى و به مرگ و به ادامه از رحم خاك و به انتقالها ووو.
اين جريان در من مسائلى را زنده كرد و براى من روزنهاى شد؛ چون من تمام وجود خودم را قدم به قدم دنبال كردم و تمام آنچه بر من گذشته بود احساس نمودم.
اگر امروز از انسان و استعدادهايش و تركيب اينها و نتيجهى اين تركيب شگفت و رابطهى اين تركيب با شناختها و رابطهى اين همه با هستى و جامعه، حرف مىزنم اين حرفها ريشه در اين شب دارند.
همان شب بود كه من با همين دعا جريان خودم را مرور كردم و با هر جملهاش گامها برداشتم.
سَيِّدى اَنا الصَّغيرُ الَّذى رَبَّيْتَهُ؛ بزرگ من، من همان كوچكى هستم كه تو تربيتش كردى و پرورشش دادى.
من همان جاهلى هستم كه تو به شعور و آگاهى رسانديش.
من پس از اين پرورش و اين آگاهى، همان گم و مبهمى بودم كه هدايتش كردى و در سر چند راهىهاى تصميم با توجه به قدر و اندازهاش، از كمها جدايش نمودى و به خود پيوندش دادى.
من همان پستى هستم كه تواش رفعت بخشيدى.
به دنبال اين همه رفعت و هدايت و آگاهى، من همان روندهاى بودم كه هزار ترس و دلهره در او رخنه كرد و پس از بالا رفتنها و ترس از زمين خوردنها و ماندنها و راكد شدنها به امن رسانديش.
و همان گرسنهاى هستم كه نه يك رزق و نه با يك غذا كه گسترده سيرش كردى.
من همان تشنهاى هستم كه هيچ دريايى سيرش نكرد و تو سيرابش نمودى.
من همان لختى، رهايى بودم كه تو پوشانديش.
من همان فقير و نيازمندى بودم كه تو بىنيازش كردى و غنايش را حتّى در خودش نهادى.
و من همان ناتوانى هستم كه نيروهايى را در او سبز كردى و قدرتهايى برايش گذاشتى.
و من همان ذليلى هستم با آن همه قدرت، كه تو به عزت رسانديش؛ چون عزت يك مرحله بالاتر از قدرت بود؛ عزت جهت دادن به قدرتها بود و قدرت بر قدرت و تسلط بر قدرت.
من همان مريضى هستم از مرضهاى جهل و غرور و يأس و ضعف و پوچى و نفرت گرفته تا سر دردها و كمر دردها، كه تو شفايش دادى.
من همان خواستارى هستم كه تو بخشيديش.
و با آن همه بخشش، من گناهكارى هستم كه تو پوشانديش.
و مجرمى هستم كه تو آزادش كردى.
من همان كم و ناچيزى هستم كه تو زيادش كردى.
من همان مستضعفى هستم كه تو يارش شدى.
من همان طرد شده، تبعيد، آوارهاى هستم كه تو مأوايش دادى.
اين منم كه اين طور با تو پيوند خوردهام. و اين تويى كه اين گونه جلوه كردهاى، تا من در يك مرحله نمانم و حتى گرفتار تضادها بشوم كه چه كسى به من اين همه داد. هر چند در بند زمين و خورشيد و سپس روابط اينها و نظام هستى و خود كفايى ماده بمانم، ولى اين ماندگارى دوام ندارد؛ چون هستى بر فرض خود كفايى وابستگى دارد و تركيب دارد. و مركب مبدأ نيست و هستىِ وابسته و متقوم، قيوم دارد.
هر چند من گرفتار تضادهايى بشوم، كه وجود من سرشار از تضاد است ولى راه مىافتم و مىرسم.
خداى من! من همان كم هستم كه تو زيادش كردى. و همان مستضعفى هستم كه تو يارش شدى. و همان تنهايى هستم كه حتى به خانه راهم نمىدادند و تو همراهش ماندى. و با اين همه من، من كسى هستم كه از تو در خلوتم شرم نكردم و در جمعم در بند تو نماندم. من همراه داستانها و گناههاى بزرگى شدم، من با آن همه فقر و ضعف و ربط و پيوند، من همان هستم كه بر تو شوريدهام.
من همان هستم كه جبار آسمان را عصيان كردم.
بالاتر من همان هستم كه به خاطر رسيدن به عصيانهاى بزرگ، رشوهها دادهام و دلالها گرفتهام. من همان هستم كه هنگام بشارت به گناه با سر مىدويدم و با تمام وجودم به آن سو رو مىكردم و مىكوشيدم.
خداى من! من كسى هستم كه تو مهلتم دادى، ولى باز نگشتم و پوشاندى ولى شرم نكردم و با عصيانها، از حد گذشتم تا آن جا كه از من چشم برداشتى و مرا رها كردى، ولى بىباك گذشتم. منى كه نگاه يك زن اسيرم مىكرد. منى كه به دم خرس مىچسبيدم با اين كه آن همه با تو پيوند داشتم از تو بريدم و هنگامى كه نگاهت را برداشتى بىباك رميدم و حتى به اندازهى يك نگاه حساب تو را نگه نداشتم.
باز تو با وسعت خودت فرصتم دادى كه شايد باز گردم و از تجربهها درس بگيرم.
و باز تو مرا با پوششها پوشاندى كه راه بازگشت داشته باشم تا آن جا كه گويى تو از من خبر ندارى و اين همه عصيان و شورش را فراموش كردهاى و با اين كه از كيفر گناهانم معافم داشتهاى و دورم كردهاى تا آن جا كه گويى تو از من شرم كردهاى.
خدا! من در گذشتهام آن بودم و در اين لحظه هم اين همه پيوند با تو دارم. اصلاً من عين ربط و خود پيوند هستم ولى با اين وصف اين همه عصيان دارم و غرور. اين همه ذنب دارم و سركشى. براى هيچها مىشورم و اما براى تو موج هم برنمىدارم.
براى يك سلام، براى اين كه كفشم را ماليدهاند، براى اين كه سوارم نكردهاند، براى اين كه در جمعشان صدايم نزدهاند، براى اينها، براى پوچها، از خشم پر مىشوم و از كينه سرشار، ولى براى تو بىتفاوت و توجيه ساز.
من اگر هيچ گاه نمىشوريدم و هيچ گاه نمىسوختم، خوب، مسألهاى نبود.
من اگر همه كس را عصيان مىكردم و بر هر چيز مىشوريدم عذرى مىماند، ولى مسأله اين است كه من جز تو را عصيان نكردهام. در برابر آنهايى كه از من مىگيرند و بر من ستم مىكنند، موش هستم و در برابر آنها كه ضعيف و پوشالى و ناچيزند، من لرزان هستم، اما در برابر تو، تمام غرور هستم و سركشى و تمام عصيان و هجوم.
خداى من! تو اين هستى و من هم همين كه مىبينى، ولى يك مسأله اين كه، اگر به عصيانها دست زدم در لحظهاى نبود كه تو را باور نداشته باشم و به تو معتقد نباشم و يا دستور تو را خوار شمرده باشم و يا اين كه خواسته باشم هدف عذاب تو باشم و يا اين كه تهديد تو را دست كم گرفته باشم، نه، هيچ يك از اينها نبوده و نيست و ليكن غفلتى است كه مرا مىگيرد و گناهى است كه سر مىكشد و دلى است كه سياه مىكند و پرده مىاندازد و هوسى است كه مرا مقهور مىسازد و آنگاه تمام محبتهاى تو مىشود عامل بدبختى و شقاوت من و تمام پرده پوشىهاى تو مىشود عامل غرور من.
خداى من! من تو را با تمام وجودم عصيان كردهام و با تو درگير شدهام؛ نه دستم و نه چشمم، نه فكرم و نه دلم، نه عمرم، هيچ يك را براى تو نگذاشتم، كه خود سرانه در آن همه تاختم.
خداى من! من از اين كه حتى گذشتهام را مرور كنم شرم دارم. تو مىبينى كه زبانم بر گفتن كارم نمىگردد. و تو مىدانى كه همين گفتن بر من عذاب است و مرا مىكوبد كه چقدر سركش هستم و نمك نشناس و دشمن دوست.
من تو را با تمام وجودم عصيان كردهام، اما اكنون كه فهميدهام و در دست درگيرىها، ماندهام و درگيرىهاى من با سنتهاى هستى و قانونهاى تو، مرا به رنج افكنده، اكنون چه كسى مرا از عذاب تو نجات مىدهد و از دست دشمنها و خصمهايى كه ساختهام آزاد مىكند.
خداى من! من در چاهم، من افتادهام و با آنچه تو به من دادهاى من خودم را به درهها زدهام. اكنون اگر تو رشتهات را از من ببرى و تو هم مرا رها كنى، من به چه كسى، به چه رشتهاى خودم را پيوند بزنم.
واى بر من و به رسواييم. در صفحهى هستى، در اين لوح منظم، من با دست نعمتها، نقش گناهانم را كشيدم و با لطف تو خودم را به قهر، به رنج بستم.
امان از اين رسوايى، كه كتاب تو از كارهاى من در خود گرفته. كارهايى كه اگر اميد به كرامت و وسعت رحمت و نهى تو از يأس و قنوط نبود، هر آينه به نهايت يأس مىرسيدم هنگامى كه آنها را به ياد مىآوردم. آخر با دوست ايمان ط
دشمنى و با دشمن فناء و پاكبازى؟
اى بهترين كسى كه خواستارى او را خوانده و اى بالاترين كسى كه اميدوارى به او دل بسته، اى خداى من! من با آن همه عصيان و ظلم و با آن همه جفا فقط با رشتهى اسلام و با پاسدارى قرآن و با عشقم به رسول، اميد نزديكى و قرب تو را دارم. تو اين اميد و اين أنس ايمانم را به وحشت مينداز.
تو مىدانى كه عشق رسول تو در دل من نشسته و پيوند اسلام را به عهده گرفتهام. من خودم را و رابطههايم را يافتهام كه در چه هستى منظمى و در چه اجتماع مرتبطى هستم و اين است كه قرآن و اين همه دستور برايم معنى دارد و حريم دارد. و اين است كه به رسول تو كه در اين راه تاريك چراغ من بوده و در اين مرحلهى جهل، آموزگار من بوده و در اين زندان و بند تنها منجى من و تنها آزاد ساز من بوده و براى اين آزاد سازى و آمرزش و براى اين روشنگرى و نورافشانى رنجها ديده و سالها سوخته و سوختههايش را و آههاى گرمش را در جمع، كسى نديده و اشك پاكش را هيچ نگاهى آلوده نكرده، با اين همه وسعت و قدرت، بار قرنها و سنگينى نسلها را به دوش كشيده و چراغش را تا امروز و روشنگريش را حتى براى من، نشان داده و اين است كه به رسول تو با آن همه نور و با اين همه رنج، عشق ورزيدهام. آخر من حتى به كسى كه برايم درى را باز مىكند علاقه مىبندم و براى كسى كه به من محبتى مىكند و زيبايى و جمالى را نشان مىدهد، سپاس مىگذارم.
اكنون پس از آن همه عصيان فقط، اين سرمايهى من است.ص۱۰۴-۹۸
کتاب بشنو از نی مروری بر دعای ابو حمزه ثمالی اثر استاد علی صفایی حائری(ره) عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.