اندیشه من اثر استادعلی صفایی حائری عین.صاد

 از کتاب اندیشه من (طرح مذهب اصیل)

.....آيا اسلام و اصولاً مذهب اصالتى دارد و يا اين كه زاييده اقتصاد، ترس، عدالت خواهى و طبقه‏ى روحانى است؟

 بر فرض اصالت، آيا لزومى دارد؟ آن‏ها كه دين ندارند چه ضرر كردند و اين‏ها كه به دين چسبيده‏اند چه پيشرفتى به دست آورده‏اند؟

 دين چه دارد؟

 و چگونه مى‏تواند پياده شود و از عالم آرزوها به خارج قدم بگذارد؟

 

 زمينه‏هاى سؤال

 

 سپس به خاطر اين كه اين بحث‏ها بدون مقدمه نباشد به مطالب زير انديشيدم:

 - آيا انسان در جستجوى بهزيستى و زندگى بهتر هست؟

 - آيا بهزيستى در جامعه‏ى انسانى با غرائز به دست نمى‏آيد؟

 - اگر بهزيستى در اين جامعه به قانون و رهبرى نيازمند است،

 آيا عقل جمعى - پارلمان - و وجدان جمعى - دولت - براى قانون گذارى و حكومت كافى نيستند؟

 آيا مذهب - اسلام - كه مدعى است مى‏تواند گذشته از قانون گذارى و حكومت به تربيت و شكوفا كردن استعدادها هم دست بيابد، اصالتى دارد؟ و لزومى دارد؟ و طرحى دارد؟ پس اين طرح چگونه پياده مى‏شود؟ص۱۲

 

.....روش رهبرى رسول(ص)

 

 ما بايد از روش رهبرى رسول استفاده كنيم.

۱- او در خلق آمادگى ايجاد كرد - سه سال سكوت -

۲ - و به سازندگى افراد پرداخت و استعدادها را در نظر گرفت.

۳- استعدادها را جمع آورى كرد و به حبشه و مدينه فرستاد و اين هر دو را پايگاه قرار داد و تا در مدينه مستقر نشد جعفر از حبشه نيامد - جعفر در روز فتح خيبر به مدينه رسيد -

۴- و سپس اين افراد را كه از بنيان ساخته شده بودند با يك رشته به هم پيچيد و به حزب و به بنيان مرصوص تبديل كرد و اين رشته، ناسيوناليزم، دردها، فقرها و دشمن مشترك نبود.

۵- آن گاه به مبارزه پرداخت؛ با كفار، با اهل كتاب، با منافقين.

 

 محمد، خود به تهيه‏ى نفرات و نيرو پرداخت و به اين خاطر سيزده سال رنج كشيد و توحيد را در دل‏ها خانه داد و حق را در سينه‏ها بزرگ كرد و به انسان عظمت داد، شناخت داد تا خودش را به كم نفروشد و به كم قانع نشود. او فكرها را به جريان انداخت و به شناخت‏ها رساند و به عشق‏ها بست و با عقيده‏ها همراه كرد و اين عشق و اين عقيده زيربناى تكاليف سنگين و بارهاى عظيم و جهادهاى پياپى و هادفى بود كه در جامعه اسلامى، در مدينة الرسول رخ داد، در حالى كه هدف اين جهادها و اين جامعه و اين حكومت فقط رفاه و امنيت نبود، كه شكوفايى استعدادها بود و تشكيل جامعه‏ى انسانى و اگر بعدها بر اثر انحراف از سيستم حكومتى و رهبرى اسلام، حكومت اسلامى به تبعيض عمر و به اشرافيت عثمان و به انحطاط پنهان و آشكار اموى و عباسى رسيد و از هدف دوم - تشكيل جامعه انسانى - جدا شد، ولى در طول تاريخ به شكوفا كردن استعدادها پرداخته تا بتواند ياورانى براى هدف بزرگ و همراهانى براى اين راه دراز تهيه كند.

 و امروز هم رسالت ما و مسؤوليت ما در مرحله‏ى اول همين است و هنگامى كه اين پا به دست آمد و اين وسيله آماده شد مى‏توان به مسائل ديگر پرداخت، در حالى كه طعمه‏ى ديگران نشده‏ايم و با پاى آن‏ها حركت نكرده‏ايم وگرنه بر فرض گل بكاريم، در باغچه بيگانه كاشته‏ايم و بر فرض تاجى بزنيم، بر سر دشمن زده‏ايم.   

 

 و براى اين سازندگى و تهيه‏ى ياور بايد از طرح تربيتى اسلام پيروى كنيم، نه از شعارها و داغ كردن‏ها و شاخ و برگ دادن‏ها؛ چون آن‏ها كه داغ شده‏اند در محيط ديگر زود سرد مى‏شوند و آن‏ها كه ريشه ندارند، شاخ و برگ‏هاشان ثمرى نخواهد داد و بارى نخواهد آورد.ص۱۸-۱۷

 

..... روش تربيتى اسلام

 

 1 - زمين براى پذيرفتن انسان آماده بود، با خورشيد و ماه و ستاره‏هايش، با درياها و كوه‏ها و ابرها و رودها و چشمه‏هايش، با كشتزارها و جنگل‏ها و مرتع‏ها و دام‏ها و جنبنده‏هايش، با نيروها و ذخيره‏ها و معدن‏هاى پنهان و آشكارش.

 اين‏ها براى زندگى انسان و براى بهره‏بردارى آماده بودند و اين انسان بود كه بايد از اين‏ها بهره مى‏گرفت و اين‏ها را به كار مى‏انداخت.

 زندگى انسان ساخته و پرداخته نبود. خوراكش، لباسش، چراغش و خانه‏اش، همه و همه به مقدمات و ابزارها و ... نياز داشت.

 همچنين جامعه‏ى انسانى، سازمان يافته نبود. با غريزه‏ها كنترل نمى‏شد، كه به سازمان دهى و رهبرى و ضوابط و قانون‏هايى نيازمند بود.

 

 انسان، آفريدگار زندگى، انسانِ زندگى ساز، براى اين ساختمان بزرگ، موادش را داشت و بايد آن را مى‏ساخت. با چه؟ با استعدادهايش و نيروهاى نهفته‏اش.

 چگونه؟ اين چگونگى و اين شكل، به آن استعدادها مربوط مى‏شد.

 و از آن جا كه استعدادهاى انسان، بيش از استعداد گوسفند - غرائز فردى - و بيش از استعداد زنبور عسل - غرائز اجتماعى - بود، ناچار زندگى انسان هم از اين دو جدا شد و به خاطر رقابت و همراهى فكر و عقل، به خاطر اين تضادها، زندگى انسان، متحرك و پويا شد؛ خوراكش، پوشاكش، سوخت و چراغش، مركب سواريش، خانه‏اش و روابطش، همه و همه با حركت همراه گرديد.

 اگر زندگى انسان با غريزه رهبرى مى‏شد، از روز اول در سطحى عالى، ولى راكد باقى مى‏ماند.

 اما انسان زندگيش ساخته و پرداخته نبود و فقط با غريزه راه نمى‏رفت، كه با فكر و عقل نيز همراه بود و در نتيجه به حركت و بهسازى و بهزيستى رو آورد.

 و اين بهزيستى و بهسازى در خون انسان، در آفرينش انسان ريشه داشت و از تضاد و رقابت فكر و غريزه مايه مى‏گرفت و تمام تاريخ هم بر اين حقيقت گواهى مى‏دهد كه انسان در جستجوى زندگى بهتر چگونه از غارش جدا شده و به ماه مى‏رسد. چگونه از اسارت طبيعت آزاد شده و طبيعت را به اسارت مى‏گيرد و بر آن سوار شده و جولان مى‏دهد.

 

 و اين، نه كار امروز انسان است، كه انسان در گذشته شايد نيروهاى بيشترى در دست داشته است. امروز در قعر چند هزار پايى دريا، آثارى از انسان گذشته به چشم مى‏خورد كه انسان امروز تازه به آن مرزها دست يافته است و امروز در بعلبك و فارس و مصر شاهكارهايى به چشم مى‏آيد كه حتى با وسايل و ابزار امروزى انسان، نمى‏خواند و با اين همه پيشرفت، هنوز رام انسان نمى‏شود.

 من به اين اعتقاد دارم كه انسان در گذشته از نيروهاى بيشترى برخوردار بوده كه هنوز به آن سطح نرسيده است و اين نيرو نه نيروى ماشين و برق و اتم بوده، كه در هستى نيروهاى ديگرى هم هست.ص۲۰-۱۹

 

..... طرح كلى اسلام

 

 دين اسلام با تفكر شروع مى‏شود.

 

 با تفكر در تاريخ،

 

 در جامعه،

 در پديده‏ها و آيه‏ها،

در انسان؛ در استعدادهايش و آفرينش و خلقتش.

 

 با تفكر در استعدادهايش، كار او مشخص مى‏شود؛ چون كار هر كس به اندازه‏ى سرمايه‏اى است كه همراه دارد و مناسب با استعدادى است كه در او نهفته است.

 و همين كه كار انسان شناخته شد، دنيا شناخته مى‏شود، كه چه كارگاهى است و هستى شناخته مى‏شود كه تا كجا ادامه دارد.

 با تفكر در خلقتش، انسان خودش را مى‏شناسد و نيازش را و ضعفش را و عجزش را و جهلش را و در نتيجه خدايش را مى‏شناسد، كه بى‏نيازش كرد و نيرويش داد و حكمت در سرش ريخت.

 با اين شناخت، اين وجود صفر به آن غناى محض روى مى‏آورد و به سمت او كشيده مى‏شود و او در دلش بزرگ مى‏شود و به حكومت مى‏نشيند و زندگى و مرگ و سكون و حركتش را رهبرى مى‏نمايد.

 انسان با تفكر در استعدادهايش و تضاد مضاعف غرايز فردى و اجتماعى و عقل و فكرش، به كار خودش پى مى‏برد كه خوردن و خوابيدن و خوش بودن نيست و نظم و عدالت و رفاه نيست؛ چون اين‏ها، به اين همه سرمايه احتياج نداشت، بزغاله و زنبور با غريزه به اين همه رسيده‏اند.

 انسان از آن تضاد و رقابت مى‏يابد كه كارش حركت است؛ زندگى و مرگ متحرك و خوردن متحرك و نظم و عدالت متحرك و در نتيجه هستى راه است و كلاس است و كوره است.

 اكنون بايد پرسيد حركت به سوى چه؟ به سوى چيزى كه پايين‏تر از اوست و يا برابر با اوست و يا برتر از او؟ ناچار بايد حركت به سوى برتر باشد و تكاملى باشد.

 برتر از انسان كيست؟ آن كه بى‏نيازش كرده و نيرويش داده و حكمت در سرش ريخته است.

 و اين است كه اللَّه مى‏شود جهت حركت انسان و هستى.

 و انسان در اين هستى به خاطر رشد و پيشرفت بايد به سوى او بيايد.

 و اين است كه راهى مى‏خواهد؛ صراط

 و وسيله‏اى؛ عقل و عشق و عجز

 و سرمنزلى؛ معاد و آخرت

 و راهبرى و پيشوايى؛ رسول، امام

 و آدابى و روشى؛ احكام و شرايع

 

 با تفكر، به اين شناخت‏ها - معارف - مى‏رسيم و هر شناختى ناچار احساسى مى‏آفريند؛ شناخت خوبى‏ها، عشق و شناخت بدى‏ها، نفرت.

 هر شناختى عقيده‏اى را به دنبال مى‏كشد و عقيده‏ها و عشق‏ها حركت و كوشش را سبز مى‏كنند. هنگامى كه انسان عظمت خود را شناخت، به كم قانع نمى‏شود و حتى به بهشت دلخوش نمى‏گردد، كه: " رضوان من اللَّه اكبر ".

هنگامى كه وسعت هستى را شناخت و دورى راه را شناخت، در تنگناى يك مرحله نمى‏ماند و آرام پيش نمى‏رود.

 هنگامى كه دنيا را يك راه ديد، در آن نمى‏ايستد و هنگامى كه آن را كلاس ديد، از آن درس مى‏گيرد و هنگامى كه آن را كوره ديد، از دردهايش عقده نمى‏آورد.

 و هنگامى كه كارش را شناخت، بى‏كار نمى‏نشيند.

 و هنگامى كه جهتش را شناخت ديگر مثل الاغ عصارى، گرد نمى‏چرخد و كند نمى‏رود و درنگ نمى‏كند؛ چون در كاروانِ متحركِ هستى، ركود و درنگ، كمتر از عقب گرد نيست و عقب گرد جز تنهايى نيست و تنهايى در راه و در كوير هستى جز هلاكت نيست.

 

 بر پايه‏ى اين شناخت‏ها و اين عقيده‏ها بارهاى سنگين تكليف قرار مى‏گيرد و با اين موتور نيرومند و با اين پاى قوى، احكام وسيع و نظام‏هاى سنگين اسلامى به مقصد مى‏رسد.

 احكامى مربوط به انسان با خودش: اخلاق؛ چون در درون انسان غوغاست. در درون او »من«هايى سر بلند كرده‏اند و كارگر هستند.

 احكامى مربوط به انسان با خدايش، با جهت حركتش: عبادات،

 احكامى مربوط به انسان با ديگران: حقوق، با پدر، مادر، همسر و فرزند، با ارحام، همسايه‏ها، دوست‏ها، با همكارها، همراه‏ها، هم كيش‏ها، هم نوع‏ها، با رهبر و امام و عالم و حاكم، با كارگر، با مشترى، با فروشنده، با ملت‏هاى ديگر، با دولت‏هاى ديگر.

 احكامى مربوط به انسان با زندگيش؛ خوراك، پوشاك، مسكن، بهداشت، معاملات، قراردادها، ازدواج، اولاد، طلاق، قضاوات، شهادات، ديات، حدود و ارث.

 

 نظام‏هاى تربيتى؛ ضرورت تربيت، روش تربيت، هدف تربيت، مربى، افراد لايق تربيت، هنگام تربيت،

 و اجتماعى؛ عوامل سازنده، عوامل رشد، عوامل حفظ، تأمين رفاه، تنظيم ارتباطها.

 و اقتصادى؛

 و مالى؛ منابع مالى، مصارف، روش جمع آورى و روش مصرف.

 و حكومتى؛ هدف حكومتى، ملاك انتخاب، روش انتخاب.

 و حقوقى و جزايى و قضايى.

 

 فرق نظام‏ها و احكام در اين است كه نظام‏ها زمينه و زيربناى احكام حساب مى‏شوند؛ مثلا احكام حقوقى و جزايى و قضايى در نظام قضايى و جزايى و حقوقى اجراء مى‏شوند.

 و احكام اخلاقى در نظام تربيتى قابل اجراء هستند. و همين طور احكام مالى و نظام مالى، احكام اقتصادى و نظام اقتصادى.ص۸۱-۷۷

 

کتاب اندیشه من (طرح مذهب اصیل)اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.