بررسی (حکومت اسلامی،حجاب و آزادی روابط،تساوی زن و مرد،انقلاب اسلامی،طبقات اجتماعی)
۱- يك دسته به خاطر تحميلها و فشارهايى كه از پدرها و مادرها و يا استادها و ملاهاى محل ديدهاند، به نفرت رسيدهاند. از بس كه با فشار، صبح زود آنها را از خواب شيرين جدا كردهاند كه نماز بخوانند و آنها را ضربه زدهاند كه بىحاصل هستيد؛ از بس اين فشارها، آنها را به عمل وادار كرده، آن هم عملى كه ريشهاى نداشته، در نتيجه به خستگى و وازدگى و نفرت رسيدهاند و از مذهب متنفر و بيزار گشتهاند.
من كسانى را سراغ دارم كه به خاطر پافشارى معلم تعليمات دينى، با آن كه زمينهى مذهبى داشتند، به بىبند و بارى رو آوردند. آن عملى كه در شناخت و علاقهى ما ريشه ندارد، جز سنگينى و خستگى و وازدگى و نفرت، ثمرى نخواهد داد.
۲-دستهاى ديگر آنها هستند كه دردهاى زندگى، مرگهاى پر آزار و رنجهاى مستمر، آنها را از هر گونه خدايى بيزار كرده. اينها شاهد فقرها و ندارىها و سختگيرىها و حتى فسادها و كثافت كارىهايى بودهاند كه ديگر هيچ حكمت و شعورى را باور نمىكنند.
۳- اين دردهاى زندگى، به اضافهى ظلم و ستم كه در جامعهى آنها و تجاوز و زورگويى كه در محيط آنها راه يافته بود، آنها را بر خداى قادرِ آگاه مىشوراند، كه چرا جلوى اينها را نمىگيرى، چرا اينها را نمىكوبى، مگر دندانهاى سرخشان را نمىبينى، مگر چنگالهاى بلندشان را نمىتوانى بشكنى؟!
۴-اين دردها و اين ستمها هنگامى كه با تفاوت در خلقت و تبعيض در آفرينش، آميخته مىشود، عصيان و بحران شديدتر مىگردد و زمينهى فرار از خداوند و مذهب، آمادّهتر. اينها به راحتى اين جمله را باور مىكنند كه دين به خاطر بهرهكشى و بهرهبردارى و سرگرم كردن و منگ كردن تودهها درست شده است.
اينها مىخواهند با يا على و يا حسين، كار چند كارگر را از كارگر بىرمق و استخوان تكيده، بگيرند. و مىخواهند با نيروى اعتقاد، آسياب بهرهكشىها را بچرخانند.
۵- يك دستهى ديگر مىخواهند آزاد باشند. مىخواهند جلوشان باز باشد. مىخواهند لذت ببرند. مىخواهند دوست بگيرند و عياشى كنند و در مسجد جاى اين كارها نيست و مذهب با اين حرفها نمىسازد. اين است كه به خاطر فشار غريزه و عشق و لذت و سرگرمى در آن بزم راه باز مىكنند و مىخواهند از هر نمد كلاهى داشته باشند. اينها از سفرهى نذرى دنبال آش و آجيلش هستند و عشق مىكنند و ديگر به مذهب با اين همه تكليف وبار و امر و نهى گره نمىخورند.
۶- دستههايى هم به خاطر هوسها و غرورها و يا تعصبها و گردنكشىها، آلت دست مىشوند و به اميد پُست و مقامى دست در دست يكديگر مىگذارند تا ميهن خويش را كنند آباد...
۷- آگاهى از وضع مسلمانها و رهبران آنها و جهل به اسلام و مذهب، باعث كنارهگيرى از مذهب مىشود و انگيزهى از دست گذاشتن آن. اينها اسلام را با مسلمانها عوضى مىگيرند و به گفتهى آن دوست شوخ، خيال مىكنند رسول مسلمان آورده، در حالى كه او اسلام را آورد، نه مسلمان را. و اين ماييم كه بايد از اين طرح، در عمل بهره بگيريم. عالىترين طرحها مادام كه تو پيادهاش نكنى، فقط يك طرح است.
۸- ضعف نظام تربيتى و تبليغى، باعث نقطههاى ابهام دربارهى انسان و آزادى و نقش حكومتها و ... مىشود و اين نقطههاى ابهام عامل فرار و وحشت از مذهب.ص۳۴-۳۱
...... در جواب آن بىخبر كه مىپرسيد من خدا را قبول ندارم؛ چون او را نمىبينم، من فقط پديدهها را احساس مىكنم، گفته شد كه تو مثل آن گردنكشى هستى كه عكس خودش را در آينه ديده و بانگ بر مىدارد من فقط عكس خودم را مىبينم. چه كسى مىتواند نور را به من نشان بدهد؟! غافل از اين كه تو با نور مىبينى و با اين واسطه احساس مىكنى و درك مىكنى و خدا نور هستى و گواه هستى و شاهد هستى است.
از اين گذشته، اين عطش، اين نياز و خواسته عظيم ما، كه دنياى بيرون و دنياى درون ما سيرابش نمىكند، خود دليل آبى است كه نوشيده بوديم. اگر ما آب ننوشيده بوديم كه تشنه نمىشديم و كمبود آن بر روى سلولهاى ما اثر نمىگذاشت. اگر ما با او نبوديم و از او ننوشيده بوديم كه اين همه تشنه نمىمانديم. پس خدا هست؛ چون انسان تشنه است و از چشمههاى دنياى بيرون و دنياى درونش سيراب نمىشود. و جهنم هست؛ كه تشنگى، سوزان است و سخت سوزنده.ص۳۶-۳۵
....... چه بسا در برخورد اصلاً به بحث نياز نباشد، كه بايد كمبودها و فقرها و درگيرىها و نيازهاى طرف را بشناسى و آن را تأمين كنى. كسى كه هزار گونه فشار و تنهايى و محروميّت و نامردى ديده، حالِ بحث ندارد و در بحث به نتيجه نمىرسد، كه اين حرفها را هم از آن حرفها مىداند.
در برخورد نمىتوانى يك بعدى و يك طرفى باشى؛ چون مقصود، شكستن طرف و بزن بزن كردن نيست؛ همانطور كه مقصود به توافق رسيدن نيست، كه مقصود فهميدن و فهماندن است و به تفاهم رسيدن و چه بسا پس از فهم و آگاهى، طرف نخواهد عمل كند و بخواهد در برج عناد و غرور خود پاسدار باشد.
اگر چنين مقصودى در بحث منظور باشد، بايد آنچه جلوى فهم را مىگيرد و عواملى كه آگاه و ناخودآگاه مؤثر هستند كنترل شوند.
مادام كه در بحث و برخورد در طرف تو، طلب و علاقه نباشد و مادام كه از پيشداورىها و موضعگيرىهاى پيش ساخته آزاد نشده باشد و از سنگر بيرون نيامده باشد، مادام كه مسائل به طور مستقيم و بلاواسطه طرح نشده باشند و درك نشده باشند، شروع بحث، همچون در تاريكى تير انداختن است. در يكى از برخوردها با پير مردى مغرور كه براى كوبيدن آمده بود، پس از آرام شدن او، از او پرسيدم: اين حلقه، اين انگشتر تو چقدر ارزش دارد؟ معلوم شد كلّى قيمتى است. گفتم: اگر اين انگشتر قيمتى را گم بكنى و بچهاى يا خر بچهاى آن را به تو نشان بدهد، آيا از آن مىگذرى و از آن چشم مىپوشى؟ با شتاب گفت: نه چشم مىپوشم و نه مىگذرم، كه تشكر هم مىكنم و مژدگانى هم مىدهم. اينجا بود كه محكم و آرام گفتم: حقيقت گمشدهى ماست، كسى كه آن را به ما نشان بدهد با او چه خواهيم كرد؟ آيا در برابرش سنگر خواهيم گرفت و به چوبش خواهيم بست؟ يا اين كه معتقدى ما چنين گمشدهاى نداريم و مطلوب مشخص است و از حالا تو تصميم گرفتهاى و قبل از محاكمه طرف را اعدام هم كردهاى؟ اگر كسى طلب ندارد بحث را شروع نمىكند و اگر شروع كرد بايد از ريشه پيش بيايد و به نق و نق كردن و چك چك زدن وقت را نگذراند. بايد مسائل موجود در جامعهاش را خودش احساس كند و ريشهيابى كند و به درمانش بپردازد و درمانهاى صادراتى را به صادر كنندگان واگذارد.
هنگامى كه مسائل ما و كمبودهاى ما مشخص شد، مىتوانيم به دنبال راه حل باشيم و مىتوانيم راه حلها را با خودِ مسائل نقد بزنيم و ببينيم كه مسائل تا چقدر حل مىشوند و جواب مىگيرند. هنگامى سه مرحلهى طرح و درك مسأله و راه حل مسأله و نقد راه حلها، پشت سر هم و به ترتيب شروع شوند، بسيارى از بحثهاى پيش ساخته و دعواهاى لفظى كنار خواهند رفت.
اين گونه بحث، هم سعهى صدر مىخواهد و هم وقت، كه تو بتوانى حرفهاى اصلى طرف را تحمل كنى و او نتواند از اين شاخه به آن شاخه بپرد و موضوع را ذبح شرعى كند؛ همانند آن دزد ماهر كه بالاى درخت مشغول فعاليت بود و صاحب باغ از راه رسيد و پرسيد: جناب آقا اينجا چه كار مىكنند؟
جناب دزد با كمال ناراحتى رو به طرف كرد و پرسيد: چرا براى خانم پيراهن قرمز نخريدى؟!ص ۴۵-۴۲
......انسانى كه عظمت خويش و قدر و ارزش خويش را شناخته و نقش خود را بالاتر از تنوع و تكرار و بازيگرى و بازيچه بودن و تماشاچى ماندن مىشناسد، اين چنين انسانى از حكومتش تا اين حد توقع دارد كه سنگ راه او نباشد، هيچ، كه آموزگارش باشد و روشنگرش و پيامبر زندگى و مرگش.
حكومت اسلامى، حكومتى است با اين هدف و با اين تلقى از انسان و از اجتماع انسانى.
و اين حكومت نمىتواند كه انسان را بغلطاند و او را به كول بگيرد؛ كه انسان بايد خودش راه بيفتد و سر پا بايستد. اسلام تشيع تمام حكومتهايى را كه تا به حال تشكيل شدهاند، حتى حكومتى در سطح حكومت عادلانه ابوبكر و عمر را محكوم مىكند و آن را حكومت طاغوت و غصب مىشناسد. و براى چنين هدفى كه يك ضرورت است پيام دارد. و براى اين پيام، طرح دارد كه چگونه مهرهها را بشناسد و چگونه تربيت كند.
خرده مگير كه اين رؤياست، كه هر چه هست ضرورت است و جز اين بنبست است و مسخ و نفى انسان و اهانت به او. هر حكومتى جز اين، انسان را به ابتذال مىكشد و جامعه را به بنبست.
خرده مگير كه مقدماتش فراهم نيست؛ چون غذاى ظهر تو هم اگر برايش دست و پا نكنى، مقدماتش نيست و از حدّ رؤيا بيرون نمىآيد.
اين حكومت يك ضرورت است و انسان جز اين حكومت را نمىتواند تحمل كند. و اهانتها را نمىتواند براى هميشه بپذيرد. البته اين حكومت با اين هدف وسيع و بلند، به پاها و پايهها و مهرههايى نياز دارد، كه بتواند آن را تحمل كند و آن را پيش ببرد. كسانى كه اين ضرورت را درك كردهاند، مجبورند به ساختن اين مهرهها و زمينه سازى اين حكومت بپردازند.
انسان مادام كه خودش را بيش از يك دهان نمىبيند به اين حكومتها تن مىدهد و براى اين حكومتهاى امنيتى و رفاهى جان فدا مىكند؛ ولى آنجا كه خود را شناخت، ديگر به اين اندازه قانع نيست و در اين سطح نمىماند. و با اين بينش است كه جامعهى اسلامى تشكيل مىشود. و در چنين جامعهاى است كه حكومت اسلامى به راحتى نقش مىبندد و هيچ مشكلى سبز نمىكند.
اگر مىبينى كه امروز با مشكلاتى روبرو هستيم. اين به خاطر اين غفلت است كه خواستهايم پيش از تحقق جامعهى اسلامى، حكومت اسلامى را تحقق بدهيم، در حالى كه اين حكومت همچون سقف رفيع و بلندى است كه پايههاى محكم و عظيم مىخواهد. تا اين پايهها فراهم نشوند نمىتوان اين سقف را زد.
آرزوى حكومت اسلامى بدون جامعهى اسلامى، آرزوى صاحبدلى است كه هنوز پايهها را بالا نبرده، سقف پيش ساخته را بر روى دست گرفته و خودش را زير آوار برده تا كسانى ديگر قربة الى اللَّه پايهها را بالا بياورند و سقف را مستقر كنند.
رسول مدّتها در مكّه كادر و نفرات را فراهم ساخته و جمع آورى كرده تا بتواند در مدينه اين مهره را و اين كادر فراهم را سازمان دهد و به جريان بيندازد. سازماندهى بدون كادر آمادّه، امكان ندارد، مخصوصاً آنجا كه هدف حكومتى در اين سطح و با اين رسالت عظيم همراه است و آن هم در زمينهى آزادى و انتخاب انسانهايى كه حتى در بهشت و در كنار خدا عصيان مىكنند و فريب شيطنتها را مىخورند و خود را مىبازند.
شايد تمام ابهامها دربارهى حكومت اسلامى از همينجا برخاسته كه هدف حكومتى اسلام را تا سر حد آزادى و يا عدالت و رفاه و برابرى گرفتهايم، در حالى كه هدف حكومتى اسلام بالاتر حتى از تكامل و شكل دادن استعدادهاى انسان و شكوفا كردن درونمايههاى اوست. حكومت اسلامى از پاسدارى و پرستارى فراتر آمده و مىخواهد انسان را همراه روشنگرىها و بينات، به دستورها و كتابى برساند و با ميزانها و معيارهايى آشنا كند كه انسان بتواند خودش بر پا بايستد و حركت كند و آهن را بردارد و با دشمنان راهش درگير شود.
اين حكومت با اين هدف بلند، احتياج به چنان زمينه سازى و كادر نيرومندى دارد كه ريشه دارند و رستهاند و به رويش و فلاح رسيدهاند. و اين است كه همچون سنگ نيستند كه اگر رهايشان كنى، سقوط كنند؛ كه اينها مفلح هستند و ريشهدار هستند و بالا مىروند و از زير خاكها بيرون مىآيند. آنچه بر سنگها سنگين است، براى درختهاى ريشهدار طبيعى است.
كسانى كه ريشه گرفتهاند مىتوانند بر خلاف جريان طبيعى سنگها و راكدها حركت كنند و اين برايشان رنج ندارد؛ كه: «كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبِةٍ اَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِى السَّماءِ تُؤْتِى اُكُلُها كُلَّ حِينٍ» ؛ اينها همچون درختهايى هستند كه ريشههاى ثابت دارند و شاخ و برگ آسمانگير و گسترده و هميشه سرشارند و پربار و محتاج تعريف و تمجيد و تشويق هم نيستند؛ كه در سطح ايثار عمل مىكنند و توقع پاداش و سپاسگزارى هم ندارند، كه يافتهاند در اين جريان، اينها هستند كه بهره مىبرند و سرشار مىشوند و از گندها آسوده مىگردند؛ كه ماندن، گنديدن است.ص۵۴-۵۱
...... حجاب و آزادى روابط
مادام كه تلقى ما از انسان و برداشت ما از خويشتن دگرگون نشده،
مادام كه نقش انسان مجهول مانده و بينش او از اين نقش در حد تنوع، در حد زندگى تكرارى و مدار بسته، در حد خوشىها و سرگرمىها، در حد بازيگر شدن و بازيچه ماندن و تماشاچى بودن، خلاصه شده،
مادام كه زندگى جز نمايش و بازى، بارى ندارد، ناچار سنگينى حجاب طبيعى است، مگر اين كه با شعارها همراه شوى و يا در جوّ روشنفكرى قرار بگيرى و يا بخواهى به گونهاى ديگر به نمايش بپردازى يا بخواهند با تشويق و تعريف آمادّهات سازند.
مادام كه تلقى ما از خويش عوض نشود، حجاب هيچ مفهومى نخواهد داشت و چيزى جز كفن سياه و قبرستان خانه و مرگ نشاط زندگى و نابودى شادىها، عنوان نخواهد گرفت.
و هزار عذر خواهى داشت كه خودت را از آن آزاد كنى:
كه پاكى زن در لباسش نيست، چادرىهاى كثيف و لجن بىشمارهاند.
كه من پاكم چه منّتم به خاكه،
كه من راه خودم را مىروم، چشمشان كور نگاه نكنند.
كه اصلاً دل بايد پاك باشد.
كه چادر، بيشتر مرد را كنجكاو و تحريك مىكند.
كه اين مسائل در كشورهاى مترقى كاملاً حل شدهاند و ديگر مسألهاى نيست.
كه روابط آزاد، طبيعى است.
كه محدوديت، عقده مىآورد و محروميت، سركشى را مىزايد.
و خلاصه هزار عذر و توجيه. و تازه اگر مجبور بشوى كه به خاطر ترسى و يا عشقى، حجاب بگيرى، تازه خود حجاب تو مىشود بازى تو. و چادر تو مىشود مترى چندك و رنگش بايد فلان و گلهايش بايد بهمان باشند. و اين است كه همان انحراف، در اين شكل جلوه مىكند. و تو كه هنوز نقش خودت را عوض نكردهاى، در هر لباسى همان خواهى بود و همان بازىها را خواهى داشت و فقط با تنوعها خودت را فريب خواهى داد و به ريش ديگران خواهى خنديد.
راستى خانمى كه زندگى را جز اين نمىداند كه كار كند و حقوق بگيرد تا بتواند بهترينها را تهيّه كند و در بهترينها آن را آمادّه كند و در بهترينها از آن استفاده كند و نشان بدهد كسى كه تمامى عمرش و عمق زندگيش همين چند انگشت گرفتن و دوختن و پوشيدن و نمايش دادن و جالب بودن و در چشمها نشستن است، آيا مىتواند كه خودش را در لباس محبوس كند و خودش را بپوشد؟ پوشش؛ يعنى مرگ، يعنى تمام شدن، يعنى پوچ شدن و به بنبست رسيدن، كه اينها جز سرگرمى و تنوع و لذت و نمايش و جالب بودن و در چشمها و دلها نشستن چيزى نمىخواهند؛ چون خودشان را بيشتر از اين نمىبينند و بالاتر نرفتهاند.
زير بناى حجاب
زير بناى حجاب، همين دگرگون كردن بينش و عوض كردن تلقى و برداشتهاست. آن وقت آنچه سخت و رنج آلود است شيرين و مطلوب خواهد شد و راحت و آسان خواهد گرديد.
هنگامى كه من با مقايسهها، ارزشهاى بيشتر خودم را يافتم و با شهادت استعدادهايم، كار بزرگ خودم را شناختم و از تنوع و تكرار و از لذّت و خوشى، به تحرك و به خوبىها رو انداختم، با اين بينش، ديگر هيچ تنوعى مرا ارضاء نخواهد كرد و هيچ چشمى و هيچ دهانى و هيچ دلى، جايگاه من نخواهد بود، كه من در اين تنگناها نمىگنجم و در اين محدودهها، محبوس نمىشوم.
هنگامى كه با همين مقايسه، عظمت من مشخص گرديد و كار من نمودار گشت، ناچار من به شناخت دنيا راه مىيابم. اگر نقش من تحرك باشد و كار من حركت، ناچار دنيا راه من خواهد بود و در اين راه من نبايد گردى به پا كنم و دلى را بگندانم و كسى را به خود جلب كنم و خودم را در چشمها بنشانم. آنچه امروز آرزوى من و تمام همّت مرا تشكيل مىدهد، با اين بينش، بزرگترين خيانت مىشود و نابودى وجود من و نفى ارزشهاى جديدى كه به آنها راه يافتهام.
با اين بينش ديگر هيچ كدام از آن عذرها، رنگى نخواهد داشت؛ چون لباس بينش نمىآورد، ولى بينشها تو را وادار مىكنند كه گردى بلند نكنى و دلى را به خود نگيرى و سنگ راه نباشى.
مسأله اين نيست كه من پاكم، مسأله اين است كه اگر كسى با عمل من گنديد، ناچار گند او به من هم سرايت مىكند، كه من در جامعهى مرتبط زندگى مىكنم. و مسأله اين است كه من از محدودهى حصارها و ديوارهاى من و خودم گذشتهام و در من تمام خلق گنجانده شده و عشق آنها در دل من هم نشسته است.
مادرهايى كه داروهاى سمى را از دسترس بچههاى فضول دور نگه مىدارند، از همين عشق سرشار شدهاند. و اين است كه بريز و بپاش نمىكنند و بزن و برو نيستند.
اين عشق و آن ارتباط و پيوستگى، اين دو عامل مانع اين است كه تو به گنديدگى و آلودگى ديگران بىاعتنا باشى؛ كه در هستى نظام يافته و در جامعهى مرتبط نمىتوان ولنگار و بىتفاوت بود.
و اما داستان پاكى دل، ناچار پاكى عمل را به دنبال خواهد آورد، كه درخت زنده بار خواهد داد و دل پاك، عمل پاك خواهد آورد.
اما كنجكاوىها، هنگامى از درون با شناختها و بينشها، ارضاء شده باشد، آن وقت نبايد از بيرون تحريكها در ميان باشند و سنگها مانع حركت شوند. آنچه كنجكاوى را تحريك مىكند، همان به خويش خواندنهاست، چه در حجاب و چه بدون حجاب و اين تحريكها در تمام شكلهايش كنترل مىشود، در حالى كه راه صحيح برداشت و ارضاء وجود دارد. و آنها كه به تحرك رسيدهاند، بدون احتياج به تنوعها، تأمين خواهند شد. كنجكاوى هنگامى بيشتر خواهد بود كه جلوى استعدادها را گرفته باشند، اما اگر رهبرى كرده باشند و جهت داده باشند، ديگر مسألهاى نيست.
و اما اين توضيح كه اين مسائل در كشورهاى ديگر حل شده، به اين مىماند كه بگوييم مسألهى رودها در كشورهاى ديگر حل شده، مىگذارند هرز برود و باتلاق بشود. هرز كردن استعدادها، با راه حل و بهرهبردارى از آنها يكى نيست. اين كه در آن كشورها، بدون معطلى مىتوانند اين نيروها را هدر كنند، راه حل حساب شده براى بهرهبردارى نيست. يك دسته اين نيروى عظيم را احتكار كردهاند و دستهى ديگر بىحساب پرورشگاهها و باشگاهها و كلوپها را به چرخ انداختهاند و از اين نيروهاى زندگى ساز، جز سوختن ريشههاى خويش بهرهاى نبردهاند، در حالى كه مىتوانستند با شكل دادن به استعدادها و رهبرى كردن و جهت دادن به آنها، نه محروميت و عقده را به دنبال بياورند و نه با روابط آزاد، با نظامها و سنتهاى حاكم بر جهان و بر انسان درگير شوند.
انسان با آن عظمت، در جهانى زندگى مىكند همراه نظام و سنّت و در جامعهاى زندگى مىكند همراه ارتباط و پيوست. و نشاط اين انسان، در بىنياز شدن و تأمين شدن تمام كمبودها و شكوفا شدن تمام استعدادهاى اوست، نه در هرز كردن استعدادها و نه در احتكار كردن آنها، كه اين هر دو درگيرى مىآورد و رنج مىزايد. ممكن است در يك لحظه با خوشىها همراه باشد ولى اين خوشى همان خاك بازى بچههايى است كه از درد كزاز غافلند و رنجِ بريدن دست و پا را تجربه نكردهاند.
انسانى كه خودش را هرز كرده و خوش بوده و كيف كرده، در واقع از آنجا لذت برده كه نمىداند چه از دست داده، فقط حساب كرده كه چه به دست آورده است. ما از حجم استعدادها و از عظمت خويش غافليم و خود را جزء دارايى حساب نمىكنيم و اين است كه با لذّتى كه در عوض از دست دادن خويش و عمر و هستى خود به دست آوردهايم، سرخوشيم و سرشاد.
وسعت حجاب
با اين توضيح مىفهميم كه حجاب تنها مخصوص زن نيست، كه مردها هم بايد حساب شده حركت كنند و گرد و خاك بالا نياورند و دلها را به خود گره نزنند، كه هر كس در سر راه دلها بنشيند، او راهزن است و طاغوت. و اين مسأله در آن وسعت مطرح مىشود كه حتى زن و شوهر را هم مىگيرد، كه هيچ يك نبايد بر ديگرى حكومت كنند و هيچ كدام نبايد صاحب دل اين و آن باشند، كه دلدار، ديگرى است. و هر كس خلق را در خود نگه دارد و باتلاق استعدادهاى عظيم او بشود او هم طاغوت است.
مقدار حجاب و برخورد
مقدار حجاب و پوشش، با در دست داشتن اين بينش و اين ملاك، روشن مىشود كه هميشه يك شكل و يك مقدار ندارد. تو در برابر آتش سوزانى كه حتى كفشها و دمپايىها تحريكش مىكنند و تمام وجودش را مىسوزانند، وضعى خواهى داشت كه در برابر سلمان و يا وجود سازمان گرفتهى ديگر ندارى. در برابر آنها كه در دلشان مرضها و آتشهاست، حتى صداى تو و رفت و آمد تو كنترل مىشود و پوشيده مىگردد.
فاطمه(س) در برابر سلمان و ابوذر، به گونهاى است كه در برابر ديگران نيست. و اين ملاحظهها براى كسانى كه به اين آگاهى رسيدهاند، هيچ دشوار نيست. اين بارها براى اين ظرفيتها ناچيز است، حتى مىبينيم كه مادران آگاه چطور وسائل شكستنى و يا داروهاى مسموم را از دسترس بچهها دور نگه مىدارند، كه محبت آنها و عشق مادرى آنها، مىتواند اين همه فشار را آسان كند و مشكلها را از ميان بردارد.
اين ديدگاه وسيع است كه مىتواند روايات مختلف را بيابد و بفهمد. رواياتى كه از حركت فاطمه(س) و زينت و برخورد زنهاى مسلمان سخن مىگويد. و رواياتى كه سعادت زن را در اين مىداند كه با مرد برخوردى نداشته باشد.
على(ع) در نهج البلاغه مىگويد: «شنيدهام كه در بازار بصره لباس زنى با عباى مردى برخورد كرده، از شرم بميريد».
اين يك اصل است، كه برخوردها را محدود مىكند، مگر آنجا كه ضرورتى باشد و رجحانى و اهميتى، كه اين اهميت و رجحان و ضرورت، حتى به اسارت رفتن زينب عريان را، توجيه مىكند. و ضربه خوردن فاطمهى مدافع حق را توضيح مىدهد. با چنين بينش و با چنين ملاكهايى است كه مىتوانى اين تفاوتها را بفهمى، كه اسلام نه تنها عمل كه عاملها و انگيزهها را در نظر دارد. و با اين ملاكها و معيارها، احكامش را طرح مىكند.
كه رسولان، همراه بيّنات و كتاب و ميزان آمدهاند؛ بيّناتى كه روشنگر ارزش انسان و نظام جهان و ارتباط و پيوستگى دورها و جداها بودهاند. و كتابى كه دستور العمل اين انسان در اين راه نظام يافته بوده است. و ميزانى كه شاغول حركت اين انسان و ملاك آن احكام بوده است. و در نتيجه همراه اين روشنى و دستور و معيار، هر كس مىتوانست خودش بر پا بايستد و حركت كند و در بنبست نماند.ص۹۹-۹۱