از کتاب بررسی بررسی

 ۱- يك دسته به خاطر تحميل‏ها و فشارهايى كه از پدرها و مادرها و يا استادها و ملاهاى محل ديده‏اند، به نفرت رسيده‏اند. از بس كه با فشار، صبح زود آن‏ها را از خواب شيرين جدا كرده‏اند كه نماز بخوانند و آن‏ها را ضربه زده‏اند كه بى‏حاصل هستيد؛ از بس اين فشارها، آن‏ها را به عمل وادار كرده، آن هم عملى كه ريشه‏اى نداشته، در نتيجه به خستگى و وازدگى و نفرت رسيده‏اند و از مذهب متنفر و بيزار گشته‏اند.
 من كسانى را سراغ دارم كه به خاطر پافشارى معلم تعليمات دينى، با آن كه زمينه‏ى مذهبى داشتند، به بى‏بند و بارى رو آوردند. آن عملى كه در شناخت و علاقه‏ى ما ريشه ندارد، جز سنگينى و خستگى و وازدگى و نفرت، ثمرى نخواهد داد.

۲-دسته‏اى ديگر آن‏ها هستند كه دردهاى زندگى، مرگ‏هاى پر آزار و رنج‏هاى مستمر، آن‏ها را از هر گونه خدايى بيزار كرده. اين‏ها شاهد فقرها و ندارى‏ها و سخت‏گيرى‏ها و حتى فسادها و كثافت كارى‏هايى بوده‏اند كه ديگر هيچ حكمت و شعورى را باور نمى‏كنند.

۳- اين دردهاى زندگى، به اضافه‏ى ظلم و ستم كه در جامعه‏ى آن‏ها و تجاوز و زورگويى كه در محيط آن‏ها راه يافته بود، آن‏ها را بر خداى قادرِ آگاه مى‏شوراند، كه چرا جلوى اين‏ها را نمى‏گيرى، چرا اين‏ها را نمى‏كوبى، مگر دندان‏هاى سرخشان را نمى‏بينى، مگر چنگال‏هاى بلندشان را نمى‏توانى بشكنى؟!

۴-اين دردها و اين ستم‏ها هنگامى كه با تفاوت در خلقت و تبعيض در آفرينش، آميخته مى‏شود، عصيان و بحران شديدتر مى‏گردد و زمينه‏ى فرار از خداوند و مذهب، آمادّه‏تر. اين‏ها به راحتى اين جمله  را باور مى‏كنند كه دين به خاطر بهره‏كشى و بهره‏بردارى و سرگرم كردن و منگ كردن توده‏ها درست شده است.

 اين‏ها مى‏خواهند با يا على و يا حسين، كار چند كارگر را از كارگر بى‏رمق و استخوان تكيده، بگيرند. و مى‏خواهند با نيروى اعتقاد، آسياب بهره‏كشى‏ها را بچرخانند.

۵- يك دسته‏ى ديگر مى‏خواهند آزاد باشند. مى‏خواهند جلوشان باز باشد. مى‏خواهند لذت ببرند. مى‏خواهند دوست بگيرند و عياشى كنند و در مسجد جاى اين كارها نيست و مذهب با اين حرف‏ها نمى‏سازد. اين است كه به خاطر فشار غريزه و عشق و لذت و سرگرمى در آن بزم راه باز مى‏كنند و مى‏خواهند از هر نمد كلاهى داشته باشند. اين‏ها از سفره‏ى نذرى دنبال آش و آجيلش هستند و عشق مى‏كنند و ديگر به مذهب با اين همه تكليف وبار و امر و نهى گره نمى‏خورند.

۶- دسته‏هايى هم به خاطر هوس‏ها و غرورها و يا تعصب‏ها و گردن‏كشى‏ها، آلت دست مى‏شوند و به اميد پُست و مقامى دست در دست يكديگر مى‏گذارند تا ميهن خويش را كنند آباد...

 ۷- آگاهى از وضع مسلمان‏ها و رهبران آن‏ها و جهل به اسلام و مذهب، باعث كناره‏گيرى از مذهب مى‏شود و انگيزه‏ى از دست گذاشتن آن. اين‏ها اسلام را با مسلمان‏ها عوضى مى‏گيرند و به گفته‏ى آن دوست شوخ، خيال مى‏كنند رسول مسلمان آورده، در حالى كه او اسلام را آورد، نه مسلمان را. و اين ماييم كه بايد از اين طرح، در عمل بهره بگيريم. عالى‏ترين طرح‏ها مادام كه تو پياده‏اش نكنى، فقط يك طرح است.

۸- ضعف نظام تربيتى و تبليغى، باعث نقطه‏هاى ابهام درباره‏ى انسان و آزادى و نقش حكومت‏ها و ... مى‏شود و اين نقطه‏هاى ابهام عامل فرار و وحشت از مذهب.ص۳۴-۳۱

 

...... در جواب آن بى‏خبر كه مى‏پرسيد من خدا را قبول ندارم؛ چون او را نمى‏بينم، من فقط پديده‏ها را احساس مى‏كنم، گفته شد كه تو مثل آن گردن‏كشى هستى كه عكس خودش را در آينه ديده و بانگ بر مى‏دارد من فقط عكس خودم را مى‏بينم. چه كسى مى‏تواند نور را به من نشان بدهد؟! غافل از اين كه تو با نور مى‏بينى و با اين واسطه احساس مى‏كنى و درك مى‏كنى و خدا نور هستى و گواه هستى و شاهد هستى است.

از اين گذشته، اين عطش، اين نياز و خواسته عظيم ما، كه دنياى بيرون و دنياى درون ما سيرابش نمى‏كند، خود دليل آبى است كه نوشيده بوديم. اگر ما آب ننوشيده بوديم كه تشنه نمى‏شديم و كمبود آن بر روى سلول‏هاى ما اثر نمى‏گذاشت. اگر ما با او نبوديم و از او ننوشيده بوديم كه اين همه تشنه نمى‏مانديم. پس خدا هست؛ چون انسان تشنه است و از چشمه‏هاى دنياى بيرون و دنياى درونش سيراب نمى‏شود. و جهنم هست؛ كه تشنگى، سوزان است و سخت سوزنده.ص۳۶-۳۵

 

....... چه بسا در برخورد اصلاً به بحث نياز نباشد، كه بايد كمبودها و فقرها و درگيرى‏ها و نيازهاى طرف را بشناسى و آن را تأمين كنى. كسى كه هزار گونه فشار و تنهايى و محروميّت و نامردى ديده، حالِ بحث ندارد و در بحث به نتيجه نمى‏رسد، كه اين حرف‏ها را هم از آن حرف‏ها مى‏داند.

 در برخورد نمى‏توانى يك بعدى و يك طرفى باشى؛ چون مقصود، شكستن طرف و بزن بزن كردن نيست؛ همانطور كه مقصود به توافق رسيدن نيست، كه مقصود فهميدن و فهماندن است و به تفاهم رسيدن و چه بسا پس از فهم و آگاهى، طرف نخواهد عمل كند و بخواهد در برج عناد و غرور خود پاسدار باشد.

 اگر چنين مقصودى در بحث منظور باشد، بايد آنچه جلوى فهم را مى‏گيرد و عواملى كه آگاه و ناخودآگاه مؤثر هستند كنترل شوند.

 مادام كه در بحث و برخورد در طرف تو، طلب و علاقه نباشد و مادام كه از پيش‏داورى‏ها و موضع‏گيرى‏هاى پيش ساخته آزاد نشده باشد و از سنگر بيرون نيامده باشد، مادام كه مسائل به طور مستقيم و بلاواسطه طرح نشده باشند و درك نشده باشند، شروع بحث، همچون در تاريكى تير انداختن است. در يكى از برخوردها با پير مردى مغرور كه براى كوبيدن آمده بود، پس از آرام شدن او، از او پرسيدم: اين حلقه، اين انگشتر تو چقدر ارزش دارد؟ معلوم شد كلّى قيمتى است. گفتم: اگر اين انگشتر قيمتى را گم بكنى و بچه‏اى يا خر بچه‏اى آن را به تو نشان بدهد، آيا از آن مى‏گذرى و از آن چشم مى‏پوشى؟ با شتاب گفت: نه چشم مى‏پوشم و نه مى‏گذرم، كه تشكر هم مى‏كنم و مژدگانى هم مى‏دهم. اينجا بود كه محكم و آرام گفتم: حقيقت گمشده‏ى ماست، كسى كه آن را به ما نشان بدهد با او چه خواهيم كرد؟ آيا در برابرش سنگر خواهيم گرفت و به چوبش خواهيم بست؟ يا اين كه معتقدى ما چنين گمشده‏اى نداريم و مطلوب مشخص است و از حالا تو تصميم گرفته‏اى و قبل از محاكمه طرف را اعدام هم كرده‏اى؟ اگر كسى طلب ندارد بحث را شروع نمى‏كند و اگر شروع كرد بايد از ريشه پيش بيايد و به نق و نق كردن و چك چك زدن وقت را نگذراند. بايد مسائل موجود در جامعه‏اش را خودش احساس كند و ريشه‏يابى كند و به درمانش بپردازد و درمان‏هاى صادراتى را به صادر كنندگان واگذارد.

 هنگامى كه مسائل ما و كمبودهاى ما مشخص شد، مى‏توانيم به دنبال راه حل باشيم و مى‏توانيم راه حل‏ها را با خودِ مسائل نقد بزنيم و ببينيم كه مسائل تا چقدر حل مى‏شوند و جواب مى‏گيرند. هنگامى سه مرحله‏ى طرح و درك مسأله و راه حل مسأله و نقد راه حل‏ها، پشت سر هم و به ترتيب شروع شوند، بسيارى از بحث‏هاى پيش ساخته و دعواهاى لفظى كنار خواهند رفت.

 اين گونه بحث، هم سعه‏ى صدر مى‏خواهد و هم وقت، كه تو بتوانى حرف‏هاى اصلى طرف را تحمل كنى و او نتواند از اين شاخه به آن شاخه بپرد و موضوع را ذبح شرعى كند؛ همانند آن دزد ماهر كه بالاى درخت مشغول فعاليت بود و صاحب باغ از راه رسيد و پرسيد: جناب آقا اين‏جا چه كار مى‏كنند؟

 جناب دزد با كمال ناراحتى رو به طرف كرد و پرسيد: چرا براى خانم پيراهن قرمز نخريدى؟!ص ۴۵-۴۲

 

......انسانى كه عظمت خويش و قدر و ارزش خويش را شناخته و نقش خود را بالاتر از تنوع و تكرار و بازيگرى و بازيچه بودن و تماشاچى ماندن مى‏شناسد، اين چنين انسانى از حكومتش تا اين حد توقع دارد كه سنگ راه او نباشد، هيچ، كه آموزگارش باشد و روشنگرش و پيامبر زندگى و مرگش.

 حكومت اسلامى، حكومتى است با اين هدف و با اين تلقى از انسان و از اجتماع انسانى.

 و اين حكومت نمى‏تواند كه انسان را بغلطاند و او را به كول بگيرد؛ كه انسان بايد خودش راه بيفتد و سر پا بايستد. اسلام تشيع تمام حكومت‏هايى را كه تا به حال تشكيل شده‏اند، حتى حكومتى در سطح حكومت عادلانه ابوبكر و عمر را محكوم مى‏كند و آن را حكومت طاغوت و غصب مى‏شناسد. و براى چنين هدفى كه يك ضرورت است پيام دارد. و براى اين پيام، طرح دارد كه چگونه مهره‏ها را بشناسد و چگونه تربيت كند.

 خرده مگير كه اين رؤياست، كه هر چه هست ضرورت است و جز اين بن‏بست است و مسخ و نفى انسان و اهانت به او. هر حكومتى جز اين، انسان را به ابتذال مى‏كشد و جامعه را به بن‏بست.

 خرده مگير كه مقدماتش فراهم نيست؛ چون غذاى ظهر تو هم اگر برايش دست و پا نكنى، مقدماتش نيست و از حدّ رؤيا بيرون نمى‏آيد.

 اين حكومت يك ضرورت است و انسان جز اين حكومت را نمى‏تواند تحمل كند. و اهانت‏ها را نمى‏تواند براى هميشه بپذيرد. البته اين حكومت با اين هدف وسيع و بلند، به پاها و پايه‏ها و مهره‏هايى نياز دارد، كه بتواند آن را تحمل كند و آن را پيش ببرد. كسانى كه اين ضرورت را درك كرده‏اند، مجبورند به ساختن اين مهره‏ها و زمينه سازى اين حكومت بپردازند.

 انسان مادام كه خودش را بيش از يك دهان نمى‏بيند به اين حكومت‏ها تن مى‏دهد و براى اين حكومت‏هاى امنيتى و رفاهى جان فدا مى‏كند؛ ولى آنجا كه خود را شناخت، ديگر به اين اندازه قانع نيست و در اين سطح نمى‏ماند. و با اين بينش است كه جامعه‏ى اسلامى تشكيل مى‏شود. و در چنين جامعه‏اى است كه حكومت اسلامى به راحتى نقش مى‏بندد و هيچ مشكلى سبز نمى‏كند.

 اگر مى‏بينى كه امروز با مشكلاتى روبرو هستيم. اين به خاطر اين غفلت است كه خواسته‏ايم پيش از تحقق جامعه‏ى اسلامى، حكومت اسلامى را تحقق بدهيم، در حالى كه اين حكومت همچون سقف رفيع و بلندى است كه پايه‏هاى محكم و عظيم مى‏خواهد. تا اين پايه‏ها فراهم نشوند نمى‏توان اين سقف را زد.

 آرزوى حكومت اسلامى بدون جامعه‏ى اسلامى، آرزوى صاحب‏دلى است كه هنوز پايه‏ها را بالا نبرده، سقف پيش ساخته را بر روى دست گرفته و خودش را زير آوار برده تا كسانى ديگر قربة الى اللَّه پايه‏ها را بالا بياورند و سقف را مستقر كنند.

 رسول مدّت‏ها در مكّه كادر و نفرات را فراهم ساخته و جمع آورى كرده تا بتواند در مدينه اين مهره را و اين كادر فراهم را سازمان دهد و به جريان بيندازد. سازماندهى بدون كادر آمادّه، امكان ندارد، مخصوصاً آنجا كه هدف حكومتى در اين سطح و با اين رسالت عظيم همراه است و آن هم در زمينه‏ى آزادى و انتخاب انسان‏هايى كه حتى در بهشت و در كنار خدا عصيان مى‏كنند و فريب شيطنت‏ها را مى‏خورند و خود را مى‏بازند.

 شايد تمام ابهام‏ها درباره‏ى حكومت اسلامى از همين‏جا برخاسته كه هدف حكومتى اسلام را تا سر حد آزادى و يا عدالت و رفاه و برابرى گرفته‏ايم، در حالى كه هدف حكومتى اسلام بالاتر حتى از تكامل و شكل دادن استعدادهاى انسان و شكوفا كردن درون‏مايه‏هاى اوست. حكومت اسلامى از پاسدارى و پرستارى فراتر آمده و مى‏خواهد انسان را همراه روشنگرى‏ها و بينات، به دستورها و كتابى برساند و با ميزان‏ها و معيارهايى آشنا كند كه انسان بتواند خودش بر پا بايستد و حركت كند و آهن را بردارد و با دشمنان راهش درگير شود.

 اين حكومت با اين هدف بلند، احتياج به چنان زمينه سازى و كادر نيرومندى دارد كه ريشه دارند و رسته‏اند و به رويش و فلاح رسيده‏اند. و اين است كه همچون سنگ نيستند كه اگر رهايشان كنى، سقوط كنند؛ كه اين‏ها مفلح هستند و ريشه‏دار هستند و بالا مى‏روند و از زير خاك‏ها بيرون مى‏آيند. آنچه بر سنگ‏ها سنگين است، براى درخت‏هاى ريشه‏دار طبيعى است.

 كسانى كه ريشه گرفته‏اند مى‏توانند بر خلاف جريان طبيعى سنگ‏ها و راكدها حركت كنند و اين برايشان رنج ندارد؛ كه: «كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبِةٍ اَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِى السَّماءِ تُؤْتِى اُكُلُها كُلَّ حِينٍ» ؛ اين‏ها همچون درخت‏هايى هستند كه ريشه‏هاى ثابت دارند و شاخ و برگ آسمان‏گير و گسترده و هميشه سرشارند و پربار و محتاج تعريف و تمجيد و تشويق هم نيستند؛ كه در سطح ايثار عمل مى‏كنند و توقع پاداش و سپاس‏گزارى هم ندارند، كه يافته‏اند در اين جريان، اين‏ها هستند كه بهره مى‏برند و سرشار مى‏شوند و از گندها آسوده مى‏گردند؛ كه ماندن، گنديدن است.ص۵۴-۵۱

 

......  حجاب و آزادى روابط

 

 مادام كه تلقى ما از انسان و برداشت ما از خويشتن دگرگون نشده،

 مادام كه نقش انسان مجهول مانده و بينش او از اين نقش در حد تنوع، در حد زندگى تكرارى و مدار بسته، در حد خوشى‏ها و سرگرمى‏ها، در حد بازيگر شدن و بازيچه ماندن و تماشاچى بودن، خلاصه شده،

 مادام كه زندگى جز نمايش و بازى، بارى ندارد، ناچار سنگينى حجاب طبيعى است، مگر اين كه با شعارها همراه شوى و يا در جوّ روشنفكرى قرار بگيرى و يا بخواهى به گونه‏اى ديگر به نمايش بپردازى يا بخواهند با تشويق و تعريف آمادّه‏ات سازند.

 مادام كه تلقى ما از خويش عوض نشود، حجاب هيچ مفهومى نخواهد داشت و چيزى جز كفن سياه و قبرستان خانه و مرگ نشاط زندگى و نابودى شادى‏ها، عنوان نخواهد گرفت.

 و هزار عذر خواهى داشت كه خودت را از آن آزاد كنى:

 كه پاكى زن در لباسش نيست، چادرى‏هاى كثيف و لجن بى‏شماره‏اند.

 كه من پاكم چه منّتم به خاكه،

 كه من راه خودم را مى‏روم، چشمشان كور نگاه نكنند.

 كه اصلاً دل بايد پاك باشد.

 كه چادر، بيشتر مرد را كنجكاو و تحريك مى‏كند.

 كه اين مسائل در كشورهاى مترقى كاملاً حل شده‏اند و ديگر مسأله‏اى نيست.

 كه روابط آزاد، طبيعى است.

 كه محدوديت، عقده مى‏آورد و محروميت، سركشى را مى‏زايد.

 و خلاصه هزار عذر و توجيه. و تازه اگر مجبور بشوى كه به خاطر ترسى و يا عشقى، حجاب بگيرى، تازه خود حجاب تو مى‏شود بازى تو. و چادر تو مى‏شود مترى چندك و رنگش بايد فلان و گل‏هايش بايد بهمان باشند. و اين است كه همان انحراف، در اين شكل جلوه مى‏كند. و تو كه هنوز نقش خودت را عوض نكرده‏اى، در هر لباسى همان خواهى بود و همان بازى‏ها را خواهى داشت و فقط با تنوع‏ها خودت را فريب خواهى داد و به ريش ديگران خواهى خنديد.

 راستى خانمى كه زندگى را جز اين نمى‏داند كه كار كند و حقوق بگيرد تا بتواند بهترين‏ها را تهيّه كند و در بهترين‏ها آن را آمادّه كند و در بهترين‏ها از آن استفاده كند و نشان بدهد كسى كه تمامى عمرش و عمق زندگيش همين چند انگشت گرفتن و دوختن و پوشيدن و نمايش دادن و جالب بودن و در چشم‏ها نشستن است، آيا مى‏تواند كه خودش را در لباس محبوس كند و خودش را بپوشد؟ پوشش؛ يعنى مرگ، يعنى تمام شدن، يعنى پوچ شدن و به بن‏بست رسيدن، كه اينها جز سرگرمى و تنوع و لذت و نمايش و جالب بودن و در چشم‏ها و دل‏ها نشستن چيزى نمى‏خواهند؛ چون خودشان را بيشتر از اين نمى‏بينند و بالاتر نرفته‏اند. 

 

 زير بناى حجاب

 

 زير بناى حجاب، همين دگرگون كردن بينش و عوض كردن تلقى و برداشت‏هاست. آن وقت آنچه سخت و رنج آلود است شيرين و مطلوب خواهد شد و راحت و آسان خواهد گرديد.

 هنگامى كه من با مقايسه‏ها، ارزش‏هاى بيشتر خودم را يافتم و با شهادت استعدادهايم، كار بزرگ خودم را شناختم و از تنوع و تكرار و از لذّت و خوشى، به تحرك و به خوبى‏ها رو انداختم، با اين بينش، ديگر هيچ تنوعى مرا ارضاء نخواهد كرد و هيچ چشمى و هيچ دهانى و هيچ دلى، جايگاه من نخواهد بود، كه من در اين تنگناها نمى‏گنجم و در اين محدوده‏ها، محبوس نمى‏شوم.

 هنگامى كه با همين مقايسه، عظمت من مشخص گرديد و كار من نمودار گشت، ناچار من به شناخت دنيا راه مى‏يابم. اگر نقش من تحرك باشد و كار من حركت، ناچار دنيا راه من خواهد بود و در اين راه من نبايد گردى به پا كنم و دلى را بگندانم و كسى را به خود جلب كنم و خودم را در چشم‏ها بنشانم. آنچه امروز آرزوى من و تمام همّت مرا تشكيل مى‏دهد، با اين بينش، بزرگ‏ترين خيانت مى‏شود و نابودى وجود من و نفى ارزش‏هاى جديدى كه به آنها راه يافته‏ام.

 با اين بينش ديگر هيچ كدام از آن عذرها، رنگى نخواهد داشت؛ چون لباس بينش نمى‏آورد، ولى بينش‏ها تو را وادار مى‏كنند كه گردى بلند نكنى و دلى را به خود نگيرى و سنگ راه نباشى.

 مسأله اين نيست كه من پاكم، مسأله اين است كه اگر كسى با عمل من گنديد، ناچار گند او به من هم سرايت مى‏كند، كه من در جامعه‏ى مرتبط زندگى مى‏كنم. و مسأله اين است كه من از محدوده‏ى حصارها و ديوارهاى من و خودم گذشته‏ام و در من تمام خلق گنجانده شده و عشق آنها در دل من هم نشسته است.

 مادرهايى كه داروهاى سمى را از دسترس بچه‏هاى فضول دور نگه مى‏دارند، از همين عشق سرشار شده‏اند. و اين است كه بريز و بپاش نمى‏كنند و بزن و برو نيستند.

 اين عشق و آن ارتباط و پيوستگى، اين دو عامل مانع اين است كه تو به گنديدگى و آلودگى ديگران بى‏اعتنا باشى؛ كه در هستى نظام يافته و در جامعه‏ى مرتبط نمى‏توان ولنگار و بى‏تفاوت بود.

 و اما داستان پاكى دل، ناچار پاكى عمل را به دنبال خواهد آورد، كه درخت زنده بار خواهد داد و دل پاك، عمل پاك خواهد آورد.

 اما كنجكاوى‏ها، هنگامى از درون با شناخت‏ها و بينش‏ها، ارضاء شده باشد، آن وقت نبايد از بيرون تحريك‏ها در ميان باشند و سنگ‏ها مانع حركت شوند. آنچه كنجكاوى را تحريك مى‏كند، همان به خويش خواندن‏هاست، چه در حجاب و چه بدون حجاب و اين تحريك‏ها در تمام شكل‏هايش كنترل مى‏شود، در حالى كه راه صحيح برداشت و ارضاء وجود دارد. و آنها كه به تحرك رسيده‏اند، بدون احتياج به تنوع‏ها، تأمين خواهند شد. كنجكاوى هنگامى بيشتر خواهد بود كه جلوى استعدادها را گرفته باشند، اما اگر رهبرى كرده باشند و جهت داده باشند، ديگر مسأله‏اى نيست.

 و اما اين توضيح كه اين مسائل در كشورهاى ديگر حل شده، به اين مى‏ماند كه بگوييم مسأله‏ى رودها در كشورهاى ديگر حل شده، مى‏گذارند هرز برود و باتلاق بشود. هرز كردن استعدادها، با راه حل و بهره‏بردارى از آنها يكى نيست. اين كه در آن كشورها، بدون معطلى مى‏توانند اين نيروها را هدر كنند، راه حل حساب شده براى بهره‏بردارى نيست. يك دسته اين نيروى عظيم را احتكار كرده‏اند و دسته‏ى ديگر بى‏حساب پرورشگاه‏ها و باشگاه‏ها و كلوپ‏ها را به چرخ انداخته‏اند و از اين نيروهاى زندگى ساز، جز سوختن ريشه‏هاى خويش بهره‏اى نبرده‏اند، در حالى كه مى‏توانستند با شكل دادن به استعدادها و رهبرى كردن و جهت دادن به آنها، نه محروميت و عقده را به دنبال بياورند و نه با روابط آزاد، با نظام‏ها و سنت‏هاى حاكم بر جهان و بر انسان درگير شوند.

 انسان با آن عظمت، در جهانى زندگى مى‏كند همراه نظام و سنّت و در جامعه‏اى زندگى مى‏كند همراه ارتباط و پيوست. و نشاط اين انسان، در بى‏نياز شدن و تأمين شدن تمام كمبودها و شكوفا شدن تمام استعدادهاى اوست، نه در هرز كردن استعدادها و نه در احتكار كردن آنها، كه اين هر دو درگيرى مى‏آورد و رنج مى‏زايد. ممكن است در يك لحظه با خوشى‏ها همراه باشد ولى اين خوشى همان خاك بازى بچه‏هايى است كه از درد كزاز غافلند و رنجِ بريدن دست و پا را تجربه نكرده‏اند.

 انسانى كه خودش را هرز كرده و خوش بوده و كيف كرده، در واقع از آنجا لذت برده كه نمى‏داند چه از دست داده، فقط حساب كرده كه چه به دست آورده است. ما از حجم استعدادها و از عظمت خويش غافليم و خود را جزء دارايى حساب نمى‏كنيم و اين است كه با لذّتى كه در عوض از دست دادن خويش و عمر و هستى خود به دست آورده‏ايم، سرخوشيم و سرشاد.

 

 وسعت حجاب

 

 با اين توضيح مى‏فهميم كه حجاب تنها مخصوص زن نيست، كه مردها هم بايد حساب شده حركت كنند و گرد و خاك بالا نياورند و دل‏ها را به خود گره نزنند، كه هر كس در سر راه دل‏ها بنشيند، او راهزن است و طاغوت. و اين مسأله در آن وسعت مطرح مى‏شود كه حتى زن و شوهر را هم مى‏گيرد، كه هيچ يك نبايد بر ديگرى حكومت كنند و هيچ كدام نبايد صاحب دل اين و آن باشند، كه دلدار، ديگرى است. و هر كس خلق را در خود نگه دارد و باتلاق استعدادهاى عظيم او بشود او هم طاغوت است.

 

 مقدار حجاب و برخورد

 

 مقدار حجاب و پوشش، با در دست داشتن اين بينش و اين ملاك، روشن مى‏شود كه هميشه يك شكل و يك مقدار ندارد. تو در برابر آتش سوزانى كه حتى كفش‏ها و دمپايى‏ها تحريكش مى‏كنند و تمام وجودش را مى‏سوزانند، وضعى خواهى داشت كه در برابر سلمان و يا وجود سازمان گرفته‏ى ديگر ندارى. در برابر آنها كه در دلشان مرض‏ها و آتش‏هاست، حتى صداى تو و رفت و آمد تو كنترل مى‏شود و پوشيده مى‏گردد.

 فاطمه(س) در برابر سلمان و ابوذر، به گونه‏اى است كه در برابر ديگران نيست. و اين ملاحظه‏ها براى كسانى كه به اين آگاهى رسيده‏اند، هيچ دشوار نيست. اين بارها براى اين ظرفيت‏ها ناچيز است، حتى مى‏بينيم كه مادران آگاه چطور وسائل شكستنى و يا داروهاى مسموم را از دسترس بچه‏ها دور نگه مى‏دارند، كه محبت آنها و عشق مادرى آنها، مى‏تواند اين همه فشار را آسان كند و مشكل‏ها را از ميان بردارد.

 اين ديدگاه وسيع است كه مى‏تواند روايات مختلف را بيابد و بفهمد. رواياتى كه از حركت فاطمه(س) و زينت و برخورد زن‏هاى مسلمان سخن مى‏گويد. و رواياتى كه سعادت زن را در اين مى‏داند كه با مرد برخوردى نداشته باشد.

 على(ع) در نهج البلاغه مى‏گويد: «شنيده‏ام كه در بازار بصره لباس زنى با عباى مردى برخورد كرده، از شرم بميريد».

 اين يك اصل است، كه برخوردها را محدود مى‏كند، مگر آنجا كه ضرورتى باشد و رجحانى و اهميتى، كه اين اهميت و رجحان و ضرورت، حتى به اسارت رفتن زينب عريان را، توجيه مى‏كند. و ضربه خوردن فاطمه‏ى مدافع حق را توضيح مى‏دهد. با چنين بينش و با چنين ملاك‏هايى است كه مى‏توانى اين تفاوت‏ها را بفهمى، كه اسلام نه تنها عمل كه عامل‏ها و انگيزه‏ها را در نظر دارد. و با اين ملاك‏ها و معيارها، احكامش را طرح مى‏كند.

 كه رسولان، همراه بيّنات و كتاب و ميزان آمده‏اند؛ بيّناتى كه روشنگر ارزش انسان و نظام جهان و ارتباط و پيوستگى دورها و جداها بوده‏اند. و كتابى كه دستور العمل اين انسان در اين راه نظام يافته بوده است. و ميزانى كه شاغول حركت اين انسان و ملاك آن احكام بوده است. و در نتيجه همراه اين روشنى و دستور و معيار، هر كس مى‏توانست خودش بر پا بايستد و حركت كند و در بن‏بست نماند.ص۹۹-۹۱

 

 کتاب بررسی اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را ازاینجا دانلود کنید.