إخبات(مجموعه سخنرانی ها-مباحث شبهای قدر)اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاداز کتاب إخبات از مجموعه سخنرانی ها-مباحث شبهای قدر

......  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ 

 أَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا أَمينَ اللَّهِ فى أَرْضِهِ وَ حُجَّتَهُ عَلى عِبادِهِ أَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا وَلِىّ‏اللَّهِ

 

 طرح بحث

 

 بعضى وقت‏ها در شب‏هاى ماه مبارك، حالتى بر من مى‏گذرد كه اميدوارم بتوانم شما را هم در آن حالت داخل و سهيم كنم تا هم كمكى به شما و هم شكر نعمت و عنايتى كه به من شده، باشد.

 من دوست دارم شما هم در اين حال شريك باشيد و خلاصه تأملاتى را كه در چند آيه داشته‏ام، برايتان بيان مى‏كنم تا شايد شما هم دعايى بكنيد و قدمى برداريد و كارى كنيد.

 اعتماد من به طلب و اقدام خودِ شماست كه هر كدام با نيت و توجهى آمده‏ايد و ساعاتى هم منتظر شده‏ايد. چه بسا همين، رزقى را براى خودِ ما فراهم كند و ما نيز از ناحيه شما مرزوق و مورد عنايت بيشترى قرار گيريم.

 

 از هيچ گناهى دور نيستيم

 

 حالى كه بر من گذشت اين بود كه انسان از هيچ يك از ذنوب و سيئات و گرفتارى‏ها دور نيست؛ گرفتارى‏هايى كه اساساً از شك و شرك و نفاق شروع مى‏شود و تا كفر و انواع ديگر فجور و گرفتارى‏هايى كه به قلب ما، به خيال ما، به وهم ما و به تفكرات و تأملات ما و به ساير اعضاء و جوارح ما؛ در بطن و فرج و سمع و بصر و دست و پا و ... برمى‏گردد. آدمى با هيچ يك از اينها فاصله‏اى ندارد.

 اگر روزى به ما بگويند آيا حاضرى نبى‏اى از انبياء الهى و ولى‏اى از اولياى الهى را بكشى؟ جواب ما منفى است و حتى از اين سؤال، وحشت هم مى‏كنيم.

 اگر بگويند آيا حاضرى با مَحرم خودت در كنار كعبه زنا كنى؟ آيا حاضرى حلقوم على اصغر ابا عبداللَّه الحسين(ع) را بِبُرى؟ آيا مى‏توانى حسين فاطمه(س) را تكّه تكّه كنى و فرق على(ع) را بشكافى؟ مى‏گوييم خير! تمام جواب‏ها منفى است و خودمان را از اين اعمال بسيار دور مى‏بينيم. احساس مى‏كنيم كه اين گناهان، گناهان ما نيست و بين ما و آنها، حائل‏ها و واسطه‏هاى زيادى وجود دارد.

 اعتقادم اين است كه ما هنوز در فضاى اين گناهان قرار نگرفته‏ايم. هنوز مجبور نشده‏ايم كه به خاطر محبوب‏هامان دست به هركارى بزنيم، در حالى كه همه فرعونيم، فقط مصرهاى ما كوچك و بزرگ مى‏شود.

 من در محدوده خانه‏ام، مادر و پدرم، فرزند و عيالم، فرعونى هستم و" أَنَا رَبُّكُمُ الاَعْلى " را در آن حد دارم و در اين زمينه قدم برمى‏دارم.

 

 گاهى كه با چند نفر همراه مى‏شوم و در ماشينى مى‏نشينيم، تفرعن مى‏كنم و زير بار نمى‏روم و جبروت و كبريا و خودخواهى‏هايم در آن مرحله، ظهور و بروز مى‏كند.

 و گاهى هم اين اتفاقات و اين حالت‏ها در محيط كارم متجلّى مى‏شود.

 جريانى بود كه براى خود من تذكر زيادى داشت. بقالى بود كه گاهى از او شير مى‏خريدم. من دو شيشه شير مى‏خواستم، اما او مى‏گفت بايد يك ظرف ماست هم ببرى، در حالى كه مى‏ديدم بعضى مى‏آمدند و بدون اينكه او به آنها چيزى بگويد، ده تا ده تا شير مى‏بردند. با خنده گفتم پس يك شيشه شير بيشتر نمى‏خواهم. او هم گفت: نه آقا! همين كه گفتم!

 وقتى به انسان اختيار چهار تا شير، چهار تا آفتابه، چهار تا آدم، چهار تا لباس و ... را مى‏دهند، او مقرراتى را به دلخواه و از پيش خود مى‏آورد، در حالى كه خداوند حكمى را براى آن قرار نداده است، بلكه حكم را خودِ من تشريع مى‏كنم. كاش اين مجعولات و اين منزّلات، لااقل مساوى و براى همه بود، اما اين طور نيست بلكه حدود و ثغور آن را، تفرعن من، ضعف‏ها و قدرت‏هاى من، اينكه به چه كسى بستگى دارم و در گرو چه كسى هستم، اندازه مى‏گيرد.

 ما بايد اين حالت را براى خود تصور كنيم كه ممكن است در همين مجلس، شرايط طورى شود كه تصميم بگيريم ولىِّ خدا را تكه تكه كنيم.

 واقعيت امر اين است كه شايد بُغض‏ها آن چنان بالا رود، حسادت‏ها آن چنان تحريك شود كه به خاطر اينكه كم نياوريم، به خاطر اينكه اُفت نكنيم، به خاطر اينكه ذليل نشويم، همه عزيزان حق را ذليل مى‏كنيم تا آنچه را كه به آن وابسته‏ايم از بين نرود؛ مثل همان حرفى كه هارون الرشيد به پسرش گفت.

 در تاريخ آمده است وقتى به هارون گفتند كه اينها پسر عموهاى تو هستند، بستگان تو هستند، پس چطور آنها را تكه تكه مى‏كنى؟! او به پسرش گفت تويى كه فرزندم هستى و از چشمم عزيزتر، اگر روزى ببينم در آنچه من دارم طمع كرده‏اى، چشم‏هاى تو را هم در خواهم آورد.

 

 اگر اين معنا را از خود دور نديديم، اين سؤال مطرح مى‏شود كه پس چه چيزى ما را سر پا نگاه مى‏دارد و به ما استقامت مى‏دهد؟

 توضيح مطلب اينكه در دعا مى‏خوانيم:" وَسِعَتْ رَحْمَتُهُ كُلَّ شَىْ‏ءٍ "؛ يعنى خدا عاشق است و عشق او همه هستى را در برگرفته تا آنجا كه:" سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَهُ "؛ اگر كسى را مى‏زند و بر كسى مى‏شورد، به خاطر عشق و دوستى‏اش، اين كا را مى‏كند. به خاطر عشقش، او را گوشمالى مى‏دهد و به او فشار مى‏آورد و حتى به خاطر عشقش، او را عذاب مى‏كند. از روى عشق، غضب مى‏كند؛ يعنى عاشقِ مهربان است و حتى تجلّىِ عذاب، تجلّىِ رحمت اوست.

 اگر اين نكته را تصوّر كرديم، اگر محبت و مهربانى و وسعت رحمت حق را تا اين حد باور كرديم، حال اين آيه را چطور مى‏فهميم و معنا مى‏كنيم كه: " اِنَّ رَحْمَةَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ "؛ رحمت حق به محسنين - كسانى كه تا حد احسان و حتى بالاتر از تقوا پيش آمده‏اند - نزديك است.

 

 محسن در اصطلاح و سير واژه‏شناسى قرآن يا مراحل تحولِ فلاح و رويشى كه قرآن از آن حكايت مى‏كند، به كسى مى‏گويند كه خوب عمل مى‏كند. هم كار خوب و حَسَن را به خوبى انجام مى‏دهد و طاعت را با حُسن و زيبايى همراه مى‏كند و هم كار خوب را از روش خوب و منهج مناسبى مى‏آورد. محسن هم حُسن را مى‏آورد و هم حُسن را با حُسن و خوبى همراه مى‏كند.

 گاهى انسان اطعامى مى‏كند، ولى سر دستى است. زود آن را رد مى‏كند. با شتاب و سرسرى آن را انجام مى‏دهد و گاهى هم براى محبوب خود، بر سر سفره شمعى مى‏گذارد و روبانى مى‏بندد و فضايى ايجاد مى‏كند.

 گاهى پدرم به من مى‏گفت: برو خانه عمه‏ات و بگو فلانى بيايد. من كه با پسر عمه‏ام قهر بودم و برايم سخت بود كه به خانه‏شان بروم، مى‏رفتم و يواش، به طورى كه نشنوند و جواب ندهند، در مى‏زدم، بعد برمى‏گشتم و مى‏گفتم نيستند. كار را مى‏كردم، ولى نه به خوبى. كار خوب را، خوب انجام نمى‏دادم.

 

 در اين سير قرآنى، خداوند مى‏فرمايد: رحمت او به محسنين نزديك و قريب است نه واصل. از وصال رحمت گفتگو نمى‏كند، كه از قرب رحمت مى‏گويد و اين به اين معناست كه حتى با رحمت واسعه حق، با رحمتى كه به ما نزديك است - مايى كه در حد احسان و بالاتر از تقوا ايستاده‏ايم - مى‏توانيم محروم بمانيم.

 با توجه به اين نكته، خواه ناخواه حالتى از خوف و رجاء در آدمى شكل مى‏گيرد؛ خوفِ دورى و ابتعاد از رحمت حق، خوف از اينكه از هيچ گناهى دور نيست و لو در فرض اطاعت و احسان و رجاء به رحمت حق و اميد مزد و پاداش و لو در فرض تفريط و عصيان.

 

 با اين توضيح، انسان نه به اعمال خود مى‏تواند اميدوار باشد و نه به اعمال خود، چرا كه رحمت حق به محسن نزديك است. محسن تا به اينجا روييده و حركت كرده و گام برداشته، امّا با اين حال، رحمت حق به او نزديك شده، نه واصل.

 پس چه اميدى براى ما باقى مى‏ماند؟ براى مايى كه هيچ فاصله‏اى از اينكه با دست‏هاى خود على(ع) را تكه تكه كنيم، نداريم. اينها را شوخى نگيريم! كه هنوز گرو نرفته‏ايم و گير نكرده‏ايم.

 منى كه پنجاه سال دويده‏ام و پنجاه نفر را براى خود جمع كرده‏ام، به آنها علاقمند شده‏ام و آنها را براى خودم مى‏خواهم، اگر ببينم تو آمده‏اى تا آنها را كيش بدهى، نمى‏گذارم و به هر عنوانى ذليلت مى‏كنم؛ كه آدمى وقتى گرو برود، چه‏ها كه نمى‏كند!

 به هر حال با اين حالات و با اين تأملات كه مى‏خواهم شما را هم در آنها شريك كنم و به شما هديه بدهم، به اين نتيجه مى‏رسيم كه با هيچ گناهى فاصله نداريم؛ هر چند آن گناه به نظر ما دور و سنگين باشد.

 در قرآن آمده است:" زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ "؛ يعنى ما شهواتى داريم. اين شهوات، نيازها و احتياجات ما هستند. اين نيازها در يك مرحله، محبوب ما و در مرحله بعد هم تزيين و توجيه مى‏شوند. آيا مى‏شود از آنها فرار كرد؟ اين كه آمده است " حُبُّ الدُّنيا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ "، بماند؛ [نه حبِّ دنيا كه حبِّ شهوات براى انحراف كافى است.]

 وقتى كه من شهواتى دارم؛ يعنى به چيزى علاقمند مى‏شوم كه نياز و خواست من است. اين عشق (شهوت) كه در دل من آمد، محبوبيت پيدا مى‏كند و اين محبوبيت براى من توجيه مى‏شود و وقتى برايم موجَّه و مزيَّن شد، ديگر حقّ خودم مى‏دانم كه هر كارى را انجام دهم. اين زينت كار ساده شيطان است، كه خود قسم ياد كرده:" لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ "{با اين توجه، آيا خيال مى‏كنى قتل ابا عبداللَّه كار مشكلى است؟

 من شخصيتم را دوست دارم، عنوانم را دوست دارم، پرستيژم را دوست دارم، رفتارم را دوست دارم. اين نياز و احتياج، اگر مورد علاقه من شد و مزيّن هم شد، به اين نتيجه مى‏رسم كه بايد اين كار حتماً انجام شود.

 وقتى شهوت و نياز، تبديل به حبّ و محبت، تبديل به يك نوع جنبه عقلانى و ذهنى شد، كه تو بايد اين طور رفتار كنى و بايد اين گونه باشى، ديگر احتمال خلاف نمى‏دهى و ثنويتى هم كه ممكن است در درون تو تزاحم ايجاد كند و جهاد و مبارزه و درگيرى و اصطكاكى به وجود آورد، همه‏اش به يك هماهنگى كلى و يك سازمان يافتگى و يك جهت شدن مبدَّل مى‏شود، كه تو جز اين چاره‏اى ندارى.

 

 عقل، تجربه، توهّم، تخيّل، تفكّر، تأمّل، مشورت و قلب و شهوت تو، همه به يك نتيجه مى‏رسند، كه حسين را بكشى. آيا خيال مى‏كنيد بعد از اين انسان مى‏ايستد يا براى كشتن او از هر وسيله ممكن استفاده مى‏كند؟!

 اين نكته كه آدم‏هاى بدِ تاريخ يا آدم‏هاى بدِ موجودِ امروز را، خيلى بد مى‏بينيم و مى‏گوييم خدا لعنتشان كند، به خاطر اين است كه خودمان را در آن فضاء و در آن محيط حس نمى‏كنيم، در حالى كه هر كدام فرعونى هستيم، فقط مصرهاى ما كوچك و بزرگ شده است.

 اين وضعيت ماست. پس با خوفى كه در اينجا مى‏آيد، چه چيزى براى ما باقى مى‏ماند؟ به چه چيزى رجاء و اميد داشته باشيم؟ به رحمت حق؟ كه حتى به محسن قريب است، نه واصل.

 اغترار به رحمت

 پس بايد به دو چيز توجه كنيم:

 يكى اينكه از هيچ گناهى دور نيستيم.

 دوم اينكه غرور و اغترار به رحمت حق پيدا نكنيم، كه رحمت حق گرچه واسع است و همه را در برگرفته و قريب هم مى‏باشد، امّا واصل نيست.

 در آيه: " لا تُفْسِدُوا فِى الْاَرْضِ بَعْدَ اِصْلاحِها وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً اِنَّ رَحْمَةَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ "، خوف و طمع و تركيب اين دو، با چه چيزى تحقق پيدا مى‏كند؟

 " اِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ" را هم داريم؛ يعنى خدا از متقين قبول مى‏كند. قبولى مال آنهاست. محسنين هم كه به رحمت حق نزديك‏اند.

 در آيه ديگرى هم آمده است:" أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُواْ الْجَنَّةَ وَ لَمّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذينَ خَلَواْ مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى نَصْرُ اللَّهِ أَلا اِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ "؛ يعنى خيال مى‏كنيد كه شما داخل بهشت مى‏شويد و به راحتى مى‏رسيد، در حالى كه هنوز آنچه بر گذشتگان رفته، بر شما جارى نشده است.

 داستان آنها چه بود؟ " مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرّاءُ " ؛ گرفتارى‏ها و سختى‏ها آنها را مى‏گرفت، به حدى كه: " وَ زُلْزِلُوا حَتّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ "؛ رسول و مؤمنين همراه او مى‏گفتند:"مَتى نَصْرُاللَّهِ"؛ حركت مى‏كردند و دنبال نصر خدا بودند. تازه بعد از زلزله‏ها و طلب‏ها و حركت‏ها در جستجوى نصر خدا بودند.

 به آنها خطاب مى‏شود: " اَلا اِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَريبٌ ". نمى‏گويد پيروزى واصل شده، كه نزديك است؛ يعنى زير و رو شدن‏ها، زلزله‏ها، فراز و نشيب‏ها، همه اينها، براى وصال به نصر كافى نيست، كه مرحله ديگرى را هم مى‏خواهد. بعد از طلب، اقدام مى‏خواهد تا واصل شود.

 پس رحمت حق حتى به محسنين نزديك است و وصال آن، يك گام بالاترى را مى‏خواهد، كه آن اخبات است. و در سوره حج هم آمده است: " بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ " .

 

 البته حدى از بشارت، براى مؤمنين هم وجود دارد: " بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ " ؛ چون بشارت گاهى به امكان نصر، گاهى به قرب نصر و گاهى هم به وصال نصر است . اينها با يكديگر متفاوتند؛ چنان كه امكان رحمت و قرب رحمت و وصول رحمت با يكديگر تفاوت دارند.

 بشارت به ديگران، بشارت به اسلام، بشارت به ايمان، بشارت به تقوا، بشارت حتى به بعثت، بشارت به قرب است، نه بشارت به وصل. " وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتينَ " ، بشارتى بالاتر است.

 اخبات و راه وصول

 براى وصول به اخبات راه‏هاى مختلفى گفته شده است:

 يكى مى‏گويد بايد اطعام كرد. يكى مى‏گويد بايد محبت كرد. يكى مى‏گويد نماز شب بخوان و يكى هم مى‏گويد همه عبادت‏ها را انجام بده و همه معصيت‏ها را رها كن، در حالى كه انسان اگر همه عبادت‏ها را انجام دهد و همه معصيت‏ها را هم ترك كند، تازه مى‏شود متقى. و اگر آنها را خوب هم انجام دهد و كم نگذارد، تازه مى‏شود محسن. اخبات، گامى است جز اين چيزهايى كه تاكنون شنيده‏ايد.

 پس براى سلوك چه كنم؟ واجبات را بياورم؟ محرمات را ترك كنم؟ با اين نوع سلوك، در انسان غرور ايجاد مى‏شود؛ همان غرورى كه شيطان را با شش هزار سال عبادت رجيم كرد؛ چرا كه يك كبر داشت.

 گاهى به ما غرورى دست مى‏دهد و مى‏گوييم: اگر محبت و ولايت اهل بيت(ع) را داشته باشيم، كار تمام است. اين چه اغترارى است؟! به چه استنادى راهى را كه رسول(ص) و على(ع) با سر رفتند، ما مى‏خواهيم خزيده خزيده حركت كنيم و برسيم؟! اگر اين طور باشد، كه بايد تمام دين تعطيل شود!

 بعضى‏ها مى‏گويند: عبادت به جز خدمت خلق نيست، پس اديسون هم خدمت كرده است. خدمت يعنى چه؟ وقتى آدميت آدمى را مسدود كردند، وقتى چشم او را كور كردند، اگر نور افكن هم برايش درست كرده باشند، آيا به او خدمت كرده‏اند؟! وقتى دلش را كور كردند، اگر برايش چراغ آماده كنند، خدمت است؟!

 دنيايى كه چشم آدم‏ها را از كاسه در آورده، دل آنها را وارونه كرده، ذهنيت آنها را بسته و كور كرده، حال اگر به آنها نان بدهد، آب بدهد، زندگى كامپيوترى بدهد و همه چيز را براى آنها همان طور كه مى‏خواهند فراهم كند، آيا به آنها خدمت كرده است؟! چه كسى را فريب مى‏دهيد؟ در چه فضايى حرف مى‏زنيد؟

 خدمت به آدم اين نيست كه به او رفاه، امن و رهايى را بدهند، اگر اين سه آرمانِ انسانِ معاصرِ امروز را هم به او بدهند و براى او محقق سازند، تازه اين سه گام از اسلام پايين‏تر است.

 همه اين گام‏ها و همه كارهايى كه اديسون‏ها و دانشمندان كرده‏اند، در حوزه رفاه است. همه كارهايى كه همه روانشناسان كرده‏اند، در حوزه امن است و همه كارهايى كه هنوز هيچ كس راجع به رهايى و آزادگى انسان نكرده است تا چيزى گريبان‏گير او نباشد، در حوزه رهايى است. و با اين همه، اين سؤال مطرح است كه: " أَيَحْسَبُ الْاِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً ".

 همه اين سه گامِ رفاه و امن و رهايى هم كه فراهم شود، تازه همان سه گامى است كه صالح به قومش گفته بود: " أَتُتْرَكُونَ فِيما ههُنا آمِنينَ فِى جَنّاتٍ وَ عُيُونٍ وَ زُرُوعٍ و نَخْلٍ طَلْعُها هَضيمٌ وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً فارِهِينَ ".

 فارهين، رفاه و آمنين، أمن و تتركون، رهايى است.

 اين سه آرمانِ رفاه و امن و رهايى چيزى است كه با يك سؤال صالح از قومش - حدود پنج هزار سال قبل از ميلاد مسيح و حدود هفت هزار سال پيش - محكوم شده است. حال تو، حتى اگر انسانى باشى كه زندگى فوق مدرن را براى خودت فراهم كرده باشى، چه جوابى براى آن دارى؟ آيا مى‏گويى من همين‏ها را مى‏خواهم؟!

 آيا انسان مى‏تواند با اين امكاناتِ امن، رفاه، رهايى، دل خوش باشد؟ اين سؤالى است كه گريبان انسان معاصر را رها نمى‏كند. سؤال صالح، سؤالى نيست كه بتوان با »شايد« و »محتمل است« جواب داد.

 اگر بگويى من براى اينها آمده‏ام، بايد منتظر اين پاسخ باشى كه امن، با حضور و وقوف و خود آگاهى انسان سازگار نيست.

 اگر مى‏خواهى واقع گرا باشى، واقع گرا كسى است كه امن را با شرايط وقوف خود هماهنگ نمى‏داند. انسان در بهار يقين دارد كه پاييز در راه است. او حركت زمان را درك مى‏كند. او در امكانات و شرايط كامل و مطلوبش باز هم دغدغه دارد. دلهره دارد. اضطراب دارد، پس چطور مى‏تواند امنى داشته باشد؟!

 رفاه هم با تحول نعمت‏ها مطابق و هماهنگ نيست، كه آدمى مدام تحول نعمت‏ها را مى‏بيند.

 و رهايى هم با نظام و قانونمندى هستى هماهنگ نيست، كه نمى‏توان در اين معده همه چيز ريخت. نمى‏شود اين تن را به همه چيز بست، كه قندش بالا مى‏رود. اُوره مى‏گيرد. نقرس مى‏گيرد.

 اين طور نيست كه بتوان هر چيزى را خورد، كه تو در نظام هستى. و تو در هر حركتى، همراه هزار سنّت هستى. مگر مى‏توانى همين طور قدم بردارى؟! تو در يك ميدان مين حركت مى‏كنى، با هر گامى كه بر مى‏دارى، ممكن است انفجارى را ايجاد كنى.

 اگر ما بفهميم كه با هر كلمه‏اى كه مى‏گوييم، در دل‏ها انفجارى ايجاد مى‏كنيم، اگر بفهميم كه با هر گامى كه بر مى‏داريم، انفجارى ايجاد مى‏كنيم، اين طور دست و پايمان را رها نمى‏كنيم و يله نمى‏شويم كه در دنياى قانونمندى‏ها؛ آن هم قانونمندى‏هاى مرتبط و مترابط، نمى‏توانيم اين طور رها و ول باشيم.

 اين سه آرمان، از اسلام پايين‏تر است. اسلام چيزى وراى اين سه را به انسان داده است. اسلام آمده است تا حتى در هنگامى كه از رفاه دور هستى، امن را به تو هديه دهد و در متن تحول‏ها، امن تو را تأمين كند. اسلام اين تفاوت‏ها را دارد و مى‏خواهد تو را مطمئن به قَدَر كند، نه مطمئن به نِعَم. نمى‏خواهد تو را رها كند كه متروك نيستى، بلكه مسئولى:" حَتّى عَنِ الْبِقاعِ وَ الْبَهائِم " ؛ حتى در قبال زمين‏ها و حيوانات.

 يك قطعه زمينى كه مى‏توان از آن چند تُن ميوه گرفت، اگر يك تُن ميوه از آن برداشت كنى، باخته‏اى. گاوى كه مى‏توان از آن چند كيلو شير بدست آورد، اگر كمتر بگيرى، باخته‏اى.ص۲۲-۷

 کتاب إخبات اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.