إخبات(مجموعه سخنرانی ها-مباحث شبهای قدر)
از کتاب إخبات از مجموعه سخنرانی ها-مباحث شبهای قدر
...... بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
أَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا أَمينَ اللَّهِ فى أَرْضِهِ وَ حُجَّتَهُ عَلى عِبادِهِ أَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا وَلِىّاللَّهِ
طرح بحث
بعضى وقتها در شبهاى ماه مبارك، حالتى بر من مىگذرد كه اميدوارم بتوانم شما را هم در آن حالت داخل و سهيم كنم تا هم كمكى به شما و هم شكر نعمت و عنايتى كه به من شده، باشد.
من دوست دارم شما هم در اين حال شريك باشيد و خلاصه تأملاتى را كه در چند آيه داشتهام، برايتان بيان مىكنم تا شايد شما هم دعايى بكنيد و قدمى برداريد و كارى كنيد.
اعتماد من به طلب و اقدام خودِ شماست كه هر كدام با نيت و توجهى آمدهايد و ساعاتى هم منتظر شدهايد. چه بسا همين، رزقى را براى خودِ ما فراهم كند و ما نيز از ناحيه شما مرزوق و مورد عنايت بيشترى قرار گيريم.
از هيچ گناهى دور نيستيم
حالى كه بر من گذشت اين بود كه انسان از هيچ يك از ذنوب و سيئات و گرفتارىها دور نيست؛ گرفتارىهايى كه اساساً از شك و شرك و نفاق شروع مىشود و تا كفر و انواع ديگر فجور و گرفتارىهايى كه به قلب ما، به خيال ما، به وهم ما و به تفكرات و تأملات ما و به ساير اعضاء و جوارح ما؛ در بطن و فرج و سمع و بصر و دست و پا و ... برمىگردد. آدمى با هيچ يك از اينها فاصلهاى ندارد.
اگر روزى به ما بگويند آيا حاضرى نبىاى از انبياء الهى و ولىاى از اولياى الهى را بكشى؟ جواب ما منفى است و حتى از اين سؤال، وحشت هم مىكنيم.
اگر بگويند آيا حاضرى با مَحرم خودت در كنار كعبه زنا كنى؟ آيا حاضرى حلقوم على اصغر ابا عبداللَّه الحسين(ع) را بِبُرى؟ آيا مىتوانى حسين فاطمه(س) را تكّه تكّه كنى و فرق على(ع) را بشكافى؟ مىگوييم خير! تمام جوابها منفى است و خودمان را از اين اعمال بسيار دور مىبينيم. احساس مىكنيم كه اين گناهان، گناهان ما نيست و بين ما و آنها، حائلها و واسطههاى زيادى وجود دارد.
اعتقادم اين است كه ما هنوز در فضاى اين گناهان قرار نگرفتهايم. هنوز مجبور نشدهايم كه به خاطر محبوبهامان دست به هركارى بزنيم، در حالى كه همه فرعونيم، فقط مصرهاى ما كوچك و بزرگ مىشود.
من در محدوده خانهام، مادر و پدرم، فرزند و عيالم، فرعونى هستم و" أَنَا رَبُّكُمُ الاَعْلى " را در آن حد دارم و در اين زمينه قدم برمىدارم.
گاهى كه با چند نفر همراه مىشوم و در ماشينى مىنشينيم، تفرعن مىكنم و زير بار نمىروم و جبروت و كبريا و خودخواهىهايم در آن مرحله، ظهور و بروز مىكند.
و گاهى هم اين اتفاقات و اين حالتها در محيط كارم متجلّى مىشود.
جريانى بود كه براى خود من تذكر زيادى داشت. بقالى بود كه گاهى از او شير مىخريدم. من دو شيشه شير مىخواستم، اما او مىگفت بايد يك ظرف ماست هم ببرى، در حالى كه مىديدم بعضى مىآمدند و بدون اينكه او به آنها چيزى بگويد، ده تا ده تا شير مىبردند. با خنده گفتم پس يك شيشه شير بيشتر نمىخواهم. او هم گفت: نه آقا! همين كه گفتم!
وقتى به انسان اختيار چهار تا شير، چهار تا آفتابه، چهار تا آدم، چهار تا لباس و ... را مىدهند، او مقرراتى را به دلخواه و از پيش خود مىآورد، در حالى كه خداوند حكمى را براى آن قرار نداده است، بلكه حكم را خودِ من تشريع مىكنم. كاش اين مجعولات و اين منزّلات، لااقل مساوى و براى همه بود، اما اين طور نيست بلكه حدود و ثغور آن را، تفرعن من، ضعفها و قدرتهاى من، اينكه به چه كسى بستگى دارم و در گرو چه كسى هستم، اندازه مىگيرد.
ما بايد اين حالت را براى خود تصور كنيم كه ممكن است در همين مجلس، شرايط طورى شود كه تصميم بگيريم ولىِّ خدا را تكه تكه كنيم.
واقعيت امر اين است كه شايد بُغضها آن چنان بالا رود، حسادتها آن چنان تحريك شود كه به خاطر اينكه كم نياوريم، به خاطر اينكه اُفت نكنيم، به خاطر اينكه ذليل نشويم، همه عزيزان حق را ذليل مىكنيم تا آنچه را كه به آن وابستهايم از بين نرود؛ مثل همان حرفى كه هارون الرشيد به پسرش گفت.
در تاريخ آمده است وقتى به هارون گفتند كه اينها پسر عموهاى تو هستند، بستگان تو هستند، پس چطور آنها را تكه تكه مىكنى؟! او به پسرش گفت تويى كه فرزندم هستى و از چشمم عزيزتر، اگر روزى ببينم در آنچه من دارم طمع كردهاى، چشمهاى تو را هم در خواهم آورد.
اگر اين معنا را از خود دور نديديم، اين سؤال مطرح مىشود كه پس چه چيزى ما را سر پا نگاه مىدارد و به ما استقامت مىدهد؟
توضيح مطلب اينكه در دعا مىخوانيم:" وَسِعَتْ رَحْمَتُهُ كُلَّ شَىْءٍ "؛ يعنى خدا عاشق است و عشق او همه هستى را در برگرفته تا آنجا كه:" سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَهُ "؛ اگر كسى را مىزند و بر كسى مىشورد، به خاطر عشق و دوستىاش، اين كا را مىكند. به خاطر عشقش، او را گوشمالى مىدهد و به او فشار مىآورد و حتى به خاطر عشقش، او را عذاب مىكند. از روى عشق، غضب مىكند؛ يعنى عاشقِ مهربان است و حتى تجلّىِ عذاب، تجلّىِ رحمت اوست.
اگر اين نكته را تصوّر كرديم، اگر محبت و مهربانى و وسعت رحمت حق را تا اين حد باور كرديم، حال اين آيه را چطور مىفهميم و معنا مىكنيم كه: " اِنَّ رَحْمَةَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ "؛ رحمت حق به محسنين - كسانى كه تا حد احسان و حتى بالاتر از تقوا پيش آمدهاند - نزديك است.
محسن در اصطلاح و سير واژهشناسى قرآن يا مراحل تحولِ فلاح و رويشى كه قرآن از آن حكايت مىكند، به كسى مىگويند كه خوب عمل مىكند. هم كار خوب و حَسَن را به خوبى انجام مىدهد و طاعت را با حُسن و زيبايى همراه مىكند و هم كار خوب را از روش خوب و منهج مناسبى مىآورد. محسن هم حُسن را مىآورد و هم حُسن را با حُسن و خوبى همراه مىكند.
گاهى انسان اطعامى مىكند، ولى سر دستى است. زود آن را رد مىكند. با شتاب و سرسرى آن را انجام مىدهد و گاهى هم براى محبوب خود، بر سر سفره شمعى مىگذارد و روبانى مىبندد و فضايى ايجاد مىكند.
گاهى پدرم به من مىگفت: برو خانه عمهات و بگو فلانى بيايد. من كه با پسر عمهام قهر بودم و برايم سخت بود كه به خانهشان بروم، مىرفتم و يواش، به طورى كه نشنوند و جواب ندهند، در مىزدم، بعد برمىگشتم و مىگفتم نيستند. كار را مىكردم، ولى نه به خوبى. كار خوب را، خوب انجام نمىدادم.
در اين سير قرآنى، خداوند مىفرمايد: رحمت او به محسنين نزديك و قريب است نه واصل. از وصال رحمت گفتگو نمىكند، كه از قرب رحمت مىگويد و اين به اين معناست كه حتى با رحمت واسعه حق، با رحمتى كه به ما نزديك است - مايى كه در حد احسان و بالاتر از تقوا ايستادهايم - مىتوانيم محروم بمانيم.
با توجه به اين نكته، خواه ناخواه حالتى از خوف و رجاء در آدمى شكل مىگيرد؛ خوفِ دورى و ابتعاد از رحمت حق، خوف از اينكه از هيچ گناهى دور نيست و لو در فرض اطاعت و احسان و رجاء به رحمت حق و اميد مزد و پاداش و لو در فرض تفريط و عصيان.
با اين توضيح، انسان نه به اعمال خود مىتواند اميدوار باشد و نه به اعمال خود، چرا كه رحمت حق به محسن نزديك است. محسن تا به اينجا روييده و حركت كرده و گام برداشته، امّا با اين حال، رحمت حق به او نزديك شده، نه واصل.
پس چه اميدى براى ما باقى مىماند؟ براى مايى كه هيچ فاصلهاى از اينكه با دستهاى خود على(ع) را تكه تكه كنيم، نداريم. اينها را شوخى نگيريم! كه هنوز گرو نرفتهايم و گير نكردهايم.
منى كه پنجاه سال دويدهام و پنجاه نفر را براى خود جمع كردهام، به آنها علاقمند شدهام و آنها را براى خودم مىخواهم، اگر ببينم تو آمدهاى تا آنها را كيش بدهى، نمىگذارم و به هر عنوانى ذليلت مىكنم؛ كه آدمى وقتى گرو برود، چهها كه نمىكند!
به هر حال با اين حالات و با اين تأملات كه مىخواهم شما را هم در آنها شريك كنم و به شما هديه بدهم، به اين نتيجه مىرسيم كه با هيچ گناهى فاصله نداريم؛ هر چند آن گناه به نظر ما دور و سنگين باشد.
در قرآن آمده است:" زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ "؛ يعنى ما شهواتى داريم. اين شهوات، نيازها و احتياجات ما هستند. اين نيازها در يك مرحله، محبوب ما و در مرحله بعد هم تزيين و توجيه مىشوند. آيا مىشود از آنها فرار كرد؟ اين كه آمده است " حُبُّ الدُّنيا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ "، بماند؛ [نه حبِّ دنيا كه حبِّ شهوات براى انحراف كافى است.]
وقتى كه من شهواتى دارم؛ يعنى به چيزى علاقمند مىشوم كه نياز و خواست من است. اين عشق (شهوت) كه در دل من آمد، محبوبيت پيدا مىكند و اين محبوبيت براى من توجيه مىشود و وقتى برايم موجَّه و مزيَّن شد، ديگر حقّ خودم مىدانم كه هر كارى را انجام دهم. اين زينت كار ساده شيطان است، كه خود قسم ياد كرده:" لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ "{با اين توجه، آيا خيال مىكنى قتل ابا عبداللَّه كار مشكلى است؟
من شخصيتم را دوست دارم، عنوانم را دوست دارم، پرستيژم را دوست دارم، رفتارم را دوست دارم. اين نياز و احتياج، اگر مورد علاقه من شد و مزيّن هم شد، به اين نتيجه مىرسم كه بايد اين كار حتماً انجام شود.
وقتى شهوت و نياز، تبديل به حبّ و محبت، تبديل به يك نوع جنبه عقلانى و ذهنى شد، كه تو بايد اين طور رفتار كنى و بايد اين گونه باشى، ديگر احتمال خلاف نمىدهى و ثنويتى هم كه ممكن است در درون تو تزاحم ايجاد كند و جهاد و مبارزه و درگيرى و اصطكاكى به وجود آورد، همهاش به يك هماهنگى كلى و يك سازمان يافتگى و يك جهت شدن مبدَّل مىشود، كه تو جز اين چارهاى ندارى.
عقل، تجربه، توهّم، تخيّل، تفكّر، تأمّل، مشورت و قلب و شهوت تو، همه به يك نتيجه مىرسند، كه حسين را بكشى. آيا خيال مىكنيد بعد از اين انسان مىايستد يا براى كشتن او از هر وسيله ممكن استفاده مىكند؟!
اين نكته كه آدمهاى بدِ تاريخ يا آدمهاى بدِ موجودِ امروز را، خيلى بد مىبينيم و مىگوييم خدا لعنتشان كند، به خاطر اين است كه خودمان را در آن فضاء و در آن محيط حس نمىكنيم، در حالى كه هر كدام فرعونى هستيم، فقط مصرهاى ما كوچك و بزرگ شده است.
اين وضعيت ماست. پس با خوفى كه در اينجا مىآيد، چه چيزى براى ما باقى مىماند؟ به چه چيزى رجاء و اميد داشته باشيم؟ به رحمت حق؟ كه حتى به محسن قريب است، نه واصل.
اغترار به رحمت
پس بايد به دو چيز توجه كنيم:
يكى اينكه از هيچ گناهى دور نيستيم.
دوم اينكه غرور و اغترار به رحمت حق پيدا نكنيم، كه رحمت حق گرچه واسع است و همه را در برگرفته و قريب هم مىباشد، امّا واصل نيست.
در آيه: " لا تُفْسِدُوا فِى الْاَرْضِ بَعْدَ اِصْلاحِها وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً اِنَّ رَحْمَةَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ "، خوف و طمع و تركيب اين دو، با چه چيزى تحقق پيدا مىكند؟
" اِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ" را هم داريم؛ يعنى خدا از متقين قبول مىكند. قبولى مال آنهاست. محسنين هم كه به رحمت حق نزديكاند.
در آيه ديگرى هم آمده است:" أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُواْ الْجَنَّةَ وَ لَمّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذينَ خَلَواْ مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى نَصْرُ اللَّهِ أَلا اِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ "؛ يعنى خيال مىكنيد كه شما داخل بهشت مىشويد و به راحتى مىرسيد، در حالى كه هنوز آنچه بر گذشتگان رفته، بر شما جارى نشده است.
داستان آنها چه بود؟ " مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرّاءُ " ؛ گرفتارىها و سختىها آنها را مىگرفت، به حدى كه: " وَ زُلْزِلُوا حَتّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ "؛ رسول و مؤمنين همراه او مىگفتند:"مَتى نَصْرُاللَّهِ"؛ حركت مىكردند و دنبال نصر خدا بودند. تازه بعد از زلزلهها و طلبها و حركتها در جستجوى نصر خدا بودند.
به آنها خطاب مىشود: " اَلا اِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَريبٌ ". نمىگويد پيروزى واصل شده، كه نزديك است؛ يعنى زير و رو شدنها، زلزلهها، فراز و نشيبها، همه اينها، براى وصال به نصر كافى نيست، كه مرحله ديگرى را هم مىخواهد. بعد از طلب، اقدام مىخواهد تا واصل شود.
پس رحمت حق حتى به محسنين نزديك است و وصال آن، يك گام بالاترى را مىخواهد، كه آن اخبات است. و در سوره حج هم آمده است: " بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ " .
البته حدى از بشارت، براى مؤمنين هم وجود دارد: " بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ " ؛ چون بشارت گاهى به امكان نصر، گاهى به قرب نصر و گاهى هم به وصال نصر است . اينها با يكديگر متفاوتند؛ چنان كه امكان رحمت و قرب رحمت و وصول رحمت با يكديگر تفاوت دارند.
بشارت به ديگران، بشارت به اسلام، بشارت به ايمان، بشارت به تقوا، بشارت حتى به بعثت، بشارت به قرب است، نه بشارت به وصل. " وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتينَ " ، بشارتى بالاتر است.
اخبات و راه وصول
براى وصول به اخبات راههاى مختلفى گفته شده است:
يكى مىگويد بايد اطعام كرد. يكى مىگويد بايد محبت كرد. يكى مىگويد نماز شب بخوان و يكى هم مىگويد همه عبادتها را انجام بده و همه معصيتها را رها كن، در حالى كه انسان اگر همه عبادتها را انجام دهد و همه معصيتها را هم ترك كند، تازه مىشود متقى. و اگر آنها را خوب هم انجام دهد و كم نگذارد، تازه مىشود محسن. اخبات، گامى است جز اين چيزهايى كه تاكنون شنيدهايد.
پس براى سلوك چه كنم؟ واجبات را بياورم؟ محرمات را ترك كنم؟ با اين نوع سلوك، در انسان غرور ايجاد مىشود؛ همان غرورى كه شيطان را با شش هزار سال عبادت رجيم كرد؛ چرا كه يك كبر داشت.
گاهى به ما غرورى دست مىدهد و مىگوييم: اگر محبت و ولايت اهل بيت(ع) را داشته باشيم، كار تمام است. اين چه اغترارى است؟! به چه استنادى راهى را كه رسول(ص) و على(ع) با سر رفتند، ما مىخواهيم خزيده خزيده حركت كنيم و برسيم؟! اگر اين طور باشد، كه بايد تمام دين تعطيل شود!
بعضىها مىگويند: عبادت به جز خدمت خلق نيست، پس اديسون هم خدمت كرده است. خدمت يعنى چه؟ وقتى آدميت آدمى را مسدود كردند، وقتى چشم او را كور كردند، اگر نور افكن هم برايش درست كرده باشند، آيا به او خدمت كردهاند؟! وقتى دلش را كور كردند، اگر برايش چراغ آماده كنند، خدمت است؟!
دنيايى كه چشم آدمها را از كاسه در آورده، دل آنها را وارونه كرده، ذهنيت آنها را بسته و كور كرده، حال اگر به آنها نان بدهد، آب بدهد، زندگى كامپيوترى بدهد و همه چيز را براى آنها همان طور كه مىخواهند فراهم كند، آيا به آنها خدمت كرده است؟! چه كسى را فريب مىدهيد؟ در چه فضايى حرف مىزنيد؟
خدمت به آدم اين نيست كه به او رفاه، امن و رهايى را بدهند، اگر اين سه آرمانِ انسانِ معاصرِ امروز را هم به او بدهند و براى او محقق سازند، تازه اين سه گام از اسلام پايينتر است.
همه اين گامها و همه كارهايى كه اديسونها و دانشمندان كردهاند، در حوزه رفاه است. همه كارهايى كه همه روانشناسان كردهاند، در حوزه امن است و همه كارهايى كه هنوز هيچ كس راجع به رهايى و آزادگى انسان نكرده است تا چيزى گريبانگير او نباشد، در حوزه رهايى است. و با اين همه، اين سؤال مطرح است كه: " أَيَحْسَبُ الْاِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً ".
همه اين سه گامِ رفاه و امن و رهايى هم كه فراهم شود، تازه همان سه گامى است كه صالح به قومش گفته بود: " أَتُتْرَكُونَ فِيما ههُنا آمِنينَ فِى جَنّاتٍ وَ عُيُونٍ وَ زُرُوعٍ و نَخْلٍ طَلْعُها هَضيمٌ وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً فارِهِينَ ".
فارهين، رفاه و آمنين، أمن و تتركون، رهايى است.
اين سه آرمانِ رفاه و امن و رهايى چيزى است كه با يك سؤال صالح از قومش - حدود پنج هزار سال قبل از ميلاد مسيح و حدود هفت هزار سال پيش - محكوم شده است. حال تو، حتى اگر انسانى باشى كه زندگى فوق مدرن را براى خودت فراهم كرده باشى، چه جوابى براى آن دارى؟ آيا مىگويى من همينها را مىخواهم؟!
آيا انسان مىتواند با اين امكاناتِ امن، رفاه، رهايى، دل خوش باشد؟ اين سؤالى است كه گريبان انسان معاصر را رها نمىكند. سؤال صالح، سؤالى نيست كه بتوان با »شايد« و »محتمل است« جواب داد.
اگر بگويى من براى اينها آمدهام، بايد منتظر اين پاسخ باشى كه امن، با حضور و وقوف و خود آگاهى انسان سازگار نيست.
اگر مىخواهى واقع گرا باشى، واقع گرا كسى است كه امن را با شرايط وقوف خود هماهنگ نمىداند. انسان در بهار يقين دارد كه پاييز در راه است. او حركت زمان را درك مىكند. او در امكانات و شرايط كامل و مطلوبش باز هم دغدغه دارد. دلهره دارد. اضطراب دارد، پس چطور مىتواند امنى داشته باشد؟!
رفاه هم با تحول نعمتها مطابق و هماهنگ نيست، كه آدمى مدام تحول نعمتها را مىبيند.
و رهايى هم با نظام و قانونمندى هستى هماهنگ نيست، كه نمىتوان در اين معده همه چيز ريخت. نمىشود اين تن را به همه چيز بست، كه قندش بالا مىرود. اُوره مىگيرد. نقرس مىگيرد.
اين طور نيست كه بتوان هر چيزى را خورد، كه تو در نظام هستى. و تو در هر حركتى، همراه هزار سنّت هستى. مگر مىتوانى همين طور قدم بردارى؟! تو در يك ميدان مين حركت مىكنى، با هر گامى كه بر مىدارى، ممكن است انفجارى را ايجاد كنى.
اگر ما بفهميم كه با هر كلمهاى كه مىگوييم، در دلها انفجارى ايجاد مىكنيم، اگر بفهميم كه با هر گامى كه بر مىداريم، انفجارى ايجاد مىكنيم، اين طور دست و پايمان را رها نمىكنيم و يله نمىشويم كه در دنياى قانونمندىها؛ آن هم قانونمندىهاى مرتبط و مترابط، نمىتوانيم اين طور رها و ول باشيم.
اين سه آرمان، از اسلام پايينتر است. اسلام چيزى وراى اين سه را به انسان داده است. اسلام آمده است تا حتى در هنگامى كه از رفاه دور هستى، امن را به تو هديه دهد و در متن تحولها، امن تو را تأمين كند. اسلام اين تفاوتها را دارد و مىخواهد تو را مطمئن به قَدَر كند، نه مطمئن به نِعَم. نمىخواهد تو را رها كند كه متروك نيستى، بلكه مسئولى:" حَتّى عَنِ الْبِقاعِ وَ الْبَهائِم " ؛ حتى در قبال زمينها و حيوانات.
يك قطعه زمينى كه مىتوان از آن چند تُن ميوه گرفت، اگر يك تُن ميوه از آن برداشت كنى، باختهاى. گاوى كه مىتوان از آن چند كيلو شير بدست آورد، اگر كمتر بگيرى، باختهاى.ص۲۲-۷
کتاب إخبات اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.