از معرفت دینی تا حکومت دینی اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاداز کتاب" از معرفت دینی تا حکومت دینی"

......شبهات حكومت دينى در پنج مجموعه مطرح مى‏شوند:

 يك - حكومت دينى انسانى نيست.

 دو - حكومت دينى دنيايى نيست.

 سه - حكومت دينى استبدادى است.

چهار - حكومت دينى آفت‏پذير و مشكل‏آفرين است.

 پنج - حكومت دينى گرفتار و محدود است.

 

 حكومت دينى انسانى نيست

 

۱- شما خود تحليل مى‏كرديد كه با عبوديت و معرفت دينى به جامعه‏ى دينى و حكومت دينى مى‏رسيم. آيا با طرح عبوديت و بندگى و با طرح ولايت خدا و رسول و معصوم و فقيه و با فرض تسليم و تفويض و با وجوب تبعيت و پيروى، جايى براى انسان و شخصيت آدمى باقى مى‏ماند؟ آيا فرصتى براى اراده و انتخاب هست؟

۲- در اين آيه آمده: "ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى اللّه و رسوله ان يكون لهم الخيرة".يعنى هيچ گاه براى مرد مؤمن و زن مؤمن - در هنگامى كه خداوند و رسول او قضاوت و داورى كردند - اين حق نيست كه براى آن‏ها اختيارى باشد. آيا بدون اختيار، نشانى از كرامت انسانى باقى مى‏ماند؟

 ۳- در آيات قرآن، آدمى از سؤال و پرسش نهى شده؛ كه: "لا تسئلوا عن اشياء ان تبد لكم تسؤكم". مى‏فرمايد از چيزهايى سؤال نكنيد كه اگر براى شما آشكار شود به زيان شما است و براى شما بد مى‏شود. و اگر سؤال را از انسان دريغ كنيم، چگونه به تفكر و معرفت او اجازه مى‏دهيم؟ باز در آياتى از قرآن، آگاهى انسان تحقير شده كه شما چيزى نميدانيد: "ما اوتيتم من العلم الا قليلا".و يا اين نكته مطرح مى‏شود كه شما نمى‏توانيد بدانيد و راهى به آگاهى نداريد. با اين تحقير درباره آگاهى و علم انسان آيا امكان بالندگى هست؟ آيا اين نمونه‏ها و اين نگاه‏ها با كرامت و عظمت انسانى كه از حوزه‏ى" تكليف " به مرحله‏ى" حق جويى و حق طلبى " - حتى از خدا و حكومت و جامعه رسيده - هماهنگ است؟

 حكومت‏هاى دينى بر اين اساس براى شخصيت آدمى، براى اختيار و آزادى آدمى، براى فهم و علم و معرفت آدمى حسابى باز نمى‏كنند و براى او حقى نمى‏شناسند و فقط برايش تكليف مى‏آورند.

۴- و همين بركنارى آدمى از حقوق و گرفتارى به تكليف، زمينه تجاوز به حقوق او را مى‏آورد و همين است كه حكومت دينى " حق حيات "، " حق امنيت"، "حق آزادى" ، "حق انتخاب"، "حق نظارت" و بازخواست، براى "كافر" و حتى" اقليت" هايى كه اهل ذمه هستند و يا  " مخالفينى"كه با حكومت سازش ندارند و يا اعتراضى دارند و يا حق حكومت كردن را از آن خود مى‏شناسند، براى اين‏ها، اين حقوق را نمى‏پذيرند و حقوق انسانى و آزادى اجتماعى و سياسى و حقوقى و اقتصادى آن‏ها را زير پا مى‏گذارد و حتى زندگى آن‏ها را و حيات آن‏ها را مى‏ستاند و با شرايطى آن‏ها را مهدورالدم مى‏نمايد.

اين مخالفت با حقوق بشر و آزادى انسانى را نمى‏توان پنهان كرد؛ كه خود حكومت‏ها به پنهان كردن آن نپرداخته‏اند، پس چگونه با اين همه باز حكومت دينى مى‏تواند با انسان و حقوق او همراهى داشته باشد؟ و چگونه مى‏تواند از اومانيسم و كرامت انسانى دم بزند؟

 آيا مناسب‏تر نيست براى حفظ و پاك نگاه داشتن دين، حكومت را از آن بر كنار بدانيم؟ و جريان‏هاى تاريخى و معاصر حكومت را از آن جدا سازيم و ميان دين و سياست خط فاصل بگذاريم؟؟

 شايد آن‏ها كه دين را از سياست جدا مى‏دانند، آن قدرها هم پست و پليد نباشند و با حسن نيت و خيرخواهى همراه باشند و به خاطر پاسدارى از كيان دين و ايمان متدينين به اين جدايى رسيده باشند.

 در هر حال اين مشكل اول حكومت دينى و تفكر دينى است كه يك دسته را فرقه ناجيه مى‏شناسد و بقيه را اهل آتش مى‏داند. مؤمن را صاحب حق مى‏نمايد و كافر را از تمامى حقوق محروم مى‏سازد و سعادت و حقيقت را در تيول يك دسته قرار مى‏دهد و بقيه را با دست خالى به انتظار زندگى سخت و يا مرگ سخت و يا جهنم و آتش سخت مى‏گذارد. 

 

 براى جواب از اين شبهات من به نقض و بيان موارد مشابه در آن سوى آب‏ها، يا در اين سوى دنيا و در مهد آزادى و حقوق بشر نمى‏پردازم كه اين بزرگان با تمامى وسعت از تحمل جريان‏هاى مخالف - حتى در پوشش و لباس - عاجزند تا چه رسد به مخالفت با حكومت و خط مشى سياست جهانى؛ كه نه در آن ولايات كه حتى در استان‏هاى منفصل عربستان و مصر و الجزيره، هيچ امكان تحمل نيست و همه چيز بايد با جريان‏هاى مافيايى و جاسوسى و بازى‏هاى تبليغاتى و حمايت‏هاى بى شايبه و زد و بندهاى پنهان و آشكار و ترورهاى فردى و جمعى به آن سمت و سويى بيفتد كه فلان مى‏خواهد و بهمان مى‏فرمايد و با منافع ادعايى هماهنگى داشته باشد و از بنيادگرايى بويى نبرده باشد.

 من به اين گونه جواب‏هاى نقضى نمى‏پردازم؛ چون در واقع اين‏ها جواب نيست و نقل و انتقال اشكال از يك جا به جايى ديگر است. جواب اقناعى مناسب‏تر است.

 ۱- اگر آدمى اجتماع را انتخاب كرد و يا شخصى و يا گروهى را پذيرفت، هر چند كه در جمع از جهات گوناگون محدود مى‏شود و با عشق و گرايش به شخصى، از خواسته‏هاى گسترده خود جدا مى‏گردد؛ ولى اين محدوديت و تعلق و تبعيت و تسليم و ولايت پذيرى و فرمانبرى و بندگى و عبوديت، با شخصيت آدمى و هويت انسانى منافات ندارد، كه برخاسته از انتخاب و اختيار او است و اين حق انسان است كه انتخاب كند و آزاد باشد، حتى اگر با آزادى به تسليم و پيروى، روى بياورد و عبوديت و تبعيت را بخواهد، همين طور كه امروز شهروند مدنى مدرن و آزاد مى‏تواند با همين آزادى به تمامى قوانين تسليم شود و تبعيت كند و اين را مسخ شخصيت و نفى هويت خود نشناسد.

پس آدمى اگر با انتخاب و با آزادى به اين جريان ولايت و عبوديت و تسليم و تبعيت رسيد، مشكلى نخواهد داشت. به خصوص آن‏جا كه اين انتخاب از فهم و معرفت و از عشق و احساس او مايه بگيرد.

و در كشاكش راه‏ها و بيراهه‏ها و شناسايى نجدين خوبى‏ها و بدى‏ها، به اين انتخاب رسيده باشد، نه اين كه در تنگناى تبليغات و با تحريك‏هاى مستمر و وسوسه‏هاى مداوم امكان تدبّر و تفكر و تعقل را از دست داده باشد و بدون بينات و روشن‏گرى و بدون ميزان و معيارى از اندازه وجودى خودش و ارزش‏هاى هماهنگ با او، به انتخاب ناخواسته و نادانسته رسيده باشد.

 آن‏چه مسخ و نفى شخصيت آدمى را به دنبال مى‏آورد، ظلماتى است كه آدمى را در بر مى‏گيرد تا نه خودش و نه روابطش و نه اهدافش و نه اندازه‏هايش را نشناسد و نبيند و فقط با عادت‏ها و غريزه‏هايش يا دهانش يا هوسش، انتخاب كند. و احساس آزادى هم بنمايد؛ چون آن‏چه مزاحم است، حقيقت آزادى و فراهم شدن نجدين و ظهور بينات و نور، و مشخص شدن معيارها و ميزان‏ها است.. وگرنه احساس آزادى و ابراز آزادى و... هيچ مشكلى نخواهد داشت و هيچ غرامتى نخواهد خواست.

۲- چگونه است كه آدم اجتماعى و متمدن و شهروند مدنى قانون شناس و هنجار و تسليم و تابع را مهر نمى‏زنيم و محكوم نمى‏كنيم و حكومت غير دينى را نفى و مسخ آدمى نمى‏دانيم با اين كه همين جريان تسليم - بدون زمينه و شناخت احساس و بينات و ميزان و انتخاب آزاد - براى او هست و با اين وصف بر صدر نشسته و قدر ديده است.

 آن‏چه نفى و مسخ انسان است، نبود بينات و ميزان براى انتخاب و نبود شناخت و عشق براى عمل‏هاى اجتماعى و انقيادهاى قانونى و هنجارهاى گروهى است. زن شهروند و مرد شهروند در برابر قانون و دادگاه‏هاى حاكم اختيار و آزادى ندارد، همان طور كه زن و مرد مؤمن در برابر حكم و داورى خدا، ديگر حق اعتراض و مخالفت ندارد، مگر از همان مجرايى كه قانون مقرر كرده و مگر با همان اختيارى كه قانون داده است.

 ۳- هر كس در برابر كسى كه از او امكان گرفته و نعمت و امانتى پذيرفته، مسئول است. نعمت‏ها و دارايى‏ها مسئوليت مى‏آورند و سؤال از مسائلى كه مسئوليت آدمى و بار او را سنگين‏تر مى‏كند، لزومى ندارد، به خصوص آن‏جا كه در فرض اقدام زيانى و خسارتى فراهم نمى‏شود.

 و توجه دادن به اندازه وجودى و وضعيت آدمى او را آماده‏تر و سازنده‏تر مى‏سازد و موضع‏گيرى مناسب را راحت‏تر مى‏نمايد. اگر براى كسى كه راه درازى در پيش دارد و امكان محدودى برداشته، تو از محدوديت امكانات و وسعت راه بگويى، آيا او را تحقير كرده‏اى؟ و علم و فهم او را ناديده گرفته اى؟ و جلوى رشد و بالندگى او را بسته‏اى؟

 تحقير آن‏جايى است كه تو راه را ببندى و آدمى را مجبور به بازگشت به غريزه و انحطاط و به طبيعت بدانى، نه آن‏جا كه با محدوديت علم و عقل و عرفان و غريزه، او را به وحى پيوند مى‏زنى و از احاطه ربوى و آگاهى الهى بهره‏مند مى‏سازى.

 خيلى سال‏ها پيش از انقلاب، نمايشنامه‏اى خواندم. گويا به نام عمو زنجيرباف بود كه از ديوانه خانه‏اى و ديوانگانى گفت‏وگو مى‏كرد كه بلبشو و آشفته بودند و به سرپرستى و رهبرى و مديريتى روى آوردند و مديريتى انتخاب كردند و مدير از وضع موجود و فقر و گرسنگى مجمع ديوانگان سخن گفت و همه گفتند كه راستى گرسنه‏ايم و فرياد زدند و شوريدند؛ ولى كار سامانى نيافت و احساس معلوم گرسنگى درد آورتر شد. به شور پرداختند كه چه كس ما را آگاه كرد و به ما گفت كه گرسنه‏ايم. او دشمن ماست و همان بايد مجازات شود، پس مدير منتخب را به دار كشيدند تا نجات يابند و گرسنگى را درمان سازند.

 آيا بازگو كردن راه بلند و امكانات محدود و گرفتارى‏هاى آدمى تحقير او است؟ و جرم است؟ و مجازات دار مى‏خواهد؟ با اين كه امكان انتخاب و تهيه مقدمات و تأمين نيازها، براى ما هست و مى‏توانيم زنجيرها را برداريم و ديوارها را بشكافيم و بكاريم و بكاويم؛ چون آدمى با تفكر و تعقل به اضطرار و به وحى مى‏رسد. و وحى در اصول و فروع، دفاع عقلانى دارد: اصول با بينات و حضوريات و فروع با ناتوانى غريزه و فكر و عقل و تجربه جمعى، برهانى مى‏شود.

۴- مى‏رسيم به حقوق كافر و اقليت‏هاى پذيرفته شده و مخالفين سياسى و يا مبارزين انقلابى و غير انقلابى.

 اين مقدمه كه آدمى از دوره تكليف به دوره حق رسيده، چندان اصالتى ندارد؛ چون آدمى در گذشته تا آن‏جا به تفرعن و خودخواهى رسيده بود كه هيچ تكليفى و هيچ حقى را از كسى نمى‏پذيرفت و خود را حق دار همه مى‏شناخت و صاحب اختيار هم مى‏دانست. همين طور در امروز هم آدمى به بينشى رسيده كه بيان تكاليف و اشاره به ضوابط سلوك خود را از حقوق خود مى‏شناسد و با اين حق عنايت و رعايت و لطف، به هدايت حق روى آورده و منتظر بينات و هدايت و ميزان او است.

 اين تقسيم‏بندى‏هاى بى‏اساس و مرزبندى‏هاى تاريخى - از كسى كه اندازه گام‏هاى خودش را نمى‏شناسد و چيزى از تمامى آدم‏ها و دوره‏ها نمى‏داند، و از حالت‏ها و انگيزه‏هاى آن‏ها بى خبر است - دردى را دوا نمى‏كند. در هر حال و در هر دوره - چه در برابر خدا و دين، و چه در برابر اجتماع و حكومت‏ها - آدمى مى‏تواند به تكليف و يا به حق خود روى بياورد، بخصوص آن‏جا كه تكليف بر اساس قدر و حد و حق است و اندازه‏ها به حدود و حقوق راه مى‏دهد، نه اعتبارها و سود و زيان‏ها. آدمى با نعمت حيات و شعور و بلوغ، به حق هدايت مى‏رسد؛ كه:"ان علينا للهدى". اين هدايت، حق انسانى است كه حكيمى او را به دنيايى آورده كه هدف‏دار و نظام‏مند است و اجل و مرحله دارد و زيبا است و هماهنگى دارد.

 در برابر اين هدايت، آدمى كه آگاه مى‏شود و مى‏يابد، گاهى چشم مى‏پوشد و با آگاهى چشم مى‏پوشد و انكار مى‏كند و گاهى مى‏گرايد و روى مى‏آورد و با آگاهى به عشق و عمل مى‏رسد. بدون بينات، ايمان و كفر مطرح نمى‏شود. بدون معرفت و آن‏هم معرفتى بدون ابهام، كفر و چشم‏پوشى مطرح نمى‏شود. كسى كه خبر ندارد و يا با خبر به معرفتى نرسيده و يا در باطلى متوقف شده و آن را حق مى‏شناسد، كافر نيست، كه مستضعف است و سهمى از حقيقت و سعادت دارد؛ اما با كفر و چشم‏پوشى و يا نفاق و تذبذب و بازى، آدمى كه خودش به خودش حرمتى نداده و از معرفت و فكر و عقل خود چشم پوشيده و ركن وجود انسانى خود را خراب كرده و ويران گذاشته و كفر ورزيده و انكار كرده - چه به خاطر ظلم و تجاوز كه ميخواهد جلويش باز باشد و رها باشد: " يريد الانسان ليفجر امامه" و يا به خاطر استكبار و غرور كه نمى‏خواهد زير بار رسولان و پيامبران با دست‏هاى خالى و بدون جلوه‏هاى چشم‏گير، برود - در هر دو صورت ظلم و علو، اين آدمى كه خودش را زير پا گذاشته، ديگر از چه كسى انتظار دارد كه او را تكريم كند و بر صدر بنشاند.

 پس از بينات و تبيين، كفر و ايمان مطرح مى‏شود و با اين تبيين، صف و دسته‏بندى آغاز مى‏شود. و اين دسته‏بندى بر اساس خاك و رنگ وزبان نيست كه بر اساس معرفت و آگاهى و گرايش يا چشم‏پوشى است. با صف و دسته‏بندى، مرحله‏ى درگيرى و قتال است و اگر در اين مرحله بر اساس مصالح و يا به خاطر اضطرار و شرايطى با كافر و يا اقليتى قرارداد بسته شد، اين قرارداد و پيمان معتبر است، تا آن‏جا كه سبيلى و سلطه‏اى و ذلتى براى مؤمنين نياورده كه: "لن يجعل اللّه للكافرين على المؤمنين سبيلا". اساس مشروعيت قرار داد، عزت و مصلحت مؤمنين است، پس باعث سلطه و عامل راهيابى عليه مؤمنين نخواهد بود.

 با هدايت و بينات، كفر و ايمان و قراردادها مطرح هستند و اين طبيعى است كه هيچ جريانى - حتى اگر طرفدار آزادى باشد - به كافران و چشم‏پوشان و دشمنان قسم خورده‏ى خود، امكان ندهد و آن‏ها را در آستين خود و در ميان دامان خود بزرگ نكند. هيچ آزاده‏اى، دشمنان آزادى را بارور نمى‏كند، مگر آن كه با حماقت پيمان بسته باشد و شعور را برگردانده باشد.

 ما فرض را بر اين گذاشته‏ايم كه چشم‏پوش‏ها و كافرها، همه مستضعف و بزرگوار هستند و همه از عاطفه و حق‏شناسى برخوردارند، پس چگونه مى‏توانيم آن‏ها را از حق حيات و امنيت و آزادى و نظارت و حتى بازخواست و محاكمه، جدا كنيم؟ در حالى كه اگر به ايمان و استضعاف و كفر و نفاق توجه كنيم، تنها كافر است كه محكوم است و بدون قرارداد جايى ندارد. حتى منافق مى‏تواند به كفر يا ايمان باز گردد و مستضعف هم مى‏تواند به بينات و آگاهى راه بيابد. و اين گونه نيست كه فرقه‏ى ناجيه تمامى مستضعفين را كه حق را در اعتقادى يافته‏اند و از آن دفاع مى‏كنند، اهل آتش بداند. آتش را كسى مى‏افروزد كه از آگاهى خود چشم پوشيده و با چشم بسته در دنيايى كه نظام‏مند و جهت دار است راه افتاده و برخوردها و درگيرى‏ها و آتش افروزى‏ها را رها نكرده و حتى خود:"حمالة الحطب" بوده و هيزم آتش خود را بر شانه‏هاى خود گرفته است. اگر ما درباره كسى در شبى حتى سرد، احتمال دزدى و شرارت بدهيم و احتمال جاسوسى و نفوذ بدهيم و احتمال دهان لق و زبان باز و نشت اطلاعات بدهيم، چه خواهيم كرد؟ آيا حقوق اين بشر و عاطفه خود را در نظر مى‏گيريم؟ و يا حقوق بشرهايى كه بر معرفتشان و بر آگاهيشان ايستاده‏اند و از آن‏چه كه فهميده‏اند پيروى كرده‏اند و ايمان آورده‏اند؟ آيا ما حقوق اين‏ها را نديده مى‏گيريم؟ و كليد اسرار و مقدار اطلاعات را به كسانى مى‏دهيم كه در هنگام ضعف، متملق و در هنگام قدرت قساوت پيرو سنگدل هستند؟ بايد همه را در نظر گرفت و در هنگام تزاحم، اولويت‏ها را فراموش نكرد. مگر آدمى از يك سوراخ چند بار گزيده مى‏شود؟ و در برابر احتمال نفوذ و دشمنى، چه قدر به عاطفه‏ى ابلهانه و يا ساده‏لوحانه روى مى‏آورد؟

 آن‏جا كه دشمن از اطلاعات دور و از تعداد نان و نوع ته سيگار و دگمه افتاده مى‏تواند بدون توجه تو، از تو بهره بردارد، چه طور به اقليت‏هايى كه از آن دست برخاسته وبر آن دامان نشسته و هنوز هم در همان جا آرام مى‏گيرند،

اعتماد مى‏كنى؟ و از حقوق ديگران چشم مى‏پوشى؟ حق حيات و حق امنيت و حق آزادى و حق انتخاب و حق نظارت، براى كسى است كه حق معرفت و فهم خويش را پرداخته و حق خود و حرمت آگاهى خود را گرفته و از چشم‏پوشى و عناد و لجاج، چه به خاطر ظلم و يا استكبار، جدا گرديده است. كسى كه با لجاج از تو جدا مى‏شود چگونه بدون اضطرار و يا قرارداد با تو جمع مى‏شود و همراه مى‏گردد؟

 به راستى اين مرزبندى و صف و قتال نتيجه طبيعى هر آرمانى، حتى آرمان آزادى است؛ چون هيچ آزاده‏اى به دشمن خود و دشمن آزادى، سرويس نمى‏دهد و برايش لحاف و كرسى پهن نمى‏كند و بوق و كرنا دم دهانش نمى‏گيرد و كاغذ ارزان و قلم گران به دستش نمى‏دهد. بلى، براى انتخاب آدم‏ها، عقل و هوس، و رسول و شيطان، و خوب و بد، و امكان دو راه، و هدايت نجدين، مطرح است؛ ولى پس از انتخاب و چشم‏پوشى از معرفت، ديگر نمى‏توان از مرز ايمان و كفر، چشم پوشيد.

 مى‏ماند اين سؤال كه كفر را چگونه اثبات مى‏كنيم؟ جواب اين كه با شك، حد كفر و حكم كفر بار نمى‏شود. آنجا كه چشم‏پوشى و عناد را يقين كرديم، صف و دسته‏بندى را آغاز مى‏كنيم.ص۲۱۳-۲۰۱

 

کتاب "از معرفت دینی تا حکومت دینی" اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.