از معرفت دینی تا حکومت دینی
از کتاب" از معرفت دینی تا حکومت دینی"
......شبهات حكومت دينى در پنج مجموعه مطرح مىشوند:
يك - حكومت دينى انسانى نيست.
دو - حكومت دينى دنيايى نيست.
سه - حكومت دينى استبدادى است.
چهار - حكومت دينى آفتپذير و مشكلآفرين است.
پنج - حكومت دينى گرفتار و محدود است.
حكومت دينى انسانى نيست
۱- شما خود تحليل مىكرديد كه با عبوديت و معرفت دينى به جامعهى دينى و حكومت دينى مىرسيم. آيا با طرح عبوديت و بندگى و با طرح ولايت خدا و رسول و معصوم و فقيه و با فرض تسليم و تفويض و با وجوب تبعيت و پيروى، جايى براى انسان و شخصيت آدمى باقى مىماند؟ آيا فرصتى براى اراده و انتخاب هست؟
۲- در اين آيه آمده: "ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى اللّه و رسوله ان يكون لهم الخيرة".يعنى هيچ گاه براى مرد مؤمن و زن مؤمن - در هنگامى كه خداوند و رسول او قضاوت و داورى كردند - اين حق نيست كه براى آنها اختيارى باشد. آيا بدون اختيار، نشانى از كرامت انسانى باقى مىماند؟
۳- در آيات قرآن، آدمى از سؤال و پرسش نهى شده؛ كه: "لا تسئلوا عن اشياء ان تبد لكم تسؤكم". مىفرمايد از چيزهايى سؤال نكنيد كه اگر براى شما آشكار شود به زيان شما است و براى شما بد مىشود. و اگر سؤال را از انسان دريغ كنيم، چگونه به تفكر و معرفت او اجازه مىدهيم؟ باز در آياتى از قرآن، آگاهى انسان تحقير شده كه شما چيزى نميدانيد: "ما اوتيتم من العلم الا قليلا".و يا اين نكته مطرح مىشود كه شما نمىتوانيد بدانيد و راهى به آگاهى نداريد. با اين تحقير درباره آگاهى و علم انسان آيا امكان بالندگى هست؟ آيا اين نمونهها و اين نگاهها با كرامت و عظمت انسانى كه از حوزهى" تكليف " به مرحلهى" حق جويى و حق طلبى " - حتى از خدا و حكومت و جامعه رسيده - هماهنگ است؟
حكومتهاى دينى بر اين اساس براى شخصيت آدمى، براى اختيار و آزادى آدمى، براى فهم و علم و معرفت آدمى حسابى باز نمىكنند و براى او حقى نمىشناسند و فقط برايش تكليف مىآورند.
۴- و همين بركنارى آدمى از حقوق و گرفتارى به تكليف، زمينه تجاوز به حقوق او را مىآورد و همين است كه حكومت دينى " حق حيات "، " حق امنيت"، "حق آزادى" ، "حق انتخاب"، "حق نظارت" و بازخواست، براى "كافر" و حتى" اقليت" هايى كه اهل ذمه هستند و يا " مخالفينى"كه با حكومت سازش ندارند و يا اعتراضى دارند و يا حق حكومت كردن را از آن خود مىشناسند، براى اينها، اين حقوق را نمىپذيرند و حقوق انسانى و آزادى اجتماعى و سياسى و حقوقى و اقتصادى آنها را زير پا مىگذارد و حتى زندگى آنها را و حيات آنها را مىستاند و با شرايطى آنها را مهدورالدم مىنمايد.
اين مخالفت با حقوق بشر و آزادى انسانى را نمىتوان پنهان كرد؛ كه خود حكومتها به پنهان كردن آن نپرداختهاند، پس چگونه با اين همه باز حكومت دينى مىتواند با انسان و حقوق او همراهى داشته باشد؟ و چگونه مىتواند از اومانيسم و كرامت انسانى دم بزند؟
آيا مناسبتر نيست براى حفظ و پاك نگاه داشتن دين، حكومت را از آن بر كنار بدانيم؟ و جريانهاى تاريخى و معاصر حكومت را از آن جدا سازيم و ميان دين و سياست خط فاصل بگذاريم؟؟
شايد آنها كه دين را از سياست جدا مىدانند، آن قدرها هم پست و پليد نباشند و با حسن نيت و خيرخواهى همراه باشند و به خاطر پاسدارى از كيان دين و ايمان متدينين به اين جدايى رسيده باشند.
در هر حال اين مشكل اول حكومت دينى و تفكر دينى است كه يك دسته را فرقه ناجيه مىشناسد و بقيه را اهل آتش مىداند. مؤمن را صاحب حق مىنمايد و كافر را از تمامى حقوق محروم مىسازد و سعادت و حقيقت را در تيول يك دسته قرار مىدهد و بقيه را با دست خالى به انتظار زندگى سخت و يا مرگ سخت و يا جهنم و آتش سخت مىگذارد.
براى جواب از اين شبهات من به نقض و بيان موارد مشابه در آن سوى آبها، يا در اين سوى دنيا و در مهد آزادى و حقوق بشر نمىپردازم كه اين بزرگان با تمامى وسعت از تحمل جريانهاى مخالف - حتى در پوشش و لباس - عاجزند تا چه رسد به مخالفت با حكومت و خط مشى سياست جهانى؛ كه نه در آن ولايات كه حتى در استانهاى منفصل عربستان و مصر و الجزيره، هيچ امكان تحمل نيست و همه چيز بايد با جريانهاى مافيايى و جاسوسى و بازىهاى تبليغاتى و حمايتهاى بى شايبه و زد و بندهاى پنهان و آشكار و ترورهاى فردى و جمعى به آن سمت و سويى بيفتد كه فلان مىخواهد و بهمان مىفرمايد و با منافع ادعايى هماهنگى داشته باشد و از بنيادگرايى بويى نبرده باشد.
من به اين گونه جوابهاى نقضى نمىپردازم؛ چون در واقع اينها جواب نيست و نقل و انتقال اشكال از يك جا به جايى ديگر است. جواب اقناعى مناسبتر است.
۱- اگر آدمى اجتماع را انتخاب كرد و يا شخصى و يا گروهى را پذيرفت، هر چند كه در جمع از جهات گوناگون محدود مىشود و با عشق و گرايش به شخصى، از خواستههاى گسترده خود جدا مىگردد؛ ولى اين محدوديت و تعلق و تبعيت و تسليم و ولايت پذيرى و فرمانبرى و بندگى و عبوديت، با شخصيت آدمى و هويت انسانى منافات ندارد، كه برخاسته از انتخاب و اختيار او است و اين حق انسان است كه انتخاب كند و آزاد باشد، حتى اگر با آزادى به تسليم و پيروى، روى بياورد و عبوديت و تبعيت را بخواهد، همين طور كه امروز شهروند مدنى مدرن و آزاد مىتواند با همين آزادى به تمامى قوانين تسليم شود و تبعيت كند و اين را مسخ شخصيت و نفى هويت خود نشناسد.
پس آدمى اگر با انتخاب و با آزادى به اين جريان ولايت و عبوديت و تسليم و تبعيت رسيد، مشكلى نخواهد داشت. به خصوص آنجا كه اين انتخاب از فهم و معرفت و از عشق و احساس او مايه بگيرد.
و در كشاكش راهها و بيراههها و شناسايى نجدين خوبىها و بدىها، به اين انتخاب رسيده باشد، نه اين كه در تنگناى تبليغات و با تحريكهاى مستمر و وسوسههاى مداوم امكان تدبّر و تفكر و تعقل را از دست داده باشد و بدون بينات و روشنگرى و بدون ميزان و معيارى از اندازه وجودى خودش و ارزشهاى هماهنگ با او، به انتخاب ناخواسته و نادانسته رسيده باشد.
آنچه مسخ و نفى شخصيت آدمى را به دنبال مىآورد، ظلماتى است كه آدمى را در بر مىگيرد تا نه خودش و نه روابطش و نه اهدافش و نه اندازههايش را نشناسد و نبيند و فقط با عادتها و غريزههايش يا دهانش يا هوسش، انتخاب كند. و احساس آزادى هم بنمايد؛ چون آنچه مزاحم است، حقيقت آزادى و فراهم شدن نجدين و ظهور بينات و نور، و مشخص شدن معيارها و ميزانها است.. وگرنه احساس آزادى و ابراز آزادى و... هيچ مشكلى نخواهد داشت و هيچ غرامتى نخواهد خواست.
۲- چگونه است كه آدم اجتماعى و متمدن و شهروند مدنى قانون شناس و هنجار و تسليم و تابع را مهر نمىزنيم و محكوم نمىكنيم و حكومت غير دينى را نفى و مسخ آدمى نمىدانيم با اين كه همين جريان تسليم - بدون زمينه و شناخت احساس و بينات و ميزان و انتخاب آزاد - براى او هست و با اين وصف بر صدر نشسته و قدر ديده است.
آنچه نفى و مسخ انسان است، نبود بينات و ميزان براى انتخاب و نبود شناخت و عشق براى عملهاى اجتماعى و انقيادهاى قانونى و هنجارهاى گروهى است. زن شهروند و مرد شهروند در برابر قانون و دادگاههاى حاكم اختيار و آزادى ندارد، همان طور كه زن و مرد مؤمن در برابر حكم و داورى خدا، ديگر حق اعتراض و مخالفت ندارد، مگر از همان مجرايى كه قانون مقرر كرده و مگر با همان اختيارى كه قانون داده است.
۳- هر كس در برابر كسى كه از او امكان گرفته و نعمت و امانتى پذيرفته، مسئول است. نعمتها و دارايىها مسئوليت مىآورند و سؤال از مسائلى كه مسئوليت آدمى و بار او را سنگينتر مىكند، لزومى ندارد، به خصوص آنجا كه در فرض اقدام زيانى و خسارتى فراهم نمىشود.
و توجه دادن به اندازه وجودى و وضعيت آدمى او را آمادهتر و سازندهتر مىسازد و موضعگيرى مناسب را راحتتر مىنمايد. اگر براى كسى كه راه درازى در پيش دارد و امكان محدودى برداشته، تو از محدوديت امكانات و وسعت راه بگويى، آيا او را تحقير كردهاى؟ و علم و فهم او را ناديده گرفته اى؟ و جلوى رشد و بالندگى او را بستهاى؟
تحقير آنجايى است كه تو راه را ببندى و آدمى را مجبور به بازگشت به غريزه و انحطاط و به طبيعت بدانى، نه آنجا كه با محدوديت علم و عقل و عرفان و غريزه، او را به وحى پيوند مىزنى و از احاطه ربوى و آگاهى الهى بهرهمند مىسازى.
خيلى سالها پيش از انقلاب، نمايشنامهاى خواندم. گويا به نام عمو زنجيرباف بود كه از ديوانه خانهاى و ديوانگانى گفتوگو مىكرد كه بلبشو و آشفته بودند و به سرپرستى و رهبرى و مديريتى روى آوردند و مديريتى انتخاب كردند و مدير از وضع موجود و فقر و گرسنگى مجمع ديوانگان سخن گفت و همه گفتند كه راستى گرسنهايم و فرياد زدند و شوريدند؛ ولى كار سامانى نيافت و احساس معلوم گرسنگى درد آورتر شد. به شور پرداختند كه چه كس ما را آگاه كرد و به ما گفت كه گرسنهايم. او دشمن ماست و همان بايد مجازات شود، پس مدير منتخب را به دار كشيدند تا نجات يابند و گرسنگى را درمان سازند.
آيا بازگو كردن راه بلند و امكانات محدود و گرفتارىهاى آدمى تحقير او است؟ و جرم است؟ و مجازات دار مىخواهد؟ با اين كه امكان انتخاب و تهيه مقدمات و تأمين نيازها، براى ما هست و مىتوانيم زنجيرها را برداريم و ديوارها را بشكافيم و بكاريم و بكاويم؛ چون آدمى با تفكر و تعقل به اضطرار و به وحى مىرسد. و وحى در اصول و فروع، دفاع عقلانى دارد: اصول با بينات و حضوريات و فروع با ناتوانى غريزه و فكر و عقل و تجربه جمعى، برهانى مىشود.
۴- مىرسيم به حقوق كافر و اقليتهاى پذيرفته شده و مخالفين سياسى و يا مبارزين انقلابى و غير انقلابى.
اين مقدمه كه آدمى از دوره تكليف به دوره حق رسيده، چندان اصالتى ندارد؛ چون آدمى در گذشته تا آنجا به تفرعن و خودخواهى رسيده بود كه هيچ تكليفى و هيچ حقى را از كسى نمىپذيرفت و خود را حق دار همه مىشناخت و صاحب اختيار هم مىدانست. همين طور در امروز هم آدمى به بينشى رسيده كه بيان تكاليف و اشاره به ضوابط سلوك خود را از حقوق خود مىشناسد و با اين حق عنايت و رعايت و لطف، به هدايت حق روى آورده و منتظر بينات و هدايت و ميزان او است.
اين تقسيمبندىهاى بىاساس و مرزبندىهاى تاريخى - از كسى كه اندازه گامهاى خودش را نمىشناسد و چيزى از تمامى آدمها و دورهها نمىداند، و از حالتها و انگيزههاى آنها بى خبر است - دردى را دوا نمىكند. در هر حال و در هر دوره - چه در برابر خدا و دين، و چه در برابر اجتماع و حكومتها - آدمى مىتواند به تكليف و يا به حق خود روى بياورد، بخصوص آنجا كه تكليف بر اساس قدر و حد و حق است و اندازهها به حدود و حقوق راه مىدهد، نه اعتبارها و سود و زيانها. آدمى با نعمت حيات و شعور و بلوغ، به حق هدايت مىرسد؛ كه:"ان علينا للهدى". اين هدايت، حق انسانى است كه حكيمى او را به دنيايى آورده كه هدفدار و نظاممند است و اجل و مرحله دارد و زيبا است و هماهنگى دارد.
در برابر اين هدايت، آدمى كه آگاه مىشود و مىيابد، گاهى چشم مىپوشد و با آگاهى چشم مىپوشد و انكار مىكند و گاهى مىگرايد و روى مىآورد و با آگاهى به عشق و عمل مىرسد. بدون بينات، ايمان و كفر مطرح نمىشود. بدون معرفت و آنهم معرفتى بدون ابهام، كفر و چشمپوشى مطرح نمىشود. كسى كه خبر ندارد و يا با خبر به معرفتى نرسيده و يا در باطلى متوقف شده و آن را حق مىشناسد، كافر نيست، كه مستضعف است و سهمى از حقيقت و سعادت دارد؛ اما با كفر و چشمپوشى و يا نفاق و تذبذب و بازى، آدمى كه خودش به خودش حرمتى نداده و از معرفت و فكر و عقل خود چشم پوشيده و ركن وجود انسانى خود را خراب كرده و ويران گذاشته و كفر ورزيده و انكار كرده - چه به خاطر ظلم و تجاوز كه ميخواهد جلويش باز باشد و رها باشد: " يريد الانسان ليفجر امامه" و يا به خاطر استكبار و غرور كه نمىخواهد زير بار رسولان و پيامبران با دستهاى خالى و بدون جلوههاى چشمگير، برود - در هر دو صورت ظلم و علو، اين آدمى كه خودش را زير پا گذاشته، ديگر از چه كسى انتظار دارد كه او را تكريم كند و بر صدر بنشاند.
پس از بينات و تبيين، كفر و ايمان مطرح مىشود و با اين تبيين، صف و دستهبندى آغاز مىشود. و اين دستهبندى بر اساس خاك و رنگ وزبان نيست كه بر اساس معرفت و آگاهى و گرايش يا چشمپوشى است. با صف و دستهبندى، مرحلهى درگيرى و قتال است و اگر در اين مرحله بر اساس مصالح و يا به خاطر اضطرار و شرايطى با كافر و يا اقليتى قرارداد بسته شد، اين قرارداد و پيمان معتبر است، تا آنجا كه سبيلى و سلطهاى و ذلتى براى مؤمنين نياورده كه: "لن يجعل اللّه للكافرين على المؤمنين سبيلا". اساس مشروعيت قرار داد، عزت و مصلحت مؤمنين است، پس باعث سلطه و عامل راهيابى عليه مؤمنين نخواهد بود.
با هدايت و بينات، كفر و ايمان و قراردادها مطرح هستند و اين طبيعى است كه هيچ جريانى - حتى اگر طرفدار آزادى باشد - به كافران و چشمپوشان و دشمنان قسم خوردهى خود، امكان ندهد و آنها را در آستين خود و در ميان دامان خود بزرگ نكند. هيچ آزادهاى، دشمنان آزادى را بارور نمىكند، مگر آن كه با حماقت پيمان بسته باشد و شعور را برگردانده باشد.
ما فرض را بر اين گذاشتهايم كه چشمپوشها و كافرها، همه مستضعف و بزرگوار هستند و همه از عاطفه و حقشناسى برخوردارند، پس چگونه مىتوانيم آنها را از حق حيات و امنيت و آزادى و نظارت و حتى بازخواست و محاكمه، جدا كنيم؟ در حالى كه اگر به ايمان و استضعاف و كفر و نفاق توجه كنيم، تنها كافر است كه محكوم است و بدون قرارداد جايى ندارد. حتى منافق مىتواند به كفر يا ايمان باز گردد و مستضعف هم مىتواند به بينات و آگاهى راه بيابد. و اين گونه نيست كه فرقهى ناجيه تمامى مستضعفين را كه حق را در اعتقادى يافتهاند و از آن دفاع مىكنند، اهل آتش بداند. آتش را كسى مىافروزد كه از آگاهى خود چشم پوشيده و با چشم بسته در دنيايى كه نظاممند و جهت دار است راه افتاده و برخوردها و درگيرىها و آتش افروزىها را رها نكرده و حتى خود:"حمالة الحطب" بوده و هيزم آتش خود را بر شانههاى خود گرفته است. اگر ما درباره كسى در شبى حتى سرد، احتمال دزدى و شرارت بدهيم و احتمال جاسوسى و نفوذ بدهيم و احتمال دهان لق و زبان باز و نشت اطلاعات بدهيم، چه خواهيم كرد؟ آيا حقوق اين بشر و عاطفه خود را در نظر مىگيريم؟ و يا حقوق بشرهايى كه بر معرفتشان و بر آگاهيشان ايستادهاند و از آنچه كه فهميدهاند پيروى كردهاند و ايمان آوردهاند؟ آيا ما حقوق اينها را نديده مىگيريم؟ و كليد اسرار و مقدار اطلاعات را به كسانى مىدهيم كه در هنگام ضعف، متملق و در هنگام قدرت قساوت پيرو سنگدل هستند؟ بايد همه را در نظر گرفت و در هنگام تزاحم، اولويتها را فراموش نكرد. مگر آدمى از يك سوراخ چند بار گزيده مىشود؟ و در برابر احتمال نفوذ و دشمنى، چه قدر به عاطفهى ابلهانه و يا سادهلوحانه روى مىآورد؟
آنجا كه دشمن از اطلاعات دور و از تعداد نان و نوع ته سيگار و دگمه افتاده مىتواند بدون توجه تو، از تو بهره بردارد، چه طور به اقليتهايى كه از آن دست برخاسته وبر آن دامان نشسته و هنوز هم در همان جا آرام مىگيرند،
به راستى اين مرزبندى و صف و قتال نتيجه طبيعى هر آرمانى، حتى آرمان آزادى است؛ چون هيچ آزادهاى به دشمن خود و دشمن آزادى، سرويس نمىدهد و برايش لحاف و كرسى پهن نمىكند و بوق و كرنا دم دهانش نمىگيرد و كاغذ ارزان و قلم گران به دستش نمىدهد. بلى، براى انتخاب آدمها، عقل و هوس، و رسول و شيطان، و خوب و بد، و امكان دو راه، و هدايت نجدين، مطرح است؛ ولى پس از انتخاب و چشمپوشى از معرفت، ديگر نمىتوان از مرز ايمان و كفر، چشم پوشيد.
مىماند اين سؤال كه كفر را چگونه اثبات مىكنيم؟ جواب اين كه با شك، حد كفر و حكم كفر بار نمىشود. آنجا كه چشمپوشى و عناد را يقين كرديم، صف و دستهبندى را آغاز مىكنيم.ص۲۱۳-۲۰۱
کتاب "از معرفت دینی تا حکومت دینی" اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.