...........شايد اينها، نه غرور و عجب و كبر را ميشناسند و نه پس از معرفت، برجهل خود اعتراف ميكنند.
غرور اين است كه مفتون نفسها بشوي و آنها را معيار كرامت بگيري.
عجب اين است كه نسبت نعمتها را از ولي نعمت ببري و به خودت پيوندبزني.
و كبر اين است كه در برابر حق معلومي تسليم نشوي و زير بار نروي.
آيا من نعمتها را ملاك افتخار ميدانم تا مغرور باشم؟
و آيا من نعمتها را از خدا نميدانم و خودم را ميبينم تا خودبين باشم؟
و آيا من در برابر آنچه كه فهميدهام تسليم نيستم و سر كشم تا متكبرباشم؟
علامت غرور من اين است كه به وزوزها گوش نميدهم و حريم آقايان رانميگيرم و نازشان را نميخرم، ولي اين غرور نيست، آزادي است.
و علامت خودبيني من اين است كه از آنچه كه با برهان به آن رسيدهام،به خاطر حرفها و وسوسههاي اين و آن دست برنميدارم و فرزند دليلم.شخصيتها را هر كه باشند در چشمم نمينشانم و در برابر حرفها از هر كهباشد، بي در و پنجره نيستم، ولي اين هم خودبيني نيست، كه حكمت است.من در برابر غير معصوم تسليم نيستم مگر كه برهاني داشته باشم، كه در واقعهمين برهان مرا به تسليم واداشته است.
و علامت كبر من اين است كه با آنها كه خود را محور عالم ميدانندفالوده نميخورم. همهي آنچه توقع دارند، برايشان نميزايم و اين كبر نيست،كه انقطاع است.
من اين را احساس كردهام كه خيلي از آدمها با گوش و چشمشان فكرميكنند، نه با مغزشان. و اين است كه يك عمل خوب از تو نقص است، و ازديگري كمال. چرا كه مرغ همسايه غاز است و ماست دم خانه ترش.
اينها با مرور زمان ميفهمند كه كور خواندهاند و در تاريكي نقاشيكردهاند.
من با تمام احساس توانايي و اتكاي بر خويش و با تمام سركشيها وعصيان گريها، و با تمام بخلها و خودخواهيها، هنگامي كه با بركتوجودهايي به معرفت و عشقي دست يافتم، تمامي آن خصلتهاي طبيعي، بااين تركيب، تبديل شد. و اگر من در مشيم غير طبيعي هستم اين را طبيعتانسان ميشناسم كه طبيعيهايش را بشكند و با توجه به آن ريشههاي عميق،در برابر بازيهاي نفس بيدار باشد، و خوابش نبرد، كه شيطان تلبيس ميكند ولباس حق بر تن باطل ميپوشاند، مگر آن كه چشمي نافذ عنايت كند و ديديعميق، كه بازيها را ببيني و در جلويش بايستي و به حرفهاي آدمهاي بي درو پنجره كه نه بر اساس حدود و آداب، كه براساس متعارف مردم پسند حركتميكنند، گوش ندهي.
اينها تو را كه بخيل هستي، ولي آمادهي عيادت، به انفاق دعوتنميكنند، كه به ذكر ميخوانند و تو را كه آمادگي نفسي براي آقايي و مريدبازي داري، به مراعات آداب ارادت دعوت ميكنند و ميخواهند كه آهستهبروي و آهسته بيايي و نگاهت را از شصت پايت به اينطرف و آنطرفنيندازي. و تو را كه از اتكا به خويش بيرون آمدهاي و ميخواهي بر خدا تكيهكني، به اتكاي به مردم و داد و ستد ميخوانند.
......در بعضي از نوشتهها آمده كه بعضيها بايد خالي شوند، تا بتوانند باري تازهبگيرند و اين اصل كه يك اصل تربيتي و اساس تزكيه; " يضع عنهم اصرهم والاغلال التي كانت عليهم " حساب ميشود، شده به معناي پوك كردن وبيشخصيت كردن. گويا زنجيرهاي ما جزو شخصيت ما هستند كه اگر كسيآنها را از دست داد، بيشخصيت شود. شايد من هم از كساني باشم كه دعوتبه تربيت آزاد و امكان انتخاب را مطرح كردهام و بر آن پافشاري هم مينمايمواعتقادم بر اين بوده كه بايد بينات و كتاب و ميزان، به دست داده شود، تا افراداز مسخ و پوچي بيرون بيايند. استقلال افراد به اين نيست كه آرام آرام آنها راخر كنيم و با احترام منعشان كنيم و منع آنها در اين نيست كه زنجيرهاشان رابشكنيم و ديوارهاشان را بريزيم.
وقتي كه بناي تحريف است هر چيزي را ميتوان به هر چيز تفسير كرد،آزادي را به بيشخصيتي و تزكيه را به پوك كردن. ولي در برخورد من اين پيداست كه بچهها را به خودم نميبندم و حتي از من صدمه ميخوردند وضربه هم ميبينند، و اين برخورد من است كه براي تحقيق دربارهي خودمافراد را به كساني ارجاع ميدهم كه بدترين دشمنيها را در بهترين چهرههانهان كردهاند و وجيه هم هستند مثل آقاي ...... و .......................
من منكر اين نيستم كه در برخورد، افراد تحت تأثير قرار ميگيرند، ولياين اثر شخص من نيست، اثر استدلال و تأثير فكر است. اگر همانها را بافكر و استدلال ديگر و نيرومندتري روبهرو كرديد و بازنگشتند، آنها را چوببزنيد. شما ميخواهيد افراد را با تحقير و مارك مريد بازي از ميدان به در كنيدو غرورشان را باد كنيد كه بت پرستي فلان است، در حالي كه شما ميخواهيدجاي بتها را عوض كنيد، چون همان طور كه گذشت براي آزادي انسانتحقير بتها كافي نيست، كه فقط با درك قدر و شناخت عظمت خدا واحساس يك عشق بزرگتر، آزادي انساني امكانپذير است. شما اگرميخواهيد افراد را با شخصيت بار بياوريد از تحريك و تلقين دست برداريد ودر برابر آنچه كه مطرح شده و در برابر طرحهاي تربيتي و اسلامي و انساني و[...] يك طرح ديگر بگذاريد، تا امكان انتخاب را فراهم نماييد. شما اين كار رانميكنيد. فقط با تحقير، كه آن هم از مرضها و غرضها مايه ميگيرد، شروعميكنيد و خودتان همان را كه نفي ميكنيد، با مارك خودتان به خورد آنهاميدهيد. اين خودخواهي و ديوارهاي بلند وجود شماست كه شما را آرامنميگذارد و فقط به برچست زدن وادار مينمايد.
من آنچه را كه زمينه ساز انتخاب انسان است، در حرفها و برخوردهايمنشان دادهام و منكر اين هم نيستم كه ممكن است كسي بت پرست باشد و برچيزي دل ببندد و گوسالهاي را معبود خود كند، ولي اين دليل نميشود كههرگونه بت پرستي افراد از تو مايه داشته باشد. اين علي(ع) بود كه معتقدان بهالوهيتش را با دود خفه كرد و اين را ميدانيم كه از خودش بت نساخته بود وحتي تعريف هايي كه از خود ميكرد، دفاع از اصالتها بود و بيان در برابرشبههها، نه خودخواهي و بت تراشي.
ما امروز ميبينيم كه شما خودتان مغزهاتان را قورت دادهايد و فكرهاتانرا كشتهايد. چون خيال ميكنيد با تفكر شما ايمانتان برباد ميرود و خيالميكنيد كه با تفكر شما، اختلاف و تشتت سبز ميشود، در حالي كه اختلافهااز انجمادهاست و از ترس هاست.
شما خود را بيشخصيت ميكنيد و خيال ميكنيد كه بايد همه اين طورباشند و اگر نبودند، آنها را به دزدي شخصيتها و ترور شخصيتها متهمميكنيد. خيالتان راحت كه در كنار دو راه، آدمها آزادند و منع نيستند و در برابرنجدين و همراه معيار انتخاب، شخصيتها دزدي نميشود... اين طور خودتانرا بسنجيد و ببينيد چه كسي از شعار طرفداري ميكند و چه كسي از شعور و چهكسي از تربيت آزاد و چه كسي از تربيت القايي.
اين شماييد كه ميگوييد، و براي رد گم كردن ميگوييد، كه گاهي هم شعارلازم است... در حالي كه مسأله اين است كه از كجا بايد آغاز كرد...آيا شعار ازشعور برخاسته يا شعار سنگ راه شعور شده و آدمها را بدون دادن امكاني بهسوي مقصودي، ولو خدايي هل دادهايد...
من كه با دوستانم حتي بازي هم ميكنم و حشمت هايم را ميشكنم و باشوخيها و گفتوگوها به آنها اجازهي بالندگي و حتي رو در رو ايستادنميدهم، مسخ ميكنم و شما كه ميخواهيد امكان انتخاب نباشد، شما بهآدمها شخصيت ميدهيد؟ من ميخواهم آنها را به دنبال خودم بكشم وشما نميخواهيد كه مرا به دنبال خود بكشيد؟ شرمتان باد...بهتر است كهقسم نخوريد و دم خروستان را پنهان كنيد...
در ميان اين مدعيان كه حتي به گونهاي دفاع هم ميكنند، تا به خاطرهجوم بد، ما مقدس نشويم ـ كه ......گفته بود ـ خوباني هستند كه بااحتياط يك حرف مجملي را مطرح ميكنند، كه از آن برداشتهاي عجيبيهم ميشود. ميگويند: " فلاني شذوذ دارد، متعارف نيست" خوب، شذوذ يعنيكاري كه مطابق متعارف نيست و خلاف شرع هم نيست. مثل اين كه خودكلمه خيلي بزرگتر از معنايش است. حالا چرا اين دوستان، مفهوم كلمه وبالاتر، چرا مصداقش را نميگويند، نميدانم. فقط ميگويند كتاب هايش مادينيست، اما خودش را تأييد نميكنيم; چون شذوذ دارد. حالا اين تأييد نكردن وشذوذ چه معنايي ميدهد؟ جز تمامي آن جرمهاي ..... و.......و مخالفت باحكومت و امام؟
.............................................. همانطور كه گفتم اگر براي قضاوت،حدود و آداب و احكام اسلامي معيار نباشد، طبيعتا مسألهي متعارف پيشميآيد...گويا عرف مردم، بيان كنندهي معروف و منكر است. ما معروف و منكررا از شرع ميگيرم نه از متعارف مردم...هيچ متعارف نبوده كه رييس مردم بهحكايت حضرت امير(ع) در نهج البلاغه بر الاغ لخت بنشيند و يكي را همپشت سر خود سوار كند...ولي رسول الله(ص) ميكرد...و هيچ متعارف نبوده كهبا اراذل و اوباش به نظر آنها جمع شود و بزرگان را نديده بگيرد، ولي ميكندو هيچ متعارف نبوده كه بر عليه سنتهاي مرسوم قدمي بردارد، وليبرميدارد. اصلا شرع متعارفها را دگرگون ميكند و ما بايد معروف و منكر رااز شرع بگيريم و زود با شكستن يك متعارف، متهم به شذوذ نكنيم. شايدضرورت و رجحاني در آن طرف قضيه باشد كه ما بيخبريم...
مگر لازم است كه آدم مثل دشت تا ته روده هايش از دهانش پيدا باشد ومگر لازم است از آنچه در من ميگذرد، هر كس باخبر شود. من مكلفم بهاندازهي مورد احتياج تو از حالت هايي كه در من ميگذرد، حكايت كنم...اينحسن انسان است كه از درون او تو خبر نداشته باشي; كه "بشره في وجهه وحزنه في قلبه،" و حتي در توفانيترين لحظهها نبايد تكان بخورد و رو بيفتد.مؤمن دشت نيست كه نشسته تا آخرش را ببيني. كوه است. هنگامي كه پا برسرش ميگذاري باز از تمامي ابعادش خبر نداري...
........................
اين همه نكته هست و نميشود به عنوان متعارف و شذوذ خرواري مطلبرا كشيد، كه بايد حساب همه جا را كرد. دوستي داري كه امشب بيرون ماندنشبا مرگ او و مرگ دستههايي برابر است، آيا به دليل اين كه يك اتاق، حتييك اتاق داري، ميتواني اين ضرورت را نديده بگيري؟ البته اگر به فرمايشآقاي فاضل قفقازي و حسن آقا طهراني عمل كني، آري و باز هم آري بايدهمهي ابعاد را جمع كرد و در نظر گرفت و هنگام تزاحم، اهميتها را آورد... گرچه برخلاف متعارف كساني باشد كه هدفي ندارند و ميخواهند كه خانم باآنها قهر نكند و نق نزند... اما همانها در برابر يك كار مهمتر از همه چيز بيخيال ميشوند و از ديگران باكشان نيست.
آنچه كه متعارف و معقول است، مهم را فداي مهمتر، و ارزش كمتر رافداي ارزش بيشتر كردن است. اين طور محاسبه از روي حدود، و قضاوتبراساس اهميت، ميتواند خيلي از شذوذها را پاسخگو باشد.
........................
راستي كه داستان، داستان شذوذ نيست....داستاني است كه علي(ع)ميگويد: " اذا اقبلت الدنيا علي قوم اعارتهم محاسن غيرهم و اذا ادبرت عنهمسلبتهم محاسن نفسه..." ; هنگامي كه دنيا روي ميآورد، خوبيهاي ديگرانبه حساب تو واريز ميشود و آنجا كه پشت ميكند، خوبيهاي خودت هم نفيميشود...
اين جو است و اين حفظ آبرو و حب وجاهت است كه ما را به اين مواضعمتعارف ماب مياندازد و خيال ميكنيم كه خوب كار كردهايم...راستي كه ميانخودت و برادرت، ثروت و آبرويت را حايل مكن و به خاطر اينها از او فاصلهمگير... كه غايت وجودي آبرو و مال همين است كه در راه خدا مصرف شود.آبرويي كه به كار نيايد با بيآبرويي چه تفاوت دارد؟...
3 ـ اما در رابطه با عمل...
اينكه من براي انقلاب چه كردهام و يا پيش از انقلاب چه كردهام،داستانش بماند، كه مثل ويالون زدن آن رند است كه صبح صدايشدرميآيد... ولي كسي كه اين سؤال را ميكند بايد اين را مشخص كند كهانقلاب چه كارها دارد و آنچه كه من نوشتهام و كردهام چه رابطهاي با اينكارها داشته است...
همانطور كه در ميان اين نوشتهها آمد، هر حركتي به زمينهاي در شور واحساس مردم نياز دارد و اين جاست كه بايد تلقي مردم از خودشان عوضشود تا بتوانند اسلام و حكومت اسلامي را تحمل كنند...و همچنين به نفراتينياز دارد كه اين بار را به دوش بگيرند، تا سرحد ايثار كار كنند و مزد و سپاسنخواهند و بدهكار هم باشند.
اما اينكه من بروم تظاهرات و يا فشنگ پر كنم، گرچه برايم راحت است،ولي كار مطلوب از من نيست...كسي كه ميتواند طبابت كند و يا طبيب بسازد،به تزريقاتش اكتفا نميكنند. كار تو كار گنده نيست، كار مانده است، و كارهايمانده همان كارهاي اصولي هستند. اين كارهاي عادي مشتري زيادي همدارد.
و اما در رابطه با كارهاي اجرايي، داستان ما داستان كسي است كه به دهراهش نميدادند، سراغ منزل كدخدا را ميگرفت. ما متهم به هزار فسق وفجوريم و اين اتهامها به خاطر بيكاريمان نبوده، بل از آنجا كه سخنرانيتالار رودكي، آنهم با فيلمبردارياش شروع شد و احتمال مطرح شدن رفت،اتهامها سرگرفت، كه خواستند شيطان را در نطفه خفه كنند و اين خواستههاهم يك خواستهي حزبي نبود، كه بيشتر مربوط به افراد بود...و بيشتر هم از......و ايادياش در حزب و ارگانهاي تربيتي و سپاه و جهاد آبميخورد. پس داستان فعاليت اتهام آفرين بوده، نه داستان بيكاري و بركناري.
اين جاست كه تو بايد نق بزني و از انحصارطلبي بگويي و يا غيرمستقيماگر توانستي گوشهي كار را بگيري و كمبودي را تكميل كني و منتظر مزد وسپاس و يا عكس و تفصيلات هم نباشي...و ما اين دومي را انتخابكردهايم...اين كار گرچه حجم زيادي دارد و وقت زيادي ميخواهد، ولي آنجاكه تو فشار كار را يا ظرفيت و حجم كار را با توليد همدست برداشتي، فرصتزيادي هم خواهي يافت كه تني به آب بزني و يا دنبال توپي بدوي و يا اگر خداقسمت كرد از اصحاب بادبزن بشوي و كنار نهري بيفتي...
وقتي كه به تو اطميناني نيست و هرگونه اقدام تو مارك فرصتطلبي ونفوذ و ريشه كني انقلاب ميخورد، پس چه بهتر از سيخ كباب و نهر آب...
اينها خيال ميكنند كه ما در هنگام محروميت، خودمان را ميخوريم و آهدود ميكنيم، نه جانم آنجا كه دود كباب هست، دود دل ما حرام باد كه اينآتش دل دود ندارد...
پدرم ميگفت: "ما در اوايل جواني مقداري جوجه پرورش ميداديم وجوجهها جاني ميگرفتند و جلوهاي ميكردند. گاهي كه كيسه ته ميكشيد وكارد به استخوان ميخورد، چارهاي نبود جز آنكه جوجهها را بيجانكنيم...جوجه را هم كه نميشد با نان بيات و چند روز مانده خورد. اين بود كهسراغ ميرزاي محل ميرفتيم و نسيهي برنج ميگرفتيم و سور كوك ميشود وسوژه دست آشيخ محمد حسن، داماد بزرگ ما ميافتاد كه دست بگيرد. بله،حاج شيخ از زور بدبختي و بيچارگي پلو مرغ ميخورد...".
اين فرزند خلف هم اگر فرصتي پيش بيايد، انتقامش را از اين حيوانات دوپاو چهارپا اين طور ميتواند بگيرد و از اصحاب بادبزن ميتواند بشود. خداروزي كند; آمين يا رب العالمين.
من در اوايل طلبگي و اوايل بلوغم، حساب ميكردم كه چه كار بكنم و درچه رشتهاي مشغول شوم. منبر، درس و بحث و نويسندگي و...ميديدم برايهركدام از اين رشتهها سن و سالي لازم است و مقدمات اجتماعي زياديميخواهد...به اين فكر افتادم كه پس از تولد به توليدي مشغول شوم و درميان همينها كه براي تحصيل ميآيند و تمام وقت را صرف ميكنند، كار راآغاز كنم، كهام القري در امروز همين حوزه است كه از هر طرف به آن هجومميآورند. اين بود كه به عنوان تدريس، از استعدادهايي كه با آنها برخوردداشتم، انتخاب كردم و در اين برخورد به تدريس صرف و نحو كفايت نكردم وخواستم كه جريان فكري و ظرفيت روحي و طرح كلي و برنامهي علمي وعملي آنها برايشان مشخص شود و با اين ديد و با اين فقه و بينش آغاز كنندو در اين آغاز رنجها و گرفتاريها را مانع نشناسند، كه اينها خود آموزگارهايبزرگي هستند.
من با اين برخوردها، ديگر يك معلم عادي نبودم و در نتيجه از شكلعادي تدريس فاصله گرفتم و با كساني كه بوديم حتي خوراك و لباسمان وتمامي امكانمان تقسيم بود...و به اين اكتفا نميشد، كه درس و بحث مطرحشود، ولي از وضع گذران او خبري نباشد، چه بسا كه با خواستن پولي از اووضع او مشخص ميشد و چه بسا كه غيرمستقيم كار او اصلاح ميشد. به اينترتيب آن وابستگيها ميشكست و رزق من حيث لايحستب زمينه ساز توكلبود.
بچههاي مازندراني و جنوبي و قمي و تهراني و شهرستانهاي ديگر كه ازآن وقت با آنها برخورد شده بود، آنچه كه به دست آورده بودند، صرف و نحونبود، كه طرز برخورد با مشكلات و بار سنگين يك فكر اصيل اسلامي بود كهمجبور بودند با جمعي به جامعهي اسلامي و در جامعهي اسلامي به احكامها ونظامهاي آن دست پيدا كنند...
اين طرز تفكر باعث جدا شدن من از سبك تدريس عادي حوزه وبرخوردهاي سطحي و صبحكم اله و...بود و اين كار نه فقط در حوزه، كه بهموازات بازار و دانشگاه و ارتش و ادارات ديگر جريان داشت و به خاطر انسهاو روابط نزديك، ديگر ماسكها و صورتكها كنار ميرفت، كه براي امتحانافراد تنها چند سؤال كافي نبود، كه در سفر وحضر و در رضا و غضب، آنهاامتحان ميشدند و شكل ميگرفتند و به استقلال ميرسيدند...و تنها باتكليفها و اهميتها با يكديگر پيوند ميخوردند...و تا امروز هم من بر هماناصول هستم، به همان كارها پاي بندم. گر تو نميپسندي تغيير ده قضا را.
ادامه دارد....