اين را هم بگويم كه به حق حق تا به حال در دلم از اينها نرنجيدهام و دلمتنگ نشده است. حتي پس از آشناييام با برنامههاي وسيع آنها، خدا شاهداست كه در سفرهاي مشهدم، شريكشان كردم تا فردا ببينند كه آنها دردلشان چه داشتهاند و با زبانشان چه كردهاند و من براي آنها چه كردهام...شايد همين عذاب برايشان كافي باشد كه دلهاي خودشان را با دل منبسنجند و ببينند كدام يك از ميوهها شيرينتر است و اين در روزي كه مافيالصدور بار ميدهد و ميوه ميدهد و حاصل ميآورد " حصلت ما في الصدور" براي آنها كافي است.
من چيزي از دست ندادهام. آنچه از من گرفتهاند همان را به من دادهاند ومن همين نكته را به .......كه تهديد به زندانم كرد، گفته بودم: " كسي را اززندان بترسان كه در تنهايياش، تنهاست و كسي را از مرگ بترسان كه پانزدهسال سنگيني خونش را در رگهايش احساس نكرده... من هميشه به دنبالجوازي براي رفتن بودهام... سلاح، عشق من است و من پانزده سال هست كهحتي نخواستهام با دست زدنم به اسلحه اين عشق سركش را تحريك كنم.تهدد البط بالشط، مرغابي را با آب نترسان... " .
من از زندگي با تمامي لذتهايش خستهام. اين رنج سنگيني است كه آدمدر دنيايي باشد كه آدمها يكديگر را نميبينند و دلقكها آنها را به جان همانداختهاند... و خود به ريش همهشان ميخندند.
۴ ـ همان طور كه گفتم دنياي ما، دنياي تزاحم و دنياي حجاب است. باشروع اولين نوشتهها و استقبال متوسط از آنها، من اين شعلههاي حسادت وكينه را ميديدم كه در چشمها و زبانها سر ميكشيد و اين حسادت، ابتلاياهل علم است. امتحان طلبه، زنا و لواط و شرب خمر و ربا و رشوه نيست. او بااينها فاصله دارد. امتحان او، حسد و كينه و كبر و غرور و ريا است. كافي استكه تو در يك محل، گل كني تا دوست هممنبر و همراهت بر تو بشورد و يالااقل در دل حالي به حالي شود.
..............من اين حسادت را ميشناختم و همين بود كه ميخواستم نوشتههايم باخودم آلوده نشوند و حسادتها تحريك نشود و همين بود كه نامشان را عين ـ صاد (چشم، جلوگير) گذاشتم كه ملت خيالها كردند و ميكنند و خداينگهدارشان باد.
من مادام كه آماده نشدم تا نوشته هايم به نام هركس كه حاضر بودمسؤوليتش را قبول كند بيرون بدهم، به نشر آنها نپرداختم; چوننميخواستم از كساني باشم كه از دستم و فكرم، خودم بهرهاي نبرم.
.......من به كساني كه براي طلبگي ميآمدند، ميگفتم: " وقتي وارد روحانيت بشويد كه تمامي راهها پيش پايتان باز باشد و تنها به خاطر اهميتاين راه به انتخاب آن دست زده باشيد، نه اين كه به خاطر بيكاري و بيچارگيبياييد; كه با حضور چاره بازخواهيد گشت " و ميگفتم: " خيال نكنيد كاري ازدستتان ساخته نيست " و بعد اشاره ميكردم من خودم هنگاميكه طلبه شدم،كاخ سفيد را هم ديدم و آمدم و اين است كه كاخها براي من ديگر مسألهاينيستند و توضيح دادم كه من ميتوانستم با چند سال اقامتم در آمريكا تبعهشوم و در زد و بندها هم شركت كنم و با پدرسوختگيها، كه مايهاش را همدارم و با خودفروشيها، كه ميتوانم گران هم بفروشم، به رياست جمهوريامريكا هم برسم. من اين همه را ديدهام و آمدهام... تو هم اگر نبيني و بيايي،به بن بست ميرسي و دربند ميماني. مخصوصا آنجا كه دوستان هم قربهالي اله شكايت ميكنند.
ادامه دارد......
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط علی صفایی حائری عین صاد
|