قسمت سوم
با توضيح اتهامها و منشأها به فصل سوم اين نوشته، يعني دفاعيههاميرسيم.
براي من اين جملهها كه آقاي ........نوشته بودند و بينش ماديو انحراف و التقاط رايك جا به من چسبانده بودند، خيلي خنده آور بود ونشانهي اين كه آقا اين نوشتهها را هيچ نديدهاند و شاهد اين نكته اين مطلباست كه ايشان به واسطهي آقاي ...... نامي، يك نقد از كتابها شامل ۱۶صفحه براي يكي از معترضين فرستادهاند كه در اين نقد جزو خصلتهايمثبت نوشتهها ضدماترياليستي و كمونيستي بسيار قوي، و ضد التقاطي و ضدارتجاعي بودن آنها آمده است و گمان ميكنم بدون آن كه نياز به جوابيباشد، خود جواب خود را دريافتهاند.
راستي كه جر با آدمهاي بي در و پنجره چهها كه نميكند، تا آنجا كه اينرجل كه خودش را سياسي هم ميشناسد، اين طور روي يخ سر ميخورد وخلقي را هم به دنبال خود ميكشد. و گمان ميكنم اين يك بازي سياسي بودكه خيال ميكرد من هم دم به دم ميدهم و همانند بني صدر جان، چماق وانحصار را علم ميكنم و چون اينها واكسينهاند، شكست ميخورم غافل ازآن كه ما آمادهي شنيدن توضيحهاي ايشان هستيم و هنوز حمله را تمام شدهنميدانيم كه دفاع كنيم...اكنون در انتظار توضيح هستيم و اگر در ايشان،انصافي و ديني هم باشدكه شنيدهام از ايشان تعريف ميكنند، خودشان بهدفاع برخواهند خاست و توبه را بر شكست غرورشان ترجيح خواهند داد.
من آنچه كه از خودم ميدانم اين است كه نه تنها در منابع فكري ومقاصد و مجازي آن وسواس داشتهام كه از هرگونه التقاط كه هيچ، حتي ازآميزش اسلام و مسلمين هم برحذر بمانم. و اين را همان سخنراني تالاررودكي كه نخواستند تا پخش شود، ميتوانند ببينند كه چگونه تربيت اسلامي،فلسفهي اسلامي، عرفان اسلامي، اخلاق اسلامي، فقه و ادب اسلامي، ازتربيت و فلسفه و عرفان و اخلاق و فقه و ادب مسلمين تفكيك ميشود،بدون آن كه به اين ميراث گرانبار تعريضي باشد، كه اين جزو ميراث فرهنگيماست و آن ديگري جزو دين ما. و ما در دين خود اين قدر سخت گير بودهايمكه نه در برابر شرق و غرب، كه حتي در برابر سنتهاي خودمان هم بايستيم.من نه تنها در منابع و مقاصد و مجاري فكرم، وسواس به خرج ميدادهام، بلدر كلماتي كه فكرم را با آن بيان ميكنم، كوشيدهام كه از متن باشد و اين استكه حتي يك كلمهي امپرياليسم هم در اين نوشتهها نياوردهام; چون من اينطور فكر نكرده بودم كه با اين زبان بنويسم. من در قسمت:
۱. شناخت
۲. انسان
۳. جهان
۴. تاريخ
۵. طبقات
۶. مبارزه
۷. مراحل و شكلهاي آن
۸. موضعگيريها در برابر قدرتها و دولت جمهوري و جنگ و گروگانها،
حرفهاي مشخصي دارم كه نتيجهاش همان خواهد بود كه در آن تالارگفتم، كه امروز مذهبيترين بچههاي ما حتي همين آقاي ..... دارندماركسيستي فكر ميكنند و نميدانند كلمات زيربنا و روبنا و جبرتاريخ و بورژواو خرده بورژوا و خصلتهاي بورژوايي و امپرياليسم هم از آن زمينه برخاستهاست.
۱. در مرحلهي شناخت، گفتهام كه جريان فكري كه انبياء ايجاد كردند، ازادراكات بلاواسطه و حضوري تغذيه ميكند، نه از تجربه و نه از تجرد و اشراقو نه از تعقل و استدلال، كه فلاسفه و عرفا و دانشمندان براي شناخت از آنجاآغاز ميكنند و اين تفاوت كم نيست...چون بدون اين چارچوب يقيني كهبينش ما را نسبت به انسان و جهان و تاريخ و طبقات و...شكل ميدهد،هرگونه تجربه و تجرد و استدلالي، معلق و پا در هواست.
نميخواهم بگويم در بينش مذهبي نظر به آيهها نميشود. نه، بلميخواهم بگويم چه در مرحلهي معرفت و چه در مرحلهي ايمان، از ادراكاتبلاواسطهي انسان و درك قدر و تركيب و وضعيت انسان آغاز ميشود و آنگاهاين معرفت و ايمان كه ايمان به خدا و وحي و غيب و يوم الاخر را به دنبالميآورد، ميتواند از توجه به آيات آفاقي و انفسي بارور شود.
مادام كه ايمان به قدر انسان شكل نگيرد، ايمان به خدا و وحي و غيب ويوم الاخر شكل نخواهد گرفت; كه الذين خسروا انفسهم فهم لا يؤمنون. ايندر قسمت ايمان و من عرف نفسه، فقد عرف ربه. اين در قسمت معرفت.
آن حكمتي كه در آيهها از آن ياد ميشود، همان درك قدر انسان است، نهشناخت فلسفهها و مكتبهاي گوناگون كه با تمامي اين آگاهي، كسي كهمعياري براي انتخاب ندارد، مانده است و علي(ع) ميگويد: " كفي بالمرء جهلاان لايعرف قدره; " بر جهل و نبود حكمت همين بس كه اندازهي خودت رانشناسي.
و اين شروع را از انسان نبايد با امانيسم مخلوط كني; كه آن ميخواهد درمعبد علم جز انسان، معبودي نباشد و اين ميگويد كه براي شروع حركت، بايداز شناختهاي بلاواسطهي انسان و از قدر و تركيب و وضعيت انسان آغازكرد...كه جريان فكري اسلام همين است و نبايد با فلسفهي مسلمين مشتبهكرد. هرچند كه اين فلسفه، غنا و عمق خودش را داشته باشد; چون آنجا كه ازاسلام ميگويي، استناد ميخواهيم، كه در سورهي روم آمده كه حتي شناختحق و اجل در جهان نتيجهي تفكر در همين شناختهاي حضوري و ادراكاتبلاواسطه است; "اولم يتفكروا في انفسهم ما خلق اله السماوات و الارض وما بينهما الا بالحق و اجل."
و همين است كه انبياء مذكر هستند و از اين درك مغفول و شناختفراموش شده، پرده بر ميدارند.
در مرحلهي شناخت، آيا اين يك بينش مادي و التقاطي است؟
۲. با درك قدر و ارزش انسان به مرحلهي دوم كه شناخت انسان است،ميرسيم. در انسان با وضعيت انسان، شناخت جهان و اله مشخص ميشود، وبا تقدير انسان، ادامهي انسان شكل ميگيرد، و با تركيب انسان، نقش او كهتحرك است، نه تنوع، به دست ميآيد و با توجه به حركت، صراط و منازل ومقاصد و ضالين و مغضوب و نعمتيافتهها شكل ميگيرد... و درد و رنجهابراي انسان، ساده كه هيچ، مطلوب هم ميشوند، كه بلاها مركب حركت وعامل شتاب و سرعت هستند.
در مورد انسان، انسان با تركيب نيروها و جبر و عليتهايش، به آزادي و بهخودآگاهي ميرسد. آزادي و وجدان، نتيجهي اين تركيب است و با توجه بهتركيب، ديگر اجزا اصالت ندارند، كه در يك مجموعه، اصالت با تركيب است نهاجزا.
و همين حرف ساده، تفاوتهايي را به دنبال خواهد آورد و از بينش مادي،فاصلهها خواهد گرفت... و ما را به غناي فكري عظيمي راهنمون خواهدشد...كه حتي در تحليلهاي روانشناسي و جامعهشناسي و هنرشناسي هم اثرخواهد گذاشت، گرچه در اين زمينهها ما هنوز جيره خواريم، ولي ميتوانيم بااين آغاز به استقلال خودمان و فكري اسلامي متوجه شويم...
اگر ما آزادي انسان را اين گونه فهميديم، ديگر نه محتاج تحليل آزاديماركسيستي هستيم كه نتيجهي شناخت قانونمنديهاست و نه حسرت خوارتحليلهاي هايدگر و سارتر... و آزادي مفروض و دنياي امكانها.
ازادي انساني و اصيل ما مربوط به تركيب ماست. اگر انسان آزاد نبود، بهآگاهي انساني نميرسيد.
آزادي از قانونهاي حاكم بر جهان مربوط به علم ماست.
آزادي از غريزهها و اسارتها مربوط به عشق بزرگتر و انتخاب عظيمماست.
و آزادي از تمام آزاديها هم دستآورد مذهب و ارمغان عبوديت خدايماست... و اين آزاديها را هنوز آقاي ...... زود است كه بفهمد و از يكديگرتفكيك كند... و بفهمد كه آزادي اجتماعي مربوط به مرحلهي تبيين است وپس از تبيين و كفر، ديگر آزادي نيست، كه صف و دسته بندي و سپس قتال ودرگيري است; كه هيچ كس دشمن در آستين نميپرورد. البته بايد عرض كنم،داستان خلقت انسان هم با آنچه از داروين ميگيرند و يا آنچه كه خلقتدفعي حسابش ميكنند، فاصله دارد، كه در بينش قرآني ميان اين فرزند يكماهه و آدم و عيسي هيچ استثنايي نيست و هيچ تفاوتي نيست. يك نظاماست در جايگاههاي گوناگون، نه اين كه آدم اوليه از نسل ميمون باشد و ما ازيك سلالهي ديگر... آدم و من و شما همه از تراب و ماء و طين و صلصال و...شروع ميشويم و از ادامهي خود به مراحل حيات و شعور وتخيل و تفكر واحساسات و عواطف و تعقل ميرسيم و مادام كه اين تركيب در ما شكلنگرفته است، انسان نيستيم... كه با جنبش در شكم مادر هنوز از گربههاكمتريم... تا به بلوغ نرسيدهايم، انسان نيستيم و مكلف نيستيم و حتي نفخروح خدا پس از تسويه و پس از بلوغ است...فاذا سويته و نفخت فيه منروحي. و اين خلقت انسان كه در بلوغ به تسويه ميرسد و تركيب خودش راتمام ميكند، آزادي و وجداني را به دنبال ميآورد كه در بينش تربيتي اسلام وحكومت اسلامي هم اثر ميگذارد. گرچه هنوز آقايان مسايل تربيتي و حقوقيرا از هم تفكيك نميكنند و خيال ميكنند كه جزا براي تربيت است و آنچه ازتربيت اسلامي آزاد مطرح شده، نقطهي ضعف من ميشناسند. اما اين قرآناست كه انسان را به نجدين هدايت ميكند و از آن پس داستان انسان با شكرو كفر او ادامه مييابد و صفبنديها و قتالها شكل ميگيرد...
اين حضرات بايد به خود جرأت بدهند كه بتوانند خيلي از مسايلي را كهانحرافي ميدانند، با توجه جديد و تازهاي به اصالت اسلامي آن راه بيابند.
در هر حال اين تحليل از انسان، آزادي و وجدان و تربيت و خلقت وتكامل را توضيح ميدهد و با اين ديد حتي آن ثنويتي كه دكتر ]شريعتي[ درانسان مطرح ميكرد، رنگ ميبازد، كه خير و شر نه در انسان و نه در جهان،كه در رابطهي انسان با جهان مطرح ميشود و اين هم يك حرف ساده كه بايدبه كليدي بودنش توجه داشت...
آيا اين بينش از انسان، مادي و التقاطي است؟
۳. با شناخت انسان به شناخت جهان ميرسيم و حق و اجل و نظام وجمال را در جهان ميبينيم; كه " احسن كلي شيء،" و "اتقن كلي شيء" ، "و ماخلقناالسماوات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اجل."
آيا اين بينش از جهان، مادي و التقاطي است؟
۴. رابطهي انسان و جهان ميشود كليد تحليل تاريخ و حركت تاريخ دررابطه با حركت انسان همآهنگ با نظام و يا ناهمآهنگ با آن توضيح مييابد.رفت و آمد امتها و استبدال و اضمحلال آنها اين گونه معنا ميگيرد، كهانسان آزاد اگر در نظام، سركشي كند، ضربه ميخورد.
آيا اين بينش از تاريخ، مادي و التقاطي است؟
۵. بر همين اساس، طبقات به صورت همآهنگ و ناهمآهنگ و مذبذب،يعني مؤمن و كافر و منافق شكل ميگيرد و تضاد اصلي ميان اسلام و كفراست. حال اين كفر چه براساس لذت باشد; مترفين، چه براساس قدرت باشد;مستكبرين و طاغوت، و چه براساس ثروت باشد; ملاء.
آيا اين بينش، مادي و التقاطي است؟
۶. ضرورت مبارزه از ضرورت حركت آنها و ايستايي آنها ميان اين دودسته شكل ميگيرد و با همآهنگي نيروي توليد و روابط يا ناهمآهنگي آنتوضيح نمييابد.
آيا اين بينش، مادي و التقاطي است؟
۷. شكل مبارزه هم ديگر نه براساس تحليلهاي جنگل و كوه و كارگاه وشهر و روستا استوار است و نه براساس تحليلهاي حركت تودهها و تظاهرات،كه شكل مبارزه در انتظار و تقيه و قيام جلوه ميكند. انتظار، آماده باش است وتقويت خويش. تقيه، نفوذ در دشمن است و تضعيف او، و در اين هنگام نوبتقيام است.
آيا اين بينش، مادي و التقاطي است؟
۸. موضعگيريها در برابر قدرتها بايد به نفوذ در خود آنها و درگير كردنآنها بينجامد و اين طرحي است كه اگر آن را در نظر بگيريم، با تماماشكالهايش، هم عملي است و هم ضروري... و از همين جاست كه گفتهبودم به مسألهي گروگانها نبايد به صورت شكل نهايي مبارزات نگاه كرد، كهدشمن در خانهي ما شكست نميخورد، بايد با او در خانهي خودش جنگيد...
و باز براساس نفوذ در دشمن، نظر من راجع به جنگ كردستان كه برايبازرگان هم فرستاده شده بود، توضيح مييابد كه پارتيزاني كردن و يا نظاميكردن و يا كردي كردن جنگ، غرامت سنگين دارد. بهتر است در آنها كسانيرا داخل كنيد ـ كه آن روز ميتوانستند ـ و آنها را از داخل منهدم كنيد... همانطور كه در جنگ با عراق و همراه شرايط ما، چارهاي جز نفوذ در كادر رهبري وبعثي عراق نيست...شاه جز با همين نفوذها در ارتش و در همافران و در گاردلويزان و در صنعت نفت و ادارات شكسته نشد. آنچه تظاهرات مردم را گرمميكرد، ديدار اين نشانهها از ضعف و نفوذها در دشمن بود. و شاه جز با نفوذدر ما، ما را شكست نداد...
البته داستان نفوذ در آنجا مطرح ميشود كه دو كار ديگر هم به موازاتانجام بگيرد; يكي دگرگون كردن تلقي تودهها از خويش و دوم، به دستآوردن مهرههاي كارآمد و نفراتيكه بار سنگين را به دوش بگيرند.
اين مجموعه دستگاه فكري و بينش مادي و التقاطي يا غير مادي والتقاطي من است كه نه تنها از مسايل سياسي دور نيست، كه در اين دستگاهكوچكترين طرح تربيتي با مسايل سياسي و موضعگيريها گره خورده است.
آيا اين بينش، مادي و التقاطي و منكر وحي و رسالت است؟
من در برابر بيان آقاي ...... تنها توجيهم اين بود كه ايشان از كتابهامطالبي را خواندهاند كه من هم آن را در قسمت ديگرش نقد زدهام، و گرنه آخرچه طوري ميتواند انسان اينطور قضاوت كند كه من منكر وحي و رسالتم...
ميگويند ظريفي نمازش را ترك كرد. بازخواستش كردند. گفت: در قرآنآمده كه: " لاتقربوا الصلوه "...ديگر از جانم چه ميخواهيد؟...
خوب بود اين قضات رسمي و غير رسمي يك مقدار زحمت به خودميدادند و كتابها را ميديدند و آن وقت قضاوت ميكردند كه مادي است و ياهمراه عرفان منفي است و يا منزوي و دور از مسايل سياسي و اجتماعي استو يا صوفي است و آن هم صوفي سارتر قورت داده. و يك نكته هم بگويم كهاگر بنا شد كه اين فكر را قضاوت كنيم، بايد مجموعهي اين فكر را از آغاز تاانجامش با هر طرح و فكر ديگري بسنجيم و اگر تمام ساختمانها از مصالحمشابهي تهيه ميشوند و هر باطلي از مقداري حق بهرهمند است، كه " يوخذمن هذا ضعف و من "... " يكي از خوانندگان به من ميگفت كه كتابهاي شمامثل هم هستند و تكرار يكديگر هستند...گفتم من هم وقتي كه تازه مدرسهميرفتم و الفبا ياد ميگرفتم خيال ميكردم تمام كتابها مثل هم هستند;چون همه از الفبا درست شده بودند... اين گونه برخوردهاي سطحي و شتابزده فقط ريش خود ما را رنگ ميكند و ما را كنار ميزند...نه نوشتهها و نهنويسنده را...
من با شنيدن اين فرمايشات درربار آن هم در روزنامهي حزب گفتم: اولينحرف مكتوب و مستند، آن قدر گشاد و بيدر و پنجره است كه خود عاملتبرئهي ماست. راستي بعضي از اتهامها آدم را تبرئه ميكنند و اين هم ازلطافت كارهاي خداست...
ميرسيم به داستان شرك پيامبر، كه فرزندان آقاي ...... مطرح كردهبودند...شايد سال اول انقلاب بود. در يكي از روزهاي تابستان به منزل يكي ازايشان دعوت شديم. پس از غذا از تبليغ در پادگانها صحبت به ميان آمد ورفته رفته، مسايل اساسيتر شد. در آن ميان از روش تبليغ و كساني كه بايد باآنها شروع كرد و جايگاهي كه بايد انتخاب كرد صحبت شد، كه امالقري باشدو مادر شهر، كه از هركجا به آنجا سر بكشند و بار سفرهاي تبليغي را از دوشتو بردارند...و افراد بايد خود پس از راه افتادن، راه بيندازند، و هر كداممشعلداري باشند...و بايد روش كار، بنيادي و همراه جريان وجودي انسانباشد، چون آب داشتن و آب انبار كردن كافي نيست. بايد آبها را نوشيد و بايافتهها راه رفت و براي اين حركت و اين جريان وجودي، درك عظمت انسانو تنگي جايگاهها و پايگاههاي موجود كافي است.
يكي از ايشان گفت: " شايد اين برخوردها نتيجهاي ندهد و افراد اجابتنكنند" . گفتم: اين ديگر مهم نيست. وقتي شما كار خود را كرديد، عكس العملآنها مهم نيست. گفتند: " انسان رنج ميبرد و نتيجه ميخواهد. اين بر انسانسنگين تمام ميشود كه نتيجهاي به دست نياورد". گفته شد: "اگر شما بهاندازهي امر و تكليف حركت كنيد، ديگر رنجي نخواهد بود; چون با شروع بهنتيجه رسيدهايد و اگر با عمل به تكليف آرام نگرفتيد، اين نشان ميدهد كهعامل ديگري در كار بوده است و شرك پنهاني كارسازي ميكرده است وهمين است كه رسول(ص) را از حسرت خوردن بر كافرها و جان دادن برايآنها منع ميكنند...كه " لاتذهب نفسك عليهم حسرات..." كه استقامت بايد بهاندازهي مأموريت باشد: "استقم كما امرت "،نه فيما امرت. راستي كه داستانچگونه تحريف ميشود و چگونه مشرك بودن رسول از اين نهي استنباطميشود، كه بيا و ببين وقتي كه ذوق نيست، جلوهها بيمعناست.
ادامه دارد.........