تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










كل حرف همين است ؛ حكمت ، معرفت اندازه و قدر انسان است . اين حكمت و آن ( يعلمهم الكتاب و الحكمه ) بدليل همين جمله حضرت امير و بدليل روايات ديگر ، چيزي جز همين معرفت قدر و اندازة انسان نيست . اگر تو تمامي مكاتب را بشناسي . ( مثلاً ) ماركس را بفهمي ، تاريخش را بداني ، مراحل تحول آن را بداني ، نقري آن را بداني . همة اينها را بداني ، همة مكاتب ديگر را هم بشناسي و بررسي كرده باشي و به اين رسيده باشي ، تو كدام را مي خواهي انتخاب كني ؟ ما خيال مي كنيم در مرحلة انتخاب ، شناخت مكاتب و اديان براي ما كافي است ، در حاليكه اينطور نيست . به همين خاطر است كه مي گوييم حكمت نيست . در دست داشتن تمامي اين اطلاعات ، براي ما هيچ مسئله اي را حل نمي كند ، البته نمي خواهيم اين داده ها و اين اطلاعات را بي ارزش كنيم ، نه ، بحث بي ارزش كردن اينها نيست ، اين اطلاعات مسئله را حل نمي كند ، به آدم راهي را نشان نمي دهد ( مثلاً ) من الان ، ماركسيست را مي شناسم ، مكاتب ديگر را مي شناسم ، از اطلاعات علوم هم برخوردارم ، در اين زمينه ها ، كه حالا من مي دانم اينها چي و كي هستند ، كدام را مي خواهم انتخاب كنم ؟ من در مرحلة انتخاب ، به يك معياري براي انتخاب احتياج دارم . اين معيار انتخاب همان قدر است ، به همين خاطر به معرفت قدر انسان و به معرفت اندازة وجودي انسان ، حكمت گفته مي شود . كسي كه از اين حكمت برخوردار نيست با اطلاعات ديگر به هيچ ثمري نخواهد رسيد . اين كل ادعا است . حلا تا چه حد بتوانيد در خودتان آن را باور كنيد ، كه حكمتي را كه امشب اگر كسي با آن سر كند ، علمي را كه اگر امشب با آن كار كند ، مهمترين كار در اين شب است . مهمترين عبادت در اين شب و احياء امشب ، احياء به علم است و احياء به حكمت كه اين حكمت ، ( به تعبير حضرت امير (ع) ) به اين نيست كه مجموعة اطلاعات را در دست داشته باشي ، چرا كه اگر همة اين اطلاعات را داشته باشي تو جاهي ، ( كفي بالمرء جهلاً ان لا يعرف قدره ) اين جمله اي است كه حضرت در روز اول خلافتشان بيان كردند . واقعاً خطهاي اساسي را حضرت بيان كردند در اين خطبه يكي از جملات اين است : براي جهل انسان و دور بودنش از حكمت ، همين بس كه اندازة خودش را نداند ، و الاّ هر چيز ديگر هم كه مي خواهد داشته باشد . تو مي داني اين مكاتب از چه تشكيل شده و چه مراحلي را طي كرده و الان چه مي گويد . خوب ، تو اينها را ميداني ، آنچه كه اين مي گويد تو بايد انتخاب كني يا نه ؟ اين شعاري كه ميدهد تو بايد بخواهي يا نه ؟ اين را از كجا مي تواني درست بياوري ؟ آيا تنها اين اطلاعات مسئله را حل مي كند ، يا نه ، تازه بعد از اين اطلاعات تو احتياج ، يك معيار انتخاب داري ؟ من مثال ميزدم براي بعضي از بچه ها ، كه من ميدانم اين ميوه اي كه اينجاست چه خاصيتي دارد ، اين غذا چه خاصيتي دارد خواص اينها را كاملاً مي شناسم ، آيا اين شناخت و اطلاعات كه من از اينها دارد كافي است ؟ نخير . كداميك از اينها را من بخورم ، مسئله انتخاب من است . مي خواهم الان بخورم ، كداميك از اينها را بخورم . اينجاست كه من گذشته از اين مراحل و اطلاعاتي كه داشته ام و از همة اينها بهتر ، من معيار انتخاب دارم ، كه بايد بر اساس آن انتخاب كنم ، آن معيار چيست ؟ آن ، اندازة وجودي من است . قدر من است . قدر من چيست ؟ تا بفهم چقدر بخورم ، چه حدي از اين را هم بخورم . حكمت اين است . اين حرف اساسي امشب است ، كه حتي انبياء هم تعليم مي كردند . هيچ كدام از انبياء نيامدند كه به اصحابشان تاريخ اديان بگويند ، كه بيا ببين اين از اينجا شروع شده و چه شده و چه نشده . به اينها كاري ندارد ، اينها را هم اگر ما مي دانستيم فاصله اي را حل نمي كند البته يك سري اطلاعات و تحقيق خوب است . اما تو مي خواهي بنوشي ، تو مي خواهي سيراب بشوي ، اين اطلاعات مسئله اي را حل نمي كند ، تو را كه سيراب نمي كند ، نمي تواند به تو خط بدهد اين حرفها .
اينجاست كه احتياج به يك اصل ديگري داري ، و آن قدر و اندازة وجودي انسان است . با توجه به اينكه ليله القدر هم امشب است ، به اين مناسبت بد نيست اشاره اي كلي به اين بحث بشود .
ما اكثراً در مسير فكريمان و در جريان فكريمان از اينجا يعني از بدر انسان ( همين حكمتي كه از آن حكايت شد ) هيچ شروع نمي كنيم . مثل اينكه خجالت مي كشيم ، مثل اينكه بيگانه هستيم با آن ، مثل اينكه خيال مي كنيم از جاهاي ديگر و با يك كيفيت و برنامه هاي ديگر بايد شروع كنيم . اين اصل را فراموش كرده ايم كه كسي خودش را به دست نياورده و اندازة خودش را نمي داند ، هيچ چيز نخواهد داشت و هيچ چيز را نخواهد توانست انتخاب كند . امشب مي خواهم يك جمع بندي كلي در اين زمينه داشته باشم .
انسان دركش از خودش درك واسطه است . درك ما از خودمان درك بلاواسطه است . به اصطلاح ادراك خودمان ادراك بديهي است همانطور كه ادراك وجود ، ادراك بديهي است . ادراك هستي وجود بديهي ترين ادارك انسان است . شما نمي توانيد براي وجود تعريف بكنيد . ادراك تنها از خودتان هم ادراك بلا واسطه اي است . بعداً شما به واسطة اين ادراكي كه از خودتان داريد و انفعالات و تحولاتي را كه در خودتان مي بينيد ، متوجه دنياي بيرون از خودتان هم مي شويد . به خاطر رابطه حيايي كه هست و فعل و انفعالاتي در خودتان ، باز بلاواسطه مشاهده مي شود .
اينجا دو تا رابطه انسان با دنياي بيرون از خودش دارد . ( اينها را من نخواستم بازش كنم . اين كار خودتان است ) . آدمي كه خودش را احساس مي كند و دنياي بيرون از خودش را احساس مي كند ، دو تا رابطه با اين دنيا دارد .  يكي رابطة معرفتي كه مي خواهد اين دنيا را بشناسد . علامت سئوال دارد . اين جهان از ستاره ها و خورشيد و ماه و زمين و آسمانش گرفته تا جانورهايي كه زير پاي انسان هستند و روي سر و صورت انسان مي نشينند ، اينها چگونه شكل گرفتند ، چگونه حركت كردند و چگونه پيش رفتند و به كجا خواهند رسيد . اين سئوالهاي اساسي انسان است .
سئوالهايي كه راجع به شناخت انسان است ، سئوالات هم اين است ؛ اصل وجود اينها ، حركت اينها ، قانون اين حركت و جهت اين حركت . اين سئوالهاي اساسي آدم است . چون مي خواهد اين جهان را بشناسد ، چگونه وجود دارد ، چگونه شكل گرفته و چگونه حركت كرده و قانون اين حركت به چه صورتي به وجود آمده و اين حركت چه جهتي دارد ؟ هر كس هم براي اين (سئوالها ) خواه ناخواه جوابي دارد . وقتي مي خواهيم اين جهان بيرون از خودمان را بشناسيم و اين رابطة معرفتي را مي خواهيم حل كنيم ، يك راه ، همين رابطه اي است كه به آن رابطة علمي مي گويند ، يعني تجزيه كردن جهان . ما مي آييم جهان را تجزيه مي كنيم ، تا بشناسيم . يعني كليّت اين جهان را تجزيه مي كنيم ، يا انسان را تجزيه مي كنيم . مي رسيم به سلول ، مولكول ، اتم و بعد هم تحليل جريان اتمي ابتدايي تا مراحل بالاتر ، موجودات عالي و بعداً هم حيات و بعداً هم شعور ، بعداً هم جريان اجتماعي اين شعور ، اين يك روال عادي است . يعني تجزيه مي كنيم تا بشناسيم . نكتة اساسي اين است كه تجزيه جهان ، براي شناخت جهان كافي نيست . لااقل براي اين سئوالهاي اساسي تو ، اصل وجود جهان ، حركت جهان ، قانون اين حركت و بالاتر ، جهت اين حركت ، اين تجزيه ديگر آن را حل نمي كند . از اين تجزيه نمي تواني تو بفهمي كه آيندة اين جهان به كجا خواهد كشيد و چه وضعيتي خواهد داشت و چه جرياني خواهد داشت ؟ هدفي براي آن مطرح است . اينجاست كه رابطة اول ، كه رابطة معرفتي با جهان است ، اين روش تجزيه برايش كافي نيست . هر چند كه يك روش متداول و حتي علمي هم داشته باشد . رابطة درهمي كه ما با جهان داريم ، رابطه عاطفي است ، يعني من مي بينم اين دنياي بيرون از من ، برادرم و پدرم و مادرم است . فرش زير پايم ، ماشينم و لباسم و موي سرم است ، كه من با اينها يك نوع رابطة عاطفي دارم ، پدرم كه مريض مي شود يا حالش بد مي شود يا فوت مي كند ، بر من اثر مي گذارد يك نوع رابطة عاطفي است . و در من فعل و انفعالات عاطفي به وجود مي آورد . چيزهايي خوشي كم مي كند و چيزهايي رنجم ميدهند در همين دنياي بيرون از من . يك حادثه اي براي من به وجود آمده ، اين حادثه زير و رويم مي كند . يك حادثه از سر من گذشته ، اين هم باز زير و رويم مي كند . اين فعل و انفعالات و اين رابطة دوم ، رابطة عاطفي من است . در اين رابطة عاطفي ، مبناي ارزشها مطرح هستند ، كه من براي چيزي كه قدر گذاشتم و برايش ارزش قائدم ، از آن متأثر مي شوم . ما در اين دو تا رابطه ، يعني چه در رابطة معرفتي و چه در رابطة عاطفي ، ( كه رابطة عاطفي مسئله ارزش يابي و بدست آوردن ارزشها مطرح مي شود و مسئله شناخت هم در رابطة اول يعني رابطة معرفتي مطرح مي شود ) شناخت و ارزش ، در هر دو دنبال راهي مي گرديم . اين دو تا رابطه را هم داريم . دنبال راهي مي گرديم مسئله تجزيه ، براي آن راه كافي نيست ، مسئله ارزشها را هم ، اگر مجرد بخواهيم از يك جايي شروعش كنيم راه به جايي نخواهيم برد . حتي اگر بخواهيم ارزشها را به خدا ببنديم ( اين را خوب دقت كنيد ) ، اين كاري است كه به آن راه نخواهيم داشت ، اين كه بگوييم خدا اساس ارزش هاست ، اگر خدا را دست آورديم ، همة مسائل حل مي شود . نكتة اساسي اين است ، ما قبل از اينكه به خدا و به اين ارزش برسيم ، بايد يك ارزشهايي را در دست داشته باشيم و الا به خدا نمي رسيم . اساس حرفي كه بين اشاعره و معزله و عدليه وجود داشت همين بود كه آنها تمامي ارزشها را مي گفتند از خود مي دانيم ، ( الحسن ما احسنه الشارع القبح ما صبحه الشارع ) خوبي و بدي آن است كه شارع خوش كرده يا بدش كرده . خوبي و عدلي منهاي خدا وجود ندارد . خدا همة عالم را بريزد در جهنم اين عدل است و همة عالم را بريزد در بهشت اين م عدل است . يعني خوبي و بدي از محل شارع انتزاع مي شود ، نه اينكه قبلاً چيزي به نام خوب و يا بد وجود دارد ، كه شارع بر اساس آن كاري مي كند و حسن ، يا كاري مي كند قبيح . اين روال ، اصالت دادن به ارزش الهي است ( اصطلاحاً به تعبير خودمان باشد ) . يعني خدا را اساس ارزشها فرار ميدهيم و بر اساس آن ، به اين مسائل مي رسيم . حسن و قبح از اينجا انتزاع مي شود . اين يك فكر كاملاً منحرف و مخطّ است . گر چه ممكن است از آن تبليغات زيادي هم بعدها بشود . انسان اين را بايد از همين جا بيابد كه قبح و حسن را يعني حتي خود خدا را از كجا به آن ميرسم ؟ من راضي براي رسيدن به خدا ندارم ، و اينكه تو حتي به اين مسئله رسيد كه از خدا ارزش بگيري ، منهاي او هيچ ارزشي وجود ندارد ، همة ارزشها از اوست . اين همين حرف ، همين از او بگويند يا بگويند ، اين بايد يا نبايد را ، اين را تراز كجا به آن رسيدي ؟ اساس حرف اين است .
حجت با طني كه در ما هست ، اين نيروئي كه در ما گذاشته شده ، اين نيرو احساس مي كند و بدست مي آورد ، ارزشهايي را به دست مي آورد و بر اساس همان ارزشها ما به خدا مي رسيم ، حتي وجوب اطاعت خدا وجود شكر منعم ، اين ارزش است كه قبلاً ما به آن مي رسيم . بعدها بر اين اساس است كه ما مي گوئيم آنچه خدا مي گويد ارزش است . و الاّ پيش از آن ما بايد از يك سير ديگري عبور كرده باشيم . اين حجت باطن است كه ما را به حجت ظاهر مي رساند و آن را در زندگي ما اساس قرار ميدهد . والاّ اگر اين جريان طي نشود ما اينجا مي مانيم . در جريان ارزشيابي ( حالا اساس ، حرفم اينجاست ) در رسيدن به ارزشها ( انسان ) خودش را گم مي كند . بيائيم ارزشها را مجزا از وجود ما انسان يك جايي بگذاريم ، در خدا ، در جامعه ، در آينده . يا در جامعه بي طبقه ، يك چيزي براي خودمان آن بيرون بگذاريم ، بعداً بگوييم انسان بدود تا به اين برسد . اينطور كار را شروع كنيم ؟ اصلاً اين سيستم ارزشيابي و ارزش سازي درست است يا نه ؟ نكته اي كه مي خواهم امشب به آن اشاره كنم همين دو تا اصل است ، كه چه در رابطة معرفتي براي شناخت جهان و چه در رابطة ارزشيابي براي بدست آوردن يك ارزش حاكم در زندگي انسان ، تنها يك راه داريم كه در كفي بالمرة جهلاً آن لا يعرف قدره ) همين شناختن اندازة وجودي انسان است . ما وقتي كه اندازة وجودي خودمان را احساس مي كنيم ، مي توانيم بفهميم اين جهان تا چه حد ادامه دارد و رو به چه جهتي دارد . ما از درك قدر خودمان است كه مي توانيم هدف و عنايت اين جهان را بشناسيم و بفهميم كه جهان رو به كجا خواهد رفت .
ما وقتي مي گوييم كه خدا براي چه چيز جهان را آفريده اگر براي خدا غرضي و عنايتي فرض كنيم ، اين لازمه اش محروميت خداست ، يعني خداوند بيرون از وجود خودش يك عنايتي و يك غرضي وجود دارد كه به خاطر رسيدن به آن مي خواهد خلقت كند ، زمين را بيافريند ، آسمان را بيافريند ، انسان را بيافريند . حتي مسئله غرض و هدف در خلقت ، به تعبير ساده اين فلسفه اي كه ما براي خلقت در نظر مي گيريم ، اين خودش يك انحراف است . خدا چه آفريده ؟ ( اين يك مسئله را خوب دقت كنيد ) ( خدا چرا آفريده ؟ ) اين اصل آفرينش خدا ، براي چه آفريده ؟ اين جهت ديگر در انسان مطرح مي شود ، نه براي خدا . اصل آفرينش كه عامل و انگيزة آفرينش است ، جهان هاست . حكيم او .... را در نظر مي گيرد . از اين طرف ( براي چه مي آفريند ) اين چيزي است كه در خلقت مطرح است ، اين را از توانائيهاي انسان هم مي توان فهميد . از قدر انسان مي توانيم بفهميم انسان براي چه چيز آفريده شده . آن شناختي كه از جهان و هدف جهان مطرح مي شود ، تنها راه شناخت قدر و اندازة وجودي انسان است . بي جهت نيست كه علي مي گويد : ( كفي بالهرء جهلاً ان لا يعرف قدره ) همينطور در سيستم ارزشيابي آنچه كه روي تو اثر مي گذارد . اين قالي تر ، اين سوخت تو متعدد است . اين چيزي كه تو خيلي طبيعي مي داني ، ماشينم سوخته ، دوستم سوخته ، من ناراحت مي شوم ، همين چيزهاي طبيعي ، اول بايد محاكمه بشوند . چرا تو بايد رنج ببيني ؟ چيزي بايد روي تو اثر بگذارد كه زيادتر از تو باشد . تو بايد بدنبال چيزي باشي كه بيشتر از خود تو باشد . بعني بحث زيادتر و كمتر است . بحث بيشتر و كمتر است . يعني تو وجود خودت را مصرف چيزي بكني كه جلوتر از تو باشد اين مسئله است . يكي از بچه ها به من اعتراض كرده بود كه تو ، مسائل را از يك جائي شروع مي كني كه شيطان شروع كرده كه من بهتر از تو ( هستم ).( انا خير منك يا خلقتني من نار و خلقه من طين ) من را از چه آفريدي يا او را از چه آفريدي . اين اشتباه همين جاست . اين چيزي است كه درست خود خدا شروع كرد . چون از من عرف نفسه فقد عرف ربه ) مبناي معرفتي اين است در مبناي ايمان و همان جنبه ارزش هم همين است .
( الذين خسروا انفسهم فهم لا يومنون ) چه در رابطة معرفتي و چه در رابطة ارزشي ، ماداميكه انسان اين اندازة وجود خودش را نيابد ، قدر ، نفس ( نفس به معني درون نيست به معني خود انسان است ، اندازة وجودي اش است ) اينها را اگر نفهميد هيچ چيزي را نمي تواند بفهمد . كسي كه خودش را از دست ميدهد ، خدا را نمي تواند بدست بياورد و كسي كه اندازة وجودي خودش را نشناخته ، نه جهان را و نه الله را هيچكدام را نمي تواند بشناسد . پس اين ... اينجاست . حكمت ، همين معرفت اندازة وجودي خود آدم ، است . چه در رابطه با ارزشها و چه در رابطه با جهان و الله . ارزشهاي متعالي هم از شناخت قدر انسان بدست مي آيد و منشاء مي گيرد ، و الاّ ما راهي نداريم براي رسيدن به اين ارزشها . اين بحثي نيست كه ارزش از دانش منشاء نمي گيرد ، ولي اين ارزش را تو نمي تواني به يكجا ي ديگري هم ببندي و از آنجا بگيري . اين جرياني است كه بايد انسان طي كند . من در بحث اين آيه سورة نور كه ( الله نور السموات و الارض ) گفتم جريان شناخت ، در انسان اين جرياني است كه در اين آيه مطرح مي شود با دو بعدش ، كه خداوند به تعبير ما مبدأ و منشأ نور و معرفت و علم است . اين نور چه رابطه اي دارد با انسان ؟ يك رابطه ، رابطة وحي است كه ( مثل نوره كمشكوه فيها مصباح المصباح في رجاجه كانها كوكب دري يو قدرمن شجره مباركه زيتونه لا شرقيه و لا غربيه ، يكاد زيتها يضي )
اين ، به قول ما ، سوخت اوليه اي است كه در انسان است ، خودش نزديك است كه درخشش پيدا كند ، ( ولو جمته نار ) گر چه ديگر حتي آتشي از بيرون به آن نخورده باشد . ( نور علي فرو ) بعد ، اين دو نور است كه به هم مرتبط مي شود ، يكي حجت باطن است و يكي حجت ظاهر است كه به هم مرتبط مي شوند ، و جريان معرفتي انسان شكل نهايي خودش را مي گيرد ( در اين آيه سوره نورهم ، بيان نكته هاي خيلي دقيقي هست ) . پس اين دو تا جريان هست ، يكي جهت باطن و ديگري حجت ظاهر . اين دو تا با هم شكل مي گيرند و به نتيجه ي رسند ، آن جهت باطني است كه ارزشها را مي يابد ؛ اينكه اندازة وجودي انسان است ، با اين شناخت ، شناخت جهان بدست مي آيد ، شناخت ارزشها بدست مي آيد . به خاطر اين ارزشهاست كه تو اثبات مي كني خدا را قبول مي كني آن خدا وجوب اطاعت دارد و آنچه كه او مي گويد حق است و آنچه او مي كند بايد برآورده شود . پس همة مسائل از اينجا منشاء گرفته .
توجه داشته باشيد كه آن سيستم ارزشيابي كه مطرح مي شود ، درست است كه ما نمي توانيم چيزي را از دانشها بگيريم ، نمي خواهيم ارزشها را مستند كنيم به تاريخ ، به وراثت ، به چه و چه ، به اينها نمي خواهيم منتسب كنيم ؛ مسئله اين است كه جهتي كه ما براي ارزش مسئله مطرح مي كنيم و خود خدا را احساس ارزشها مي گيريم ، به خود خدا از كجا مي رسيم ؟ هم وجودش او هم اينكه بايد گوش كرد به حرفهايش . او را بايد به عنوان يك ارزش پذيرفت ، از كجا به اين رسيديم ؟ به اين وجوب اطاعت خدا و يا وجوب شكر منعم را از كجا رسيديم ؟ اگر يك تحليل دقيق تري مي شود مفهميم كه حكمت و مي فهميم كه ايمان ( يعني همان رابطه عاطفي و هم رابطه معرفتي ما با جهان ) جزء از شناخت قدر انسان مايه نمي گيرد و گر چه خود من سر اين قضايا چوبهاي زيادي خورده ام ! درون گرائي ، منزوي و چي و چي ... ولي اين را بدانيد راهي جز اين نيست . كسي كه بريزد اين حرفها و از چوبها نترسد و يك توجه و دقتي بكند و بنيادي بخواهد پيش برود ، متوجه مي شود كه چه در رابطة معرفتي و چه در رابطة ارزشي با جها جز راهي به شناخت قدر باقي نمي ماند . اين است كه علي مي گويد : ( كفي بالمرء جهلاً ان لا يعرف قدره ) كسي كه اين اندازه را نمي داند آن چه را كه مي داند چرت است . فراغ است . چيزي نيست كه بتواند از آن خط بگيرد . آبي نيست كه بتواند از آن سيراب شود .
و اين است كه در شب قدر هم ، اين معنا ، معرفت قدر ، معرفت اندازه ها ، معرفت تقديرات الهي ، جزء بهترين عبادات حساب مي شود . حالا اين تنها و اينهم راه ....
خلاصه حرف . در صدد نبودم اين مسائل را به اين صورت دنبال كنم . اينها ، هم وقت بيشتري مي خواهد و هم يك حالي كه نه وقت آن را امشب انسان دارد و نه حالش را . حالا يك جمع بندي بشود براي آدم و آدم گم نشود ، مخصوصاً در اين جريانهاي خاص فكري گوناگوني وجود دارد و هر كس از يك جا شروع مي كند و به يك چيزي ختم مي كند ، اينها را ، ما بفهميم كه حكمت چيست ؟ و علمي كه شب قدر هم به آن دعوت شده چيست ؟ همين اطلاعاتي كه من دارم كه اين مكتب چه مي گويد ، آن چه مي گويد ، اينها گفته شان مشخص شده براي من ؛ مي خواهم كدام را انتخاب كنم ؟ من مي خواهم اين جهان بيرون از خودم را بشناسم . چرا روالي دارد . آيا تجزيه كنم اين جهان را تا به شناختش برسيم ؟ كدامش ؟ از كجا شروع كنم ؟ و بجز مسئله ارزشها مطرح مي شود ؛ به اين ارزشها از كجا برسم ؟ در من عرف نفسه فقد عرف رتبه نشان مي دهد كه سر خط كجاست ( الذين خسروا انفسهم فهم لا يؤمنون ) هم نشان ميدهد ارزشها از كجا شروع مي شود . اين داستان ارزشهاست و اينهم داستان شناخت و معرفت خودمان و جهانمان. البته تحليل وسيع تر آن هم اين است كه از آن گفتگو شده ، كه شناخت تقدير و تركيب و نقش انسان و ي سري صحبتهايي كه آنجا گفتگو شده كه از آنها ، مي توانيم برسيم كه جهان تا چقدر ادامه دارد ، نقش انسان در اين جهان چيست ؟ گفتگو شده كه هم خدا اثبات مي شود و هم رسالت و هم معاد . همة اينها كه حرف زديم خيلي ساده به دست مي آيد . احتياجي به زور زدن زياد هم ندارد . واقعاً يك چشمة خيلي گوارائي است . درگيري هم كمتر است . آدم راحت مي تواند از اين چشمه هم كه بعداً مي نوشد ، خيلي راحت در برابر گروهها و در برابر انشعابها و در برابر مكتبهاي گوناگون بايستد ؛ معياري دارد كه انتخاب كند ، مسلط هست و سر پا هم ايستاده . اين مسئله اساس است كه چه در مسئله شناخت و چه در مسئله ارزش و رابطة عاطفي با جهان ، از قدر و اندازة انسان بايد شروع شود ، و وحشت نكنيد از چوبهائي كه از بالا و پايي مي آيد . اينها چيزي نيست ، كه مبدأ هم خود اينها مي بينيد چاره اي جز اين ندارد كه از اين مسير بردند و مي بينيم كه واقعاً از همين مسير هم رفته اند . مسئله اين است كه وقتي كه مي خواهيم از آن گفتگو كنيم ، يادمان مي رود كه چقدر راه رفته ايم ، همة راه را در نظر نمي گيريم . و حتي در مسئله ارزشها خيال مي كنيم ارزشها از آنجا شروع مي شود ، نه نمي شود . و الاّ مي افتيم در همان حرف مغزا و اشاعره و .... درگيري مي شود كه بقول قديمي ها پنبه اش زده شده . تحسين و تقبيح علي مشخص شده و عدل جزء اصول مذهب ما شده .
در هر حال ، در همان سؤال ارزشهاست كه انسان مي گويد كه من وجود خودم ..... اين فرش كنم و چرا اين فرش روي من اثر مي گذارد . چرا حتي مادرم و پدرم روي من تاثير گذاشته ، چرا ماشينم سوخت من سوختم . نهايتش اين كه من كار مي كنم كه  از اول نسوزد . وقتي كه من مقصر نيستم و ديدم سوخت ، خوب سوخت ! خودم را ه ديگر نمي كشم ! همة اينها كه به قول ما ، سخت است بتدريج طبيعي مي شود براي انسان .... ( بر فرض كه ) تصوير ها و امتيازات انسان از همة موجودات بيشتر نباشد ، خوب نباشد . اين نكته مطرح است كه همين انسان با همين مقدار از شدت خلقت و فضل در امكاناتي كه دارد ، همين انسان ، دو جريان را دارد ؛ ( يا خير الريه ) ( يا شر البريه ) خيلي ساده است اين مسئله ديگر نمي توان چشم پوشيد . واقعاً انسان از تمامي پديده ها بهتر مي شود . بدليل همان آيه اي كه در سورة بنيه است ( ان الذين آمنوا و عملوالصالحات اولئك خير البريه و الذين ... اولئك هم شر البريه ) اينجا هم مسئله حل مي شود .
در هر حال با اين توجه كسي كه اين اندازه ها و اين ارزشها را در خودش مي بيند ، امشب مي تواند يك طرح جديدي از خودش بگذارد و بريزد . اساس دگرگون شدن زندگي انسان ، اساس بهم خوردن تمام اصول پذيرفته شده انسان در همين نكته است كه ( تفكر ساحه خير من مباده السبعين سنه (تفكر ) هفتاد سال ؛ از همين جاست كه آدم تا اندازة خودش را نيابد ، به خيلي چيزهاي كم قانع مي شود . وقتي كسي مي يابد كه وجودش چقدر خريدار دارد ، حالتش دگرگون مي شود . مي فهمد اين وجود چه كارها كه از آن ساخته نيست ، حالتش دگرگون مي شود . اين هجرت ، ديگر ساده مي شود ، مثال عادي كه آن بابا در ده خيلي راحت زندگي مي كند ، با بزش ، با زمينش ، با آبش ، شايد اگر روزي 5 تومان هم درآمد نداشته باشد شاد است . ني لبكش را هم بر مي دارد برا بزهايش در كوه هم ميخواند ، ولي همين آدم وقتي احساس مي كند در جايي ديگر مي تواند روزي 200 تومان در بياورد ، مي بينيم بعد از دو سه روز مات و حيران بودن و سر در گم بودن و به قول ما يك حالتهاي دروني پيدا كردن ! ( حال ، اسم حالت را هر چه دوست داريد بگذاريد ) ، اين ، مي آيد كوله بارش بر ميدارد مي آيد ميدان شوش تهران ، يا مي بيني رفته كويت ..... كجا رفته اي ؟ پي چه چيزي رفته اي ؟ همينكه فهميده قدر خودش را كه بيش از اين دارد . خيلي ساده است . مبدأ تحولها اينجاست . صرف ساده اي است ، فقط بايد يك كسي به آن توجه بيشتر مي شود. همة تحولها از اينجا آغاز مي شود . بي خود نيست كه اين شب قدر را مي گويند احياء بداريد . اين هم مسئله اي نيست كه آدم به يك نماز و عبادت اكتفا كند . مسئله اين است نيست كه هر چه بودم و هر مرحله اي طي كردم و در هر مقامي كه ايستاده ام ، همين من امشب مي توانم بفهم كجاها براي من وسيله پهن كرده اند . ( در آن بحث شب . قدر اول ( يومنون بالغيب ) مني كه مي فهمم اين غيب آدم كجاست ) ؛ ما هنوز شهادتها را تجربه نكرده ايم . هنوز در اين وادي هستيم . گرايش به غيب در ما نيست . خوب تكان مي خورد اين وجود . ( يا همان بحثي كه پريشب مطرح شد . ) آنموقع مي فهميم . تشيع علي مي تواند چند جور باشد ، وضع خودمان عوض مي شود ديگر سعي مي كنيم از حالت فرزندي به حالت اخوت و برادري علي و يا حتي بالاتر ، آن بياني كه در جمله مفضل بن عمر حضرت فاطمه مي فرمايند : در كان لي ابا بعاب) به حالت ابوت مي رسيم . يعني ما دلسوز مي شويم ، ما فعال مي شويم ، ما بار ولي را بر ميداريم . كسانيكه بار بودند روي دوش ولي ، خودبار ولي مي آيد روي دوش آنها . اين تحولات از كجا شروع مي شود در همين شبهاي قدر است . اين است كه ارزش دارد اين شب و الاّ آدم مي نشيند قرآن مي خواند ، نماز مي خواند ، مطلع فجرش هم تمام مي شود مي رود پي كارش .ك كم و بيش شنيده ايد اين صحبتها را كه پارسال هم مطرح شد ، بحثي راجع به سورة ( انا انزلناه ) مطرح بود ، كه قدر چه مراحلي دارد . قدر در خود انسان ، قدر در اندازه هايي كه خدا برايش مي گيرد و قدر و تقديري كه بايد اين انسان داشته باشد و در اين سه قدر ، كتابي طرحي و برنامه اي براي نقشه ريزي هم نازل شده . سر اينكه قرآن هم در شب قدر نازل شده ، به همين خاطر است . در همين شبي كه خدا به ما اندازه هايي را ميدهد و در آن شبي كه ما بايد اندازة خودمان را هم بشناسيم ، و باز بر اساس آن شناختي كه از اين اندازه ها داريم ، طرحي بريزيم ، قدري داشته باشيم ؛ در اين شب قرآن نازل شده ، ( در انا انزلناه في ليله القدر ) ( اين بحثي بود كه راجع به سورة ( انا انزلناه ) مطرح شده بود كه تكرارش بماند ) . اين دگرگونيهاي عميقي كه ما بايد بدنبال آن باشيم ، نتيجه اين توجه است، در هر كس در هر حدي از تحوّل و تكامل و عظمت وجودي خودش يك مقدار كه توجه مي كند مي بيند كه خيلي راه باخته . بي خود نيست كه مكان راه دادشان درآمده كه ( آه ، من قله الزاد و بعدالطريق ) شوخي كه نيست ! راه خيلي طولاني است و همين شب قدر است كه مي تواند آدم را بكند و اين گره هايي را كه خورده باز كند . دعايي بود در زهن من ، كه خداوند ! ما را از ذلت اختيارمان به عزت اضطرار ، اضطرار به تو ، برسان . واقعيت قضيه اين است كه ما ، هنوز رهج مي بريم وقتي كه خداوند با محبت و لطفش ، براي ما برنامه هايي مي ريزد ، كه ( بقول ما ) مار ار مضطر كند و چاره هاي ما را بگيرد و راههاي ما را ببندد . ما از اين رنج مي بريم ، حتي از خدا مي بريم . سر شب بود كه يكي از بچه ها مي گفت : بابايم به كجا رسيده ، ديگر نماز نمي خواند ، روزه نمي گيرد ، چه ها نمي كند . سر چي ؟ دو سه جا راهش را بستند . يك مقدار سرمايه داشته يك جا ريخته ( از بين رفته ) ، ماشينش از بين رفته ، اينها باعث شده كه حالا چنين حالتي ( پيدا كند ) . چرا ؟ چرا ما نمي توانيم عزت اضطرار را هنوز بفهميم ؟ هنوز ما به همين دلخوشيم كه راه داريم ؟ خب ، ما تا اين راهها را به ذلتش نرسيم و در اين راهها ذليل نشويم ، در اين راههايي كه خيال مي كنيم راه هستند ، و به عزت اضطرار نرسيم ، به جايي نخواهيم رسيد . حال اگر عنايت او لطفي كرد و دست مار را گرفت و اين اضطرارها را به ما نشان داد ، به ما عزت داد كه بفهميم ، از غير او ببريم و به خود او متصل بشويم ، چرا رنج مي بريم ؟ و چرا نخواهيم اين عزت را ؟
( پريشب گفتم ) اين ستاره ها را انسان در اول ماه كه مي ديد ، ( در مي يافت ) كه چقدر پراكنده هستند ، به عمر خودش هم نگاه مي كرد ولي ديد ( بر فرض كه ) ستاره هايي در آن باشد و جرقه هايي و خط هاي روشني در آن باشد ، ولي در اين ستاره ها و در نور اين ها چيزي نمي توانيم بخوانيم ! چيزي روشن نمي شود . اين است كه دستي به دعا برداريم : ( اللهم اجمعنا علي كلمه التقوي ) بيا ما را جمع كن . ما جداً ول هستيم . همين با اختيار خودمان داريم اينور و آنور مي زنيم ، خودمان را در گوشه اي گرو گذاشته ايم . دلخوش هم هستيم . ذليل همين و هممان شده ايم ، كه خيال مي كنيم اين اختيار ما واقعاً ما را به جايي مي رساند . بن بست ها را هنوز نفهميده ايم . آنقدر مي رويم و پشت هر دري سال ها مي مانيم ، دادمان بلند مي شود ...
با دوستان صحبت بر سر همين بود كه ما خوابيده ، خدا رزق هايش را برايمان رسانده ، ( ولي ما ) قدرش را نمي دانيم . اگر مثل سلمان 300-200 سال در بدر مي شديم ، آن موقع اگر از متن علوم نبوي يك روايت برايمان مي خواندند مست و مدهوش مي شديم . مي دانيد چه كسي همين جملة علي مدهوشش مي كند ؟ كسي كه پدرش درآمده باشد در شناخت مكاتب و اديان ، 800 سال اينها را زير و رو كرده باشد ، آخرش هم مانده ، اين كلام مولي جگرش را خنك مي كند : ( كفي بالمرء جهلاً ان لا يعرف قدره ) نمي دانيد چه حالتي به انسان دست مي دهد !... به خدا قسم يك موقع مي گفتند چرا مي آييد مشهد ؟ چرا ؟ آخر آدم تا بفهمد از اينها چه گرفته ، خب حق دارد ول كند و برود اينور و آنور ، برده آندلس ! ولي وقتي كه مي فهمد از اين منابع چه بدست آمده و چقدر راهها نزديك شده ، آنموقع آدم هر كجا كه ولش كنند مثل گربه مرتضي علي مي رود مي پرد ! من گاهي شده در قم اگر يك پنج شنبه جمعه فرصتي باشد ، يكي از دوستان ماشين داشته باشد بگويد بيا برويم مشهد ، من حتي اگر يك هفته قبلش به مشهد رفته باشم ، رويم نمي شود بگويم كه نمي آيم . حتي شده در شب گيري كرديم ، راه مي افتاديم مي آمديم ، عصر چهارشنبه از قم حركت مي كرديم مي آمديم تهران ، 12-10 ساعته ، با چه بدبختي  از آن جاده مي آمديم ( با داستان ها و وضعيت هايي كه بماند ! ) مي رسيديم مشهد . دو تا زيارت نكرده ، دوباره غروب راه مي افتاديم برمي گشتيم . چرا آدم اينطور مي شود ؟ ... ما ، در بدري هاي ديگر را نديده ايم . ما 200 سال در بدري سلمان را هنوز نفهميده ايم . اين است كه برايمان سخت است دو روز در بيابان ها بدويم ... چرا مشهد مي رويم ؟ چرا نرويم ؟! اگر بدانيم از اين بيت چه به ما رسيده ، آنوقت ، باور كنيد مدهوش مي شويم از فضل و عنايتي كه اينها داشته اند . ما الان هنوز در خوابيم . يك چيزهايي بما بخشيده اند ، اما هنوز بيدار نشده ايم . كه ببينيم چه داريم نمي دانيم عنايت ها چه بوده و از چه چشمه هايي سيرابمان كرده اند . هنوز تشنگي را نچشيده ايم . گاه گاهي ( انسان ) در بدر بدنبال يك گيري مي دود تا يك خطي ( از او بگيرد ) ، آنوقت ( ما ) يك دعا را مي خوانيم ( مي بينيم ) چه خطوطي جلوي پاي ما مي گذارد ! آدم مي لرزد ، كه اين همه لطف و اين همه معرفت در هر خط يك دعايي ريخته است ، در شروع هايش ، در قطع ها و وصل هايش . يك آيه را ( مي بيني ) ، چقدر راهها را نزديك مي كند ... بچشيده ايم . هنوز آنچه كه چشيده ايم نمي دانيم چقدر ارزش دارد . هنوز نفهميده ايم اين چه بوده كه ما از آن نوشيده ايم . اين است كه شاكر هم نيستيم .
ما هنوز ذلّت اختيارمان را نفهميده ايم ، هي اينطرف و آنطرف نشده ايم تا آنموقع عزت اضطرار را بخواهيم ، ( امن يحب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء ) را بفهميم ( آله خير اما يشركون ( ام الله الواحد القهار ) خدا بهتر است يا آن هايي كه براي خودشان شريك خدا قرار داده اند ؟ اين شرك ها بهترند يا اين كه مضطرها را نگهداري مي كند ؟ پس ما نه از اين اضطرار بترسيم و رنج ببريم ، كه مثل پدر آن بابا بيابيم خودمان را بزنيم كه چرا مضطر شده ايم ؟ و نه اگر ما را به اين عزت رسانده اند ، كافر بمانيم ؛ ( پس ) شكري بكنيم . بعدهم آدم (اگر ) بنشيند و يك جمع بندي بكند ، مي فهمد . آنموقع خودش دست به دعا بر مي دارد : ( اللهم اني اسالك ان تقطع عني كلما يطعني عنك ) بزن ، ... الان رنج مي بريم . براي خودمان و در زندگيمان يك خطهايي كشيده ايم ، همين كه احساس كنيم اين خط را مي خواهند ببندند ، جيغمان در مي ره اي بابا ! چرا ؟ ما يك برنامه اي روال كرده ايم كه مثلاً زني مي گيريم ، خانه و زندگي اي ( فراهم مي كنيم ) و اوضاع رو براه مي شود . مي آييم و مي بينيم همين سر بزنگاه يك گره اي مي زنند ، خوبهامان مي لرزيم ...
در هر حال ، امشب ، شب بيست و سوم كه شايد شب قدر هم باشد ، اگر انسان امشب كاري نكند بهره نمي برد ، دستش كوتاه است ، مگر در عرفه دستي بلند كند . بياييد يك حسابي باز بكنيم . آن تغيير و تحول هاي اساسي ، مربوط به كساني است كه امشب اين حكمت را پيدا كرده اند و اندازة وجود خودشان و قدر خودشان را فهميده اند ، مي دانند كه خدا چقدر براي ما ارزش قائل است . اين وجود كه ارزش خودش را مي داند . آنموقع به خدا قسم ديگر بخاطر دنيا آشوب نمي شود . اين است كه امام در نهج البلاغه حد و ... را اينگونه معنا مي كنند . ( اينها از آن متن هاست ) . مي گويد زهد همين است . آزادي همين است . آزادي اين نيست كه ول كني همه را و بروي . اين مسخره بازي ها نيست كه بروي روي لنگ بخوابي و سيصد تا تشك و آنجا زرشك ! اينها همه آنجا بماند كه من مي خواهم آزاد بشوم !...
آزادي با محروميت بوجود نمي آيد . آزادي از فهم انسان نشأت مي گيرد ، نه از فهم حقارت اين تشك ، از فهم عظمت خودش . ( همان بحثي كه پريشب در آن جمله حضرت امير مطرح شد ) ( عظم الخالق في انفسهم ما دونه في اعينهم ) توضيح داده شده كه آزاد سازي ها اگر از اينجا مايه نگيرد ، به جايي نمي رسد . آن وقتي كه آدم عظمت ها را مي فهمد . در طلا اگر بخوابانندش ، ديگر طلا به او نمي چسبد ، ولي وقتي آن ( عظمت ها ) نباشد ، در پهن ( هم اگر ) بخوابد ، دلش پيش طلاهاست . خود اين را مهم مي داند كه بله ما يك شب را روي پهن خوابيديم ! خوب غلط كردي ! اينها مي شوند مبناي عظمت آدم ؟! حد زهد اين است كه ( كيلا تاتسوا علي مافاتكم و ال تفرحوا بما آتيكم ) نه از آنچه كه سراغتان مي آيد خوشحال شويد و نه آنچه كه از دست مي دهيد رنج ببريد . چه بايد بشود ؟ حد مسلم باركي را حضرت در نهج البلاغه فرمودند : لا يشتهي ما لا يجد و لا اذا وجد ) با وقتي نمي يابد ، نمي خواهد وقتي هم كه يافت ، پرخوري و زياده روي نمي كند . متن زهد اين است . ( لاتاسشواعلي ما فاتكم و لا تفرحوا بما آئيم ) رنج نبريد . اينهمه ضعف اعصاب از كجا شروع شده ؟ شكسته شدن ها از كجا منشأ مي گيرد ؟ آمدن و رفتن ها روي ما اثر مي گذارد .
وقتي كه مدرسه مي رفتيم ، حرفي كه معلم ها اول مي زدند ، اين بود كه در جمع و تفريق ها ، يكان و دهگان و صدگان هر كدام با هم تيپ خودشان صفا كنند . يكان را كه نمي شود زير دهگان گذاشت . يك ، روي صد چيزي اضافه نمي كند ، بايد بيايد اينطرف . اصلاً دنيا نمي تواند انسان را زياد و كم كند ، چون اصلاً در ردة انسان نيست ، در طبقة و حد ما نيست . چه شده كه دنيا ما را كم و زياد مي كند ؟ اين نشان مي دهد كه ما خودمان را گم كرده ايم . خودمان را در آن يك ها انداخته ايم . هر چه رويمان مي زند ، آن اعشاري هايش ما را زير و رو مي كند !... اين ها فرصت هاست ، كه احتياج به اين نبود كه انسان برود بنشيند ، يك سري صحبتهايي را بخواهد برنامه بگذارد . ( همين كه ) كرهايي بيايد براي خود آدم و بعد هم يك سرنخ هايي بدست بيايد كه بفهميم اين حكمتي كه به آن دستور داده شده چيست ، كافيست . گم نكنيم .خيال نكنيم يك سري اطلاعات داريم . 10 تا كتابخانه در سرمان هست خيلي فهميده ايم ! نخير . ( كفي بالمرء جهلاً ان لا يعرف قدره ) تو نمي داني ارزش خودت چيست ، به چه دليل ؟ بدليل اينكه داري زير و رو مي شوي . اول به تو چايي نداده اند داري دق مي كني . اسم يك رفيقت را به عظمت آورده اند ، تو داري سكته مي كني ، با تو دويست سال ديگر هم بوي عظمت را نخواهي شنيد .... بخاطر اينكه نكند و بعداً جاي تو را يا پست تو را بگيرد ، داري اينجا خرابش مي كند .... اينها كمبود هاست . چيزهايي كه در طبقه وجودي تو نيست . دارد روي تو اثر مي گذارد . خيال مي كني اگر بروي روي پهن بخوابي يا پيرهن پاره بپوشي ، آدم شده اي ؟ نخير ، نمي شوي ! اين چيزهايي كه به انسان آدميت مي دهد ، اين وجود است كه عظمت او با يك مسايل ديگر جمع مي شود . يعني اگر با خدا جمع شد اين وجود ، ارزش دارد . و اگر منها شد ، بي ارزش است ، حالا اگر گاهي بخواهد با تمامي عالم ( هم ) جمع شده باشد . جمع و تفريق ها و چهار عمل اصلي را آدم اينطور مي فهمد .
اميدواريم در اين شب قدر يك برنامه اي بريزيم براي خودمان ، براي عمر خودمان ( و براي ) اين نعمت هايي كه امشب خداوند عنايت مي كند : ( گفتگو شده كه چرا به اين شب ، شب قدر مي گويند و روز قدر نمي گويند ؛ چون آدم در شب بايد برنامه و طرحش را بريزد تا در روز در طلوع فجر قيام و اقدام نمايد )
امشب شب تقدير است ، برنامه يك سال آدم را مي ريزند . بر ولي امر هم نازل مي كنند . تنزيل الملائكه و الروح باذن ربهم من كل امر . در روايت هست كه به حضرت مي گويند : علماي عامه يا اين ناس ( به تعبير حضرت ) با اين سوره چه مي كنند ؟ در اين سوره مي گويند ( تنزيل الملائكعه و الروح فيها باذن ربهم من كل امر ) با ملايكه نازل مي شوند ؛ بر چه كسي نازل مي شوند ؟ كداميك از خلفاء مدعي است كه هر شب قدر برايش ملايكه نازل شده اند ؟ امر و امور را ، همة امور را نازل مي كنند . به اين خاطر هم مي گوييم . اولوالامر ، ولي امر ، چرا كه امرو بر اين ها نازل مي شود . كداميك از اينها مدعي اند ؟ ... اين است كه انسان بايد امشب به ياد ولي امر هم باشد و توجه كند . واقعاً فرج آن ها را از خدا بخواهد . فرج آن ها ، فرج خود ماست . ما هنوز اضطرارها را نفهميده ايم . خيال مي كنيم راه خيلي نزديك است . خيلي ذليليم . خداوند ! ما را از ذلت اختيارمان به عزت اضطرار برسان . تو جوابمان دادي نه اختيارمان ، كه جوابي پشت درهاي بسته نميماند و خودمان غافليم و نمي فهميم .
     خدايا ! اين وجود پراكنده ما را تو جمع كن . اللهم اجمعنا علي كلمه التقوي با نعمت تقوا و اطاعت خودت ) اين پراكندگي ها را به يك ساماني برسان . جمع كن ما را .
شايد يكي از دعاهايي كه امشب بهترين دعا باشد ، عافيت است . رسول الله ، عافيت را مي خواستند . آخر آدم هر نعمتي از خدا بخواهد ، حتي بخواهد كه خدايا تو بمن عقل بده ، ايمان بده ، و هر چه بخواهد بگيرد ، بازدهش را هم بايد بدهد ، مفت كه به او نمي دهند ! عافيت ، همين است كه نعمت هايي را كه تو به من دادي ، طوري مصرف كنيم كه كند بالا نياورد عرض برا نياورد .
دعايي هم هست كه امام سجاد (ع) دارند : اللهم ارزقني التجافي عن دارالغرور و الانابه الي دار اخلود و الاستعداد للموت قبل حلول الغوت ) يك كششي پيدا بشوند به آنجايي كه خانه ماست . ما هنوز نمي دانيم كه خانه داريم . باور كنيد در بدر شده ايم ... وقتي بخواهيد عظمت رسول الله را بفهميد . ( سليمان خودش مي گويد : هب لي ملكا لا يبغني لا جدمن بعدي ) خدايا چيزي بمن بده كه هيچ كس سزاوارش نباشد دربارة رسول اله هست كه بارها برايش عرضه كردند مفاتيح ك... زمين را . يعني روش استخراج معاون زمين را هر چه زمين گنج دارد ، راه استخراجش را به او نشان دادند ، بدون اينكه از عظمت و مقام و قربش كم بشود ، حضرت گفتند : الدنيا دار من لادارله ولها يجمع من لا احدله ) اين دنيا مال كساني است كه براي خودشان خانه ديگري سراغ ندارند ، مال اين دنيا را هم ( كساني ) جمع مي كنند كه نمي دانند بايد چه بكنند . ... دنياهاي هر كس هم فرق مي كند . گول نخوريد كه ما روي پهن مي خوابيم ! خيالتان راحت باشه . دنياي هر كس يك چيز است . اگر گم بكند ، گم شده .
خدايا ! به محمد و آل محمد ، رابه محمد و آل محمد ملحق كن . ما را به عباد صالحت ملحق كن . زندگي ما را از زندگي آن ها و مرگ ما را مرگ آن ها قرار بده . بيا ، ما خودمان را اينور و آنور گرو گذاشته ايم ، تو ما را از گرومان در آورد . ( كل نفس بما كسبت رهينه ) خدايا! تو گرويي ما را بده . كفارة ما را بده . شوخي نيست . بتول حافظ : خرقه ...
لحظه هاي ناب عمر من همچون ميش هاي سرشار ................................... يك چوپاني بايد باشد كه اينها را نگه دارد .         از سایت با استادhttp://www.baostad.com/index.php?option=com_content&task=view&id=16&Itemid=10
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  |