تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










امّا داستان هاي موجود هم با تمام اميدي كه به آن مي توان بست سخت سطحی هستند. از جهت هنري عقب افتاده و شعارهاي جلوه مي كنند. حرف هاي بزرگ در آن ها باد مي كند و بر فكر خواننده و فشار مي آورد.

هنر تمام زيبائيش در اين است كه از ناخودآگاه ما وارد مي شود و از در مخفي داخل مي گردد و ما را به آگاهي، به فكر، به حركت، به شناخت و عقيده و كوشش مي رساند.

امّا اين داستان ها با آن نتيجه گيري ها و آن ارجاع به نهج البلاغه و كتاب هاي تحقيقي دادن ها[2] بيشتر به يك مونتاژ شبيه مي شوند، آن هم مونتاژی ناشيانه، اين داستان ها نه مقاله هستند، نه داستان و هم مقاله و هم داستان. خواننده خيلي ساده مي فهمد كه اين نويسنده چه مي خواهد و از چه راهي شروع كرده تا خواسته اش را به او برساند.

اصولاً‌ اين داستان ها حرف هايش استاندارد شده و بسته بندي شده است و مي خواهد به زور خودش را جا بزند. در اينجا نويسنده حالات و تحريكات را با شعار به خواننده مي دهد و بيشتر خودش به جاي خواننده مي بيند و تصميم می گيرد و به هيجان مي رسد و شعار مي دهد.

يك نويسنده هنرمند بايد آنقدر زرنگ و آگاه باشد كه فقط با تصويرها و تقارن حادثه ها، خواننده را روشن كند نه اين كه او را داغ كند. بلكه او را روشن كند و شعله ور بنمايد. خوانندة داغ زود سرد مي شود، امّا اگر روشن شد روشنگر خواهد بود. و اين روشنگري نبايد با استدلال همراه باشد.[3] كه جنبة علمي و فكري داستان شود،------- بلكه بايد تصويرها جوري طرح شوند و سؤال هاي حساب شده جوري در جای خود بنشینند که كند تا خواننده خود به استدلال ها برسد و بيابد و بشناسد و معتقد شود و حركت كند.

در اينجا بايد نويسند بی طرف و حتي خونسرد و حتي مخالف جلوه كند تا خواننده به حمايت اين طرف برخيزد و ناخودآگاه به حرکت بیفتاد و جیران بگیرد داستان هاي موجود چند عيب دارند: 1- سطحي بودن 2- علمي بودن  3- شعاري بودن.

1- سطحي هستند چون مثلاً كار يك انقلابي را شرح مي دهند كه چگونه از همه چيز مي گذرد و چگونه مي انديشد، امّا زمينه اي كه اين انقلابي را ساخته و پروريده و به او اين همه برش و شناخت و شور داده بررسي نمي شود.

سامربست موآم در «لبة تيغ» حدود 300 صفحه راجع به حوادث و روي دادهائي بحث مي كند كه قهرمان داستانش را به فكر فروبرده و به خود واداشته و به كتابخانه ها و كتاب هاي فلسفي مشغول كرده و آخر سر به هندوستان روانه ساخته و با دستيابي به مذاهب هندي و عرفان شرق، نه فقط دردها و رنج ها و حادثه هاي پيشين را هضم كرد كه به قدرت هاي بزرگي رسيده و با نيروي ارادة خويش نمايش هائي مي دهد. او فقط چند صفحه راجع به فلسفة بودائي و عرفان هندي مي پردازد، و آن هم هنگامي كه بهترين زمينه ها فراهم شده و حرف ها جايگاه حقيقي اش را يافته است.

2- اين داستان ها علمي هستند، روي فكر و حافظه و خود آگاه انسان كار مي كنند. اين ها زیبائی هنري را ندارند. هنر با ناخودآگاه، با تخيّل انسان كار دارد، اين است كه يك نفر بدون اين كه بفهمد تحت تأثير يك داستان خوب قرار مي گيرد، در حالي كه داستان هاي علمي خواننده را به سنگر مي كشانند و خواننده نمي گذارد كه مطالب در ذهنش بنشينند و بيشتر به آن ور مي رود و بيشتر ذهنش مغشوش مي شود.

هنگامي كه هدف نويسنده رو مي افتد و فكر، مخاطب مي شود، خواننده ديگر به هيجان و حركتي دست نخواهد يافت و به داستاني ميماند كه دو مرتبه خوانده شده باشد.

3- اين ها شعاري هستند، خواننده از جريان بركنار است، فقط نتيجه ها و برداشت هاي نويسنده را مي شنود و مي خواند و در حالي كه هنوز آمادگي ندارد دعوت مي شود تا مثل قهرمان داستان عمل كند و همانند او به كار مشغول شود.

اين داستان ها در اوج جريان، خوانندة سطحي را داغ مي كنند و او را نهيب مي زنند ولي اين حرارت، دوام نمي آورد زيرا شعله ها هستند كه حرارت و روشنائي را مي آورند: روشن شود هزار چراغ از فتيله اي.

ما به خاطر دستيابي بر گنجينه انسان معاصر شروع کردیم مدارسی، انجمن هائي نشريه هائي به راه انداختيم و به سوي برنامه هاي وسيع در زمينه هاي علمي و هنري رو آورديم با اين وصف هيچوقت قانع نشديم و نمي توانستيم به كارهاي انجام شده قناعت کنیم و بايستيم.

مادرآن موقعيت بيشتر نيازمند نقدها و بررسي ها و مشورت ها و داد و ستدهاي فكري بوديم، چون با اين چراغ نقد و مشورت و با پاي همكاري و تعاون، زودتر و بهتر مي رسيديم.

انتقادها، نقطه هاي ضعف را نشان مي دادند، و مشورت ها طرح اصلاحي را آشكار مي كردند و همراهي ها ما را به مقصد مي رساندند.

ما در ساية اين چراغ ها و همراه اين پاي نيرومند، مي توانيم، هنگامي كه راه هائي را مي بندند به راه هاي تازه تري دست بيابيم و ازمرثیه خوانی در پشت درهاي بسته خوداري نمائيم.

آنان كه مرد راهند هنگامي كه راهي بسته ديدند آه و ناله سر نمي دهند و افسوس نمي خوردند كه راه هاي ديگري در نظر دارند و پاي نيرومندشان همراه است و همين است كه مي رسند.

اصولاً آنان راهي را انتخاب مي كنند كه هيچكس نتواند آن را ببندد [4] و هیچ سانسوری تنواند آن را بیابد.

 

 

 

 

 

روش تربيتي كودك

1- تربيت كودك يعني شكوفا كودكان استعدادها و برآوردن نيازهاي او.

2- نيازهاي كودك فقط خوراك و پوشاك و محبت و وو نيست و استعدادهاي او خواندن و نوشتن و انباشتن حافظه نيست.[5]

او استعداد نتيجه گيري «فكر» و اندازه گيري و سنجش «عقل» و انتخاب و اراده  و وجدان هم دارد. و لذا نياز به امنيت و يقين و استقلال و اعتراف هم دارد.

كودك هم مغز دارد و هم قلب، از اين رو هم روشنفكري ميخواهد و هم روشندلي.

3- مربي بايد تمامي استعدادهاي كودك را شكوفا كند و بارور كند.

4- استعدادها با دو عامل احتياج و هدف بارور مي شوند و شكوفا مي گردند.

كودك وقتي كه احتياج دارد فرياد مي زند و انسان هنگامي كه نياز دارد از غار خويش بيرون مي آيد.

كودك براي رسيدن به يك توپ، به يك عروسك، به يك هدف حركت مي كند. بل مي رود و بر سر پا مي ايستد و راه مي افتد و مي كوشد و در اين كوشش ها از استعداد هاي خود كمك مي گيرد.

احتياج ها و سخني ها هستند كه انسان را عميق مي كنند و به نبوغ مي رسانند.

هدف ها و خواسته ها هستند كه انسان را پيش مي رانند و استعدادهايش را بيرون مي ريزند.

مرّبي بايد كودك را در زمينه هائي بگذارد كه احتياج ها را حس كند و بارور شود.

و بايد چشم كودك را باز كند و هدف ها را نشانش بدهد تا كودك ببيند و راه بيفتد.

5- كسي كه مي خواهد كودك را به هدفي، به مكتبي، به عقيده اي پاي بند سازد نبايد اين ها را به او تزريق كند و تحميل كند و با جايزه ها و كف زدن ها او را حركت بدهد و با شعارها او را داغ كند.

نبايد كودك را سنتّي بار بياورد، چون اين سنت ها در دوران بلوغ گرفتار ضد سنت ها مي شوند و كنار مي روند. ما مي بينم آن ها كه در خانوادة مذهبي و در دامان روحاني تربيت شده اند مادامي كه در محيط سنتي بوده اند با همان سنت ها مأنوس بوده اند و فعّال و جدّي، و اگر از اين محيط بيرون نمي رفتند شايد تا آخر عمر هم معتقد و جدي بار مي آمدند، امّا اين ها هنگامي كه به محيط هاي باز و آزاد مي رسند و با ضد سنت ها روبه رو مي شوند، ناچار از گذشتة خود مي برند و به نفرت و انزجار پيوند مي زنند.

همچنين در روستا تا هنگامي كه در همان محیط يك روستائي ميماند، با تعليمات ملا آشناست و سخت پاي بند و متعصّب و سنتي امّا همين كه به شهر مي آيد و گرفتار تضاد مي شود، از هر قرتي و جنتلمن و غرب زده اي قرتي تر و جنتلمن تر و غرب زده تر خواهد بود. اين نمايش به ما نشان مي دهد كه در جامعه هاي آزاد و برخوردار از تضاد نمي توان افراد را سنتي بارآورد، گرچه در جامعه هاي بسته مثل جامعه هاي دويست سال پيش و يا جامعه هاي سانسوری همانند جوامع كمونيستي، بتوان افراد را با سنت ها بارآورد و پيش برد.

ما اگر مي بينيم كه در جوامع كمونيستي اين هم نويسنده و هنرمند براي كودكان مي نويسند و كار مي كنند نبايد تعجب كنيم، چون بايد كودك از امروز تمام مكتب كمونيست، تمام هدف كمونيستي را در خود بگيرد و مانند كامپيوتر پر شود و از روح همكاري و تعاون و از عقيدة اشتراك و كمون انباشته گردد.

اما ما نمي توانيم از چنين روشي تقليد كنيم و تمام مكتب را، تمام مذهب را به صورت سنت به بچه ها تحويل بدهيم، چون اين سنت ها نمي توانند جلو ضد سنت ها را بگيرند و آنچه كه مي تواند جلوگير آن ها باشد ديگر به آن رو نمي كنند، چون مي گويند: ما تمام مذهب را مي دانيم. همين است كه آخوند زاده هاي سنّتی زود رنگ عوض مي كنند. چون آنچه را كه يافته اند جلوگير اشكال ها و انتقادها و ديدهاي تيز دوره هاي بالا نيست و آنچه كه جلوگيري است آن ها سراغش را نمي گيرند و حتي زير بارش مي روند چون خود را بی نياز و آگاه و عارف مي دانند.

و همين است كه فرزندان آن هائي كه مذهبي نبوده اند هنگامی كه به مذهب مي رسند با شور و شوق عجيبي پيش مي تازند و تا سر حدّ جان مي ايستند و چه ها كه نمي كنند و از چه ها كه نمي گذرند.

قضاوت اين دو دسته در اين است كه يكي مذهب را به صورت سنّت گرفته و سپس اسير ضد سنت ها شده است و ديگري لامذهبي را به صورت سنتي فراگرفته و سپس در مذهب، حرف هاي نو و تازه و ديدهاي وسيع تر و برداشت هاي گسترده تري را به دست آورده است.

و همانطور كه گذشت اگر اين هر دو در محيط سنتي خود باقي مي ماندند هيچگاه دچار بحران انتقال نمي شدند و به همان چه كه داشتند خوش بودند و هر آنچه كه داشتند برايشان كافي بود.

6-مذهب سنّتي را دو چيز تهديد مي كند:

يكي ضد سنت ها كه در جامعه هاي در باز و برخوردار از تضاد جان گرفته اند.

و ديگري استقلال بلوغ و شخصيت پا گرفته در آن هنگام.

و اين تهديد حتي در جامعه هاي بسته رخ مي نمايد، چه بسا كه در جامعه هاي سنّتي اسلامی به عصيان برخيزند و فرياد بردارند و چه بسا كه در جوامع بسته كمونيستي فعاليت هائي ضد كمونيستي شروع كنند.

به خاطر اين تهديد ها بايد در روش امروزی خود بيشتر تأمل كنيم، چون بدون اين بررسي چه بسا اين روش متداول به تخريب منتهي شود و زيان به بار آورد.

بچه ها البته با تشويق و جايزه و انجمن هاي پر سر و صدا و با عكس و تفصيلات، زود تحريك مي شوند، مخصوصاً اگر برنامة تفريح علمي هم ضميمه اش شود و گردش هاي مذهبي بر آن اضافه گردد. امّا اين ها همه در دورة رؤيائي كودكي است، در جامعة بسته و يا در خانة بسته است، اما همين كه همين ها به آزادي و استقلال برسند، به شخصيت برسند و با تضاد ها همراه شوند و با تبليغات به اصطلاح ضالّه و مضلّه روبه رو شوند ديگر تمام حرف و عكس ها وتفصيلات مي شود همان طنزها و مسائل خنده دار دورة بچگي كه پيرمردها و پدربزرگ ها با آب و تاب براي بچه هايشان از آن صحبت مي كنند، اما در زندگي حاضر شان از آن ها خبري نيست و اثري به چشم نمي خورد.

داستان يكي از اقوام نزديك من كه با هم همكلاسي و هم دوره بوديم براي من درسي شده است:

او در دوره هاي پائين به قدري سنتي و مذهبي و مقيّد بود كه مادرم بارها مرا با او سرزنش مي كرد كه فلاني پدرش بهمان بوده وامروز دارد چه ها مي كند، نماز شب مي خواند، قرآن را از حفظ مي داند، حتي در مجالسي كه مي خواهند روضه مي خواند و به سبك فلسفي سخنراني مي كند، اما تو چي؟

اين ها همه درست بود و بارها من خودم اين اعتراض را قبول كرده بودم، امّا من روحاً نمي توانستم تا نيافته ام كاري انجام بدهم و آن نماز شب و آن حالات را من آن وقت ها نمي فهميدم. اگر كاري بود فقط تقليد بود و من روحاً تقليدي نبودم.

بارها با همان خويشم بر سر جّن و پري دعوايم شده بود چون او مي گفت: جن ها سم دارند بايد اين كار را كرد بايد اسمشان را نياورد و چنان راه رفت چون آن ها زير پای ما هستند و توي سرداب ها و مستراح ها و خانه هاي خراب خانه دارند توی چاه کاشانه دارند. آن قدر می گفت که مرا دچار ترس می کرد و ناچار با او مخالفت می کردم که اگر این ها باشند و به ما كاري ندارند، همانطور كه هزاران مخلوق، هزاران پديده در هستي در كنار ما هستند و به ما آزاري نمي رسانند مگر هنگامي كه خودمان از آن ها بد استفاده كنيم.

او به قدري سنّتي بود و مادرش به قدري سنّتي بارش آورده بود كه مرا هم رنج مي داد. اما همين شخص در دورة دبيرستان نماز شپش آب رفت و نمازهاي روزانه اش هم به حال رقص درآمد، در ميان نمازش چه كارها كه نمي كرد، وقتي بزرگتر شد و در كلاس موفقيت هائي به دست آورد و شخصيتي به هم زد تمام حرف ها تمام شد و نمازش كنار رفت و حالت ضد مذهب در او اوج گرفت و بعدها از امريكا براي من نوشت كه مي داني عيب من همين است كه به خرافات معتقد نيستم، به جن و ملك اعتقادي ندارم و جوشن صغیر و جوشن كبير نمي خوانم و ووو.

اما ياد گذشته ها بخير كه چه كارها كه نمي كرد و ياد شب هاي احياء بخير كه خودش الغوث مي كشيد و پشت بلند گو هم مي نشست و ياد دورة بچگي بخير كه بر سر تكبير گفتن با هم دعوا داشتيم.

خودش در نامة ديگري برايم نوشت كه اگر من از زادگاه خودم بيرون نيامده بودم حتماً الان يك ته ريش حنایی داشتم و پشت سر ملاي در نماز جماعتم ترك نمي شد و اذان را هم به عهده مي گرفتم.

و راست مي گفت كه اگر آنجور ميماند و ميماندم حتماً ازمن متعصب تر و پر و پا قرص تر مي بود، چون آن وقت ها كه هر دو در يك محيط مذهبي بوديم او از من جلوتر بود، او جلسه هائي در شب هاي شنبه دائر كرده بود و بارها از من دعوت كرده بود، امّا پدرم روي خوشي نشان نمي داد، پدرم در حالي كه مذهبي بود و عالم مذهبي بود مرا سنّتي بار نمي آورد و به آن جلسه ها و نتيجه هايش بدبين بود در كلاس نهم بود كه مرا براي گوش دادن يك سخنراني از خودش دعوت كرد با هم رفتيم و چيزي كه در آن جلسه نديدم روح بود همه اش بازي و فيلم همه اش سطحي، همه اش خودنمائی مستمع و متكلم و باني و مؤسّس.

و من از همان روزها در جستجوي چيزديگري بودم و نمي توانستم به اين قانع بشوم، در نتيجه پس از چند سال، برداشت من از مذهب، عميق و بنيادي شد و روز به روز استوارتر گرديد تا حدّي كه خودم باور نمي كردم و پيش بيني نمي كردم. امّا او روز به روز ضعيف تر شد تا امروز كه به نفرت رسيده و تا فردا كه از اين سنت هاي جديدش متنفر شود و جدا گردد.

آنچه اين خويش مرا زيرو رو كرد همان اصلي است كه شمردم يكي عصيان دوره بلوغ و ديگري تضاد سنّت ها و بحران انتقال و از اين رو بايد درس بگيريم و در برابر اين ها دو عامل مسلح تر شويم، چون اين روش معمولي در اين جامعه سرباز و برخوردار از تضّاد، نتيجه معكوس مي دهد.

البته در جامعه هاي سر بسته و يا در جامعه هاي متضادی كه روبه حركت گذاشته اند مانند جامعة اصيل اسلامي، مي توان افراد را با مذهب آشنا كرد و مي توان آن ها را با سنت ها آشتي داد بدون اين كه اين آشنائي و اين سنت ها نتيجه، بدي بدهد، چون در اين جامعه سنت ها متحرك هستند و زير بنادارند و اشكالي سبز نمي كنند.

 و لذا مي بينيم كه پيشوايان دستور مي دهند كودك را باقرآن، با مذهب آشنا كنيد وتمرينش بدهيد زيرا در جامعه اسلامي تضّادهاي اجتماعي به حركت رسيده اند و تضاد از بيرون به درون افراد كشيده شده و در سطح جامعه تضادي نيست بلكه آنچه باعث تشنج و تزلزل افكار وسدّ حركت باشد از آن جلوگيري مي شده و از ميان رفته است. [6]

در اين جامعه زير بنا ها هستند و روبنا ها تعليم مي شوند، امّا در آن جامعه زيربنائي نيست و روبناها در هوا هستند.

7- روش تربيتي در هر يك از اين جامعه ها تفاوت خواهد كرد:

الف - در جامعه هاي سربسته و سنّتي به سادگي مي توان افراد را تربيت كرد، در اين جامعه، كودك آنچه را كه از مادرش مي شنود از پدرش، از برادر بزرگش و از استادش و از تمام مردها و ريش سفيد ها مي شنود، در نتيجه دچار شك و ترديد نمي گردد و اعتقادهايش محكم مي ماند و پيش مي رود.

ب- در جامعه هاي متحرك هم مسائل خود به خود حّل مي شوند، چون سنت ها متحرك هستند و زير بنا دارند سازنده هستند، در سطح جامعه تضادي نيست، گرچه در درون افراد، شيطان و رسول، عقل و غرايز، فعاليت دارند، امّا اين تضاد ديگر اغتشاشي ندارد، بلكه به حركت ها خواهد انجاميد.

ج- اما در جامعه هاي متضاد، در اين جامعه ها، مرّبي نبايد كودك را بغل كند و راه ببرد، نبايد خودش به جاي او ببيند و تصميم بگيرد و تصميماتش را به او تزريق كند و تحميل كند، در اين جامعه بايد به كودك راه رفتن را داد، بايد به او پا داد تا بدود، بايد به او ريشه داد تا شاخ و برگ دربياورد و در هر بهار، در هر فرصت مناسب، سبز بشود، جوانه بزند و شكوفه هاي زيبائي بياورد و باور گردد.

بايد او را واكسينه كرد، تا در محيط مخالف محیط هاي فساد، اثر محيط بر روي او، اثر مثبت و سازندگي و مبارزه باشد همانطور كه مزاج واكسينه در برابر حملة ميكروب ها مبارزه مي كند و نيرومند مي شود و اثر ميكروب ها همين نيرو دادن و سازندگي است مرّبي بايد در كودك سه خصوصیّت را بارور كند و اين گونه او را واكسينه نمايد:

1- شخصيت و استقلال

2- حرّيت و آزاد منشي

3- تفكّر و تحليل

هنگامي كه كودك شخصيت داشته باشد تقليد نمي كند تحت تأثير هر حرفي و هر مكتبي و هر عقيده اي قرار نمي گيرد و هر راهي او را به خود نمي كشد و هر سنتّي او را در خود هضم نمي كند.

او در برابر هر مسأله چرایي دارد و در برابر هر عقيده سنگري.

او بر دريچة قلبش نشسته، نمي گذارد چيزي آن را اشغال كند و چيزي آن را پر كند و چيزي او را از خودش بگيرد. حّريت و آزاد منشي كودك را مي سازد تا اگر روزي به اشتباهي پي برد پي گيري نكند و لجاجت نورزد و عقيده اي را بر عقيده اي ترجيح ندهد مگر هنگامي كه از رُحجان و امتيازي برخوردار باشد. در نتيجه عقيده هائي كه احياناً داخل مغز او شده اند و سنگرش را اشغال كرده اند، اين گونه دستگير مي شوند وكار آن ها خنثي مي شود.

تفكر و تحليل آن هم در زمينه حرّيت و آزادي و با خصوصيت شخصيت و استقلال، به نتيجه هاي بزرگي خواهد رسيد.

تفكر، ركوردها را مي شكند و هر گونه عقيدة سنّتي مهاجم را مهار مي زند، و تحليل مي برد و هضم مي نمايد.

و در اين حد كودك به رشد كافي رسيده و به بلوغ رسيده و مي تواند از روشي كه در «مقالة مسئوليت و سازندگي» شرح داده شده استفاده كند و پيش بيايد.

در آنجا به طور خلاصه روش تربيتي اسلام اين گونه تشريح شده است:

1- تدّبر و ارزيابي

2- تفكّر، نتيجه گيري

3- مرّبي

و مربي سه كار دارد:

1- تزكيه و آزادي دادن: يزكّيهم.

2- تعليم و آموزش و طرز تدبّر و تفكّر: يعلّمعهم الكتاب و الحكمه.

3- تذكّر و يادآوري: فذكّر انّما انت مذكّر.

و با اين رهبري است كه تفكر به شناخت، به عقيده و عشق، به حركت و جهاد و عمل منتهي مي گردد.

در اين حّد، تفكّر ما، ذهن ما در ساية رهبري به معده ای مي ماند كه غذاها و موادّ خام را مي گيرد و هضم مي كند، شيره اش را مي مكد و به انرژي و به عمل تبديل مي نمايد.

اين سؤال باقي مي ماند: چگونه اين سه خصوصيت را به كودك بدهيم و چگونه اين زنگوله را به گردن گربه آويزان كنيم؟

اين خصوصيت ها را مي توان به وسيله چهار عامل ذيل در كودك به وجود آورد:

الف) تقليد

ب) رقابت، و ساير عوامل تربیتی كه عوامل در «مقالة عوامل تربيتي كودك» تحليل شده.

ج) داستان و هنر

د) تدبير

الف) كودك بر اثر غريزة تقليد مي تواند از پدر يا مرّبي يا استاد اين خصوصيات را بپذيرد. همانند پدرش و استادش شخصيت به خرج بدهد و همانند او چون و چرا كند و همانند او آزاد باشد، همانطور كه تقليد به كودك خيلي از سنّت ها را مي تواند منتقل كند خيلي از شاخ و برگ ها را مي تواند بر او بياوزيد همانطور مي تواند اين ريشه ها و پايه ها را در او زنده كند و جان بدهد.

ب) رقابت يعني كودك را با قهرمان هائي رقيب كردن و به مسابقه واداشتن، مي تواند اين خصوصيت را در او زنده كند مرّبي مي تواند با قهرمان هائي كه براي كودك مي سازد و با رقابت هائي كه در ميان آن ها اوج مي گيرد به اين مقصود برسد و شخصيت و حرّيت و تفكّر را در او بكارد.

ج) مربّي مي تواند به وسيله داستان ها از در مخفي وارد شود و اين خصوصيات را در ناخود آگاه كودك وارد كند.

داستان مرغي كه حرف هر كس را نمي شنید و يا ماهي سياهي كه خود به دنبال چيزي بود و يا دانه گندمي كه در زير خاك آرام نمي گرفت و يا جوجه اي كه در پوست نمي ماند و يا ستاره اي كه به دنبال عشقي مي دويد و يا درختي كه به لباس هايش پاي بلند نبود و هنگامي كه زرد مي شدند رهايشان مي كرد و در نتيجة هر بهار به لباس هاي سبز مي رسيد و يا پلنگي كه آرام نمي گرفت و يا موشي كه كند كاو مي كرد و به گنج مي رسيد.

اين داستان ها كودك را كوك مي كنند و ناخودآگاه او را به چرخش مي اندازد.

مربّي مي تواند خواسته اش را اين گونه در كودك پياده كند و به او شخصيت و تفكر و حرّيت و يا هر گونه پستي و زبونه را بياموزد.

4- مربي مي تواند با تدبير و تاكتيك و نقشه و همكاري ديگران كودك را به شخصيت، به حريت، به تفكر برساند.

مي تواند در جلوي پاي اوبايستد و برايش احترام قائل شود و يا از بزرگی او و استعدادهاي او و عظمت های او شرح بدهد، آن هم نه بگونه ای که مغرور شود و باد بگیرد، بل صورتی که بداند مسؤول است و داده ها و استعدادها ملاک افتخار نيست و داده ها باز دهي ميخواهند و هر كه بامش بيش برفش بيشتر.

اين بازگوئي استعدادها و عظمت انسان مي تواند كودك را حركت دهد. چون هر كس به اندازه اي كه براي خود سرمايه سراغ دارد  كاري را شروع مي كند. آن كس که سرمايه اش را 5 تومان مي شناسد بيش از يك حراجي فروش نخواهد شد و يا بالاتر از شغلم فروش و بلبلي فروش و سيب زميني فروش نخواهد رفت.

امّا آن كس كه در خود ميليون ها سرمايه سراغ دارد ناچار به كارهاي بزرگتري دست خواهد زد و برنامه هاي عظيم تري طرح خواهد كرد.

 



1- اين حقيقت است كه سيد عبد الحسين شرف الدين به آن زبان گشود و بر پاية آن در لبنان مدارسي ساخت چون معتقد بود فرزندان ما را از همين گمراه كرده اند پس بايد از همين آنان را هدايت كنيم. در حالي كه گمراهي از جاي ديگري نبود گسترش برخي پيش از اين كه به ميكروب وابسته باشد به مزاج ضعيف و مستعد مريض وابستگي دارد. هنگامي كه كودك واكسينه نشد در جامعه هاي سرباز و برخوردار از تضاد ناچار مريض مي شود هر چند در دامان سيد عبد الحسين هم تربيت شود.

1- سو گند مقدس نمونة ...

1- برای حرکت دادن فکر که سنگ اول رشد انسان است و اولین خط تربیت اوست دو راه وجود دارد یکی استدلال و دیگری طرح سؤالهای حساب شده است. استدلال ها بر ذهن سنگی می کنند، باید کاری کرد که طرف خود استدلال ها رابیابد و هضم کند. هر کسی چشم دارد می تواند ببیند و آنکس که ندارد در امان خداست. و آنکسی که چشم دارد باید با سؤالهای حساب شده پرده هایش را کنار زد تا حقیقت را بیابد و زیبایی ها را ببیند.

1- مدارس و نشريه و انجمن ها را مي توان تعطيل كرد، امّا سازندگي استعداد ها و شعله ور ساختن چراغ ها، اين را نمي توان به هم زد. مجاهدين از سال 1320 تا به امروز با اين كه هيچ راهي برايشان نبود و در زير زمين بودند توانستند تا اين حد گسترش بيابند به گفتة مقام مسؤول 40000 زنداني سياسي و يا تروريست دارند. بگذر از آن ها رفتند و بگذر از آن ها كه هستند و بگذر از آن ها كه مي آيند.

اين ها فقط با استعدادهای زاينده كار مي كردند و اين استعداد ها را شعله ور مي ساختند نه اين كه فقط داغ كنند.

1- انسان از غرائز فردي و غرائز اجتماعي و غرائز عالي مانند فكر و عقلي واراده و وجدان و فرقان بهره مند است و نيازهاي بي شماری دارد. شايد هر نياز، نمودار يك استعداد انسان باشد.

محبت، دشمني، استقلال ، يقين ، امنيت ، معاشرت، اعتراف و نجوي ، خودستائي، تشويق، مقبوليت، ستائيدن و ستوده شدن و و و نمودار استعدادهائي هستند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  |