تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










........۴ ـ مي‌رسيم‌ به‌ موضع‌گيري‌ها و افكار سياسي‌ من‌...

 

اولين‌ مسأله‌اي‌ كه‌ مطرح‌ مي‌شود، مسأله‌ي‌ ولايت‌ فقيه‌ است‌...درباره‌ي‌ولايت‌ فقيه‌ من‌ به‌ اجمال‌ نوشته‌ام‌ و توضيح‌ هم‌ داده‌ام‌ كه‌ اين‌ ولايت‌ چه‌تفاوتي‌ با ولايت‌ معصوم‌ دارد و چه‌ تفاوتي‌ با جمهوري‌. و باز توضيح‌ داده‌ام‌ كه‌چه‌ مبنا و دليلي‌ دارد و چه‌ حوزه‌ي‌ نفوذي‌.

معصوم‌، از آن‌جا كه‌ به‌ حكم‌ و شرايط و اقدار هر كس‌ واقف‌تر از خوداوست‌; چون‌ امر، در شب‌ قدر بر آن‌ها نازل‌ مي‌شود، طبيعتا به‌ دنبال‌ آن‌ولايت‌ كلي‌ و مطلق‌ بر نفوس‌ و اولويت‌ تصرف‌ در آن‌چه‌ كه‌ نفوس‌ ولايتش‌ رادارند، مي‌آيد. مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ و عصمت‌ كلي‌، ولايت‌ بر امر و حكم‌ را به‌دنبال‌ مي‌آورد.

اما فقيه‌ در امور محتاج‌ ديگران‌ است‌. او به‌ قدر و شرايط و امور من‌، از من‌واقف‌تر نيست‌. او در امور اجتماعي‌ محتاج‌ اهل‌ خبره‌ است‌ و به‌ آن‌ها ارجاع‌مي‌دهد. در مسايل‌ نظامي‌، اجتماعي‌ و اقتصادي‌ و بهداشت‌ و...به‌ ديگران‌ارجاع‌ مي‌دهد...در نتيجه‌ ولايت‌ فقيه‌ محدوديت‌هايي‌ مي‌يابد...

به‌ طور كلي‌ ولايت‌ فقيه‌ كه‌ در فقه‌ و در سمت‌ اولياي‌ عقد مطرح‌ مي‌شود،با اين‌ ولايتي‌ كه‌ زمام‌داري‌ و امارت‌ است‌ و مربوط به‌ مسايل‌ حكومتي‌ واجرايي‌ است‌ نبايد خلط بشود. حتي‌ كساني‌ كه‌ در فقه‌ مثل‌ خويي‌ و ديگران‌فقط شأن‌ فتوا و قضاوت‌ را براي‌ فقيه‌ مي‌پذيرند، در مسايل‌ حكومتي‌ وزمام‌داري‌ بر فرض‌، فقيه‌ را منصوب‌ ندانند، سزاوار مي‌شناسند. چون‌ بنابر لابدمن‌ امره‌،   اين‌ امارت‌ و زمام‌داري‌ يك‌ ضرورت‌ است‌ و دوره‌ي‌ غيبت‌ و حضورنمي‌شناسد و حتي‌ در جايي‌ كه‌ دو نفر با هم‌ جمع‌ مي‌شوند و يا با هم‌ سفرمي‌روند، بهتر است‌ كه‌ شخصي‌ رامشخص‌ كنند... و كارها را برايش‌ مسؤول‌بگذراند. اين‌ مربوط به‌ نظم‌ در امور و اجراي‌ آن‌ و تحقق‌ آن‌ است‌.

فقيه‌ از ديگراني‌ كه‌ حكومت‌ مي‌كنند و مسلط مي‌شوند كم‌ ندارد، كه‌ زيادترهم‌ دارد.

ولايت‌ فقيه‌ شامل‌ امارت‌ و حكومت‌ و فتوا و حكم‌ و وكالت‌ در اخذ وجوه‌ وحق‌ تصرف‌ در اموال‌ صغار و حق‌ طلاق‌ در موارد ظلم‌ و ضرر و حرج‌ مي‌شود.

امارت‌ و حكومت‌ كه‌ ضرورت‌ دارد و فقيه‌ بر فرض‌، منصوب‌ به‌ نص‌ نباشد،از باب‌ امور حسبه‌ كه‌ ضرورت‌ دارد و متولي‌ معين‌ ندارد و از باب‌ وكالت‌ وانتخاب‌ مردم‌ و از باب‌ بناء العقلاء،مشي‌ آن‌ها در حل‌ و فصل‌ امور جاري‌ تنفيذمي‌شود، كه‌ ما علي‌ المحسنين‌ من‌ سبيل‌.

حكم‌ و فتوا هم‌ كه‌ ادله‌ي‌ منفرد دارد و مورد بحث‌ نيست‌.

وكالت‌ در اخذ وجوه‌ و حق‌ تصرف‌ در اموال‌ و حق‌ طلاق‌، هم‌ از آن‌جا كه‌رضايت‌، مجوز تصرفات‌ ملكي‌ نيست‌، بايد رضايت‌، كاشف‌ از اين‌ ولايت‌ باشد.

آن‌چه‌ كه‌ آقاي‌ خويي‌ و ديگران‌ قبول‌ دارند، كه‌ رضايت‌ الهي‌ به‌ تصرف‌است‌، بايد كاشف‌ از شرط تصرف‌ باشد كه‌ ولايت‌ است‌; چون‌ رضايت‌، مجوزتصرف‌ ملكي‌ نيست‌ و بيع‌ و شراء و عتق‌ و نكاح‌، جدايي‌ و طلاق‌ در موردشخص‌ غايب‌ و يا ظالم‌ را شامل‌ نمي‌شود. تصرف‌ با رضايت‌ مجاز نيست‌، كه‌احتياج‌ به‌ ولايت‌ دارد.

پدرم‌، ـ كه‌ خدا رحمتش‌ كند ـ ولايت‌ فقيه‌ و وكالت‌ كلي‌ او را در شؤون‌معصوم‌ از حكايت‌ حاج‌ علي‌ بغدادي‌ استنباط مي‌كرد و معتقد بود كه‌ اين‌حكايت‌ از بهترين‌ روايات‌ ماست‌ كه‌ واسطه‌اش‌ حاجي‌ نوري‌ از حاجي‌ بغدادي‌است‌ و توثيق‌ و مدح‌ اين‌ هر دو محتاج‌ به‌ بيان‌ نيست‌...و مي‌بينيم‌ كه‌ در اين‌حكايت‌، حضرت‌، فقها را و علما را وكلاي‌ خود معرفي‌ مي‌كنند و مقيد به‌ امرخاصي‌ هم‌ نمي‌نمايند.

اين‌ وكالت‌ مطلق‌ دليل‌ ديگري‌ بر شؤون‌ فقيه‌ است‌. در آن‌چه‌ كه‌ ولي‌معصوم‌ بر آن‌ تسلط ولايي‌ دارد و فقيه‌ هم‌ زمينه‌اش‌ را دارد. اما در آن‌چه‌ كه‌فقيه‌ اطلاع‌ و آگاهي‌اش‌ را ندارد، طبعٹ ولايت‌ و اولويت‌ هم‌ نخواهد داشت‌.

حوزه‌ي‌ نفوذ ولايت‌ هم‌ شامل‌ مقلدين‌ فقيه‌ و هم‌ شامل‌ مجتهدين‌ديگري‌ است‌ كه‌ رأي‌ مخالف‌ ندارند، و هم‌ شامل‌ مجتهديني‌ است‌ كه‌ مخالف‌هستند، ولي‌ ابراز مخالفتشان‌ به‌ تضعيف‌ اسلام‌ و نفوذ دشمنان‌ منتهي‌ مي‌شودكه‌ مشي‌ حضرت‌ امير دليل‌ اين‌ امر است‌.

اين‌ طرح‌ از ولايت‌ فقيه‌ طرحي‌ است‌ كه‌ قابل‌ اجرا و بدون‌ نقطه‌ ضعف‌است‌ و اساس‌ طرح‌ قانون‌ اساسي‌ هم‌ در مبناي‌ ولايت‌ فقيه‌ بر انتخاب‌ و رأي‌مردم‌ است‌، و در نحوه‌ي‌ اجرا هم‌ به‌ اعتبار آرا به‌ صورت‌ فردي‌ و يا شورايي‌تحقق‌ مي‌يابد، نه‌ فدرال‌ كه‌ هركس‌ خودش‌ در يك‌ گوشه‌ شروع‌ به‌ كار كند و به‌هرج‌ و مرج‌ بكشاند...اين‌ كه‌ هر فقيهي‌ منفردا بتواند كارگزار باشد، باعث‌درگيري‌ها و تشنج‌ها و اضمحلال‌ است‌، و همين‌ است‌ كه‌ از طرح‌ منفردي‌ كه‌امام‌ مطرح‌ كرده‌ بودند، عدول‌ شد.

و تفاوت‌ ولايت‌ فقيه‌ با جمهوري‌ در اين‌ نكته‌ است‌ كه‌ فقيه‌ در تنفيذرييس‌ جمهور و حكام‌ و قضات‌، محتاج‌ آرا نيست‌. گرچه‌ به‌ خاطر امور ثانوي‌ وضرورت‌هاي‌ اجتماعي‌، آراي‌ جمهور مطرح‌ شده‌اند.

با اين‌ توضيح‌ به‌ اين‌ جمع‌ بندي‌ مي‌رسيم‌ كه‌ حكومت‌ اسلامي‌ كه‌ شيعه‌ به‌آن‌ معتقد است‌ جز با معصوم‌ نمي‌چرخد، كه‌ معصوم‌ نسبت‌ محور و قطب‌،براي‌ سنگ‌ حكومت‌ است‌; ان‌ محلي‌ منها محل‌ القطب‌ من‌ الرحي‌.

و فقيه‌ در دوره‌ي‌ غيبت‌ زمينه‌ ساز اين‌ حكومت‌ است‌ و اين‌ زمينه‌ سازي‌،روح‌ ولايت‌ فقيه‌ است‌.

آن‌جا كه‌ زمينه‌ها فراهم‌ شده‌ باشد، معصوم‌ حضور دارد و خفته‌ نيست‌ وآن‌جا كه‌ فراهم‌ نيست‌، بايد در هنگام‌ اجرا و زمام‌داري‌ و امارت‌ با اين‌ توجه‌بود... و به‌ زمينه‌ سازي‌ پرداخت‌. همان‌طور كه‌ مي‌بينيم‌ امام‌ چگونه‌ در هرموقع‌ به‌ هر مناسبت‌ از ولي‌ زمان‌ دم‌ مي‌زند و همين‌ است‌ كه‌ در روايات‌، هررايتي‌ را كه‌ به‌ غير معصوم‌ دعوت‌ كند، رايت‌ طاغوت‌ مي‌شناسد و پرچم‌ باطل‌مي‌داند; چون‌ آن‌ها به‌ معصوم‌ دعوتي‌ نداشتند و زمينه‌اي‌ فراهم‌ نمي‌كردند وخيال‌ مي‌كردند كه‌ حكومت‌ اسلامي‌ و خلافت‌ رسول‌ الله‌(ص) با غير معصوم‌امكان‌پذير است‌...

نكته‌ي‌ اساسي‌ كه‌ گمان‌ مي‌كنم‌ عده‌اي‌ از همان‌جا به‌ آن‌ داستان‌ روي‌آورده‌اند كه‌ همان‌ منكر ولايت‌ فقيه‌ است‌، در اين‌ تفاوت‌ لطيف‌ و دقيق‌ است‌كه‌ ما در اصل‌ تشيعمان‌ به‌ آن‌ معتقد شده‌ايم‌ و با توجه‌ به‌ اين‌ كه‌ انسان‌ درهستي‌ مطرح‌ است‌ و حاكمي‌ مي‌خواهد واقف‌ به‌ اين‌ همه‌، به‌ آن‌ روي‌آورده‌ايم‌...و فقيه‌ را در دوره‌ي‌ غيبت‌، زمينه‌ ساز مي‌دانيم‌ و هر پرچمي‌ را (كنايه‌ از استقلال‌ ) به‌ مقتضاي‌ روايات‌ در آتش‌ مي‌دانيم‌...

جمع‌ بين‌ اصل‌ تشيع‌ در حكومت‌ و اجراي‌ امور در دوره‌ي‌ غيبت‌، در همين‌زمينه‌سازي‌ و ولايت‌ فقيه‌ است‌.

ما نمي‌توانيم‌ خود را در هر دوره‌اي‌ از ولي‌ معصوم‌ بي‌نياز بدانيم‌، و با ايجادزمينه‌، ولي‌ معصوم‌ نمي‌تواند بركنار بماند، كه‌ علي‌(ع) مي‌گويد: " لولا حضورالحاضر و قيام‌ الحجه‌ بوجود الناصر و ما اخذ اله‌ من‌ العلماء ان‌ لا يقاروا علي‌كظه‌ ظالم‌ و لا سغب‌ مظلوم‌ لالقيت‌ حبلها علي‌ غاربها ". و در هنگامي‌ كه‌معصوم‌ نيست‌ و مردم‌، فقيه‌ را مي‌خواهند و تحمل‌ مي‌كنند، اين‌ ولايت‌ وزمام‌داري‌ هست‌ و بايد زمينه‌ ساز حكومت‌ اسلامي‌ باشد.

كساني‌ كه‌ اين‌ تحليل‌ از ولايت‌ فقيه‌ را از من‌ شنيده‌ بودند كه‌ چگونه‌  ( درضمن‌ بحث‌هاي‌ انتظار و تقيه‌ و قيام‌ كه‌ در درس‌هايي‌ از انقلاب‌ به‌ صورت‌نوشته‌ در آمد )مفهوم‌ ولايت‌ فقيه‌ و حدود نفوذ و مبناي‌ آن‌ را توضيح‌ داده‌بودم‌، از اين‌ اعتراض‌ كه‌ مخالف‌ ولايت‌ فقيه‌ است‌، صرف‌ نظر كرده‌ بودند و به‌اين‌ نكته‌ پناهنده‌ شده‌ بودند كه‌ بر فرض‌ قبول‌ ولايت‌ فقيه‌، امام‌ را قبول‌ ندارم‌و پس‌ از امام‌ هم‌ منتظري‌ را قبول‌ ندارم‌ و شايد اين‌ را هم‌ اضافه‌ مي‌كردند كه‌مي‌خواهد خودش‌ كاري‌ را به‌ دست‌ بگيرد.

در هر حال‌ اين‌ اعتراض‌ ديگري‌ است‌ كه‌ من‌ مخالف‌ امام‌ هستم‌، به‌ دليل‌سكوتم‌ و به‌ دليل‌ كناره‌گيري‌ام‌ از كارهاي‌ اجرايي‌ و نماز جمعه‌ و تظاهرات‌ و به‌دليل‌ مخالفت‌ پدرم‌...

من‌ در برخوردي‌ كه‌ با يكي‌ از همين‌ دسته‌ داشتم‌ كه‌ پافشاري‌ مي‌كرد تومخالف‌ امامي‌، مي‌ديدم‌ نيستم‌ و نيستم‌ و قسم‌ حضرت‌ عباس‌ هم‌ مسأله‌ رامبتذل‌تر مي‌كند. پرسيدم‌: " مخالفت‌ دو شكل‌ دارد; مخالفت‌ ظاهري‌ ومخالفت‌ قلبي‌. تو كدام‌ يك‌ از اين‌ دو را براي‌ من‌ قايلي‌؟" .

آن‌ گاه‌ توضيح‌ دادم‌ مخالفت‌ ظاهري‌ نموداري‌ مي‌خواهد; يا در عمل‌، يا درگفته‌، يا در نوشته‌ و يا در اجتماع‌ من‌ با مخالفين‌ بايد آشكار شود. كدام‌يك‌ ازاين‌ نمودارها در من‌ بوده‌ است‌؟... من‌ در عمل‌ موضع‌ تكميل‌ را داشته‌ام‌. درحرف‌ها و در نوشته‌ها هم‌ همين‌ موضع‌ را دنبال‌ مي‌كرده‌ام‌ و در جمع‌مخالفان‌، آن‌ هم‌ در هنگام‌ برو و بياي‌ آن‌ها و با تمام‌ برنامه‌ريزي‌ و جذب‌ وانجذاب‌ ايشان‌ كه‌ از طريق‌ پرويز (  ) و از طريق‌ خانم‌ ....‌  و از طريق‌ حاج‌.....‌ و دفتر قم‌ اقدام‌ مي‌كردند تا در انقلاب‌ اسلامي‌ چيزي‌ بنويسم‌ و ازطريق‌ ميثمي‌ برنامه‌ها شكل‌ مي‌گرفت‌ كه‌ به‌ منزل‌ ما هم‌ آمد و از طريق‌گروه‌هاي‌ ديگر هم‌ دانه‌ هايي‌ نشان‌ دادند...با تمام‌ اين‌ها و با تمام‌ اين‌ نقشه‌هااز اين‌ طرف‌ها و با تمام‌ تهمت‌ و افترا و ضربه‌هاي‌ گوناگون‌ از آن‌ طرف‌، چه‌نموداري در من‌ ديده‌اند...و سراغ‌ دارند، جز آن‌چه‌ با رمل‌ و اسطرلاب‌ و باتوجه‌ به‌ افكار من‌ ـ به‌ نوشته‌ي‌ نقد كتاب‌ها كه‌ نمي‌دانم‌ از سوي‌ چه‌ شخص‌ ويا گروهي‌ انجام‌ شده‌ و .......براي‌ ......‌ فرستاده‌ بود ـ كه‌ نمي‌دانم‌از كجاي‌ من‌ درآورده‌اند...مي‌گويند در اين‌ حرف‌ها گوشه‌ هايي‌ هست‌، كه‌ مثلااگر اي‌ قامت‌ بلند امامت‌ را در هنگام‌ نطق‌ ابريشم‌ چي‌  و تحليل‌ مجاهدين‌ خلق‌و هم‌زمان‌ با توسل‌ و برنامه‌هاي‌ ولايتي‌هاو در هنگام‌ تولد ولي‌ عصر (عج‌)مطرح‌ كرده‌ام‌، دارم‌ به‌ امام‌ گوشه‌ مي‌زنم‌. و اگر مي‌گويم‌ ما هنوز هم‌ در بن‌بست‌هاي‌ حكومت‌ها هستيم‌، حكومت‌ هايي‌ كه‌ ما را كه‌ اغنامشان‌ هستيم‌ ازسرچشمه‌ي‌ انسانيت‌ تبعيد كرده‌اند، اين‌ تعريض‌ به‌ جمهوري‌ است‌...گوياجمهوري‌ اسلامي‌ با ما چنين‌ كرده‌ است‌...و يا ولايت‌ فقيه‌ كه‌ زمينه‌ ساز است‌،سنگ‌ راه‌ شناخته‌ شده‌ است‌...

وقتي‌ كه‌ نظرها تنگ‌ است‌ و بناي‌ نق‌ زدن‌ و مارك‌ زدن‌ هست‌، از لا اله‌ الااله‌ هم‌ مي‌توان‌ با حذف‌ و تقدير و تعريض‌ و توجه‌ به‌ افكار... ـ يعني‌ توجه‌ به‌پدرم‌ ـ كفر طرف‌ را اثبات‌ كرد...

و اگر تو در نوشته‌ بررسي‌ توضيح‌ مي‌دهي‌، كه‌ حكومت‌ اسلامي‌ درجامعه‌ي‌ اسلامي‌ و جامعه‌ي‌ اسلامي‌ با جمع‌ و گروهي‌ شكل‌ مي‌گيرد كه‌بتوانند اين‌ بارهاي‌ سنگين‌ را تحمل‌ كنند، و اگر توضيح‌ مي‌دهي‌ كه‌ اين‌مشكلات‌ متعدد منشأش‌ همين‌ است‌ كه‌ جامعه‌ي‌ اسلامي‌ هنوز شكل‌ نگرفته‌،داري‌ گوشه‌ مي‌زني‌، ولي‌ اگر امام‌ بگويد و آن‌گونه‌ بر آن‌ همه‌ بشورد...ديگرتعريضي‌ نيست‌ و گوشه‌اي‌ نيست‌...

گويا اين‌ها مشكلات‌ را نمي‌بيننند و يا منشأ مشكلات‌ را نمي‌خواهندبشناسند و اگر منشأ نشان‌ دادي‌ و تنها به‌ نشان‌ دادن‌ مشغول‌ نشدي‌، كه‌ به‌تكميل‌ پرداختي‌، بايد به‌ عنوان‌ تضعيف‌ كنندگان‌ تعقيبت‌ كنند، كه‌ مبادا پس‌ ازسخنراني‌ تالار رودكي‌ بخواهي‌ از راديو و تلويزيون‌ سر در بياوري‌ و مطرح‌بشوي‌ و ميراث‌ انقلاب‌ را به‌ جيب‌ پدرت‌ بريزي‌...

خدايا چشمي‌ بده‌ كه‌ ببينيم‌ و سينه‌اي‌ كه‌ بتوانيم‌ مغز خودمان‌ را و دوست‌خودمان‌ را تحمل‌ كنيم‌... و اين‌ قدر با رمل‌ و اسطرلاب‌ چپ‌ و راست‌ رفتن‌ وپفيوز بازي‌، نامردانه‌، كار مردها را انگشت‌ نزنيم‌...

وقتي‌ كه‌ بناي‌ نق‌ زدن‌ و مارك‌ زدن‌ هست‌، از حقيقت‌ هايي‌ كه‌ خودشان‌ ورهبري‌ بر آن‌ها تأكيد دارند، برايت‌ لولوي‌ تعريض‌ و گوشه‌ زدن‌ را بيرون‌مي‌آورند و به‌ جانت‌ مي‌اندازند...غافلي‌ از آن‌ كه‌ با اين‌ كارها بي‌شعوري‌ و تنگ‌نظري‌ و نفهمي‌ خود را نقاشي‌ كرده‌اند... و نشان‌ داده‌اند كه‌ نه‌ جمهوري‌ رامي‌فهمند  نه‌ ولايت‌ فقيه‌ را و نه‌ ولايت‌ معصوم‌ را و نه‌ زمينه‌ هايي‌ كه‌ بايدفراهم‌ شود و نه‌ ضعف‌ها را و نه‌ منشأهايش‌ را و نه‌ كاري‌ كه‌ بايد كرد، و اين‌است‌ كه‌ به‌ شعار روي‌ مي‌آورند و از امام‌ براي‌ خود سنگر مي‌سازند و از آش‌هم‌ داغ‌تر مي‌شوند و به‌ آن‌جا مي‌رسند و به‌ آن‌جا مي‌رسانند كه‌ جز معصوم‌ رانمي‌توان‌ رساند...

اما ما جز معصوم‌ را معيار نمي‌دانيم‌ و جز دعوت‌ به‌ معصوم‌ و زمينه‌ سازي‌براي‌ معصوم‌ را دعوت‌ به‌ باطل‌ مي‌شناسيم‌ و نظرمان‌ درباره‌ي‌ امام‌ همان‌نظري‌ است‌ كه‌ خودش‌ براي‌ خودش‌ دارد...و اعتقادمان‌ اين‌ است‌ كه‌ از حوادث‌بزرگ‌تر است‌... و شكرمان‌ بر اين‌ است‌ كه‌ در زميني‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌ كه‌رهبرش‌ شب‌ را با خدا دارد و روز را با خلق‌ و با تمام‌ وجود از شرق‌ و غرب‌ آزاداست‌ و آن‌ هم‌ در هنگامي‌ كه‌ تمامي‌ رهبران‌ سر در دامان‌ اين‌ و آن‌مي‌گذارند...

و باز شكرمان‌ بر اين‌ است‌ كه‌ رييس‌ جمهور ما كسي‌ است‌ كه‌ مرگ‌ رامي‌شناسد و قيامت‌ را مي‌فهمد... و سينه‌اش‌ فراخ‌تر از سينه‌ي‌ دسته‌بازهاست‌...

و باز شكرمان‌ بر اين‌ است‌ كه‌ مجلس‌، براساس‌ اسلام‌ و تشيع‌ و با توجه‌ به‌موازين‌ و منابع‌ اسلامي‌ شكل‌ مي‌گيرد و شوراي‌ نگهبان‌ دارد...

و ارگان‌هاي‌ فعال‌ و سپاه‌ و جهاد و پرورشي‌ها با هم‌ مي‌توانند به‌ آن‌تسلطي‌ برسند، كه‌ بار سنگين‌ جمهوري‌ و سپس‌ حكومت‌ اسلامي‌ را بر دوش‌بگيرند...

 و همين‌ است‌ كه‌ در چنين‌ چارچوبي‌، ضعف‌ها را انحراف‌ نمي‌شناسيم‌ وكار خودمان‌ را تكميل‌ مي‌دانيم‌... و دفاع‌ از اين‌ همه‌ را نه‌ براي‌ وجاهت‌خودمان‌، كه‌ براي‌ استحكام‌ مي‌خواهيم‌ و اين‌ است‌ كه‌ در برابر آن‌هايي‌ كه‌كسي‌ در برابرشان‌ نيست‌، ايستاده‌ايم‌ و آن‌ها كه‌ از پاي‌ مي‌افتند و خسته‌مي‌شوند، برپا مي‌داريم‌...و آبرو و خون‌ خود را هم‌ اگرچه‌ از دست‌ بدهيم‌، به‌دست‌ آورده‌ مي‌دانيم‌.

مادام‌ كه‌ چارچوب‌ را درست‌ ببينيم‌، كارمان‌ تكميل‌ است‌ و آن‌ روز كه‌چارچوب‌ را شكسته‌ ديديم‌، از انتظار و تقيه‌ و قيام‌ دست‌ برنمي‌ داريم‌...

ما امام‌ را معصوم‌ نمي‌دانيم‌ و معيارهايي‌ در دست‌ هست‌ كه‌ حتي‌ معصوم‌ رابا آن‌ها مي‌سنجيم‌...در نتيجه‌ امام‌ را معيار حق‌ و باطل‌ نمي‌شناسيم‌. چه‌ بسابه‌ اشتباه‌ها و يا كوتاهي‌ها هم‌ مبتلا بشوند، كه‌ بدون‌ تضعيف‌ بايد به‌ تكميل‌پرداخت‌...من‌ گفته‌ بودم‌ كه‌ اگر امام‌ از اميرالمؤمنين‌(ع) الهام‌ مي‌گرفتند و درهنگام‌ هجوم‌ ملت‌، آن‌ها را به‌ پايه‌اي‌ بالاتر از تحمل‌ مي‌رساندند، بسياري‌ ازكارها كه‌ امروز با سختي‌ و هزار مقدمه‌ و مؤخره‌ و بخشنامه‌ و حتي‌ با فريادنيرومند امام‌، هنوز هم‌ تحقق‌ نيافته‌ است‌، با همان‌ بيان‌ علي‌(ع) كه‌; دعوني‌ والتمسوا غيري‌ فانا مستقبلون‌ امرا له‌ وجوه‌ و ألوان‌ لاتقوم‌ له‌ القلوب‌ و لاتثبت‌عليه‌ العقول‌...    زمينه‌ي‌ تحقق‌ مي‌يافت‌.

و گفته‌ بودم‌ اگر به‌ جاي‌ مقابله‌ و رودررويي‌، در داخل‌ گروه‌ها نفوذ مي‌شد،كارها ساده‌تر مي‌شد.

و گفته‌ بودم‌ اگر در برابر آمريكا، نه‌ در ايران‌ و در برابر ابرقدرت‌ها، نه‌ درمنطقه‌ كه‌ در خود آن‌ها، به‌ كار مشغول‌ مي‌شديم‌، به‌ ذلت‌ نمي‌رسيديم‌، كه‌علي‌ (ع) مي‌گويد: "ما غزي‌ قوم‌ قط في‌ عقر دارهم‌ الا ذلوا..."

علي‌(ع)معصوم‌ است‌ و حتي‌ پس‌ از قرن‌ها الهام‌بخش‌ است‌، اما امام‌ باتمامي‌ ظرفيت‌ و ظرافتش‌، معصوم‌ نيست‌، پس‌ معيار نيست‌. كساني‌ كه‌ حق‌ رابا آدم‌ها مي‌شناسند، گمراهند. بايد حق‌ را شناخت‌ تا آدم‌ها را شناخت‌. اگر اين‌گونه‌ موضع‌گيري‌ مخالفت‌ با امام‌ است‌ و اگر اين‌ اعتقادها برباطل‌ است‌، ما تاهنگامي‌ كه‌ به‌ برهاني‌ و بياني‌ ديگر نرسيده‌ايم‌، محكم‌ و پابرجاييم‌... و اين‌هارا با تمام‌ وجودمان‌ پاسداريم‌...چه‌ كسي‌ مي‌تواند جز معصوم‌ را معيار بگيرد وچه‌ كسي‌ مي‌تواند از آدم‌ها به‌ حق‌ برسد. آن‌ جا كه‌ دستور است‌ اعرف‌ الحق‌تعرف‌ اهله‌...

اين‌ مديحه‌ سرايي‌ها كه‌ امروز مد شده‌ و نه‌ امام‌ را خوش‌ مي‌آيد و نه‌ خدارا، ما را از آن‌ بركنار مي‌بينيد، اما دفاع‌ و تكميل‌ را به‌ عهده‌ي‌ خود داشته‌ايم‌...وامام‌ را نه‌ با حرف‌ها و نه‌ با عمل‌ها، كه‌ با ظرفيتش‌ شناخته‌ايم‌... و با امن‌ وجودو علوش‌ بر حوادث‌ دوستدارش‌ بوده‌ايم‌...و مايي‌ كه‌ تا امروز هنوز نتوانسته‌ايم‌طالقاني‌ را حتي‌ با فاتحه‌اي‌ اختصاصي‌ مهمان‌ كنيم‌ و برخوردش‌ در برابرغرضي‌ و دفاع‌ از فرزندش‌، اين‌ بخل‌ را در ما ريخته‌، همين‌ ما، امام‌ را درزيارت‌هاي‌ مشهد و ختم‌هاي‌ قرآن‌ سهيم‌ كرده‌ايم‌...و مارك‌ مخالفت‌ را هم‌خريده‌ايم‌ و مثل‌ بني‌ صدر، ۱۱۰ شرط امامت‌ را در سخنراني‌ها به‌ امام‌ نداده‌ايم‌كه‌ در حكومت‌ و رياستمان‌ از او پس‌ بگيريم‌. ما هنوز تملق‌ را نياموخته‌ايم‌ وپست‌ها به‌ ما گره‌ نخورده‌اند...و هنوز نه‌ در عمل‌ و نه‌ در حرف‌ و نه در نوشته‌ ونه‌ در اجتماع‌ها، جز با مبناي‌ دفاع‌ و تكميل‌ نبوده‌ايم‌...و نموداري‌ از مخالفت‌ظاهري‌ در ما نيست‌.

اما مخالفت‌ قلبي‌ و باطني‌... به‌ همان‌ رندي‌ كه‌ مرا مخالف‌ مي‌شناخت‌ ومنشأ مخالفت‌ را پدرم‌ مي‌شناخت‌، گفتم‌; اما اگر مخالفت‌ قلبي‌ را مي‌گويي‌،پس‌ اين‌ را بگويم‌ كه‌ من‌ امام‌ را دوست‌ دارم‌. يكي‌ به‌ خاطر اين‌ كه‌ شبيه‌ پدرم‌هست‌ و هر وقت‌ دلم‌ براي‌ پدرم‌ تنگ‌ مي‌شود، به‌ امام‌ نگاه‌ مي‌كنم‌.

شايد اين‌ زيباترين‌ و صادقانه‌ترين‌ بيان‌ از احساسم‌ بود...بگذر از آن‌ كه‌ اين‌حرف‌ را با تمام‌ زيبايي‌ و لطافتش‌ نفهميده‌اند و حتي‌ مسخش‌ هم‌ كرده‌اند، تاجايي‌ كه‌ شنيدم‌ كه‌ فلاني‌ گفته‌ من‌ امام‌ را دوست‌ دارم‌; چون‌ چشم‌هايش‌زيباست‌...

زيبايي‌ اين‌ بيان‌ در اين‌ نكته‌ است‌، آن‌چه‌ را كه‌ آن‌ بابا منشأ بعض‌ من‌مي‌شناخت‌ منشأ علاقه‌ام‌ دانسته‌ام‌ و گرنه‌ هر تعبير ديگري‌ را به‌ بازي‌ و دروغ‌متهم‌ مي‌كردند...اما اين‌ بيان‌، امام‌ را دوست‌ دارم‌ (يكي‌) به‌ خاطر اين‌ كه‌ شبيه‌پدرم‌ هستند، نه‌ متهم‌ است‌ و نه‌ محدود كننده‌ي‌ عامل‌ محبت‌، كه‌ من‌ امام‌ رابه‌ خاطر ظرفيتش‌ و امنش‌ و اين‌ كه‌ از حوادث‌ بزرگ‌تر است‌، مي‌توانم‌ دوست‌داشته‌ باشم‌ و به‌ خاطر اين‌ كه‌ بر جايي‌ تكيه‌ نمي‌كند و بر شرق‌ و غرب‌ دروازه‌نمي‌گشايد، مي‌توانم‌ دوست‌ داشته‌ باشم‌... و اين‌ شعاري‌ است‌ كه‌ من‌ به‌ خاطرتحققش‌ هرگونه‌ اقدامي‌ را دنبال‌ مي‌كرده‌ام‌ و ديگران‌ حتي‌ تصورش‌ را نشدني‌مي‌دانسته‌اند و هميشه‌ كوشيده‌اند تا رابطه‌ هايي‌ را ولو در جهان‌ سوم‌ تكيه‌ گاه‌خود قرار بدهند، در حالي‌ كه‌ امام‌ اين‌ تكيه‌ گاه‌ را مي‌خواهد در خود ملت‌ و بادرك‌ تنهايي‌ و ضرورت‌ حادثه‌ و عشق‌ به‌ اسلام‌ فراهم‌ كند و اين‌ سه‌ عامل‌همان‌ هايي‌ هستند كه‌ من‌ در اول‌ مسؤوليت‌ و سازندگي‌ از آن‌ حرف‌ زده‌ام‌...

و اما اين‌ كه‌ چرا از امام‌ نگفته‌ام‌ و ننوشته‌ام‌، به‌ خاطر وضعيتي‌ است‌ كه‌ من‌دارم‌ و مارك‌ فرصت‌طلبي‌ و نفوذي‌ است‌ كه‌ بر پيشاني‌ام‌ مي‌زنند و و در اين‌جاست‌ كه‌ بايد منهاي‌ اين‌ حرف‌ها، آن‌ چه‌ تكليف‌ است‌ آورد، در آن‌جايي‌ كه‌جز من‌ كسي‌ نيست‌، تكليف‌ دفاع‌ بر عهده‌ي‌ من‌ است‌ و در آن‌ جا كه‌ كمبودي‌هست‌، وظيفه‌ي‌ تكميل‌ بر دوش‌ ماست‌...

و اما شركت‌ در نماز و يا در تظاهرات‌ جوابش‌ را دادم‌، كه‌ همان‌ مارك‌خوردن‌هاست‌ و سهم‌ گرفتن‌هاست‌. بگذر از آن‌ كه‌ من‌ معيت‌ و همراهي‌ را درتكميل‌ كردن‌ كمبودها مي‌شناسم‌ تا خودنمايي‌ در جمع‌ها.

مي‌رسيم‌ به‌ شركت‌ در كارهاي‌ اجرايي‌ و داستان‌ آن‌ مرد كه‌ به‌ ده‌ راهش‌نمي‌دادند و سراغ‌ خانه‌ي‌ كدخدا را مي‌گرفت‌. و در همين‌ جا اين‌ نكته‌ راتوضيح‌ مي‌دهم‌ كه‌ اتهام‌ها و  حملات‌ از هنگامي‌ شروع‌ شد كه‌ احساس‌ كردندتو داري‌ كاري‌ مي‌كني‌ و خيال‌ كردند كه‌ مي‌خواهي‌ مطرح‌ بشوي‌. درگيري‌ها ازشروع‌ در كار بود، نه‌ از كناره‌گيري‌ و بي‌ كاري‌.

اكنون‌ از تو مي‌پرسم‌ كه‌ من‌ با اين‌ شرايط كه‌ فرزند پدرم‌ هستم‌، دوست‌محسن‌ آقا هستم‌، مظنون‌ و مشكوك‌ هستم‌، چه‌ موضع‌گيري‌ ديگري‌مي‌توانستم‌ داشته‌ باشم‌، جز تكميل‌ و چه‌ برخوردي‌ مي‌توانستم‌ داشته‌ باشم‌،جز توضيح‌ خواستن‌ و مدعي‌ را به‌ محاكمه‌ كشاندن‌؟ و آيا اين‌ موضع‌، موضع‌ضد انقلابي‌ و يا غيرانقلابي‌ است‌؟ مگر يك‌ انقلابي‌ كسي‌ است‌ كه‌ ضعف‌ها رانبيند و يا در مقام‌ توجيه‌ باشد؟ من‌ يافته‌ام‌ كه‌ دو كار اساسي‌ هست‌، يكي‌دگرگون‌ كردن‌ تلقي‌ مردم‌، تا بتوانند حكومت‌ را تحمل‌ كنند و بخواهند وديگري‌ وجود مهره‌ها، كه‌ بتوانند كارها را به‌ دوش‌ بگيرند و ضربه‌ي‌ شيلي‌ راتجربه‌ نكنند. كه‌ بدون‌ تلقي‌ مردم‌، همراه‌ مهره‌ها مي‌توان‌ حكومت‌ كرد، ولي‌اين‌ حكومت‌ چه‌ شورايي‌ و چه‌ فردي‌، رو به‌ استبداد خواهد گذاشت‌. و همراه‌آن‌ تلقي‌ و بدون‌ مهره‌ها نمي‌توان‌ حكومت‌ كرد، كه‌ به‌ اضمحلال‌ خواهيم‌رسيد...آيا اين‌ بينش‌ امام‌ را مستبد معرفي‌ مي‌كند؟آيا آن‌چه‌ مربوط به‌حكومت‌ و طرح‌ حكومتي‌ تشيع‌ است‌، امام‌ را مستبد نشان‌ مي‌دهد؟ راستي‌ كه‌امان‌ از عناد و عداوت‌...كه‌ توجه‌ به‌ حكومت‌ نهايي‌ مهدي‌ (عج‌) را و انقلاب‌ديگر را با براندازي‌ اين‌ حكومت‌ يكي‌ مي‌داند و آن‌ را انقلاب‌ در انقلاب‌مي‌شناسد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  |