براي پس از مرگم .
اين نوشته را براي پس از مرگم ميگذارم تا آن روزي كه من، يعنيبزرگترين دشمن نوشتههايم در خاك نشستم، آنها كه برفرازند، ايننوشتهها را ببينند و بسنجند كه ميشود يك متهم به اندازهي تمام قاضيانشهر نسبت به خودش سختگير باشد و به اندازهي تمامي آنها حوصله وظرفيت داشته باشد، تا بتواند جرم بزرگ آنها را كه پيش از محاكمه محكومكردن و اعدام كردن است، از پيش ببخشد و بر آبروي ريخته و خون مهدورشحتي به اندازهي خون پشهاي مزاحم و آب راكدي گنديده، دريغ نخورد; كه او بااز دست دادن همهي اينها، تمامي اينها را به دست آورده است.
آنها بسوزند كه با گرفتن اينها چيزي به دست نياوردند و چيزها از دستدادند.
من اين نوشتهها را ميخواهم در نزد بعضي از دوستانم كه هنوز نميدانمكيست و شايد بعدها، خود، علم مخالفت برافرازد و بر خاكم تف بياندازد،بگذارم تا پس از من پروندهي بسته شدهام مفتوح شود و فتوحات اين مدعيانكه با آبرو و خون من ميخواهند تثبيت شوند، مسدود گردد.
و اين حرفها را در حالتي مينويسم كه بهترين اتهامها را و شيرينتريننجواها و گرمترين انسها را در غربتم و تنهاييام، در جام دلم و گوشم وحضورم ريختهاند. راستي مثل كسي هستم كه در زير سختترين توفانها وشديدترين برفها و بارانها، در حصار امني و كنار آتشي ايستاده و رقص برفو اشك ابر را نگاه ميكند و از اين همه بارش تهمت و توفان دشمني، حتي نمبرنمي دارد و خدا را... كه چهها نميكند. با اتهامها تبرئه ميكند و با همانكاري كه ،ميخواهند تو را بسوزانند، با همان كار تو را ميسازد. برادران يوسفبا آنچه كردند، يوسف را به عزت رساندند و با به چاه انداختنشان او را عزيزيمصر دادند... كه" والله غالب علي امره...
اينها با آنچه كه ميكنند و آنچه كه از من ميگيرند، فراغت و راحتيبيشتري را به من ميبخشند; كه اگر اينها نبود و اين حرفها نميآمد، بايستشب و روز، انسان به كاري و برخوردي ميرسيد و مدام گامي برميداشتم وگامي پيش ميگذاشتم.
راستي كه امتحانها گوناگون است و همه با هم امتحان ميشويم و همهبه هم مبتلاييم.
آن يكي با گفتنش و من با ثباتم و ضعفم و ديگران با شنيدن و پذيرفتن ونپذيرفتن و توضيح خواستن و مدعي را به محاكمه كشاندشان... و يا مدعيعليه را به زحمت انداختن و رنجدادنشان... و راستي با اين ديد ديگر چهرنجي؟
الهي لك الحمد حمد الشاكرين لك علي مصابهم. اللهم اني اسئلك انتقطع عني كلما يقطعني عنك...
ما حرفها زدهايم و بايد غرامتش را بپردازيم. گفتهايم كه در برابر بلا، نهعجز و صبر، كه شكر و طلب نيكوست. از اينها گذشته... من چند سال پس ازمرگ پدرم، كه استادم بود و اين همه اتهام از او هم به من رسيده و يكي ازجرمهايم همين است كه فرزند پدرم هستم... چند سال پيش در مشهدخواستم كه درجات پدرم و آنچه را كه بايست طي ميكرد، اگر به خاطرضعفهايش طي نشدند، و به خاطر حالتهايش محروم ماند... حاضرم باآنچه كه بايست او ميكشيد و نكشيد، براي او پس از مرگش فراهم كنم و ايندرجات را در برابر حقوق بزرگ او با رنجهايي كه بايد تحمل كرد به اوبازگردانم.
و از تو چه پنهان كه جامها سرشار شدند و پس از آن صحنه تا امروز چههاكه نيامد و چهها كه نباريد... گرچه من اگر ميخواستم تصور اين بارش راداشته باشم، قالب تهي ميكردم، ولي اكنون كه مبتلا شدهام، راحتم و شيرين ومأنوسم داشتهاند.
آنچه در من ميگذرد و آنچه بر من ميگذرد، اين قدر عميق و مربوط وشناخته شده است. و اين باطني است كه ظاهر را تحملناپذير ميكند... و آنچهدر ظاهر ميگذرد، آنقدر شديد است كه حتي نزديكترين دوستان انسان را بهشك مياندازد... و حتي روبهروي تو واميدارد... و قاضياني كه هنوز به تدينبعضي و سطحي و ساده بودن بعضي ديگرشان ايمان دارم. به حيرت و شك وظن و يقين و علم اليقين ميرسند كه شمر بن ذيالجوشنم و از تبار ملاعنه واخيراً از دستپروردگان آمريكا كه تمامي تودهايها و فداييها و مجاهدينها وامتيها و ميثميها و همهي هاهاي ديگر در من شعبه باز كردهاند كه در حوزهسنگر بگيرم و انقلاب را كه با صدام و منافقين درگير است، اينگونه از داخلضربه بزنم... و اين حرفي است كه .....ها و ....هاي حوزه را در دلمينشيند; چرا كه .....ها و ....ها اين حرفها را البته نه اين قدر شور،اي، كمي بانمكتر پختهاند و به خوردشان دادهاند...
آنچه در ظاهر ميگذرد، آنقدر متنوع است كه با تمام تخصصي كه دردسته بندي و خلاصهگيري كردن دارم، هنوز موفق نشدهام تمامي آن همهاتهام را دسته بندي كنم... و با آنكه مهارتها دارم كه منار را قورت بدهم،هرچه كردهام براي بعضي از اين منارها چالهاي فراهم كنم، هنوز موفقنشدهام ولي ميتوانم به طور كلي يك دسته بندي داشته باشم:
قسمت اول
۱- اين اتهامها يك دسته مربوط به مسايل اعتقادي من است. ميگويندبينش مادي دارم;
التقاطي هستم; انحرافي هستم; انحرافات دارم... گذشته ازروزنامهي حزب كه تا به حال توضيحي نداده و شايد در ستون مسايل اعتقاديكه تازه داير كرده، پنبهام را بزند، خيليها از كلمهي تضاد، كه در بعضي ازنوشتهها آمده، اين ماديگري را بو كردهاند... و حال دنبال قابلمهاش ميگردندو لابد من خيلي ماهرانه قايم كردهام كه به گفتهي آقاي...... اگراسمش را عوضي ننوشته باشم كه در منزل آقاي........تهران آمده بود،ميگفت: چند سال ديگر تق قابلمهي انحراف در ميآيد و ديوار كج بر سر تماميآنها كه ساديست هستند، خواهد نشست.
آقاي ...... هم كه در مجلس خبرگان هست، به نقل آقاي ..... ازايشان، خودشان دو سال پيش با چشم خودشان در همين نوشتهها كه در يككتابخانه، چند دقيقهاي مطالعه كرده بودند، ديدهاند كه گفتهام انسان به جاييميرسد كه به عقل و وحي احتياجي نداشته باشد پس منكر وحي و رسالتهم هستم...
آقاي ....... صاحب كتاب دوشيزگان هم به آقاي ..... و ...... گفتهبودند كه من علي اللهيام و يكي از ادله اين كه دوست ...... آقا هستم;محسن .... كه با يك نفت فروش كنار فيضيه كه علياللهي بود، ارتباط داشته است و ديگر اين كه خودم به ايشان گفتهام تو خودت خدايي... و ديگروحدت وجودي هستم و بدون شك از ملاعنه چند ضرب.
فرزندان آقاي ..... با واسطهي ........در منزل يكيشان دعوتشده بوديم، باز به آقاي ..... گفتهاند كه من خودم با زبان خودم گفتهام وآنها با گوش خودشان شنيدهاند كه من گفتهام كه رسول الله مشرك است وهرچه آقايان سه ربع مباحثه كردهاند كه آدم بشوم نشدهام و از آن حرف خبيثدست برنداشتهام...
ميگويند كه من نوع عرفان منحرف و انزواگرايي هم دارم كه مثل آن رندكه خودش را به ....ميداد تا غرورش باد نكند، ما هم به رسم تقيه خودمانرا ميشكنيم... و شاهدش آقاي .... كه پروندهاي در دادگاه دارد... و درپرونده نوار دارد... و در نوار يك كلمه از من هست كه گفتهام: " .... مرغوب بهريش تو " مخاطب، ...... نامي است كه از آقاي ...... جوك تعريفميكرده است و همين يك كلمه و كلمههاي ديگر كه آقاي .... و ......هم مدعي آن هستند، جمع شدهاند... و اولا باعث شدهاند كه اين اتهامهادرست بشوند و ثانياً باعث شدهاند دوستان از من دست بشورند... و ثالثاً باعثشدهاند كه خودم توجيهگر باشم...
و ميگويند صوفي هم هستم... آن هم يك نوع صوفي سارتر قورتدادهاي كه ماركسيسم ...... . بايد معذرت بخواهم كه اين طور حرف ميزنمو مينويسم; چون ميخواستم ادعاي آقاي.....و ........ و.......و......و...... زودتر مستدل بشود .
در بعد اعتقادي اين چنين معجون مقوي و نيرومندي هستم كه اگر ابوعليسينا در آن شعر كه ميگويند براي سلطان فلان فرستاده، يك قرص از چركگوشم را اضافه ميكرد، سلطان كه از ضعف قوهي باه شكايت كرده، به جاييميرسيد كه اگر به جهنم هم ميافتاد، حورالعينها از او معذب ميشدند. كهراستي الامان از اين همه تنوع در كفر و الحاد...
..............................................................................................قسمت دوم
اين اتهامها از منشأهاي گوناگون و ريشه دار مايه ميگيرد و قاضي بيداريميخواهد كه بتواند از لابهلاي اين ميوههاي تهمت، آن ريشهها را ببيند و ازتناقضها و جزيي كردن حوادث و مشخص نمودن وقايع، دروغها را درآورد.
۱ ـ اين منشأها به ترتيب تاريخشان از داستان پدرم آغاز ميشوند وهمانطور كه اشاره كردم، جرم من اين ميشود كه فرزند او هستم...او كهميگويند مخالف امام بوده و ساواكي بوده و نماز را در سال ۴۲ تعطيل نكرده ودر سال ۵۰ بر يكي از بستگان اويسي كه مرده بود، نماز ميت خوانده است.
من درصدد نيستم تاريخ پرماجراي پدرم را كه هر چه دارم، از اوست، دراين چند خط شرح دهم و يا در برابر اين اتهامها كه خود ظاهر داستان است،به دفاع برخيزم. آن قدر ميدانم كه ..... امام .....، در مسجد نو سالهاپشت سر پدرم به نماز ميايستاده است و باز ميدانم كه در برابر اسرار هزارسالهي حكمي زاده پدرم و امام هر دو رديه نوشتهاند و آن رديه تهمتوهابيگري براي پدرم آورد. و آن قدرم ميدانم كه ................................................ و تا زمان بروجردي كه ايشان و حاج آقا روح الله كمالوند،بروجردي را ترويج ميكردند، اين داستان ادامه داشت تا آنجا كه بروجردي برايشان و آيت اله زادهي حائري كه در منزل بروجردي عمامه بر زمين زده بود،خشم كردند و آنها را كنار گذاشتند، تا آنجا كه پس از مرگ يا قتل بروجردي،به وسيلهي شاه و اجراي لوايح شش گانه، داستان ۱۵ خرداد پيش آمد و تاآنجا كه پس از حكومت نظامي، پدرم به مسجد رفت كه معتقد بود بايدمساجد را نگه داشت و گرنه با بازنشستههاي معمم ميتوانند پرش كنند وميگفت: "اعتصاب ما در نماز ما نبايد باشد، كه استعينوا بالصبر و الصلاه ".
................. و ميگفت: " منداستان مشروطيت را فراموش نكردهام كه چگونه آخوند و بهبهاني را در كوفهميكشند و چگونه شيخ فضل الله را با دست همانها و با فتواي همانها بهخون كشيدند. و چگونه دو طرف روحانيت را كنار گذاشتند و خون آنها رانوشيدند و خوراك مشروطيت را بلعيدند. او ميگفت كه ما كسي نداريم، كارينميكنيم. در حالي كه ديگران ميگويند داريم و ميكنيم. يادم نميرود كه در اينميانه حرفي زدم كه فقط پدر نگاهم كرد و آن حرف اين بود: كه نداريد، بسازيدو بكنيد... بعدها پدرم نالهها داشت و اين شعر را ميخواند: اضاعوني و اي فتياضاعوا... ليوم كريهه و سداد ثقر. و ميگفت: "اين فرياد يك مقني در چاههايبغداد بوده است..." و ميگفت: "من داستانم، داستان سقايي است كهپهلوانياش را رندان ربوده بودند و در جنگهاي اندلس كه داستانش را ازكتاب المستطرف لكل فن مستطرف نقل ميكرد، به سقايي مشغول بود... تا آنكه در مصاف و روز ديگري، سراغش را گرفتند و ميناليد كه چگونه بايدپهلوانها سقايي كنند... و شعبده بازان صف آرايي كنند..
و بعدها ناله داشت كه من از اينها نخواهم گذشت كه قلمم را شكستند و مراخرد كردند... و بعد در برابر اين آيه كه خودش ميخواند: فاعفوا و اصفحوا الاتحبون ان يغفر اله لكم، ميگفت: "بلي احب" و ...................
در يك روز كه با او در بيدهند در سرچشمه فدرز بوديم و از زندگانياشميگفت و ميسوخت، گفتم: شايد اينها به خاطر دينشان با شما چنينكردند. شايد خيال ميكردند كه شما باطليد و خطرناكيد و شايد خدا در اينكارشان مأجورشان داشته باشد... كه در اين آيه هست: " و نزعنا ما فيصدورهم من غل اخواناً علي سرر متقابلين "، ميشود كه مؤمنين به خاطر خدابا يكديگر درگير شوند كه دنيا، دنياي حجاب و تزاحم است. تا "يوم تبليالسرائر" كه پردهها بركنار ميشوند و چشمها نيز، كه "بصرك اليوم حديد "....
آنجا در كنار آن چشمه داستاني را كه خودش برايم گفته بود، با اشارهمطرح كردم... او گفته بود كه در همان درگيري، حكمي زاده كه مردم به سب، ومنبريها به بدگويي و هجوم، و آيات و مراجع به سكوت، برنامه گذاشتهبودند... يك شيخ مهدي مسأله گويي بود كه شديداً مرا هتك كرده بود... گرچهبعدها برگشت و حتي پشت سرم به نماز ايستاد، اما چون استغفار نكرده بود، ازاو نگذشته بودم... مريض شد، عيادتش نرفتم. مرد، تشييعش نكردم. در ختمهايش شركت ننمودم... مدتها گذشت. يك شب زمستان بود. بيدار شدم.خوابم نميبرد. هرچه كردم، خوابم نبرد (با اين كه از خصوصيات او خوابسريع و سبكش بود) ساعتها گذشت. فايدهاي نداشت. يك موقع متوجهشدم كه گويا در گوشم، كسي حرف ميزند. توجه كردم. صدايي ميشنيدم مثلصدايي كه از پشت تلفن ميشنوي... آرام ميگفت:"از شيخ مهدي بگذر...".خوب گوش دادم. لرزيدم و از او گذشتم و خوابم برد.
اين حكايتي بود كه خودش نقل كرده بود و من به همان استدلال ميكردمكه شايد اينها هم كه با شما درگير شدند و تهمت بيديني و وهابيگري زدند،به خاطر خدا درگير شده بودند و ميكوبيدند... نگاه آرامش را به موج آب فدرزدوخته بود. حرفي نميزد...
من چه بگويم كه چگونه وهابياش ميگفتند، در حالي كه دلش سرشار ازشوق و عشق اهل بيت(سلام الله علیهم) بود و بعدها ساواكياش ميگفتند كه كامكار،چمدانهاي پول را براي او آورده است...
يادم نميرود. هنوز مدرسه ميرفتيم كه آن داستانهاي سال ۴۲ شروعشده بود و اتهام بالا گرفته بود و پولهاي ساواك زبانزد همه شده بود... شبتابستاني بود. براي شام جمع شده بوديم. سفره را پهن كردند... جز نان چيزينبود... خنديد. خندهي تلخي كه هنوز عظمتش را فراموش نميكنم، كه اينهاهمان پولهايي است كه كامكار برايم آورده؟ راستي كه من فرزند بحرانها وتناقضها بودهام و امروز هم ميراثخوار همان روزها هستم... و خداي را شكركه عنايتها كرده و در حصن امني نگاه داشته و اين شكيبايي را پدرم هنگاميكه بعدها تهمتها فرو نشست و نهايتاً تهمت بيسليقگي و يا غرور علمي،جاي ساواكي و بيديني را گرفت و با هم به سمت شيخان ميآمديم، در كنارباغ ملي، كه دكمههاي قبايش باز بود و سينهاش پيدا بود و گوشهي عبايش دردست، ايستاد و گفت: "بابا ( و همين تكيه كلامش بود) كسي كه در مقاماطاعت باشد، در همين دنيا هم از تهمتها آزاد ميشود.( و همانها كه متهماشميكردند، الان حصحص الحق ميگويند)...
و بعد اين جمله را گفت كه تمام وجودم را گرفت، در حالي كه چشم هايشاز اشك پر شده بود، خنديد كه بابا مردم زياد هستند و پرتوقع. خدا يكي است وسريع الرضا. او را راضي كن، ديگران چيزي نيستند... و اين آيه را خواند كهيوسف در زندان خوانده بود: ء أرباب متفرقون خير ام اله الواحد القهار...
گذشته از داستان وهابيگري و ساواكي و بيسليقگي، در حدود سالهاي۵۰ بود و يا ۴۹ كه پدرم بر يكي از بستگان اويسي نماز ميت خواند و آن همبراي بعضيها سؤال بود كه چرا، و چرايش اين كه پدرم از خانم اولش، دوخواهر و دو برادر براي ما داشت كه هنگام مرگ مادرشان و آمدن مادر من،سني نداشتند و بعدها با تحريك مادر بزرگ از پدر جدا شدند. محمد بادوستاني سركش به دزديهاي مختصر و بعدها به فرار از قم و گرفتاري درگداخانهها و بعدها گردوفروشي در تجريش رسيد. حدود ۱۲ سالي آواره بود وبعد با كمك برادرم جعفر توانست در ظرف سه سال،ديپلمش را بگيرد و حدود۲۸ سال داشت كه به قم آمد و براي سربازياشو ازدواجش، از پدرم كمك خواست. پدرم معتقد بود كه هيچكدام از ما نبايد بهخدمت سربازي بروند و براي شاه سرباز باشند و هيچكدام از ما به سربازينرفتيم. براي معافي محمد به قانوني روي آوردند كه اگر كسي با سن معينيپيش از ۴۸ ازدواج كرده بود، از خدمت معاف ميشد و به اين خاطر، تاريخازدواج او را با پولي كه به يكي از محضردارهاي قم دادند، در سند، پيش از ۴۸ثبت كردند، در حالي كه در دفتر مطابق تاريخ روز بود.
محمد با همان سند معافي گرفت و در بانك ملي استخدام شد، ولي هنوزسر كار نرفته بود كه در رابطه با پروندهي صفايي نامي از مسگرهاي قم كه اوهم از همين راه معافي گرفته بود و در بازرسي، وضعش مشخص شده بود و درهمان صفحه، نام محمد ما هم فاش شده بود، به سراغش آمدند و شهودش راكه سليماني و مظفري و حاج حسن جواديان بود، گرفتند و به دنبال خودشبردند... و داستان قوز بالاقوز پيش آمده بود. پس از سالها دربهدري، نوبت بههشت سال زندان به جرم جعل اسناد و محاكمه در بازرسي ارتش مبتلا شدهبود و از همه بالاتر شهود بيچاره، يكي شان با سن هفتاد سال در پلههايدادسرا به اسهال مبتلا شده بود و از ناراحتي او پدرم ميسوخت كه كاش مرا بهجاي او بگيرند و او را راحت بگذارند.
در چنين وضعي كه ۸ نفر گرفتار بودند، پدرم با نماز ميتي كه خواند اينهارا نجات داد و توضيحش اين بود كه خدا اين صحنه را فراهم كرده. من همآبرويي ندارم كه هتك اسلام بشود، كه مرا از پيش ساواكي ميدانستند و وجاهتينداشتهام و بعدها هم اين كار آبستنم نميكند و حالا هم اينها را نجات ميدهد...كه محمد در بازپرسي ارتش با هفت نفر بقيه كارشان درست شد و بعد چندروزي به سربازي تا كرمان رفت و بعد معافش كردند و به سر كارش در بانكملي رفت و تا حالا هم هست و به ساختن خانه و كاشانه و زندگي عادياشمشغول است و از آن داستان خودكشي و آن داستانهاي آوارگي فاصله گرفتهو چه بسا فراموش كرده باشد. ولي با تمام شور و استعدادش به عادتها دلخوش كرده است كه خدايش بيآرام كند و دلش را توفاني كند كه به تمامي دنياقانع نشود و در راه نماند.
و اين هم شأن نزول آن نماز است و حرف هايي كه در اين باره بود. و اينهم عذر پدرم كه نجات اينها را با تكليفي كه بايد انجام ميشد و با شخص اوانجام شد، توضيح ميداد و اينها را از الطاف و كارسازيهاي خدا ميدانست.
اين داستان پدرم بود و آن هم شرايطش و تنهايياش و تاريخ مشروطيتو بازيهاي سياسياش و حق داشت كه از بازيهاي بگويد و از تنهايي و نبودنيروها دم بزند و همانطور كه ديديم، ................... گرچه خداي غالب ميخواست كه خود را نشان بدهد و معقلها رامحروم گرداند...
اين پدرم بود با آن بدبيني عميقي كه از يك قرن مشروطيت شاهدميگرفت و از درگيريهاي مستمر زندگياش سيراب ميشد و از تنهايياش واعتقادش به بي وفايي مردم و صحنههاي كاشاني و مصدق و شاه تغذيهميكرد.
و همين پدر براي من درسي بود كه در تنهايي به تولدي و توليدي برسم ونداريم و تكليفي نيست را به نداريم و بايد بسازيم و كاري بكنيم، راه بدهم وهمين اعتقاد مرا بر آن داشت تا به تربيت و سازندگي فكر كنم و مسؤوليت هرآنچه كه نيست، خودم به عهده بگيرم و به انتقاد نپردازم. چون اعتقادم بر اينبوده و هست كه هر حركتي كه نيازهايش را خود، تأمين نكند، مجبور است كهامتياز بدهد و در دامان شرق و غرب بغلطد.
و همين است كه كار اساسي خودم را، يكي دگرگون كردن تلقي تودهها ازخود و ديگري به دست آوردن مهرههاي كارساز ميدانستم... و اين را خدمتبه اين حركت و نهضتي كه ميخواهد به حكومت مهدي و حكومت اسلاميمنتهي شود، حساب ميكردهام... گرچه عقلاي قوم اينها را نفهمند و تو را بهبيكاري و نميدانم، خرابكاري هم متهم كنند...كه بايد محبتها را در برابرخداوند ارايه كرد... و بايد آنگونه راه رفت كه اگر اينهايي كه با آنها كارميكردي و با آنها راه ميرفتي تو را نخواستند، آن كس كه براي او كاركردهاي و قدم زدهاي، خواستار تو باشد... اين درس عميق پدرم در كنار باغملي قم بود... سلام خدا بر او كه درس هايش چراغ ظلمات و راه در بنبستهاهستند.
ادامه دارد..............