
از کتاب روزهای فاطمه(علیهاالسلام) شرحی بر خطبه ی فدک حضرت زهرا (س)
...... اضطرار به ولىّ
تعبيرى است از حضرت فاطمه(س) در مورد رسول خدا كه مىفرمايند: "اِنّا فَقَدْناكَ فَقْدَ الْاَرْضِ وابِلَها"؛ مثل اين كه زمين بارش بىامانش را از دست داده باشد، تا چنين افتقار و از دست دادنى را احساس نكنيم، به ولايت ولى نخواهيم رسيد. و تنها جمعى است كه مىآيد و مىرود، اما راهى به ولى پيدا نمىكند. خلاصه اين كه اگر اين مجموعهها بخواهد، حاصل جمع مطلوب و غنيمت مطلوبى را دارا باشد، بايد به اين سمت و سو راه پيدا كند.
نكتهى اساسى در مسالهى ولايت و وحى و توحيد همين نكته است. بحث از اثبات خدا و رسول و نبى و ولى نيست كه صحبت از اضطرار به ولى و احتياج به خداست. من نياز به رسول و وصى او دارم.
اگر فرضم بر اين باشد كه در اين زندگى با اين شرائط موجود، مىتوانم مسائل را خودم حل و فصل كنم ديگر به خدا چه نيازى دارم؟! بر فرض هم كه خدا باشد به رسول او چه احتياجى دارم؟! به ولىّ او چه احتياجى؟! اما وقتى اين معنا در انسان شكل مىگيرد كه هم وجودش محدود است و هم امكاناتش ناتمام و ناقص هستند و حتى علم و تجربه و عقل و فلسفه و قلب و عرفانش كفاف او را نمىدهند. اينجاست كه خدا و رسول و ولى ضرورت پيدا مىكنند و اضطرار به آنها مطرح مىشود. و با اين معنا از اضطرار و احتياج، مسأله شكل جديدى به خود مىگيرد. اين از يك طرف، نكتهى ديگر اينكه؛ حقيقت ولايت در اولويت ولى و رسول نسبت به من است. و اين بر اساس تعبيرى از حضرت رسول است كه در غدير مطرح مىكنند؛ كه: "أَلَسْتُ اَوْلى بِكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ". اين اساس ولايت است؛ يعنى رسول و وصى از من به من سزاوارترند. چرا؟ چون هم از من به من نزديكتر و هم مهربانتر و هم آگاهترند. و اينجاست كه تو رسول و وصى را انتخاب مىكنى.
اين معناى از ولايت، نه با نفى تو همراه است و نه با هويت و انسانيت تو در تعارض؛ چون با انتخاب تو همراه بوده است. چرا؟ چون به آگاهى بيشتر، به رحمت واسعهى حق و محبت و عنايت و بينهى روشن او دست يافتهاى.
حضرت على(ع) در نهج البلاغه، آن جا كه از حقوق ولايت مىگويند، نكتهى خيلى لطيفى دارند كه به دست مىآيد حق ولايت زمنيههايى دارد. اين زمينهها آگاهى است. آزادى است و رحمت واسعه و محبّت ولىّ است.
كسى كه آگاهى به تمامى راه ندارد،
و آزادى از تمامى تعلقها ندارد،
و اين محبت و رحمت واسعه را به انسانها ندارد، كه از آنها به آنها نزديكتر باشد و آنها را بيش از خودشان دوست داشته باشد، ولى نخواهد بود و ولايتى را بر انسان نخواهد داشت.
با اين معناى از ولايت و با توجه به محدوديت امكانات آدمى؛ چه در حوزهى علم و تجربهاش و چه در حوزهى عقل و فلسفهاش و چه در حوزهى قلب و عرفانش و با توجه به محدوديت وجودى اوست كه خدا و رسول و وصى او ضرورت پيدا مىكنند و انسان، محتاج و مفتقر به خدا و مضطر به رسول و ولى او خواهد بود و دنبال آنهاست و از آنها مىخواهد.
اين معناى از ولايت از يك طرف با ولايت انسان كامل و ولايت بر تكوين و بر تشريع و ولايت بر نفوس و زعامدارى و قيموميت آنها، كاملا متفاوت است و از طرفى هم با همهى آنها برخورد دارد و التقاء پيدا مىكند.
اينكه بر كون و هستى و بر شرع و بر زمين و آسمان و پستى و بلندىها ولايت دارند يك مسأله است و اينكه از من به من نزديكتر هستند مسألهاى ديگر.
آنجا كه تو بر اساس اولويت و با توجه به آن زمينهها و با توجه به محدوديتها؛ چه در رابطه با انسان و وجود او و چه در رابطه با امكانات و غرائز او، رو به سوى خدا نهادى و رسول و ولىّ او را انتخاب كردى، آن هم انتخابى كه انتصاب اللَّه است و اين نصب از ناحيهى اوست، ديگر نه تنها تناقض و تعارضى در رابطه با انتصاب و انتخاب وجود ندارد كه اين انتخاب با زمامدارى و سرپرستى در هر امرى حتى ازدواج و طلاق، دوستى و دشمنى و... در همهى موارد و زمينهها، التقاء پيدا مىكند.
مبحث ولايت مطلقهى انتصابى فقيه كه تو در چهار قسمتش بحث دارى، اگر با آن معانى انسان كامل و ولايت بر تكوين و تشريع و زمامدارى و سرپرستى و قيموميت، بخواهى حل و فصل كنى مشكل دارد: هم با هويت و انسانيت انسان در تعارض است و تناقض دارد، مسخ و نفى آدمى است و هم اگر انسان را مختار مىدانيد با انتصاب نمىسازد.
اما اگر آن معنايى از ولايت كه اولويت ولىّ را به همراه داشت، مطرح باشد، ديگر در هيچ حوزهاى تعارض وجود ندارد. و اين نكتهاى است كه در اكثر تحليلهاى جديد از آن غفلت مىشود و صاحبان تفكر را گرفتار مىسازد. و آنها را در چهار حوزهى ولايت و مطلقه و انتصاب و فقيه، دچار مشكل مىكند و مبتلا به تعارض و تناقض مىسازد. كسانى كه نتوانند اين چنين پيوندى را برقرار كنند، يك تناقض را احساس مىكنند و اين تناقض نه تنهادر رابطه با فقيه و مؤمن، بلكه حتى در وجود خدا و رسول و معصومين هم تحقق پيدا مىكند.
همين درك از معناى ولايت، درك از معناى توحيد را ميسّر مىسازد و ولايت و توحيد را به هم مرتبط مىسازد و در اين مقطع است كه توحيد و ولايت به هم پيوند مىخورند.
يعنى همانطور كه مىگوييم: "كَلِمَةُ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهِ حِصْنى"، همانطور هم "وِلايَةُ عَلى بْنِ اَبيطالِبْ حِصْنى" مىشود. و اين ولايت و اين كلمهى توحيد است كه اين اولويت را به دنبال مىآورد. آنچه كه باعث حفاظت و مصونيت اين وجود مىشود، همان درك از توحيد و همين درك از ولايت است. و اساس هر دو در اولويت خدا و رسول و ولىّ نهفته است.
روشنتر بگويم، اگر ما در دين فقط توحيد و معاد را در نظر بگيريم و هيچيك از اصول و فروع ديگر را هم در نظر نگيريم، همين توحيد و معاد، در چهار حوزه تأثير مىگذارند و آنها را دگرگون و متحول مىكنند:
در انگيزه، در اهداف، در روابط و در برنامه ريزى.
توحيد در سه حوزهى انگيزه و اهداف و روابط من با اشياء و آدمها و معاد هم در نوع برنامه ريزى تأثير گذار است.
اين چهار نكته كه از توحيد و معاد به دست مىآيد، كافى است كه آدمى را به سمت و سوى ديگرى بكشاند و مديريت و برنامه ريزى و تشكّل جديدى را طراحى كند.
نكتهى لطيف و اساسى اينجاست كه با درك اين معنا از توحيد و معاد، محركها و انگيزهها، اهداف، روابط و فرصت برنامه ريزى ما تغيير مىكند.
ديگر محركها و انگيزهها نمىتوانند غريزى و عادى باشند، نمىتوانند برخاسته از شرايط تربيتى ما باشند، بايد تحول بيشترى پيدا كنند.
اهداف دگرگون مىشوند و ديگر لذت و قدرت و ثروت و رياست و... نخواهند بود؛ چون اينها با اندازهى وجودى ما و با ساخت و بافت دنيا و جهانى كه در آن زندگى مىكنيم و با ساخت و بافت آدم و سالكى كه از اين جهان مىخواهد عبور كند، هماهنگى ندارند.
در نوع روابطِ آدمى، تحول و دگرگونى مىآيد، ديگر روابط تو نمىتواند به اثم و عدوان باشد؛ كه بايد عدل و احسان تحقق پيدا كند. نوع ارتباطها متفاوت مىشود، حتى در لقمهاى كه بر مىدارى. در غذايى كه مىخورى. در كنار فرزند و يا همسرى كه نشستهاى و...
روابط بايد به عدل و احسان باشد؛ آن هم عدل به معناى دينى آن، نه عدل فلسفى؛ كه مراد از عدل، تعادل و حدّ وسط بين افراط و تفريط نمىباشد، بلكه به اين معناست كه به اندازهاى كه به انسان دادهاند از او بازدهى مىخواهند و بازخواست مىكنند؛ و آيهى "لايُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً اِلاَّ ما آتاها"، حاكى از اين معناست و احسان هم مرحلهاى است كه كمتر از آنچه تو دارى بطلبند و طالب باشند.نوع و فرصت برنامه ريزى هم تغيير مىكند كه با توجه به معاد، آدمى تنها در حوزهى شهادت و شهود اين عالم، برنامه ريزى نمىكند، بلكه براى وسعت غيب و شهادت خود برنامه ريزى خواهد داشت.
اين دگرگونى در اين چهار حوزه، او را به اين نكته مىرساند كه علم و تجربه كافى نيست؛ چون تجربه در حوزهى شهادت آدمى است و به غيب او راهى ندارد. پس نه مىتواند به علم و تجربهاش قانع باشد و نه مىتواند به عقل و فلسفه و قلب و عرفانش روى بياورد؛ زيرا اين مرحله از تفكر و تعقل و قلب و احساس آدمى نيز، نياز به تربيت و آگاه سازى و احتياج به طراحى و برنامه ريزى ديگرى دارد؛ كه در تربيت تفكر و تعقل اين كار نبى و ولىّ است كه بايد اين نهفتهها و پنهان شدههاى در متن عقل را برانگيزانند و بيرون آورند: "وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ".
اينجاست كه تو نياز به ولى و اولويت او را احساس مىكنى و اينجاست كه آن درك از معناى توحيد، تو را به ولايت مىرساند و اينجاست كه توحيد و ولايت به هم مرتبط مىشوند و پيوند مىخورند و در هم مندمج مىشوند و از هم جدا نمىشوند، كه ولايت از كتاب و از عترت جداشدنى نيست. اين طور نيست كه بگوييم يك عده ولايتىاند و يك عده توحيدى. خير، ولايت و توحيد اين چنين در هم گره مىخورند و از يكديگر جدا نمىشوند.
و اينجاست كه ولايت كارساز و كارگشاست و اگر آن را كنار بگذارى، چيزى از دين باقى نمىماند.
و در اين مرحله از ولايت است كه تو استناد به ولى را در هر كارى مىخواهى؛ كه مىفرمايند آنچه از اين بيت بيرون نيايد باطل است. و بدون استناد به اين بيت نمىخرند. در اين هنگام تو در هر زمانى؛ چه غيبت و چه حضور و در هر كارى و اينكه چه بپوشى و چه بخورى چگونه بنشينى، چگونه غضب كنى و چگونه ارتباط برقرار كنى، بايد از امر ولى الهام گرفته باشى و به او مستند باشى. و در اين مرحله است كه تو ولى را در درون خودت و از خودت بر خودت مقدم مىدارى؛ يعنى من كه مىخواهم به خاطر اين كه فلانى به گوشم زده غضب كنم، حساب مىكنم ولىّ به اين دستى كه به صورت من زده چگونه نگاه مىكند. شايد اين دست را ببوسد و او را تشويق كند. اينجاست كه بايد غضب من كنترل شود و ديگر حساب نمىكنم چه كسى زده است.
پس مىبينيد آدمى غضب و شهواتى دارد كه انگيزهى اعمال اوست و رفتارش را تحقق مىدهند. اما زمانى كه ولىّ را اَوْلى مىداند و او را مقدم مىدارد، ولايت او را بين انگيزهها و اعمال خود، حائل مىداند كه بايد ولىّ بين رضا و سخط او حائل باشد، نه غرائز و خوشىها و ناخوشىهايش. با اين توجه است كه در ظهر روز عاشورا هنگام نماز، وقتى حضرت به نماز مىايستند، يكى از اصحاب در برابر تيرهايى كه بر حضرت فرود مىآيند، سينه سپر مىكند و خود را در برابر آنها قرار مىدهد. اينكه آدمى در برابر تيرها بايستد و سينه سپر كند و بر غريزهى خود حاكم و مسلط شود . در حالى كه به طور طبيعى در برابر حوادث خودش را كنار مىكشد - لازمهاش اين است كه ولىّ را از خود به خود نزديكتر بداند.نمىشود كسى ولى را بر خودش مقدم نداند و در برابر تير بايستد. مادامى كه تو ولى را مقدم ندارى، طبيعتا سرت را مىدزدى و نمىتوانى تحمل كنى. گرفتار و فقير مىآيد، مىگويى حضرت آنجاست و به او ارجاع مىدهى. به عهده نمىگيرى و از تكاليف شانه خالى مىكنى. اين فرار تو از بار توست در حالى كه بايد بار بردارى و عهدهدار شوى و جلودار باشى. اين چيزها شايد خيلى كم به حساب آيند، اما بسيارى از مسائل بنيادى و ريشهاى را حل و فصل مىكنند.
آنچه كه مهم است همين نكته است و آنچه كه ما را به اولياى خدا پيوند مىدهد يك چنين نگاه و منظرى است.
و اين نوع نگاه به رهبرى و ولايت، لازمهاش يك نوع تلقى جديدى است هم از انسان، هم از حوزهى استمرار او و هم از فرصتى كه اين انسان براى برنامه ريزى به آن احتياج دارد.
نوع تقدير و برنامه ريزى او، نوع مديريت و رهبرى او و نوع تشكل و روابط اجتماعى او، با اين نگاه به يكديگر گره مىخورند و پيوند پيدا مىكنند.
با اين نگاه تو ديگر دچار تناقض و تعارض نمىشوى و هويت انسانى را زير سؤال نمىبرى؛ چون به انتخابى تن دادهاى كه انتصاب اللَّه است و از ناحيهى او و با اين انتخاب، مسأله عوض مىشود و تعارض برطرف و ربطى هم به بحث انسان كامل ندارد؛ كه به اولويتى ديگر محتاج است.
و زمانى كه تو اللَّه را برداشتى و ولى را انتخاب كردى و معيت و همراهى او را طالب بودى، با اين انتخاب، تو به تفويض مىرسى و همهى مسائل را به او واگذار مىكنى؛ كه: " اُفَوِّضُ اَمْرى اِلَى اللَّهِ اِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ".
و اگر اين تفويض محقق شد، مراحل بعد هم محقق مىشود.
خلاصه اين كه اگر جمعى را دنبال مىكنيم، در نهايتِ اين تجمع تنها به دنبال تخليهى عاطفى خودمان نباشيم و اينكه دلى تصفيه پيدا كند و فقط اشكى بريزيم و سوزى داشته باشيم. گرچه اين اشكها را خدا بر مىدارد و انشاء اللَّه كه همهى روزها و شبها و لحظههاى ما را پر مىكند و همراه ما باشد، ولى اين كفايت نمىكند؛ كه آن چه مهم است، اين است كه يك تعلّقى به ولى در ما بيايد و ما را به آنها پيوند دهد؛
تا او را انتخاب كنيم و مقدم بداريم.
تا او بين حب و بغض ما و رضا و سخط ما و خوشى و ناخوشى ما حائل باشد.
تا رضايت او رضايت ما و خواستهى او خواسته ما باشد.
نه اينكه خودمان بين خود و ولىّمان حائل باشيم كه در اين هنگام از آنها دور مىشويم
خدايا! تو رحم كن
آمين يا رب العالمين
اللهم صل على محمد و آل محمد ص۳۶-۲۶
.....بارها، رنجها را شمردهام،
اما رنج تو را، فقط پس از تولد تمامى وارثان زمين، مىتوان شمرد.
......
مرا كه رنج حقيرى به زمين مىدوخت
و شادى احمقى به آسمان مىكشيد،
تو در دامنى پروريدى كه حلم و هدايت را پروريد.
و فرياد روشن و پيام تهاجم را.
......
از چشمه سار دستهاى مهربان تو
مرگ هم، آب زندگى مىنوشد...
يَا فَاطِمَةَ الزَّهْرَاء اَغيِثِينِى...ص۲۱
کتاب روزهای فاطمه(علیهاالسلام)شرحی برخطبه ی فدک حضرت زهرا(س) اثر اینجا دانلود کنید.