تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










دعاهای روزانه حضرت فاطمه سلام الله علیها

از کتاب شرحی بر دعاهای روزانه حضرت زهرا   (سلام الله علیها)

 

..... بارها گفته‏ام آدمى كه رنجى مى‏بيند، دو نگاه دارد:

يكى اينكه ديدى فلانى با من چه كرد؟ و يك موقع هم مى‏گويد: ديدى

 

 فلانى اين بود. وقتى ظرف تو مى‏افتد و مى‏شكند، يك وقت مى‏گويى:

 

 ديدى شكست؟! يا اينكه مى‏گويى: ديدى! شكستنى بود؟ اين نگاه

 

 دوم است كه تو را به رحمت حق گره مى‏زند و مست و مدهوشت

 

 مى‏كند. با اين نگاه و درك مستمر از عنايت‏هاى حق ديگر مگر تو

 

 مى‏توانى ضعف اعصاب بگيرى؟! ديگران هر چه مى‏خواهند اذيت كنند؛

 

 ولى «عِنْدَكَ مِمّا فاتَ خَلَفٌ وَ لِما فَسَدَ صَلاحٌ و فِيما اَنْكَرْتَ تَغْييرٌ فَامْنُنْ عَلَىَّ قَبْلَ الْبَلاءِ بِالْعافِيَةِ وَ قَبْلَ

 

 الطَّلَبِ بِالْجِدِةِ وَ قَبْل الضَّلالِ بِالرَّشاد». تو بهره‏مند مى‏شوى و قبل از بلاء، عافيت را يافته‏اى و قبل از ضلال

 

 و سردرگمى، به رشد رسيده‏اى. 

 

 

 

اين‏ها رحمت حق است كه ظهور و بروز دارد و اين مهربانى و انس اوست كه تو را رها نمى‏كند. ديده‏ايد؟!

آدم مى‏خواهد با كسى حرف بزند و قضايا را برايش تشريح كند، مثل مباشر با اربابش، اصلاً نمى‏ايستد و توجهى نمى‏كند. مى‏كشد و مى‏رود و تحقيرش مى‏كند. در حالى كه دستش را هم به پشتش زده و او با ذلت دنبالش مى‏رود و مى‏گويد كه چه شده و چه نشده. و ارباب اصلاً به روى مبارك هم نمى‏آورد. يك وقت هم كسى را به ياد مى‏آورى، تنها توقف نمى‏كند، كه مى‏نشيند و با تو انس مى‏گيرد

و رهايت نمى‏كند. تعبيرى در دعا آمده و ما به سادگى از آن مى‏گذريم كه «يا جَليسَ مَنْ ذَكَرَهُ1»، »يا جَليسَ الذّاكِرينَ».

 انسان خدا را به ياد مى‏آورد و او كنارش مى‏نشيند و انس مى‏گيرد و رهايش نمى‏كند، شوخى نيست، آن هم او؛ او كه هستى با او به پا شده و مست از اوست.ص۲۰-۱۹

 

....اصلاً عنايت او در همين است كه مرا به خودم واگذار نكرده، حتى در حكومت بر خودم. «سَيِّدى لَوْ وَكَلْتَنى اِلى نَفْسى هَلَكْتُ»؛ اگر من را به خودم  واگذار كنى، از دست رفته‏ام و اين حقيقت ستاريت اوست كه حتى مرا از خودم پوشانده. من بدى‏هاى خودم را نمى‏دانم. اگر به اندازه‏اى كه خداوند از من مى‏داند، مى‏دانستم، بر خودم نمى‏بخشيدم و سرم را پايين مى‏انداختم و در قعر جهنم مى‏نشستم.  «اِلهى ما لِى بَعْدَ اَنْ حَكَمْتُ عَلى نَفْسى اِلاَّ فَضْلُكَ.

او حتى ما را به خودمان واگذار نكرده، چون محدوديم و نمى‏فهميم. خيلى پرواز كنيم، ده سانت است. يكى از اساتيد مى‏گفت اين مورچه‏ها در بهار يك بارانى كه مى‏آيد، بالى در مى‏آورند و يك جفتى مى‏زنند. آن‏هايى كه آن پايين مى‏مانند مى‏گويند چه كرد! بابا، همه‏اش ده سانت پريده. مگر ما چه كرده‏ايم و چقدر پريده‏ايم تا هر چه بخواهيم بدهند؟

در روايت است رسول خدا(ص) هنگامى كه به سمت مدينه مى‏آمدند بر مردى وارد شدند و بعدها وقتى كه حضرت به مدينه آمدند و به مقاماتى رسيدند به آن مرد گفته شد كه حضرت همان شخصى است كه بر تو وارد شده بود و الان به اين مقام رسيده، مرد با خود فكر كرد كه چه چيزى از حضرت بخواهد؟ آمد نزد رسول خدا و گفت يا رسول اللَّه مرا مى‏شناسيد؟ 

 

حضرت پرسيدند تو كيستى؟ گفت من همان كسى هستم كه فلان روز بر من وارد شديد. حضرت فرمودند چه مى‏خواهى؟ خوب فكر كرد، گفت: صد تا شتر با ساربان. حضرت سر فرو انداختند و گفتند حاجتش را بدهيد. و بعد فرمودند چه شده كه اين مرد از آن پيرزن يهودى همتش كمتر شده؟

و اشاره كردند كه وقتى برادرم موسى مى‏خواست از مصر بيرون بيايد مأمور شد كه جنازه‏ى يوسف را با خود ببرد. گفتند: اگر كسى آشنا باشد همان پيرزن بنى اسرائيل است. موسى آمد و به او گفت مادر مى‏دانى آن جنازه كجاست؟ گفت: بله. موسى گفت بگو. پيرزن گفت چه بگويم؟ موسى گفت بگو هر چه بخواهى مى‏دهيم. بهشت؟ گفت: نه، عَلى شَرْطى؛ يعنى هر چه من مى‏خواهم. موسى متحير بود. خطاب آمد قبول كن، تو نمى‏دهى ما مى‏دهيم. پيرزن گفت: اينكه در رتبه‏ى تو باشم1 اين قدر همت و

 

 وسعت نگاه! ص۲۸-۲۷

 ......و در هر گرفتارى نيز سه نعمت وجود دارد: يكى اينكه نقطه ضعفت را شناخته‏اى و دوم اينكه تعلق و وابستگى‏ات قطع شده و سوم اينكه برايت دلشكستگى آمده و اين سه نعمت، نعمت‏هاى كم و كوچكى نيستند.ص۳۵

....در برابر بلا و گرفتارى به سه گونه مى‏توان رفتار كرد، اول جزع و ناله و فرياد، دوم صبر و شكيبايى، سوم شكر؛ و شكر مختص كسانى است كه به اين حد از معرفت و توجه رسيده باشند. و زيادتى شكر لازمه‏اش شناخت وسعت نعمت است حتى در بلاها. اگر تو نعمت‏ها را ذكر ببينى، زيادتى شكر را خواهى داشت. آدمى در برابر نعمت‏هايى كه به او عنايت مى‏شود، آنجا كه مطابق ميلش نيست با خدا درگير مى‏شود، شاكر نيست، نه شكر و سپاس در زبان دارد و نه در زندگى‏اش، نعمت‏هاى خدا را براى او نمى‏گذارد و در راه او مصرف نمى‏كند؛ كه در دعاى موسى آمده: »رَبِّ بِما اَنْعَمْتَ عَلَىَّ فَلَنْ اَكُونَ ظَهيراً لِلْمُجْرِمِينَ2«؛ خدايا! با نعمت‏ها و عنايت‏هاى تو، من پشتيبان و پشتوانه‏ى دشمن تو نباشم و گناهكارى را كمك نكنم.ص۳۶

.... نكته‏ى مهم و اساسى اين است كه اگر آدمى به تمامى امكانات هم برسد، رنج فردا را با خود دارد. در دنياى متحّول و با توجّه به وقوف و خودآگاهى انسان وسعتى براى او نخواهد بود و امنى را نخواهد داشت؛ كه در متن بهارش، ترس زمستان و پاييز را همراه دارد و در متنِ خوشى‏هايش، فرداى رنجور و ديروز گرفتار را شاهد است و حزن از گذشته و خوف از آينده را با خود دارد.ص۴۰

.....عبادت و عبوديّت

 عبادت همين اعمالى است كه در شرع مطرح است مثل نماز و روزه و حجّ و زكات و صدقات و..... كه به حدّ رجحان و يا ضرورت رسيده باشد.

 عبادت، امر مى‏خواهد چه امر استحبابى و چه وجوبى.

 عبادت اخلاص مى‏خواهد.

 پس آنچه كه در عبادت مطرح است و شرط مى‏باشد، يكى امر است و ديگرى اخلاص.

 عبوديّت؛ يعنى همين اعمالى كه او مى‏خواهد و بايد امر و اخلاص داشته باشد. و گذشته از اين دو، هم مطابق امر او باشد و هم در هنگامى آورده شود كه مزاحم نداشته باشد و كار و امر ديگرى مزاحم آن نباشد.

 اگر من به نماز مشغول شوم در حالى كه مكلّف به احسان به مادرم هستم و اين كه عهده دار او باشم و يا مشغول عبادتى بشوم در حالى كه مكلّف به اصلاح امر مؤمنى هستم، اين عبادت هست ولى عبوديّت نه؛ چون مزاحم دارد و من مهم‏ترين كار و عمل را نياورده‏ام. لذا در عبوديّت سه چيز مطرح است: نيّت، سنّت، اهميّت، در عبوديّت گذشته از اين امر و اخلاص و نيّت و مراعات سنّت، مراعات اهميّت‏ها مطرح است.

 

.... عوامل قوّت در عبادت

 حال سؤال اين است كه چه عواملى باعث قوّت در عبادت است؟ تا بتوانم، عبادت را با نشاط و قوّت به جا آورم و متوقّع و منتظر بهره‏اى هم نباشم و بتوانم عبادت را به خاطر امر و اهليّت او بياورم؛ كه در مورد عبادت سه تعبير آمده است: گاهى «عَبَدْتُكَ خَوْفاً» و گاهى هم«طَمَعاً» و گاه هم «وَجَدْتُكَ اَهْلاً لِلْعِبادَةِ فَعَبَدْتُكَ»1.

 عبادت گاهى از روى خوف و ترس است و گاهى به طمع رسيدن به چيزى و گاهى هم به خاطر اين كه او سزاوار است و اهليّت دارد نه غير او؛ چون ديگرانى كه ما براى آن‏ها هستى‏مان را فدا كرده‏ايم و برايشان از صبح تا شب دويده‏ايم و با سر به سمت خواسته‏هاشان رفته‏ايم، حتّى گامى براى ما برنداشته‏اند و قدمى جلو نيامده‏اند.

 عامل اين قوّت چند چيز است:

 1 - توجّه به آمر و معبود و معرفت به عظمت و كرامت او.

 آدمى وقتى بداند كه چه كسى به او دستور داده به اندازه‏اى كه آن شخص برايش ارزش داشته باشد، به همان اندازه نسبت به خواسته‏ى او فعّال مى‏شود و در انسان انگيزه ايجاد مى‏شود.

 آن چه به انسان نيرو مى‏دهد و ماهيچه‏هاى خسته‏ى او را فعّال و بيدار مى‏كند و در او انگيزه ايجاد مى‏كند، همان توجّه به آمر و محبوب و شناخت عظمت اوست. من براى كسانى كه حرمتى قائل بودم و برايم عزيز بودند، قبل از اين كه نگاهشان به سمتى برود، در من انگيزه‏اى ايجاد مى‏شد كه به آن سمت بروم و قبل از اينكه نگاهشان به در برسد من در را باز كرده بودم و قبل از اينكه بخواهند ناله‏اى بكنند و يا حرفى بزنند حاضر و آماده شده بودم.

 يكى از بزرگان نقل مى‏كند كه شبى براى عبادت در كنار مسجد سهله بودم، ديدم جلوى محراب، درويشى با موهاى بلند و ژوليده مشغول عبادت است. تا صبح ناله مى‏كرد و مضامينى از دعا مى‏خواند كه برايم تازگى داشت، متحيّر ماندم يك درويش و اين همه دقّت و اطّلاع؟! نزديك صبح شد، خاموش شد و رفت. خادم، صبح برايم سماور و چاى آورد، پرسيدم اين درويش كيست؟ گفت: درويشى اينجا نيست. گفتم چرا همان كسى كه ديشب در محراب بود. خادم گفت او ميرزا خليل اللَّه كمره‏اى است. گفتم ميرزا خليل اللَّه كه استسقاء گرفته و دو سال است كه از خانه تكان نمى‏خورد. خادم گفت: الان در حجره است و روز كه مى‏شود اصلاً نمى‏تواند تكان بخورد. آن بزرگ گفت آمدم، ديدم كه بدنش به قدرى ورم كرده كه نمى‏تواند حركتى كند، ولى وقتى شب مى‏شود از جا بلند مى‏شود و براى عبادت به مسجد مى‏آيد.
 

 

 اين قوّت در عبادت است كه عظمت محبوب و معبود، چنان انگيزه‏اى در تو ايجاد مى‏كند كه همه‏ى دردها را فراموش مى‏كنى.

 اينكه نسبت به پدر و مادر وارد شده كه نگذاريد امر كنند، و نسبت به مؤمنين آمده كه نگذاريد ذلّت سؤال و درخواست در چهره‏شان آشكار شود، «اِبْتَدِى‏ء بِالْعَطيَّةِ قَبْلَ الْمَسْأَلَةِ». سِرّش همين نكته و توجّه به آمر و محبوب است.

 توجّه به عظمت دوست، تو را تحقير مى‏كند و به خوبى‏هايت نگاه نمى‏كنى، مزد نمى‏خواهى و حتّى شرمنده‏اى.

 در تاريخ آورده‏اند شخصى در يك كوزه‏ى پر از كِرم و كثافت براى خليفه‏ى بغداد كه بين دجله و فرات كاخى داشت آبى هديه آورده بود. خليفه، به او مزدى داد و به افرادش گفت، هنگام رفتن او را از كنار دجله و فرات ببريد.

 خدا شاهد است كه حتّى خوبى‏هاى ما استغفار دارد.

 

         زِ بود مستعار استغفر الله

                                                    زِ هر چه غير يار استغفر الله

 

 خيال مى‏كنيم كه عبادت كرده‏ايم. دو تومان در راه خدا مى‏دهيم و دو ميليون تومان طلبكاريم و مى‏خواهيم جبرئيل و ميكائيل و ملائكه به كمك ما بيايند.

 2 - توجّه به اَمر و حكم. يعنى امر، امر مهمّى است و آمر به تو واگذار كرده و گفته مى‏خواهى انجام بده يا نه، تحميل نمى‏كند و فشار نمى‏آورد، امّا امر، امر حكيمانه‏اى است و خواسته، خواسته‏ى عزيزى است ولو از يك جاهل هم اين حرف برخاسته باشد. گفته از اينجا كنار برو، آب مى‏آيد و يا سيل مى‏آيد. با او در گير نمى‏شوى و قوّت پيدا مى‏كنى؛ يعنى در امر حكيم هر چند آمرش را نخواسته باشى به آن توجّه پيدا مى‏كنى.

 3 - توجّه به آثار عمل و قرب به محبوب و معبود

 شناخت و معرفت به آثار عبادت و عمل و محبّت نسبت به معبود، در قوّت عمل مؤثّر است، همان طور كه عكسش، توقّع از معبود و خشم و خستگى از او باعث ترك عبادت مى‏شود.

 در تاريخ آمده كه شخصى به نام ذوالنمره كه چهره‏اى مانند پلنگ، رنگارنگ و پيسى گرفته داشت و از اصحاب رسول خدا و اهل صُفِّه محسوب مى‏شد. روزى نزد رسول خدا آمد و گفت كه واجبات خداوند چيست؟ حضرت همه را برايش شمردند. آن شخص گفت من جز اين واجبات هيچ عمل ديگرى انجام نمى‏دهم. حضرت تبسّمى كردند و فرمودند چرا؟ گفت: آخر اين چه قيافه‏اى است كه خداوند به من داده است؟

 جبرئيل نازل شد و حضرت فرمودند: مى‏خواهى اين صورت را داشته باشى و اين رنج را تحمل كنى و براى تو اين درجات باشد - به او نشان دادند - آن شخص گفت: راضى شدم.

گاهى هم توقّع آدم باعث مى‏شود كه عبادتش را رها سازد، همين كه يكى از خواسته‏هايمان زمين مى‏خورد، از همه‏ى خواسته‏هاى خدا چشم مى‏پوشيم و توقّع داريم كه اگر يك دفعه صدايش زديم، اجابت كند و از اينكه خواسته و دعامان برآورده نشد، بر او مى‏شوريم و كم‏كم سست مى‏شويم. و اين از مكر شيطان است كه به تو القاء مى‏كند كه دعايت برآورده نشد، پس نخواه.ص۶۳-۵۹

 

....گفتم كه عبوديّت صراط است؛ چون آمده: «اَنِ اعْبُدُونِى هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ». صراط يكى است و سبل متعدد و از اين صراط مستقيم واحد است كه تو، به سبل و راه‏هاى ديگر مى‏رسى و رهنمون مى‏شوى.

 

به عبارت ديگر از عبوديّت است كه به عبادت (معناى اول آن) و سبل مى‏رسيم و رهنمون مى‏شويم نه بالعكس از عبادت به عبوديّت.

 عرفاء مى‏گويند اول شريعت است و بعد طريقت و سپس حقيقت. در حالى كه اساساً سلوك از عبوديّت و از حقيقت است بعد طريقت و بعد شريعت. اين طور نيست كه از شريعت به طريقت، به حقيقت بخواهى راه پيدا كنى. اين سير معكوس است و سامان ندارد. گام اوّل حقيقت است و عبوديّت و سلوك از عبوديّت است و عبوديّت صراط است و نزديك‏ترين راه تا رشد آدمى و تا تحوّل وجودى و بسط وجودى او.

 كسانى كه معكوس عمل مى‏كنند به غرور و تظاهر و رياء و هزار درد و آفت ديگر مبتلا مى‏شوند كه بايد سال‏هاى سال آن‏ها را پاك كنند و به سامان نمى‏رسند.

 پس اين صراط و عبوديّت، براى تو بصيرت و نورانيّتى را در كتاب مى‏آورد. و در نتيجه حكم را هم به دست مى‏آورى و مى‏فهمى كه، «وَ فَهْماً فِى حُكْمِكَ» و آدمى كه اين مراحل را طى كرد به قرآن نزديك مى‏شود.ص۷۲  

  کتاب شرحی بر دعاهای روزانه حضرت زهرا سلام الله علیها اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 8:39 قبل از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  |