تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










تقیه از کتاب تقیّه (درسهایی از انقلاب)

....... حركت بدون رهبرى، بدون مديريت، دستخوش بن‏بست‏ها و درگيرى‏ها و گرفتارى‏هاست. و آنچه رهبرى را تهديد مى‏كند يكى حكومت مسلط است و ديگرى توده‏ى مغشوش.

 اين يك حقيقت است كه توده‏ى فاسد حاكم سالم را تحمل نمى‏كند و اين هم حقيقت است كه توده صالح حاكم فاسد را نمى‏پذيرد. براى كنار زدن حكومت حق يكى از روش‏ها همين بوده كه با بدعت‏ها و شهوت‏ها و ولنگارى‏ها، زمينه‏ى حكومت علوى را بردارند. تا اگر روزى و روزگارى اين حكام در رأس قرار گرفتند، از پايين و از سَفَلة الرعية ضربه ببينند. و با درگيرى‏ها مجبور به عقب نشينى شوند. آن‏ها ديوانه نبودند كه بدعت‏ها مى‏آفريدند؛ چون حاكم صالح نمى‏توانست با بدعت‏ها هماهنگ شود مجبور بود كه آن را بردارد. و اين شروع درگيرى و شروع فاجعه بود. اين نيرنگ حساب شده از آن‏هاييست كه مدام نفرين خدا را بر آن‏ها مى‏خواهيم.

 و اين است كه رهبرى بايد در توده زمينه‏اى فراهم كند كه بتوانند او را بپذيرند. و در حكومت چهره‏هايى داشته باشد كه بتواند آن را دست بگيرد. و يكى از هدف‏هاى تقيّه همين است كه رهبرى را نه تنها از حكومت مسلط كه از توده‏ى پست و زبون، توده‏اى كه از جام بدعت‏ها مست شده، محفوظ بدارد.

 

 محمد بن مسلم از امام صادق نقل مى‏كند كه فرمود: هر چه حكومت ما و امر ما نزديك‏تر مى‏شود. اين تقيّه و پنهان‏كارى شديدتر خواهد شد.

 

 اين تقيّه براى حفظ رهبرى از سلاطين حاكم و قدرت‏هاى مسلط است كه هنگام آمادگى و تحمل توده‏ها كه هنگام نزديكى اين حكومت علوى و امر ولايت است، بيشتر حساس مى‏شوند و گوش مى‏خوابانند و چشم مى‏گذارند كه مبادا در اين زمينه اين حكومت پا بگيرد.

 راستى كه امر ولايت، مشكل است و زمينه‏ها مى‏خواهد، مادام كه تلقى مردم عوض نشده، رهبرى را دشمن خود مى‏دانند و خيال مى‏كنند كه مى‏خواهد دنياى آن‏ها را بگيرد. و راحت آن‏ها را بردارد. تقيّه در اين مرحله رهبرى را حفظ مى‏كند. تا هنگامى كه زمينه‏ها فراهم شده و تلقى‏ها دگرگون گرديد و توانستند نيازهاى عظيم انسان و مسئوليت عظيم حكومت را بفهمند كه مسئوليت او فقط پرستارى نيست تا نان و مسكن و بهداشت را فراهم كند. كه انسان بزرگتر از اين است. او با اين لقمه‏هاى كوچك آرام نمى‏گيرد.

 حكومت علوى، حكومت مطلوب آن‏هاييست كه اين ابعاد عظيم انسان را شناخته‏اند و ظلم را در اين وسعت فهميده‏اند. و از حكومت بينش‏ها و دانش‏ها و آموزگارى‏ها را توقع دارند. مادام كه انسان در اين وسعت آرمان نداشته باشد، ناچار به استثمار مى‏رود. و مورد بهره بردارى كسانى قرار مى‏گيرد كه با تغذيه‏ى رايگان و بهداشت مجانى، تمام منافع و ثمرات و حقوق او را يك جا مبادله مى‏كنند و اين بيچاره سرخوش است كه برايش لباس خوشگل و ساندويچ با كوكا تهيه ديده‏اند. و لعبتان را برايش در سر چهارراه‏ها و داخل فروشگاه‏ها كاشته‏اند كه لبخند درو كنند.

 و اين چنين رعيت پستى، رهبرى صحيح را مزاحم مى‏شناسد؛ چون ديگر محصول لبخند و بوسه نيست و ساندويچ و كوكا نيست و لباس‏هاى رنگارنگ و كراوات پهن نيست. بايد گندم كاشت و آزادى برداشت. بايد نان خود را خورد و شير تازه خود را نوشيد. و مسئوليت تشكيل خانواده را به عهده گرفت. و تنها پدرى نبود كه با غذا شكم فرزندش را بزرگ مى‏كند و با غفلت مغز و ذهنيت او را مى‏كشد. كه بايد مغز و قلب وعقل كودك به موازات اندامش تربيت شود.

 تقيّه براى حفظ رهبرى و حفظ ولى، چه از حكومت مسلط و چه از اين حكومت زده‏هاى مشكوك و محكوم و سفلةالرعية، در نظر گرفته شده و اين است كه خدا چيزى نيافريده كه پيش از تقيّه چشم‏هاى رهبر را روشن بدارد.ص۲۶-۲۴

 

.....اين يك حقيقت است كه ايمان در وجود مؤمن ادامه دارد و در هنگام قدرت طاغوت و نبود زمينه اگر زبان‏ها باز بشود و سَرها مشخص بشود، هيچ هديه‏اى از اين بهتر براى طاغوت و هيچ ضربه‏اى از اين بالاتر براى ولى نيست. كه مى‏فرمودند كسانى كه تقيّه را كنار مى‏گذارند نه به خطا كه به عمد ما را كشته‏اند.

 و در تاريخ همين نهضت، ما نه از ضربه‏ها بل از كارها و جبران‏ها و تجربه‏هايى كه پس از هر ضربه آموختيم مسلط شديم و بر پا ايستاديم و شكست سابق را جبران كرديم. اين سادگى است كه ضربه‏ها را عامل پيروزى به حساب بياوريم و كارهايى را كه پس از اين ضربه‏ها شده و پنهان‏كارى‏هايى را كه انجام گرفته، نديده بگيريم. شك نيست كه شهادت مؤمن و خون سرخ او بيدارى‏هايى سبز مى‏كند و ديده‏ها را مى‏گشايد ولى دراين هم شك نيست كه زندگى مؤمن از مرگ او سازنده‏تر است. و زبان و فكر و طرح و مديريت او براى طاغوت كوبنده‏تر است و همين است كه زود در فكر نابودى آن بر مى‏آيند و يا مهجور مى‏خواهندش.ص۲۹

 

..... آن‏ها كه رسول را پذيرفته‏اند مى‏توانند تفاوت ميان رسول و خلفاى اموى و عباسى را بفهمند و اين ابتذال را نتيجه‏ى انحراف رهبرى و خلافت بشناسند. آخر مردم چه كاره‏اند كه رسول و يا خليفه‏ى او را كه خليفه‏ى خداست انتخاب كنند در حالى كه نه به دل‏ها آگاهى دارند و نه بر فردا احاطه دارند. چگونه مردم مى‏توانند مرجع در انتخاب خليفه‏اى باشند كه بايد خصوصيات رسول را دارا باشد، در حالى كه آن‏ها در انتخاب خليفه‏اى براى خودشان گرفتارند. و چگونه رسول بى‏اعتنا به امر مردم مى‏شود و آن‏ها را رها مى‏كند در حالى كه ديگر خلفا به فكر مردم بودند و براى آن‏ها برنامه مى‏گذاشتند.

 

مردم از آنچه مى‏دانند مى‏توانند به آنچه نمى‏دانند راه يابند. البته اگر بخواهند و كفر

نورزند. كه بيش از اين هم مطلوب نيست كه حقيقت براى آن‏ها روشن شود. پذيرفتن

 و يا انكار با خود آن‏هاست.

 رسول بايد مردم را از خامى و تذبذب بيرون بياورد يا ابوذر بشوند و يا ابوجهل، «لِيَهْلِكَ

 مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَىَّ عَنْ بَيِّنَةٍ»؛ تا آن‏ها كه به راه آمده‏اند با آگاهى

 بيايند و آن‏ها كه چشم بسته‏اند با آگاهى چشم بسته باشند.

 اين گونه مى‏توانند از آنچه كه مى‏دانند به آنچه كه نمى‏دانند راه بيابند. و اين است كه

 دستور مى‏دهند: «حَدِّثُوهُمْ بِما يَعْرِفُونَ وَ اسْتُرُوا عَلَيْهِمْ ما يُنْكِرُونَ»2؛ حديث معروف

 

 مى‏تواند نردبانى به سوى حقيقت مستور باشد. و اين اساس تقيّه است كه تو از

 

 آنجايى شروع كنى كه نفرت و سركشى سر نگيرد. كه اگر تو اين‏ها را به فحش

 

 بكشى آن‏ها خدا را به ميان مى‏آورند و در اين آيه هست؛ «لاتَسُبُّوا الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ

 

 دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ»؛

 

 معبودهاى آن‏ها را سب نكنيد و دشنام ندهيد كه آن‏ها از روى عداوت و يا از روى نادانى، خدا را دشنام مى‏دهند و درگيرى بالا مى‏رود.

 هنگامى كه من نمى‏دانم بر من چه ظلم‏هايى رفته چگونه نفرت و دشمنى و لعن مى‏توانم داشته باشم و اگر هم لعنى باشد، عادت نامفهوم و سنت مجهولى است كه زود در برابر آن خواهم ايستاد. و مخالفت خواهم كرد. در حالى كه با كسى كه يك متر از زمين مرا تصاحب كرده و يا حتّى لانه‏ى كبوترهايم را خراب كرده و يا بر من سبقت گرفته و يا زباله بر ماشينم پاشيده، درگير مى‏شوم و در جلوى ظلم مى‏ايستم و نه لعن و دشنام كه حتّى جنگ و جدال هم مى‏كنم. پس بايد ظلم را بفهمم كه در چه صورت‏هايى چهره مى‏پوشاند و حتّى در محبت‏ها و هديه‏ها و تغذيه‏ى رايگان و بهداشت مجانى هم جاسازى مى‏شود، كه مى‏خواهند سالم باشم تا برايشان بار بردارم و نان مى‏دهند كه نيرويم را بگيرند. آنجا كه اين ظلم را فهميدم مى‏توانم در برابر عدالت‏هاى ستمگر و ستمگرهاى عادل بايستم و پوشش‏ها اغفالم نكند و فريبم ندهد.

 بى‏جهت نيست كه دستور است از آنچه مى‏شناسند با آن‏ها آغاز كن. كه اين گونه محبت و شعور آن‏ها به سوى تو مى‏آيد. و زمينه‏ى حكومت عدل و ولايت در آن‏ها فراهم مى‏شود.ص۳۶-۳۴

 

..... و اما صداقت در اين نيست كه تو هر حرفى را در هر كجا بگويى. كه على مى‏گويد براى كذب تو همين بس كه هر حرفى را شنيدى نقل كنى.

 

 

 بر فرض يك حرف درست باشد مگر بايد همه جا گفت؟ صداقت يعنى اين كه هر حرفى را در جايگاهش بزنى.

 در مفهوم صدق گذشته از معيار اعتقاد و واقعيت خارج يك مسأله ديگر هم دخالت دارد و آن جايگاه و شرايط است. گاهى مى‏گويى محمود آمد و اعتقاد دارى ولى در خارج محمود نبوده كه آمده، كسى شبيه او بوده است. و گاهى مى‏گويى محمود آمد واعتقاد ندارى. به نظر خودت دروغ مى‏گويى ولى در خارج هم محمود آمده است. گاهى اعتقاد دارى و با خارج هم تطابق دارد. ولى در جايى مى‏گويى محمود آمد كه دشمن‏هاى او در كمين هستند و مى‏خواهند او را بزنند. صداقت تطابق كلام و عمل با نيت و تطابق اين همه با خارج و تطابق اين‏ها با شرايط و جايگاه‏هاست. اين همه در مفهوم صدق دخالت دارد و اساس صداقت همين اصل آخر است و به همين خاطر در شرع هنگامى كه مصلحت نباشد و جايگاهش نباشد مى‏توانى و نه تنها مى‏توانى كه بايد بگونه‏اى ديگر حرف بزنى و اين خلاف صداقت نيست.

 صداقت اين است كه حرف با جايگاهش و شرايطش هماهنگ و مطابق باشد. و اين معيار اساسى است. هر چند كه با خارج مطابقت نداشته باشد.

 و اما نفاق در اين است كه تو شكل نگيرى و بى‏شخصيت باشى تا بتوانى به منافع دست بيابى اما اگر تو شكل گرفته‏اى و انتخاب كرده‏اى و به خاطر آن انتخاب و حفظ آن هدف خودت را بگونه‏اى ديگر نشان مى‏دهى اين نفاق نيست كه ايمان است و جهاد در راه هدف است و دفاع از آن است.

 اين عيب‏ها را كسانى مى‏گيرند كه خودشان به آن اعتقاد ندارند و در برخوردها تمامى آنچه را كه هست نشان نمى‏دهند و سانسور مى‏كنند و اين سانسور را خلاف صداقت نمى‏دانند كه مطابق حكمت مى‏شناسند؛ چون معنا ندارد به مريض از عمق زخمش حرف بزنى و روحيه‏ى او را تضعيف كنى. طبيبى كه تمام خطر را براى مريض مى‏گويد و روحيه‏ى او را مى‏شكند، آيا طبيب احمقى نيست كه حماقت را با صداقت عوضى گرفته است.

 همان‏هايى كه داستان بلند صداقت و سانسور را مى‏نويسند مى‏بينى در عمل به اندازه‏ى يك كلمه‏ى كوتاه آن را نمى‏آورند. كه اين هم بازى ديپلماسى است و حربه‏ى حريف را شكستن.

 معمر بن خلاد ميگويد از ابالحسن سؤال كردم آيا براى والى‏ها و حاكم‏هاى وقت

 

 مى‏توانم كار كنم و براى آن‏ها مى‏توانم قيام كنم؟ حضرت فرمودند كه ابوجعفر مى‏فرمود: «اَلتَّقِيَّةُ مِنْ دينى وَ دينِ آبائى»؛ تقيّه از دين من و دين پدران من است. كسى كه تقيّه ندارد ايمان ندارد.

 تو مى‏توانى به خاطر حفظ دين، در تشكيلات حكومتى و ولايتى داخل شوى و براى

 

 آن‏ها كار كنى، كه در آن روايت هم بود: «اَلْمُؤمِنُ عَلَوِىٌّ، اَلْمُؤمِنُ مُجاهِدٌ اَمَّا فى دَوْلَةِ

 

 الْباطِلِ بِالتَّقِيَّةِ وَ فى دَوْلَةِ الْحَقِّ بِالسَّيْفِ»، كه مؤمن در هنگام تسلط باطل با تقيّه كار

 مى‏كند. اين طور نيست كه در دولت باطل منزوى شود و كنار بكشد كه اين گونه فعال است.

 

 و در نظرم هست كه امام به يكى از اصحاب مى‏فرمايد: «اَنْ تَكُونَ بَيْنَ ظَهْرانيهِمْ لَاَشَدُّ عَلَيْهِمْ مِنْ اَلْفِ سَيْفٍ»؛ بودن تو در ميان آن‏ها از هزار شمشير بر آن‏ها سخت‏تر است. كه تو با نفوذ و پنهان‏كارى بيش از هزار شمشيرزن مؤثر هستى؛ چون يك نفر هنگامى كه در جايگاه خودش قرار گرفت همچون يك مقدار باروت است كه در سوراخى جاى بگيرد. او صخره‏هاى بزرگ را مى‏شكند. و بيش از هزار شمشير فشار مى‏آورد.ص۴۳-۴۱

 

.....عبداللَّه بن عطا از امام باقر روايت مى‏كند كه به ابى جعفر عرض كردم دو نفر از اهل كوفه گرفتار شدند، به آن‏ها گفته شد از اميرالمؤمنين على بن ابيطالب برائت بجوييد، يكى از آن دو برائت جست ولى ديگرى زير بار نرفت. آن كس كه برائت جسته بود آزادش گذاشتند و ديگرى كشته شد.

 حضرت باقر فرمودند آن كس كه برائت جست مردى فقيه بود كه تكليفش را مى‏شناخت و اما ديگرى كه زير بار نرفت و برائت نجست مردى بود كه به سوى بهشت شتافت.1 آيا اين روايت نشان نمى‏دهد كه تقيّه تنها راه نيست كه بر خلاف تقيّه هم مى‏توان عمل نمود و ميان‏بُر زد و زودتر به بهشت رسيد؟ص۶۲-۶۱

 

 

......تقيّه گاهى براى حفظ م مى‏شود. و گاهى براى حفظ نفس.عصوم و براى حفظ مؤمنين و براى حفظ امر ولايت مطرح

 در رابطه با حفظ نفس طرف بايد شرايط را در نظر بگيرد كه رفتن او و يا ماندنش كدام مؤثرتر است. و بايد عامل‏ها را در نظر بگيرد كه خستگى از زندگى و بى‏ظرفيتى در برابر شدايد است يا عشق به ولايت و تكليف ابراز و وظيفه تحملِ قتل و صَلْب و شكنجه و مُثلِه.

 اما آنجا كه تو با فريادت ولىّ را به رنج مى‏اندازى و مؤمنين ديگر را لو مى‏دهى و اسرار را فاش مى‏كنى، با آنجا كه تو با صراحت روشن فريادت حق را مطرح مى‏كنى و همچون پرچمى بر صليب، ولايت را نشان مى‏دهى و ضحاك‏ها و حجاج‏ها و ابن زيادها را در روحيه‏ها مى‏شكنى، يكسان نيست.

 و اين مسأله نه در حوزه‏ى برائت كه حتّى در حوزه‏ى كلام و مناظره و فتوى و قضاوت و حكومت و سياست هم جاى پا دارد.

 در اين مرحله است كه تو بايد نه تنها خودت كه ديگران راهم در نظر بگيرى. اگر فسادى ديگر در كار نباشد و اسرارى فاش نشود و نهضت تهديد نگردد، تو آزادى كه چگونه انتخاب كنى كه اگر ميثم باشى و پرچم سرخ رنگ ولايت بر صليب، همراه على هستى و اگر ياسر باشى و تفتيده‏ى آفتاب جزيره، در كنار رسولى. وگرنه همچون عمار باش كه اين براى ولىّ محبوب‏تر است. و امام صادق به محمد بن مروان مى‏فرمايد: چه چيز جلوگير ميثم بود از اين كه تقيّه كند. به خدا قسم او جاهل نبود و اين آيه را مى‏شناخت كه درباره‏ى عمار و اصحاب او آمده بود.1

در اين بيان معصوم ميثم را محكوم نمى‏كند. بلكه به آگاهى و علم او هم سوگند ياد مى‏كند فقط اين نكته را گوشزد مى‏كند كه انگيزه ميثم را بفهمند؛ «ما مَنَعَ مِيْثَمَ رَحِمَهُ اللَّه مِنَ التَّقِيَّةِ»2 و آنچه ميثم را از تقيّه جدا كرد و از راهنزديك به جوار على رساند. همين نيّت و همين دفاع از ولايت در هنگام اختناق است در حالى كه ميثم براى ولىّ عصرش درگيرى و رنجى نمى‏آفريند. ولى آنجا كه براى ولىّ درگيرى ايجاد شود حتّى جدال و كلام هشام بن حكم، ذنب است كه بايد با شفـاعت جبــران شود. چرا اين شمشير برّان به گفته‏ى هـارون در كــوچه‏هاى كوفه سرگردان شود و عاقبت آن گونه خوار بميرد و وصيت كند كه او را به كوچه بيندازند تا كسى به خاطر نگهدارى او گرفتار نشود اينجاست كه كلام و صحبت هشام، خون معصوم را مى‏ريزد و راحت او را مى‏برد.ص۶۷-۶۵

 

..... اين ساده‏انديشى است كه خيال كنيم وحدت در عمل و موضع‏گيرى لازمه‏ى وحدت در هدف و جهت است، با آنكه مى‏بينيم على و سلمان و ابوذر و فاطمه يك هدف داشته‏اند ولى يك نوع موضع‏گيرى نكرده‏اند.

 چون عمل وابسته به شرايط و امكانات است. و با فرض اختلاف امكانات، اختلاف عمل و موضع‏گيرى توجيه مى‏شود.

 از اين گذشته آنجا كه احتمال خلاف و دو دستگى هست چه بهتر كسانى اين اختلاف‏ها را رهبرى كنند كه يك دل و يك جهت هستند و نگذارند موج‏ها به دست فرصت طلبانى بيفتد كه آب براى آسياب خود مى‏برند. آنجا كه در سپاه على امكان اعتراض به ولايت دوستان او و منصب آن‏ها هست بگذار اين اعتراض را مالك عهده‏دار شود كه نفس على است و يكدل و يك جهت با او است. در نتيجه آن‏هايى كه در دل حرفى دارند در زير پرچم مالك جمع مى‏شوند و با رهبرى او حركت مى‏كنند. و آخر سر به دست دشمن نمى‏افتند.

 بى‏جهت نيست كه گروه‏هاى غير مذهبى مدام تكثير مى‏شوند و اسم‏هاى گوناگون مى‏گيرند. با اين كه «اَلْكُفْرُ مِلَّةَُ واحِدَةٌ»؛ كفر به تمامى يك دسته و يك ملت هستند، اگر تنها يك گروه در ميان باشد كسى كه از آن‏ها سرخورده شد به گروه مخالف مى‏پيوندد و با مذهب پيوند مى‏خورد. اما با اين همه اختلاف تا از تمامى اين‏ها سرخورده شود. يا به يأس نهايى رسيده و يا جذب امواج زندگى عادى و زن و فرزند شده است. و از پيوستن به مذهب مانده است.

 اگر ما اين نكته را بفهميم كه وحدت در جهت مهم است و اختلاف در موضع‏گيرى‏ها آنجا كه با وحدت جهت همراه باشد، رحمت است و مفيد است و اگر اين نكته را بفهميم كه اتحاد در عمل و موضع‏گيرى اگر با اختلاف جهت و عامل‏هاى گوناگون همراه باشد، خطرناك است، با اين فهم‏ها ديگر آن قدر سخت‏گير بر دوستان و گشاد باز در برابر چرب زبان نمى‏شويم و هر روز از آن‏ها ضربه نمى‏خوريم.

 اين چه منطقى است كه بخواهيم همه يك نوع موضع‏گيرى داشته باشند و يك نوع حرف بزنند مگر همه از يك نوع امكان و يك شعور برخوردارند؟ اين خواست غلط باعث جدا شدن از دست‏ها و دوست‏هايى است كه هدف را مى‏شناسند و تكليف خود را مى‏بينند و باعث مبتلا شدن به دشمنان فرصت‏طلبى است كه با زبانشان كلاهى بزرگ براى سرهاى ما مى‏شوند كه شده‏اند.ص۹۳-۹۲

 

.....اثر تقيه

 نيروى كم بازدهى زياد

 

 1 - هنگامى كه يك اقليت مى‏خواهد در برابر اكثريت بايستد و حتّى آن را به دست بگيرد و رهبرى كند. چه راهى جز تقيّه خواهد داشت؟ يك جامعه كليدها و پايه‏هايى دارد، هنگامى كه اين اركان و مفاتيح را به دست آوردى، حركت آن جامعه را كنترل كرده‏اى. ما مى‏بينيم كه صهيونيست‏ها اقليتى از اقليت يهود هستند و امروز مسلط بر اوضاع ابرقدرتها هم شده‏اند؛ چون آن‏ها حساب كردند با اين جمعيت كم و اين نفرت عظيم، چاره‏اى جز اين ندارند كه پست‏ها و مواضع قدرت را شناسايى كنند و اين بود كه تمامى پست‏ها و كيدهاى قدرت جهان را درنظر گرفتند و فرزندان خود را براى تسخير آن تربيت كردند و در نتيجه كار به آنجا رسيد كه اگر تو در تهران مى‏خواستى ديوار منزلت را خراب كنى نمى‏توانستى اما آن‏ها زمين‏هاى بزرگ را شهرك مى‏كردند و دور تهران را ديوار مى‏كشيدند و كسى در برابرشان نبود. چرا؟ چون پست‏ها و كليدها را تسخير كرده بودند و هماهنگ و حساب شده پيش رفته بودند. در حالى كه تو تنها بودى و كسى نداشتى و اگر كسى هم داشتى در يك اداره بود و در برابر كارشكنى ادارات ديگر قرار مى‏گرفتى. تو در مملكت خود ذليل بودى و آن‏ها بر جهان مسلط شده بودند و شبكه‏هاى جاسوسى و تبليغاتى و پليسى و علمى و ادارى دنيا را به دست گرفته بودند.

 اگر يك اقليت بخواهد صدقه جمع آورى كند و دريوزگى كند و بر در ارباب بى‏مروت دنيا بنشيند جز استخوان ليسيده چيزى به دست نمى‏آورد. و ناچار يا بايد به ذلت تن بدهد و يا با ذلت درگير شود و ذليل‏تر بميرد و يا پست‏ها را در نظر بگيرد و افراد كم خرد را در جايگاه‏هاى حساب شده به كار بگمارد. و اين راه سوم، راهى است كه با انتخاب و محاسبه و يا پس از تجربه‏ها و عبرت‏ها به آن روى خواهند آورد. و به زندگى مسلط و بهتر خواهند رسيد.

 در كلام كوتاهى از حضرت رضا(ع)1 نكته‏اى است كه بايد شعور و غيرت را بلرزاند و حركت بدهد. حضرت به على بن شعيب مى‏فرمايد: «يابن شُعَيْب اَرَاَيْتَ مَنْ اَحْسَن النّاسِ عيشةً»؛ پسر شعيب مى‏دانى چه كسى زندگى بهتر را دارد؟

در برابر اين سؤال هر كس جوابى خواهد داشت. چه در بعد مادى و چه معنوى، زندگى بهتر زندگى همراه ايمان،همراه رضا، همراه يقين، همراه قرب خداست. و يا اين كه بهتر در اطاعت و تقوى و اجابت دستور حق است و يا اين كه زندگى بهتر در ثروت زياد و قدرت زياد و لذت زياد و... است.

 حضرت به هيچ كدام از اين دو گونه جواب نمى‏پردازد و پس از واگذارى شعيب و اين كه شما آگاهتريد مى‏فرمايد: «مَنْ حَسُنَ عَيْشُ النَّاسِ فى عَيْشِهِ». زندگى بهتر زندگى كسانى است كه ديگران، در زندگى آن‏ها به خوبى رسيده‏اند و خوبى ديگران در باغ دست‏هاى آن‏ها روييده است زندگى مادى و معنوى تو اگر با توليد و تكثير تو همراه نباشد بر تو وبال مى‏شود. در زندگى مادى اگر تو بهترين‏ها را براى خودت جمع كنى و لذت و قدرت و ثروت را براى خودت بخواهى و به ديگران نرسى و پول را نپاشى و پخش نكنى، حتما منتظر باش كه حسادت‏ها و دشمنى‏ها و چشم‏ها و دست‏ها در آشكار و پنهان، مزاحمت بشوند. و از دست و دل و دماغت بيرون بياورند، كه تا پول را نپاشى و نكارى پولى برداشت نمى‏كنى.

 و در زندگى معنوى هم اگر تو در خوبى خودت غرق بشوى و ديگران در زندگى ايمانى و تقوايى و در يقين و رضا و قرب تو سهمى نگيرند و زندگى آن‏ها در زندگى تو شكل نگيرد، حتما تو در غربت و تنهايى خودت محاصره خواهى شد و از دست خواهى رفت.

 با اين توضيح به بحث سابق باز مى‏گرديم كه هر تاجر يهودى سعى مى‏كرد كه شاگرد خودش را تاجرى مسلط بار بياورد و رموز و فنون را به او بياموزد. چيزى نمى‏گذشت كه بازار مسلمين مسخر همين يهوديان تازه پا مى‏شد كه در زندگى آن‏ها زندگى ديگران شكل گرفته بود و از خوبى آن‏ها ديگران هم به نوايى رسيده بودند. اما تاجر مسلمان شاگردانش را عقب نگه مى‏داشت كه رقيب آينده‏اش نشوند و كنار مى‏گذاشت كه از دستش بيرون نروند و در نتيجه اين تاجر مسلمان از دو طرف محاصره مى‏شد از خارج در برابر رقيب‏هاى يهودى و از داخل در برابر كارشكنى شاگردش كه مى‏فهميد استاد كم او مى‏گذارد و زياد بارش مى‏كند. و اين بودكه زندگى بهتر مادى و يا معنوى را كسى مى‏برد كه توليدى كرده بود و در تنهايى و غربت و در اقليت خود رمز تكثير و زايندگى وسازندگى راه يافته بود. و اين نقش تقيّه را شناخته بود كه با نيروى كم اگر پراكنده بشوى از پاى در مى‏آيى و جذب مى‏شوى اما اگر جمع شدى و مواضع و مفاتيح را شناختى و آرام به تسخير آن پرداختى جذب مى‏كنى و مسلط مى‏شوى و بر همان‏ها كه در ظاهر ارباب تو بودند حكم مى‏رانى، چرا كه كليد درهاى بسته در دست توست. و بزنگاه‏ها و مواضع قدرت مسخر توست.

 و اين همان رمزى است كه معصوم وادار مى‏كند تا كارها را به فرزندان و غلامانت بسپارى و خود با دست  خالى و نظارت و مديريت به دنبال كارهاى بزرگتر باشى1. و خيال نكنى كه احتياج ندارى، پس كار كم بكنى، كه چون محتاجى هست بايد بكوشى.2 اگر سرمايه دار آمريكايى را موتور حرص و طمعش به كار مى‏اندازد كه دنيا را در تيول خود بياورد، مؤمن بيدار را، نيار نيازمندان به كار مى‏اندازد. و مادام كه زمين بى‏بار و كوير مرده و حيوان بى‏حاصل و انسان نيازمندى هست آرام نمى‏نشيند كه شنيده «اِنَّكُمّ لَمَسْئُولُون حتّى عَنِ البقاع و البَهائِم»3. و شنيده «لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعيم»4. و در برابر اين مسئوليت بى‏آرام است و پركار. و كارها را به ديـگران وا مى‏گذارد تـاكارهاى بزرگتر را به دست بياورد. در حالى كه بهره‏ى بزرگتر را در احسان و انفاق و ايثارش مى‏شناسد. نه در جمع وكنز و احتكار و اسرافش. و در حالى كه افتخار را در سعى و كوشش مى‏جويد نه در نوع كار و پست و مقام و عنوانش.

 

 اين درس‏هايى است كه به ما آموختند و نياموختيم و ديگران از ذلت‏ها و تجربه‏ها و شكست‏هاشان عبرت گرفتند و مسلط شدند. و به جايى رسيدند كه قدرت‏ها نيازمند و محتاج آن‏ها هستند و در دست تدبير و تبليغ و مديريت و طرح و اجراى آن‏ها. و اگر بخواهند سربجنبانند، سرشان را مى‏چينند و به جان كندى و و و ملحقش مى‏كنند.

 اين همان نقش اول تقيّه است، نيروى كم و بازدهى بسيار. شناسايى پست‏هاى قدرت و تسخير هماهنگ و گسترده‏ى آن‏ها.ص۱۰۵-۱۰۱

 

..... تقيّه راهى در بن‏بست

 

 آنجا كه نمى‏توان هدف را از دست داد بايد آن گونه وسيله فراهم كرد كه على فراهم نمود. و گرنه بايد آن گونه ذليل مرد كه اميركبير، تحمل نمود. و اين شوخى نيست كه درس زنده تاريخ است. من از اين داستان و از اين درس تأسف و تعجب بسيار برده‏ام. مردى با آن هوش و بيدارى چگونه به تنهايى مى‏خواهد اقدام كند و در برابر همه چيز بايستد بدون آنكه چيزى فراهم كرده باشد. و در حالى كه سر نخ تمام اين درگيرى‏ها در زنى است حسود و خودخواه كه هزار نقطه‏ى ضعف دارد و قابل تسخير است اما غرور امير بر هوش او پرده مى‏اندازد. و ذليل كسانى مى‏شود كه از ناخن انگشت او هم كمتر بودند و با كفش او مقايسه نمى‏شدند، ولى قانون‏ها را مى‏شناختند و زد و بندها را مى‏دانستند و شيطنت‏ها را بكار مى‏بردند.

 من نمى‏خواهم امير همچون رقيبش آقاخان نورى ريشش را آلوده كند و بعد با گلاب بشويد، بل مى‏گويم آنجا كه مى‏شود هدف بزرگى را با يك كلمه به دست آورد و آنجا كه مى‏شود مانع‏هايى را دور زد و حتّى مى‏توان از مانع‏ها وسيله ساخت كه ديديم انگليسى‏ها چگونه از مانع‏هاشان وسيله ساختند و چگونه با دست همان‏ها امير و دارودسته‏اش و قدرت‏هاى رقيب را شكستند، مى‏گويم در اين موقيت‏ها چرا به هوش نباشيم و چرا همدست تهيه نكنيم و چرااز مانع‏ها بهره نبريم؟

 من هر چه فكر مى‏كنم براى اين كارهاى امير چيزى و كلمه‏اى جز حماقت نمى‏يابم و اين جاست كه فقط از هوش امير خجالت مى‏كشم و هيچ توجيهى براى او ندارم.

 در ايرانى كه رهبرانش فقط دست و بازو داشتند و چشم‏ها را در مى‏آوردند، آنجا كه مغزى پيدا شد و طرح و نقشه‏اى كشيد و امنيت را فراهم نمود و ثروت‏ها را به جريان انداخت و تشويق‏ها را شروع كرد و تجارت و سرمايه گذارى داخلى رونق گرفت و كارخانه‏ها شروع به كار كردند و صنعت اصيل نطفه‏اش بسته شد و علم به موازات صنعت در دارالفنون پايه‏اش ريخته شد آن هم نه به آن صورت كه علم مونتاژ و صنعت مونتاژ رونق بگيرد كه دانشمندان از كشورهاى بى‏طرف خريدارى شدند و روزنه‏ها باز شد و راه‏ها نمايان گشت و حتّى به خاطر جلوگيرى از خرابكارى دشمن، نفوذ در آن‏ها و جاسوس بازى با آن‏ها سرگرفت، در ايرانى آن چنان، وقتى كه دشمن براى اولين بار در عالم حكومت و سياست ايران و در دربار سلطنت مردى را مى‏ديد كه مغز دارد و طرح دارد و براى خريدارى او و سپس نابوديش نقشه كشيد، تاسف بار اين است كه اين نقشه با دست غرور امير و با واسطه‏ى مادر زنش اجرا گردد. تأسف آور و تعجب بار اين است كه امير نياموزد كه چگونه مانع‏ها را دور بزند. ومانع‏هاى خارجى و داخلى و مذهبى و غير مذهبى آنچنان محاصره‏اش كنند، كه شاه با تمام علاقه‏اش اورا بكشد. و با تيغ دوست و اراده‏ى خويش نابود گردد. وآن همه امكان و زمينه را به دست دشمن بدهد. و با غرور خويش هم ايران و هم خويشتن را به نابودى بسپارد و بعدها خيال كنند كه ناصر چنين كارها را كرده است در حالى كه از آن‏ها بيش از همان توقع نبود و از كوزه‏ى آن‏ها بيشتر از اين حماقت‏ها و كثافت‏ها بيرون نمى‏آمد، اين امير بود كه ايران را نابود كرد، از مانع‏ها بهره برنداشت و در دل آن‏ها تخم نكاشت.

 

 اما على!! چه بگويم؟ او را در اوج تبليغات رسول و با آن پشتوانه محكم كنار گذاشتند چون يارى نداشت و همكارى نداشت و به تعبير امام در آن روايت اگر به جاى عقيل و عباس، جعفر و حمزه مانده بودند، على مسلط مى‏شد و به پيروزى مى‏رسيد اما على كه به خاطر تنهايى كنار افتاد ودر اوج اسم و رسمش محروم ماند، آن قدر ظريف كوشيدو دقيق پيش آمد كه در اوج قدرتشان به همان دليل كه از او بريده بودند و به خاطر همان عدالتى كه از آن مى‏ترسيدند دوباره به سوى او آمدند. در حالى كه او نه زد و بندى شروع كرده بود و نه از راه غير حق به حقش نقبى زده بود. كه اگر مى‏كرد و مى‏زد در همان روزهاى اول با ابوسفيان به همه چيز مى‏رسيد اما از على بودنش جدا مى‏ماند و به حكومت دست مى‏يافت در حالى كه به اسارت رفته بود.

 على، مانع‏ها را دور زد و هنگامى كه تنهايى خويش را ديد به توليد پرداخت و از ابوبكر پسرش را و از سعدبن عباده پسرش را و از دشمنان خود دوستانش را بيرون كشيد و على كه بايد نامش در تاريخ مى‏مرد، دوباره به حكومت رسيد و تا امروز هم حرفش را و راهش را و فكرش را به ما منتقل كرده است و فردا هم در قلمرو امروز است، كه ما از روزهاى سخت به امروز رسيده‏ايم پس، از امروز راحت به روزهاى بهترى مى‏توانيم رسيد. آرى مى‏توانيم و اين توان هست حال شاكر و يا كفر بودن با خود ماست كه راه، ما را مى‏طلبد و در انتظار لبيك ماست.

 نكته‏ى دوم كه خصوصيت و نقش تقيّه را نشان مى‏دهد در همين ظرافت كار است كه على توانست بدون چشم پوشى از هدف و بدون كمك خواستن از باطل‏ها، مانع‏ها را دور بزند و از مانع‏ها بهره بردارد و همان تبعيض و اشرافيت و اتراف را به عدالت خودش راه بدهد، تا مردم همچون شتران تشنه بر او جمع شوند و بر او هجوم بياورند.2 على آن گونه نهضت و حركت را از بن بست بيرون آورد و اميركبير آن گونه در بن بست نشست و از دست رفت؛ چون تنها بود و غرورش او را از پيچ و شكن‏ها و پيچ و تاب‏ها باز مى‏داشت. و اين عيب خوب‏هاست كه گردن شق هستند و پيچ و خم‏ها را طى نمى‏كنند و همين طور گردن شق مى‏مانند. و بيش از چند گام نمى‏توانند بردارند، كه راه‏هاى پرپيچ و خم، نرمش و انعطاف و ظرافت مى‏خواهد. نه توقّف و نه انحراف كه سرنگونى به دنبال مى‏آورد. و اين نرمش در اصل تقيّه نهفته و با اين قانون تفسير مى‏شود.

 من نمى‏خواهم امير را به پفيوزى دعوت كنم كه همچون آقاخان نورى لنگ وازار هر مرد و نامردى بشود و خود را به همه جاى همه كس بمالد تا به صدارت برسد و سرى در ميان سرها ببرد. و نه مى‏خواهم يك گام از صداقت عقب بماند. كه مى‏گويم حماقت به خرج ندهد. و با مانع‏ها همان طور رفتار كند كه سزاوار آن‏هاست. در اين مرحله كه پيش شاه سعايت مى‏كنند و مادر شاه سعايت مى‏كند بايد عامل سعايت و زمينه سعايت را كنترل كرد. و مهره‏ها را در جاى خود نشاند و با تواضع گردن گردنشان را بريد، امير يك مرتبه زنجير را بــر مى‏دارد و آن هم  خودش و با دست خودش، اما انگليسى‏ها خيلى بيشتر از اين‏ها را با دست بچه‏ها برداشتند و موفق هم شدند. و امير يك مرتبه بدون همدست با همه درگير، مى‏شود و انگليسى‏ها با همه‏ى همدستان ريش دار و بى‏ريش خود با كسى درگير نمى‏شدند كه از پشت دور مى‏زدند و نقشه‏ها را با دست خودى‏ها و با اختلافى كه ميانشان مى‏انداختند اجرا مى‏كردند. تا آنجا كه از آن‏ها مى‏خواستند و قربان صدقه‏شان هم مى‏رفتند كه بياييد ما جمهورى نمى‏خواهيم. همين سلطنت خوب است. و همين رضاخان پفيوز خوب است، چرا چون ضياء ترك و آتا تورك، وحشت جمهورى را در دل اين‏ها انداخته بود كه اسلام را نابود كرده و آخوندها را دريا ريخته و زبان را دگرگون كرده است. اين زمينه چينى‏هاست كه دشمن را با دست دوست مسلط مى‏كند. آن‏ها كه نقشه ندارند هميشه مهره‏ى نقشه‏دارها خواهند شد.

 و همين مى‏شود كه ضياء ايرانى و قلدر ايرانى حتّى نسخه‏ى اصل آن نقشه‏ها را در همين جا اجرا مى‏كنند و مردان مى‏فهمند كه چگونه گول خورده‏اند... و مبهوت مى‏شوند كه ديگر كار از كار گذشته است و تا بياييم طرحى بريزيم و نقشه‏اى كه دشمن در آن دست نداشته باشد سال‏ها فاصله است. كه او در همه جاى ما خانه گرفته است و مدام هم مال الاجاره مى‏خواهد و نمى‏دهد چرا كه عنوان آباد كننده و نجات دهنده دارد. و اگر چه لولوست، ولى لولوهايى را نشان داده و از غول‏هاى بى‏شاخ و دم حكايت كرده است كه بهتر است به اين لولوى شناخته شده پناهنده شد و سر در دامان او گذاشت، تا خدا خودش كارى بكند و كارها را اصلاح بكند در حالى كه درس‏ها را داده‏اند و راه‏ها را نشان داده‏اند كه در هنگام ضعف اگر در برابر دشمن نمى‏توانستى بايستى در دل او بنشين. و عملا هم نشان داده‏اند كه على بن يقطين‏ها به كجا رسيده‏اند. كه اگر مى‏خواستند حكومت را هم بگيرند مى‏توانستند ولى آنجا كه مردم زمينه‏ى حكومت علوى ندارند و تحمل اين عدالت را ندارند، گرفتن حكومت‏ها مسأله را حل نمى‏كند كه آن‏ها آنقدر بدعت ايجاد كرده‏اند كه اگر آن را برندارى پفيوزى و اگر شروع كنى، درگيرى، آن هم در هنگامى كه زمينه‏اى نيست. واين‏ها هدفشان با هدف تو يكى نيست.ص۱۱۲-۱۰۷

 

کتاب تقیّه (درسهایی از انقلاب)  اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را ازاینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  |