از کتاب استاد و درس (صرف و نحو)از سری روش ها
...... استاد خوب كسى نيست كه فقط درسش را خوب بدهد و برود. يك استاد بايد بيشتر از اين كه مدرس خوبى باشد مربى خوبى هم باشد. بتواند در دانش آموزان خود شناخت، عشق و استقامت و پشتكار و هماهنگى بوجود بياورد. درس خوب هنگامى كه در جايگاه خوبى ننشيند و با طلب و آمادگى نباشد، همچون وردى است با زبان بيگانه و يا سرودى و زمزمهاى در بازار مسگرها. آن درس در ميان غوغاى درونى دانشجو گم مىشود و يا مفهوم نمىگردد.
اما هنگامى كه در شاگرد آمادگى و طلب آمد، او خودش كمك مىكند و حتى كسرى استاد را با فكر و بحث و سؤال و پرسش جبران مىنمايد.
براى ايجاد آمادگى و طلب بايد به دانشجو شناختهايى داد:
۱ - هدف
۲ - وظيفه
۳- مراحل تا هدف
۴- مسائل و سختىهاى راه
هدف
۱- هنگامى كه هدف روشن نباشد، بر فرض جنبشى و شورى باشد تقليدى و سنتى است، ريشهاى ندارد و بارى نمىآورد. بگذر از اين كه طالب مجهول حتى از روى تقليد و عادت هم نمىتواند جنبشى داشته باشد، مگر اين كه بوزينه باشد و يا بىشخصيت و پست.
من افرادى را ديدهام كه در دورههاى بالا به حيرت رسيدهاند كه آخر چه كارهايم و چه خاصيتى داريم و يا به نفرت دست دادهاند كه ما بىفايدهايم و انگل و حتى مضر و مفسديم.
و چرا؟
چون اين سؤالها بايد از روز اول طرح شده باشد و جواب گرفته باشد. و بايد استاد اين مسأله را حل كرده باشد آن هم نه بطور كلاسيك كه بدان أَيَّدَكَ أللّه تَعالى، و تو بايد اين هدف را داشته باشى.
هدف تزريقى نيست و تحميلى نيست و مربى آن نيست كه هدف را به زور بقبولاند. مربى كسى است كه مقدمات تصميم را فراهم مىكند و زمينه را مىچيند تا طرف، خود تصميم بگيرد و بيابد.
مىگويند پادشاهى بازى داشت و به آن سخت علاقمند بود و گفته بود اگر كسى خبر مرگش را به من بدهد خود به مرگش مىرسد.
از قضا باز افتاد و مرد و همه از ترس سر به گريبان كه چه كنيم و چه بگوييم كه اين مرگ، مرگى براى ما سبز نكند. رندى از اطرافيان عهده دار شد كه در برابر جايزهاى هنگفت اين كار را به عهده بگيرد و خبر مرگ رإ؛لل به شاه برساند.
يك روز گفت و گو از بازهاى شكارى به ميان آورد و شاه از باز خود گفت. رند زمزمه كرد؛ اما غذا نمىخورد. شاه پرسيد چرا؟ و او ادامه داد كه آب هم نمىخورد. شاه برپا نشست كه آخر چرا؟ و او به آرامى گفت حتى پرواز هم نمىكند. شاه گفت لابد مرده است. رند با شتاب گفت: قربان من نگفتم خودتان فرموديد.
مربى كسى است كه چيزى نمىگويد اما چيزهايى مىگويد كه چنين برداشتى را آسان مىكند و هدف را بدست مىدهد و آنگاه اين هدف را با هدفهاى ديگر مقايسه مىكند تا طرف خود رجحان آن را بيابد و آگاهانه انتخاب كند و به سويش بشتابد.
مربى مىتواند با تندى سؤال كند كه چرا آخوند شدهاى يا چرا به اين راه آمدهاى و آنگاه از سختىهايش بگويد نه از خوبىهايش. هنگامى كه شاگرد خود عكس العمل نشان داد و مقاومت كرد، مربى خود خوبىها و سختىهايش را بيان كند. آنچه را كه مىدهد و آنچه را كه بدست مىآورد مقايسه كند كه جوانى از دست مىرود. شهرت، اعتبار، ارزش، زنها و آزادىها و بگو مگوها و خارج رفتنها و بر سر دست گرفتنها از دست مىرود. آنچه بدست مىآيد اگر درست شروع كنى و درست حركت كنى، آگاهى و شناختى از خودت و از هستى و از جهت حركت تو در اين هستى است و بر اساس اين شناختها به عقيدهها و جبههگيرىهايى مىرسى و بر اساس اين عقيدهها زندگى مىكنى و مىميرى و بر اساس اين شناخت و عقيده از سطح غرائز تا حد وظيفه بالا مىآيى و از بشر بودن به آدم شدن مىرسى و به رشد و آگاهى مىرسى و در حدى مىنشينى كه بتوانى به ديگران رشد بدهى، در حالى كه در راههاى ديگر حداكثر دندانشان را خوب كنى و يا اسهالشان را بند بياورى و يا نيروهايى به آنها بدهى و صنعتهايى برايشان بسازى و رفاهى برايشان بيافرينى. اين قدرت و اين تكنيك و اين رفاه مادام كه با رشد و آگاهى همراه نباشد، جز به نابودى آنها كمك نمىكند و مىشود همانند تيغ تيز در كف زنگى مست.
مربى مىتواند با شوخى حرفهاى ديگران و متلكها را نقل كند و گوش طرف را پر كند و او را واكسنيزه كند و مقاومت بدهد و در ضمن نقل داستانهايى، او را به شناخت از هدف و وظيفه برساند، كه او در اين هستى سرمايههايى دارد كه بايد زياد شوند و مصرفهايى دارد كه بايد سنجيده شوند و عمرى دارد كه ناچار بايد برچيده شود. در اين عمر و با اين سرمايهها چه مىكنى و در كدام راه مصرف مىكنى كه سود بيشترى بدست بياورى؟
ما دادهها و نعمتهايى داريم و از آنچه دادهاند بازدهى مىخواهند و نعمتها مسؤوليت دارد. اينها از تو نيست تا به اختيار دل تو باشد، اينها از اوست و براى او بايد خرج شود؛ يعنى براى خلق او؛ يعنى براى نياز خلق او. ببين اگر اينها بقال مىخواهند، مقنى مىخواهند، طبيب مىخواهند، مهندس مىخواهند، برايشان كار را شروع كن و آن هم با اين ديد.
و اگر ديدى كه نيازها متفاوت و متعدد است و تو نمىتوانى بيش از يكى را برآورى، در اين صورت بر اساس اهميت كار و ظرفيت خودت انتخاب كن و ببين شديدترين نيازها كدام است.
آنگاه در هر پُستى و در هر مقامى و در هر شغلى كه امكانات براى تو پيش آمد، بكوش كه اين نياز را برطرف كنى كه كار اصلى تو اين است و شغل اساسى تو همين. حتى اگر مجبور شدى كه از شغلهايت دست بكشى، بكش. مسألهى تأمين، مهم نيست؛ چون هنگامى كه در اين هستى به اندازهى استعدادت كوشيدى مىتوانى به اندازهى نيازت برداشت كنى كه خدا رزقها را به عهده گرفته است. تو بايد مهمترين نيازها و شديدترين آنها را در نظر بگيرى كه چيست؟ تو در اين فرصت زندگى تا مرگ ناچار به كارى دست مىزنى. فكر كن چه كارى بايد انتخاب كنى كه از روى عادت و تقليد نباشد.
و آنگاه كارى را با فكر انتخاب كن كه بر اساس استعداهاى تو باشد. پس تو پيش از آنكه كارت را انتخاب كنى بايد سرمايهات را بشناسى؛ چون اگر در خودت يك ميليارد سرمايه سراغ داشته باشى قطعا به كارهاى بزرگتر روى مىآورى و به كارهاى كوچك قانع نمىشوى.
و سپس براى شناخت سرمايهها1 به او گوشزد كن كه سرمايهى تو بيش از بقال شدن و كارگر شدن و كارمند شدن است. تو مىتوانى انسان باشى و انسان بسازى، تو استعدادهايى دارى بىنهايت، پس بايد كارى رإ؛سط شروع كنى تا بىنهايت. نه براى يك روز و دو روز و يك عمر، كه عمر تو شصت سال و هفتاد سال نيست. چرا؟ چون مايههاى تو بيش از اين شصت سال و هفتاد سال است. تو براى اين زندگى به اين همه استعداد احتياج نداشتى. زندگى يك بزغاله بيش از غريزه فردى نمىخواهد و زندگى اجتماعى نمىخواهد، در حالى كه تو گذشته از استعدادهاى بزغاله و زنبور عسل، فكر و عقل دارى، انتخاب و اختيار و اراده دارى، وجدان و فرقان هم مىتوانى داشته باشى و به نيروهاى بيشتر مىتوانى دست يابى. پس كار تو نبايد محدود به يك روز و يك سال و چند سال باشد و به اندازهى كار بزغاله و زنبور. تو سرمايههايى انسانى دارى، بايد اينها را هم به جريان بيندازى و نه تنها در خودت كه در خلق محبوب و آفريدههاى معشوق خودت بايد اين كارها را ادامه بدهى؛ چون كسى كه عاشق حق شد عاشق خلق مىشود.
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست. و كسى كه عاشق شد عاشق رشد و بهروزى و پيشرفت آنها مىشود. پس بايد از عوامل رشد و عوامل انحطاط آگاه باشد، دردها و درمانها را بشناسد و از مزاجها و طبعها با خبر باشد تا بتواند كار خود را به انجام برساند. و بايد از استعدادهاى انسان با خبر باشد؛ چون دردها چيزى جز كم كارى و يا پركارى، افراط و تفريط يك استعداد نيست. كسى كه مىخواهد دردهاى يك اندام را بشناسد بايد از پيش اجزاء اين اندام، حد اعتدال و مايهى هر يك را بشناسد و طرز كار هر يك را بداند، كه چشم كارش چيست و دردش كدام است و دست و پا و هر عضوى همين طور.
خلاصه آن كس كه مىخواهد خودش را بسازد و خلق را بسازد و رشد بدهد و تربيت كند و مربى باشد؛
۱-بايد به تمام استعدادها آگاهى داشته باشد.
۲- بايد ميدان كار اين استعدادها را شناخته باشد.
۳ - بايد به قانونهايى كه در اين ميدان و بر اين استعدادها حاكمند احاطه داشته باشد. مربى، جز اين آگاه مهربان نمىتواند باشد. و گرنه استعدادهاى عظيم ما را به كار گل مىگمارد و ما با اين همه سرمايه اگر يك بزغالهى سر به راه باشيم، عصيان مىكنيم و بندها را پاره مىكنيم.
و اگر نمىكرديم، اين نشانهى مرگ ما و مرگ استعدادهاى ما بود. مربى جز الله - رب العالمين - نيست و كسى كه مىخواهد انسان را بسازد بايد از او ياد بگيرد و از او بستاند و در نتيجه، مربى به وحى و به فرقان نيازمند است.
با وحى دردها و داروها شناخته مىشوند و استعدادها و ميدان كارشان بدست مىآيد. و با فرقان روحيهها و مزاجها مشخص مىگردد و طرز برخورد با هر كس روشن مىشود. مربى بايد در اين دو زمينه بكوشد.
با اين توضيحها دانش آموز مىتواند بيابد، كه ناچار در طول زندگى حركتهايى دارد. و در اين حركتها مقصدها و قلهها و مانعها و پرتگاههايى به راهش نشستهاند. با شروع حركت، شروع درگيرى است. و اين درگيرىها آفريدگار ورزيدگى و بارورى هستند و آموزگار چگونه پيش رفتن... و چگونه كمبودها را تأمين نمودن. تا در جريان نيفتيم و كمبودها را لمس نكنيم براى تأمين آن نمىكوشيم.
قلههاى بلندتر نيازهاى بيشترى را فراهم مىكنند. و هدفهاى عالىتر گامهاى بلندترى مىخواهند.
و اين هدفها همتها را بدنبال مىآورند. و همتها نيازها را و نيازها حركتها را. و حركت درگيرىها را و درگيرىها ورزيدگى و نيروهاى بيشتر براى رفتن بيشتر را.
كسانى كه خود را شناختهاند و خود را باور كردهاند و فهميدهاند، نه فقط براى شكم خودشان كه براى تمام خودشان و تمام خلق استعداد دارند به اندازه همه وجود خود و همه وجودهاى ديگر مايه دارند براى همه مىكوشند.
اين شناخت هدفها را بالاتر مىآورد و همتها را عالىتر مىسازد. و همت عالى نيازهاى بيشتر را خلق مىكند. و نيازها تو را به خويش مىخوانند و حركت مىدهند. و در حركتها بايد تو به تمام راه و تمام قلهها و مانعها آگاه باشى وگرنه عقب گرد خواهى داشت.
با اين شناخت و همراه اين بينش تو مىتوانى به تحصيل رو بياورى. تو پيش از آنكه عربى را شروع كنى، از خودت شروع كردهاى و با تفكرهايت به اين همه رسيدهاى كه بايد به اندازهى تمام ابعاد خودت و تمام ابعاد ديگران گام بردارى. و بايد بيشتر از آجرها به ياد آدمها باشى و بيشتر از شكم آنها به مغز و قلب و روحشان بينديشى.
محصل بايد پيش از شروع به درس از مسائل بينادى فارغ شده باشد و يافته باشد كه ما محكوميم و حاكمى داريم، از ما به ما نزديكتر و آگاهتر و مهربانتر...
حال اين آگاه مهربان نزديك به ما...
به ما چه داده...؟
براى ما چه كرده...؟
از ما چه مىخواهد...؟
اين سؤالها بايد براى محصل حل شده باشد وگرنه قرآن و دين و عربى مىشود يك سؤال بزرگ كه به عصيان و انزجار منتهى مىگردد و به نفرت دست مىدهد.
يك روز در راه با جوانى روبرو شدم كه همراهم با او گفت و گوهايى داشت. من كنار بودم و آنها با هم مىرفتند. جوانك خيلى فانتزى و حساب شده بود. موهاى بلندش و حركت سر و گردن و شانهها و باسن و قدمهايش همه حساب شده بودند. من حدس مىزدم كه الان از خارج واردش كردهاند و از زرورق بيرونش آوردهاند.
وقتى آنها از هم جدا شدند همراهم گفت: اين را شناختى گفتم: شوخى مىكنى؟ گفت: بابا تا چند ماه پيش در فلان مدرسه تا رسائل هم خوانده بود ولى حالا مىگويد: اصلاً براى چه ادامه بدهم و اين راه چه فايدهاى دارد.
من گفتم اين سؤال، سؤال درستى است ولى خيلى دير طرحش كرده است. او بايد پيش از شروع اين را مطرح مىكرد و قبل از شروع تمام راه را مىديد و هدفش را مىشناخت.
اين سه سؤال پس از اين بينش و ديد، از حاكم مهربان و نزديك و آگاه بايد جواب بگيرد تا سؤالهايى كه بعداً طرح مىشوند بدون جواب نمانند و عقب گرد و سستى را در ما سبز نكنند. راجع به دو سؤال بايد توضيح بدهم كه:
به ما چه داده؟ و براى ما چه كرده؟ با هم يكى نيستند. او در ما نعمتهايى گذاشته و پيش از آگاهى ما، ما را از آنها بهرهمند نموده... و سپس، براى ما كارهايى كرده و رسولانى فرستاده كه بايد به سوى آنها بياييم و از آنها بهره بگيريم. يكى نعمتهايى است كه در خود ما و همراه ماست و ديگر نعمتى است كه بيرون از ما و در دسترس ماست.
با اين توضيح مىتوانيم به سراغ جوابهايش بياييم.
كه او به ما چه داده...؟
ما تركيبى هستيم از جبرها و معجونى هستيم از نعمتها كه به نعمت آزادى و انتخاب و اتخاذ راه پيدا مىكنيم... و به حركتها و تحركها و يا تنوعها و خود فريبىها برخورد مىنماييم.
اين نعمتهاى ما تقويم حَسَن و شكل دادن بهترى است كه انسان را از آن بهرهمند ساخته است و بر بسيارى از پديدهها او را برترى داده است.
براى ما چه كرده...؟
او براى ما رسول را همراه كتاب و ميزان فرستاده است. كتاب و سنت دو نعمتى است كه در دسترس ما گذاشته. وحى و رسول اين دو مانع گمراهى ماست و هدايتى در سرزمين آزادى و انتخاب ما.
از ما چه مىخواهد...؟
از ما مىخواهد كه دادههاى او را مطابق با كردهها و هماهنگ با فرستادههاى او بسازيم تا خود ما و نسل ما و هستى به رنج و زحمت نيفتد؛ چون ما در اين هستى با تمام جهان رابطه داريم ولى از تمام رابطهها آگاهى نداريم. از ما مىخواهد تا تمام نعمتهاى او را مطابق وحى و كتاب و سنت قرار بدهيم و با سنت هماهنگ شويم تا در اين هماهنگى صدمه نبينيم و رنج نبريم كه، يُريدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لايُريدُ بِكُمُ الْعُسْر؛ و راحتى را براى ما مىخواهد نه رنج و گرفتارى را، أَرادَ بهِم رَبُّهم رَشَدا؛ پروردگار آنها براى آنها رشد را مىخواهد، نه تنها رفاه و
عدالت و تكامل را...
با اين توضيحها محصل مىتواند قلههايش را ببيند و نيازهايش را بشناسد و قدم در راه بگذارد.
اين كارى است كه مربى بايد پيش از اولين درس به دانش آموزان ياد بدهد.
نه اين كه زود درس را شروع كند و طرف را مشغول بدارد، كه اين اشتغالهاى سريع دوامى نخواهد داشت.
اين درست است كه گاهى به ثمر رسيده و افرادى كه اول آگاه نبودهاند سپس به آگاهى و بينش رسيدهاند ولى اين افتخار را نمىتوان براى فرار از مرگ تجويز كرد. اگر اينها با آگاهى شروع مىكردند بهرههاى بيشترى بدست مىآوردند و در وقت كمتر راه زيادترى را طى مىنمودند.
وظيفه
۲- با اين توضيح هدف دانشجو معلوم مىشود و از ابهام بيرون مىآيد. و اما وظيفهى او دو چيز است: يكى بارگيرى و ديگرى بازدهى كه در قرآن است، از هر دسته عدهاى كوچ كنند تا به دو وظيفه برسند.
لِيَتَفَقَّهُوا فِى الدِّين وَ لْيُنْذِرُوا...
آشنايى به دين، به روش برداشت از استعدادها، به روش زندگى كردن و مردن كه حتى از چشم، از گوش، از دست و پا و فكر و عقل و هوش و حافظه، چگونه برداشت كنيم؛ لِيَتَفَقَّهوا فى الدّين. و سپس همين آگاهىها را به ديگران برسانند قبل از اين كه استعدادها هدر شود، ضايع شود، فاسد شود و گند بگيرد و هستى را بگند بكشد.
مراحل
۳- مربى بايد مراحل را تا هدف، فاصلهى شروع تا رسيدن را شرح داده باشد.
يادم نمىرود هنگامى كه كوچكتر بوديم و مىخواستيم براى اولين بار به تهران بياييم و به مشهد برويم از تهران زياد شنيده بوديم كه ماشينهايى دارد و خيابانهايى و مردمانى و... اما فاصله قم تا هدف را نمىدانستيم و مراحلش را نمىشناختيم. همين كه به حدود منظريه رسيديم از پدرم پرسيدم آيا به تهران رسيدهايم و او آرام گفت نه. مقدارى راه آمديم و در كنار يك رستوران ايستاديم و من گفتم حتماً اينجا تهران است چون ماشينهايى داشت و جادهاى و مردمانى و... و با خوشحالى به پدرم گفتم اينجا تهران است. او كه كلافه شده بود با تندى گفت، نه. من با خودم گفتم شايد اصلا تهران دروغ است و تهرانى نيست.
هنگامى كه يك دانشجو مراحلش را نشناسد مىخواهد از روز اول در كتاب امثله مسائل رشد و تربيت و استعدادها و آگاهىها را ببيند. مىخواهد چهرهى زراره و ابوذر را ببيند. اما هنگامى كه نمىبيند و مىگويند اينجا تهران نيست رفته رفته نااميد مىشود كه شايد تهرانى نيست و رشدى نيست و راهى نيست. گفتيم:
۱-هدف به رشد رسيدن و به رشد رساندن است.
۲- هدف هماهنگ كردن نعمتها با رسالتهاست.
مربى براى اين كار به وحى و فرقان نيازمند است. و به كتاب و سنت نياز دارد.
آشنايى با وحى؛ كتاب و سنت خود مراحلى دارد:
۱-آشنايى با ترجمه قرآن،
۲-با تفسير قرآن،
۳ - با روح آن،
۴- با نور آن.
قرآن يك مفهوم دارد كه صراط يعنى چه ؟ و يك مصداق دارد كه صراط كدام است و روحى دارد كه با آن روح انسان راه را مىخواهد و نورى دارد كه با آن نور راه را مىبيند و مىرسد و پيش مىرود و حتى با آن نور، با نور يك آيه، تمام هستى از ابهام بيرون مىآيد.
و يك مربى بايد با تمام اين مفهوم، ترجمه، مصداق، تفسير، روح و نور آشنا شود.
آشنايى با ترجمه به چند مقدمه احتياج دارد:
۱-آشنايى با ساختمان كلمهها "صرف"
۲-آشنايى با تركيب كلمهها "نحو"
۳- آشنايى با نقشهها و راههاى ساختمان"بيان"
۴- آشنايى با آرايش و تزيين ساختمان " بديع"
۵-- آشنايى با لغت.
براى تفسير هم با آشنايى به اصول و؛
۱- تسلط بر تمام آيهها
۲ - تفكر در آيهها
۳- آزادى از حجابها، نيازمند است.
براى رسيدن به روح و نور قرآن هم به رشد روحى و تقوا احتياج است. اينها مربوط به وحى بود. براى رسيدن به فرقان، به رشد روحى و تقوا بايد برسد؛ چون فرقان در اين مرحله دست مىآيد كه اِن تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُم فُرقاناً؛ اگر از خدا اطاعت كنيد به فرقان مىرسيد و اطاعت به عشق و عشق به شناخت و شناخت به تفكر و تفكر به آزادى از عادتها و تقليدها و محيط و تعصب نيازمند است.
و اين است كه يك نفر براى رسيدن به آن هدف بايد به اين رشد فكرى و آن تسلط و آن آشنايى با ادبيات صرف و نحو و معانى و بيان و بديع برسد.
و يك نفر دانشجو و طلبه نه فقط بايد از صرف شروع كند كه بايد به موازات آن به فكر و تسلط بر قرآن دست بيابد تا رفته رفته ترجمه و تفسير و روح و نور قرآن و فرقان بدست بيايد و بتواند دردها و داروها و روحيهها را بشناسد و آنها را تربيت كند و رشد بدهد و جلو براند. آنگاه از درسها توضيح بدهد.
مثلاً بگويد صرف مربوط به ساختن كلمههاست و كلمه، اسم و فعل و حرف هستند و حرف احتياج به ساختن ندارد؛ چون ساخته شده است پس در صرف فقط به اسم و فعل مىپردازيم. از اين رو:
۱-اينها را دسته بندى مىكنيم.
۲- وزنها و قالبهايشان را نشان مىدهيم.
۳ - طرز ساختن اين قالبها، صيغهها و اين نمونهها را بازگو مىكنيم.
۴ - اگر در جايى ديديم كه يك كلمه بر وزن اصليش نيست آن وقت مىفهميم كه جراحى شده و اعلال شده.
پس اگر قواعد اعلال را هم بشناسيم كه دوازده قاعده است ديگر بر تمام صرف تسلط داريم.
در نحو از دو مسأله بحث مىكنيم: اعراب و تركيب.
اعراب، عوامل و علائم و اقسامى دارد.
و درباره عوامل مىگويد كه آخرِ كلمهها ناچار حركتى دارد. اين حركتها گاهى هميشه ثابت و ساخته شده هستند؛ مبنى و گاهى تغيير مىكنند و دگرگون مىشود؛ معرب. آنجا كه تغيير و دگرگونى پيش مىآيد ناچار بايد دنبال علتى و عاملى گشت. تمام اين عوامل كه در زبان عرب كلمهها را دگرگون مىكنند صد تا هستند و كار اينها دسته بندى مىشود. بعضىها در ظاهر پيدا هستند؛ لفظى و بعضى در ظاهر اثرى ازشان نيست؛ معنوى. و لفظىها هم گاهى كارشان و تعدادشان حساب شده است؛ سماعى و گاهى تعدادشان مشخص نيست بلكه نوعشان معلوم است؛ قياسى.
دربارهى تركيب در نحو مىخوانيم كه چگونه بايد كلمهها را: فعل و فاعل، فعل و مفعول، فعل و نايب فاعل، مبتدا و خبر، عوامل و معلولهايشان را تركيب كنيم و چگونه حال و تميز را در كلام بياوريم و چگونه جملهها را بسازيم و چگونه آنها را بخوانيم.
در معانى به ما ياد مىدهند كه اين جملهها را كجا به كار ببريم؛ چه وقت جمله را اسمى و چه وقت فعلى بياوريم و چه وقت آن را بياوريم، چه وقت واو عطف را بياويم، چه وقت جمله را طولانى كنيم و چه وقت جمله را طولانى نكنيم و چه وقت كوتاه و چه وقت بدون تأكيد كنيم و چه وقت تأكيد كنيم، چه وقت فاعل و مفعول و حال و تميز را در كلام بياوريم و چه وقت حذف كنيم. مسند و مسندٌاليه را چه موقع ذكر كنيم و چه موقع بيندازيم.
در بيان مىآوريم كه چگونه يك مطلب را به صورتهاى گوناگون برسانيم و آشكار كنيم كه محمود سخاوتمند است و يا محمود حاتم است و يا مثل حاتم است و يا سفرهاش پهن است و خاكسترش زياد. خلاصه از چه طريقى مطلب را برسانيم، از حقيقت يا مجاز يا استعاره يا تشبيه و يا كنايه.
در بديع با آرايشها و زيبايىهاى لفظى و زيبايىهاى معنوى آشنا مىشويم.
استاد مىتواند در ضمن از جريان نثر و شعر عرب و از ادبيات جديد عرب و از روش نقد ادبيات در امروز گفت و گوهايى داشته باشد كه دانشآموز بتواند با وضع معاصر آشنا شود و در سطح ششصد سال پيش قرار نگيرد.
در قسمت تفسير و تاريخ و نهج البلاغه؛ چون مسائل زيادترى مطرح است، از آن در جاى ديگرى گفت و گو مىكنيم.
يك استاد بايد شاگرد را بر درس مسلط كند و در نتيجه علاقمند بنمايد و به پشتكار و جديت برساند.
مسائل
۴- هنگامى كه انسان گرفتارىها و سختىها و مسائل موجود در راهى را براى رسيدن به هدفى در نظر بگيرد، ناچار آماده شده و توانايى درگيرى و حتى بهرهبردارى در او بوجود مىآيد. اما هنگامى كه مسائلش را نشناخته باشد، با برخورد ناگهانى به مشكلات و سختىها غافلگير مىشود و ضربه مىخورد و عقب مىنشيند.
توجه به مشكلات خود باعث مجهز شدن و درگير شدن و استفاده كردن مىشود. هنگامى كه من مىدانم ازدواج و يا مسافرت به تهران چه سختىهايى دارد از اول وسائل رفاهيم را برمىدارم و يا توانايى بدنم را مىسنجم و حركت مىكنم. و هنگام برخورد آمادهام و منتظرم و تحمل مشكلى كه در انتظارش بودهاى خيلى آسانتر از برخورد با مشكلِ از راه رسيده و ناگهانى است. و مشكلات در مسير تحصيل و تفقه؛ مشكلات تأمينى و تحصيلى و معاشرتى و تربيتى بر سر راه است. فقرها، احتياج به ازدواج و محروم شدن از امتيازها و حتى برخوردارى از ذلتها، چه بسا در اولين حمله انسان را از پاى درآورند.
دوستى داشتم كه از هنر نقاشى و خط و مونتاژ هم برخوردار بود. وارد صحنه شده بود و با هم پيمان بسته بوديم كه از فلان تدريس دست بكشد و با هم حركت بكنيم و حتى در غذا با هم باشيم. او گفت: من خودم هنرهايى دارم و مسائل تأمينى برايم مطرح نيست. گفتمش باش كه اين بتها را هم خواهند شكست و هنرت تو را به جايى نخواهد رساند. او شروع كرد. از تدريس دست كشيد و در اوائل كارش بود كه تابلوهاى سابقش مرجوع شد و به جاى اين كه هنرش خريدارى داشته باشد خريدارهاى سابق هم عقب كشيدند و پس آوردند و دوستم فصل عدس را شروع كرد.
در يكى از حجرههاى يكى از مدارس ورشكسته سكنى گرفته بود و روز را با يك نان مىگذراند و حتى گاهى هم همفكرى را تور مىزد و نان را با او مىخورد. خودش مىگفت گاهى ديگر نان هم نداشتم و اين بود كه در حجره به جست و جو مىپرداختم و ته پاكتها را بررسى مىنمودم. گاهى به عدسى و ماشى و خرت و پرتى برخورد مىكردم و آن را مىپختم و با آن زندگى را مىگذراندم. در همين دوره بود كه دوستم به ازدواج رسيد و رفته رفته پس از ويران شدن بتخانه و شكسته شدن بتها آبادى برگرفت و جلوهها شروع شد و الله خودش را نشان داد و در دل جا گرفت و بزرگ شد. راستى عجب دنيايى است؛ بتها را مىشكنند و بتخانه را ويران مىكنند و آنگاه در اين دل ويران و از اين دل خراب گنجها را بيرون مىكشند و آبادىها مىآورند.
هنگامى كه دوست من پيش بينى كرده وارد مىشود و آزاد، حتى از هنرش به كار مىپردازد، مىتواند روزهايش را بگذراند و در اين گذران يك دروهى توحيدى را هم طى كند و جلوههاى حق را هم ببيند و پس از اين دوره به زن و زندگى و رفاه هم برسد. در حالى كه اسير اين دام هم نيست و در فكر ديگران هم هست و به ياد فصل عدس خودش به عدسىها سر مىزند و مساوات و ايثار را به دست مىآورد.
اما اگر اين پيش بينى نبود، شايد در اولين حمله سنگر را خالى مىكرد و مىرفت به آنجا كه عرب نى بيندازد و يا از ترس بدبختى مىافتاد به دامن دوست و بيگانه و مىشد مريد باز، مريد ساز و يا واسطهى خير، دلال وجوه شرعى و يا گرفتار منبر و خطابه به خاطر گذراندن زندگى.
مشكلات تحصيلى هم چيزى كمتر از مشكلات تأمينى نيست. من خودم آنقدر به خاطر درس و استاد گريه كردهام و آنقدر رنج كشيدهام و آنقدر از همراهانم بىاعتنايى ديدهام و ضربه خوردهام. البته اين گرفتارىها مربوط به دورههاى پايين است كه كسى به آن نمىپردازد؛ چون امثله گفتن و صرف و نحو را درس دادن كسر شأن است و در خور استعداد آقا نيست، در حالى كه در همين دورههاى پايين، دورهى سازندگى و دورهى شكل گرفتن يك طلبه آغاز مىشود و در همين دورههاست كه عاطفهها و يا نفرتها، ايثار و مساوات و يا خودخواهىها و خوديابىها، توحيد و يا شرك، آزادى يا اسارت، قدرت روحى و يا ضعف و زبونى، رشد يا انحطاط در طلبه شكل مىگيرد. و اگر مدرس خودش را مربى هم مىشناخت و اگر سازندگى را در حد لياقت خود مىديد، ناچار وضع عوض مىشد و به اين دوره نيز مىپرداخت. در اين دوره، مىتوان در نهاد پاك و خالى طلبه، هر چيزى را كاشت و بارور كرد؛ خدمت و يا خيانت، سازندگى و يا بىتفاوتى، توجه به خلق و يا توجه به خود را.
و اين همه نه با حرف امكان دارد و نه با خواندن چند روايت در روزهاى پنجشنبه و جمعه.
چون در مقاله ديگر به اين مسائل پرداختيم، اكنون از آن مىگذريم. اما مسألهى معاشرت فرع مسألهى تربيت است؛ چون هنگامى كه افراد ساخته نشده باشند و ملاك بدست نياورده باشند، در نتيجه به هر كجا سر مىگذارند و با هر كس دمخور مىشوند و در هر دامى مىنشينند. اما اگر مربى به طلبهاش ديد بدهد و او را متوجه و زرنگ بار بياورد و همچون نهنگ آمادهاش كند و با ملاك، نه فقط با حرفها و دستورها و بكن نكنها آشنايش بنمايد، او مىتواند دوست و معاشر خود را بشناسد و حتى مهمانى رفتن و مهمان آوردن خود را رهبرى كند. و حتى لباس و رنگ لباس خود را بشناسد.
ما استادى داشتيم كه در آخر هفته گاهى حرف مىزد و درد دلى مىكرد، بيشتر حرفش اين بود كه چرا طلبهها ژيگول شدهاند و شورتهاى عجيب و غريب و لباسها و كفشها و فكلها را به خود آويختهاند. او از اين رنج مىبرد و از معلول بازپرسى مىكرد. اما من مىديدم كه چه عوامل و انگيزههايى در ميان است و مىديدم كه مادام كه اينها بررسى نشوند و درمان نشوند، هيچ فريادى اثرى نخواهد داشت. آخر طلبهاى كه از شهوت سرشار است و به خاطر رسيدن به زن ديوانه است چگونه مىتواند به خدا برسد.
آخر طلبهاى كه ملاكى براى لباس پوشيدن ندارد و هدفى براى درس خواندن كه هيچ، براى زنده ماندن هم ندارد و عشقى و شناختى در سر و دلش ننشسته چگونه مىتواند آن باشد كه استاد مىخواهد و استاد مىطلبد. اما اگر طلبه فهميد كه بايد رشد كند و در نتيجه با كسانى مىنشيند كه يا به آنها رشد بدهد و يا از آنها رشد بگيرد. به يكى از دوستانم كه گرفتار بعضى حرفها شده بود گفتم: با كسانى باش كه تو را زياد كنند و گفتم: هر كس جز حق از تو مىكاهد و گفتم: ببين كه هنگامى كه با فلان شخص يا بهمان نفر مىنشينى او چه چيزى را در تو بزرگ مىكند، خودش را و يا خودت را و يا دنيا را يا خدا را. تو با اين ملاك دوست بگير و رفيق انتخاب كن و يا مرشد و پير و مرجع بگير.
راستى اگر در افراد هدفى نُضج بگيرد اين هدف مىتواند آنها را رهبرى كند؛ خواه هدف پول باشد و يا قدرت و يا شهوت و يا قرب حق و تعالى و تكامل و رشد.
ما به جاى اين كه در لباس پوشيدن دخالت كنيم، بايد اين ملاكها و هدفها را در دلها بگذاريم و افراد را از ريشه عوض كنيم.
يكى از دوستان شمالى من براى من درسى و عبرتى شده.
يك روز عصر كسى درِ منزل را مىكوبيد. بيرون آمدم؛ يكى از آقايان شمالى بود كه در آنجا مدرسهاى دارد و طلبههايى را جمع آورى مىنمايد و مردى بود خوش قيافه و خوش زبان.