تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










تو می آیی از کتاب تو می آیی

...... پس انتظار نه احتراز، نه اعتراض، كه آمادگى و سازندگى و تقدير و تدبير و تربيت و تشكّل جديد را در دامان خويش دارد. ما در بحث ريشه‏هاى انتظار، بيشتر از اين به وسعت اين مفهوم مى‏رسيم و با سطح اعتراض و شكل‏هاى اعتراض و آماده‏باش و سازندگى‏هاى گسترده، لااقل آشنا مى‏شويم.

 روح انتظار با دستيابى به امن و رفاه و رهايى كه آرمان‏هاى انسان معاصر و شايد خود ما هم باشد، آرام نخواهد گرفت و كسانى كه همراهى حجّت و معيّت محمّد و آل محمّد را مى‏خواهند نمى‏توانند تا اين سطح قرار بگيرند و تا اين حدّ آرام باشند، كه انسان معاصر چه بسا بتواند با تكيه بر علم و عقل و عرفان، بدون نياز به وحى و مذهب تا اين مرحله گام بردارد و با عقل جمعى و روح جمعى و غريزه‏ى جمعى به اين مهم نائل آيد. پس ما كه از ضرورت وحى و اضطرار به حجّت و انتظار حجّت دم مى‏زنيم بايد از اول حساب را روشن كنيم و سنگمان را حق كنيم. چون ما مدعى هستيم كه آدم براى بيشتر از هفتاد سال برنامه‏ريزى شده و معتقد هستيم كه بافت و ساخت انسان و جهان با اين سطح از رفاه و امن و رهايى سازگار نيست. تحول نعمت‏ها و محدوديت‏ها و خودآگاهى و مرگ‏آگاهى، آدمى را در متن رفاه، راحت نمى‏گذارد و در شب عروسى به فكر عزا و بارهاى سنگين فرداها مى‏اندازد.

 اگر ما مسأله‏ى قدر و استمرار و ارتباطهاى حتى محتمل و پيچيده با عوالم مشهود و غيب را در نظر بگيريم و اگر ما براى اين وسعت طرح و تدبير و تربيت و تشكّل را دنبال كنيم، ناچار انتظار ما از حجّت و انتظار ما براى حجّت شكل ديگرى مى‏گيرد و انتظار ما در جايگاه خويش مى‏نشيند.ص۱۳-۱۲

 

......ريشه‏هاى انتظار

 ريشه‏ى ديگر انتظار در ساخت و بافت انسان بيشتر طلب و ساخت و بافت جهان چهار فصل و متحوّل نهفته است.

 آدمى دلى دارد كه با شهادت اين عالم تأمين نمى‏شود، كه دل آدمى بزرگتر از محدوده‏ى اين زندگى است. و همين دل بزرگ، گرايش به غيب را دارد. و همين گرايش به غيب انتظار را مى‏آورد، كه در واقع ربط ايمان و غيب و انتظار است.ايمان به غيب بر چهار عامل تكيه دارد كه دو تاى آن معرفتى و شناختى است:

 يكى شناخت قدر و اندازه‏ى وجودى انسان كه به ارزش‏هاى جديد و هدف‏هاى جديد و به برنامه‏ريزى و تقدير جديد و تدبير و مديريت جديد و تربيت و آموزش جديد و تشكّل و سازماندهى جديد، مى‏انجامد.

 ديگر، شناخت و يا احتمال دنياهاى گسترده‏تر و احساس محدوديت و تنگنا در اين دنياى موجود. كسى كه از وسعت دنياها خبر مى‏شنود آرام نمى‏گيرد و هجرت مى‏نمايد.

 عامل سوم، كنجكاوى و احساس بى‏قرارى آدمى است كه سر از پنجره‏ى هستى بيرون مى‏آورد و بر ديوارها مى‏كوبد تا حصارها را بردارد.

 عامل چهارم، انفجار نيروهاست. شبيه حالتى كه اوايل بلوغ براى جوان روى مى‏دهد؛ كه مشت بر ديوار مى‏كوبد و با هر چيزى درگير مى‏شود و چه بسا كه نمى‏داند چه اتفاق افتاده ولى رويش جديد و تپش جديدى را زير پوست و همراه هر ذره ذره‏ى وجودش احساس مى‏كند.

 اين تلقى از انسان، او را به غيب، به روز ديگر، به الله و به وحى و به حجّت گره مى‏زند و انتظار را تفسير جديد و عميقى مى‏كند، كه حتى در متن رفاه و عدل و در متن سامان و فراغت، آدمى را بى‏قرار و منتظر مى‏سازد و در متن نظام نوين جهانى و با دستيابى هر فردى به سيستم‏هاى پيشرفته، باز او را به غربت، به ديوار و حتى به التهاب و دلهره گره مى‏زند. چون مى‏داند كه از اين همه رفاه و عيش و راحت بايد جدا شود، كه تحول نعمت‏ها و تحول حالت‏ها را مى‏شناسد و محول الحول و الاحوال1 را مى‏بيند.ص۱۵-۱۴

 

.....ادب انتظار

 كسى كه انتظار تولد فرزندى عزيز و يا مهمانى محبوب را دارد، بى‏تفاوت، بى‏خيال، بى‏توجه و بى‏مسئوليت نيست.انتظار، در حالت و در رفتار و عمل تأثير مى‏گذارد و منتظر، آدابى را ناخواسته و حتى بى‏توجه دنبال مى‏كند.

 توجه،

 عهد،

 انس،

 توسل

 و آماده باش از منتظر جدا نخواهد شد.

 

توجه

 روى آوردن و وجاهت يافتن در مفهوم توجه و وجاهت نهفته است و در باب تفعّل، به خود بستن و تمرين كردن هم اضافه مى‏شود.

 چه مى‏شود كه به دلدار، به قبله و به بت و محبوبى روى مى‏آوريم؟ اين يك سؤال. و چگونه مى‏شود كه با اين توجه، وجاهت بگيريم و آبرومند شويم؟ اين هر دو سؤال در بررسى توجه دخالت دارد.

 آنچه كه باعث مى‏شود تا به دلدارى روى بياوريم، تجربه‏ى جمال و جلال و كمال و تجربه‏ى محبّت و عنايت اوست. سپس مقايسه‏ى دلدارها با هم و مقايسه‏ى دلدار با خويش، زمينه‏اى براى انتخاب و ترتيب اهميت‏ها مى‏شود. ص۱۸-۱۷

 

....توجه به مهدى كه در اين دعا مى‏خوانيم؛ انا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك الى اللّه، از آنجا شكل مى‏گيرد كه ما محبوب‏هاى ديگر و رهبران ديگر را تجربه مى‏كنيم و به ضعف‏ها و محدوديت‏ها و يا پستى‏ها و زشتى‏هاى آن‏ها راه مى‏يابيم. و از آنجا شكل مى‏گيرد كه مى‏بينيم ديگران ما را براى خويش نردبان مى‏خواهند و از ما پل مى‏سازند. نمى‏خواهند كه ما با كارهامان رفعتى بگيريم، كه؛ مى‏خواهند كارها پيش برود و سامان بگيرد. و از آنجا شكل مى‏گيرد كه مى‏بينيم ديگران ما در دست‏هاى كوچك و آلوده و حتى پاك آن‏ها، جا نمى‏شويم و در حوض كوچك آن‏ها جايى نداريم.ص۱۸

 

.....  توجه به مهدى اين رشد و توسعه را مى‏طلبد. كسى كه سر در لاك تعلق‏ها و بت‏ها دارد، نمى‏تواند به مهدى روى بياورد و نمى‏تواند كه همراه حجّت بيايد و نمى تواند كه دوام بياورد. از ميان راه مى‏بُرّد و به خاطر تعلق‏ها مى‏ماند.

كسانى كه همراهى  و معيت ولىّ را مى‏خواهند و دعا مى‏كنند: واجعل لى مع الرسول سبيلا، خواسته‏اى بالاتر از كسانى دارند كه راهى به سوى رسول مى‏خواهند و مى‏گويند: واجعل لى الى الرسول سبيلا. راهى به سوى رسول يافتن،با همراه رسول ماندن و از او جدا نشدن و در چند راهى خواسته‏ها از او نبريدن، برابر نيست. همراهى رسول، همراهى در اهداف را مى‏خواهد. و من كه به هدف‏هايى كوتاهتر از اهداف رسول دل بسته‏ام، ناچار از رسول جدا مى‏شوم. ناچار از ولى جدا خواهم شد، همانطور كه آن سوار در عصر عاشورا و در هنگام تنهايى حسين از او جدا شد، و سوار بر اسبى كه در ميان خيمه‏ها پنهان كرده بود و آن را از تيرها و نيزه‏ها محفوظ داشته بود، به تاخت از حسين رو بر گرفت و توجيه هم داشت كه با حسين بر نصرت او بيعت كرده بود و در چنين شرايطى ديگر نصرتى كارآمد نيست و مرگ است و شهادت. پس بايد به سوى زندگى رفت و براى خوردن و خالى كردن و مشك كثافت را به هق كشيدن، سواره تاخت برداشت و خيمه‏ى زندگى تكرار را برافراشت.ص۱۹

 

.....توجه به مهدى تجربه‏ى بن بست‏ها و احساس تنگناها را مى‏خواهد. براى كسى كه هنوز دنيا وسعت دارد، در خيمه‏ى مهدى جايى نيست. و براى كسى كه اهدافى حتى تا سطح آزادى و عدالت و عرفان و تكامل دارد، براى همراهى و معيّت مهدى ضمانتى نيست كه در منفرق الطرق و بزنگاه‏ها، اسب‏ها و مركب‏هاى آماده شده، ما را جايى مى‏خواند و به زندگى دعوت مى‏نمايد.ص۲۰-۱۹

 

.....اللهم اجعلنى عندك وجيها بالحسين ...

براى كسى كه وجاهت و آبرو را در حوزه‏ى خانواده و فاميل و شهر و منطفه و مملكتى و يا تمام زمين مى‏خواهد، وسيله‏هاى وجاهت مى‏تواند محبت و بخشش و خدمت و شهرت و طرفداران و هواخواهان و تأثير و تبليغات باشد. اما براى كسى كه از حوزه‏ى زمين فراتر مى‏رود و عظمت در آسمان‏ها و وجاهت عندالله و در حضور حق را خواستار مى‏شود، وسيله‏ى وجاهت هم متفاوت خواهد شد و ديگر نمى‏تواند به وسائلى در سطح خانواده و بستگان و همشهرى‏ها و هموطن‏ها و اهل خاك دل خوش كند. كه وجاهت در حضور او و در محضر او براى كسانى است كه با سر رفته‏اند و جام را تا آخر نوشيده‏اند و توجه از غير او برداشته‏اند و به وفا راه يافته‏اند ... و يا با وفاداران و سرافرازان پيوندى بسته‏اند و رشته‏اى در ميان رشته‏ها انداخته‏اند.ص۲۰

 

.....  توسّل

 بايد مهم را فداى مهم‏تر كرد و از آن براى رسيدن به اهميت‏ها وسيله ساخت. ولىّ، وسيله‏ى هدايت و قرب و لقاء و رضوان است. حال اگر از ولىّ، كار زمين و زراعت و تجارت را بخواهى، نمى‏گويم كه بهره نمى‏گيرى، ولى بهره‏ى بيشترى را از دست مى‏دهى. از ولىّ بايد كارى را خواست كه از ديگران ساخته نيست؛ كارى كه از تجربه و علم و عقل و غرايز فردى و جمعى ساخته است، نياز به اين وسائل هدايت و قرب ندارد. كه استاد ما مى‏گفت: كار مرجع، ساختن مسجد و مدرسه و بيمارستان و ... نيست، اين‏ها كارهايى است كه از يك ثروتمند هم ساخته است. كار مرجع، تربيت عالمِ عادلِ عاقل است و اين كارى است كه از ثروتمندان و از ديگران ساخته نيست. بايد به هر كس در كارى كه براى آن ساخته شده و خلقت يافته توسل جست و بهره گرفت و از امكانات و نيروها، بى‏حساب و كتاب و با چشم بسته، برنداشت كه چه بسا  توسّل‏ ها، اهانت  باشد و هتك حرمت باشد  و باعث دورى و  محروميّت  باشد.ص۲۳-۲۲

 

.... عشق شكل گرفته

 عشق از نياز بر مى‏آيد. اما كدام نياز؟

 راحت‏تر بگويم: عشق خود نياز است، اما نياز به تبديل شدن و به اين‏گونه از بن‏بست رهيدن، از خود خلاص شدن و به معشوقى كه بالاترش يافته‏اى پيوستن و با او ماندن. چون هنگامى كه بودن تو، ماندن است و ماندن تو، مرگ است و گند است، بايد اين بودن، از بن‏بست ماندن نجات بگيرد. بايد در راهى بيفتد و جهتى بيابد. اين نياز، عشق است و عشق از اين نياز برخاسته.

 و اين عاشق است كه به راحتى مى‏تواند خودش را بدهد، كه  خودِ برترى را به دست آورده است. مى‏تواند فناء شود كه وسعت بزرگ‏ترين را شناخته است؛ وسعتى كه وجودش در آنجا حصار است و ديوار است و قلعه است و فرو ريختنش، بيشتر شدن است و بزرگ‏تر شدن است و باقى ماندن است و از بن‏بست رهيدن و ادامه يافتن.

 آنچه ما با نام عشق امام با آن مأنوس شده‏ايم و به آن دل بسته‏ايم، عشق نيست و اين نياز ادامه يافتن و حركت كردن نيست، كه نياز به سرگرم شدن و تنوع داشتن است.

 آنچه ما در برابر امام داريم هنوز تا اين عشق فاصله دارد. ما از امام نه خودش و نه خودمان، كه خانه و زندگى را مى‏خواهيم و از او به جاى مغازه و بيل و كلنگ استفاده مى‏كنيم. ما بيشترها را فداى كم‏ترها كرده‏ايم. و اين است كه عشق نيست بازى است. مثل بازى بچه‏هايى است كه متكاها را زير پايشان مى‏گذارند، تا به عروسك‏هايشان برسند و همين كه رسيدند، فرار مى‏كنند.  سوداگرى است مثل سوداگرى آن رند كه مى‏گفت حيف است كه انسان از غير امام چيزى بخواهد. در حالى كه حيف است از امام، غير از امام، چيزى بخواهيم. ما از امام، امامت را مى‏خواهيم و اين عشق ماست و از او وسيله‏ى راه يافتن و جهت گرفتن مى‏سازيم و اين توسل ماست. جز اين عشق و توسل، ظلم است، جفاست.

 امام وسيله است، براى چه؟ براى نان و آب و زن و فرزند؟

 اين‏ها كه وسيله‏هايى ديگر دارند. او وسيله‏ى رسيدن است، جهت يافتن است، حركت كردن است. پس توسل به او، به كار گرفتن او در جايى است كه جايگاه اوست و در خور اوست. از او بايد حركت، جهت و هدايت گرفت. او را براى اين كارها گذاشته‏اند.

 توسل به امام اين نيست كه از او به جاى دست و پا و بيل و كلنگ كار بكشيم و او را وسيله‏ى هوس‏ها و پل توقع‏ها بسازيم.

 آيا اين است توسل؟

 و اما عشق ما بازى است، سوداگرى است، نيازهاى پايين و محدود است، ماندن است نه جهت يافتن و رفتن. ما مى‏خواهيم از معصوم به سمت خود بكشيم، در حالى كه آنچه با ما باشد و با ما بماند فناء است، گند است؛ "ما عندكم ينفد، آنچه پيش شماست تمام مى‏شود. آنچه با آن‏هاست باقى است؛ و ما عنداللّه باق".

آنچه با خداست باقى است، پس ما بايد خود را به آن طرف بكشيم. تجارت اين است كه از دست رفته‏ها را به دست بياوريم و فانى‏ها را به بقاء بسپاريم. و اين است كه عشق ما بازى است. مى‏گوييم اگر ندهيد قهر مى‏كنيم مى‏رويم، پس آنچه نداده‏اند براى ما مهم‏تر از خود آن‏هاست كه به خاطر آن، با خودشان قهر كرده‏ايم و از آن‏ها دست شسته‏ايم.

 عشق‏هاى ما، يا بازى است و يا عشق خام است، عشق پوچ است، عشقى است كه هنوز با حادثه‏ها شكل نگرفته و در كوره‏ها رنگ نباخته و پر و سرشار نگشته و تبديل نشده و ميوه نداده است. مى‏گوييم مى‏خواهيم امام را ببينيم و اين يك عشق است، ولى باز نشده و شكل نگرفته.

 عاشق مى‏خواهد راحت معشوق را فراهم كند، نه راحت خودش را، چون راحت خودش، همان راحت محدود و مانده و فانى است.

 پس بايد تو كارهايى كه به عهده‏ى امام است، عهده‏دار باشى. مالك، على را نمى‏گرفت كه بايست تا اندامت را ببينيم، كه مى‏رفت تا رنج على را كم كند و سنگينى على را بردارد، حتى اگر فرسنگ‏ها از او دور شود و سال‏ها او را نبيند، كه آن‏ها در جدائيشان باهمند و جمعند، ولى ديگران در جمعشان هم از على جدايند.

 عشقى كه شكل بگيرد، حركت مى‏شود، شورِ ديدنى كه شكل بگيرد، كوشيدن مى‏شود. شايد امروز اگر بشنوى كه امام در صد كيلومترى است آرام نگيرى و بدوى، ولى هنگامى كه پخته شدى اگر هم بدانى امام در بيست مترى تو است جرأت رفتن ندارى، كه مبادا وجود تو، حضور تو، نگاه تو، حركت دست و پاى تو، بى حساب باشد و رنج امام.

 اين‏جاست كه عشقت چندين برابر شده، ولى راه افتاده و شكل گرفته و مصرف شده و دست و پا و فكر و خيال و زبان و كلام تو را كنترل كرده است و به تو ظرفيت داده، كه بار بكشى، نه اين‏كه خودت بار باشى. تو براى آن‏هايى، نه بر آن‏ها. كه، گفته‏اند: كونوا لنا زينا و لا تكونوا علينا شينا؛

 زينتى براى ما باشيد، نه ننگى بر ما.

 راستى چقدر فاصله است ميان عشق‏ها و ميان نيازها. و چقدر زيباست، چقدر عظيم است، عشقى كه شكل گرفته و پيچيده شده و گره خورده؛ "كزرع اخرج شطأه فاستغلظ فاستوى على سوقه". اين چنين زرعى و رويشى است كه كشاورز را دلشاد مى‏كند،"يعجب الزراع". و اين چنين عشق شكل گرفته‏اى است كه دشمن را مى‏شكند و غيظ در گلو مى‏آورد."ليغيظ بهم الكفار".2 و گر نه ما همگى خود براى شكستن امام، وسيله هستيم. ما خار چشم و استخوان گلوى او هستيم، اما مالك‏ها هستند كه عشقشان شكل گرفته و حركت شده و معلى‏ها هستند كه عشقشان تبديل شده و به تسليم رسيده. و آن درختان تنومند تشيع هستند كه آن باغبان‏ها را دلشاد مى‏كردند و به اعجاب وا مى‏داشتند، كه از نسيم سبك‏تر و رام‏تر بودند. در حالى كه طوفان‏ها را هم به بازى مى‏گرفتند و كوه‏ها را هم بيستون مى‏ساختند.

اين درخت عشق است كه ميوه مى‏آورد و مهره مى‏سازد و ياور تهيه مى‏كند.آن ضرورتى كه از طرح انسان در هستى بر مى‏خاست، امامت را مطرح مى‏كند. و همين ضرورت، عطش و نياز به امام را در تو شكل مى‏دهد. و اين عطش شكل گرفته و اين عشق مبدل، تو را به تهيه‏ى زمينه‏هاى آن حكومت، در آن وسعت و با هدف بزرگ بالاتر از آزادى و عدالت و رفاه و تكامل، وا مى‏دارد.

 اين‏جاست كه قلب مالك كه از عشق على سرشار شده، او را به جدايى از على، كه از جانش بيشتر احساسش مى‏كند، دستور مى‏دهد. مالك مى‏رود، ولى در اين جدايى با على جمع است و هماهنگ است.

 خنك آن‏ها كه در جدائيشان با هم بودند...

 بيچاره ما كه در جمعمان ناهماهنگيم....

کتاب تو می آیی اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385 ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  |