ادب انتظار
كسى كه انتظار تولد فرزندى عزيز و يا مهمانى محبوب را دارد، بىتفاوت، بىخيال، بىتوجه و بىمسئوليت نيست.انتظار، در حالت و در رفتار و عمل تأثير مىگذارد و منتظر، آدابى را ناخواسته و حتى بىتوجه دنبال مىكند.
توجه،
عهد،
انس،
توسل
و آماده باش از منتظر جدا نخواهد شد.
توجه
روى آوردن و وجاهت يافتن در مفهوم توجه و وجاهت نهفته است و در باب تفعّل، به خود بستن و تمرين كردن هم اضافه مىشود.
چه مىشود كه به دلدار، به قبله و به بت و محبوبى روى مىآوريم؟ اين يك سؤال. و چگونه مىشود كه با اين توجه، وجاهت بگيريم و آبرومند شويم؟ اين هر دو سؤال در بررسى توجه دخالت دارد.
آنچه كه باعث مىشود تا به دلدارى روى بياوريم، تجربهى جمال و جلال و كمال و تجربهى محبّت و عنايت اوست. سپس مقايسهى دلدارها با هم و مقايسهى دلدار با خويش، زمينهاى براى انتخاب و ترتيب اهميتها مىشود. ص۱۸-۱۷
....توجه به مهدى كه در اين دعا مىخوانيم؛ انا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك الى اللّه، از آنجا شكل مىگيرد كه ما محبوبهاى ديگر و رهبران ديگر را تجربه مىكنيم و به ضعفها و محدوديتها و يا پستىها و زشتىهاى آنها راه مىيابيم. و از آنجا شكل مىگيرد كه مىبينيم ديگران ما را براى خويش نردبان مىخواهند و از ما پل مىسازند. نمىخواهند كه ما با كارهامان رفعتى بگيريم، كه؛ مىخواهند كارها پيش برود و سامان بگيرد. و از آنجا شكل مىگيرد كه مىبينيم ديگران ما در دستهاى كوچك و آلوده و حتى پاك آنها، جا نمىشويم و در حوض كوچك آنها جايى نداريم.ص۱۸
..... توجه به مهدى اين رشد و توسعه را مىطلبد. كسى كه سر در لاك تعلقها و بتها دارد، نمىتواند به مهدى روى بياورد و نمىتواند كه همراه حجّت بيايد و نمى تواند كه دوام بياورد. از ميان راه مىبُرّد و به خاطر تعلقها مىماند.
كسانى كه همراهى و معيت ولىّ را مىخواهند و دعا مىكنند: واجعل لى مع الرسول سبيلا، خواستهاى بالاتر از كسانى دارند كه راهى به سوى رسول مىخواهند و مىگويند: واجعل لى الى الرسول سبيلا. راهى به سوى رسول يافتن،با همراه رسول ماندن و از او جدا نشدن و در چند راهى خواستهها از او نبريدن، برابر نيست. همراهى رسول، همراهى در اهداف را مىخواهد. و من كه به هدفهايى كوتاهتر از اهداف رسول دل بستهام، ناچار از رسول جدا مىشوم. ناچار از ولى جدا خواهم شد، همانطور كه آن سوار در عصر عاشورا و در هنگام تنهايى حسين از او جدا شد، و سوار بر اسبى كه در ميان خيمهها پنهان كرده بود و آن را از تيرها و نيزهها محفوظ داشته بود، به تاخت از حسين رو بر گرفت و توجيه هم داشت كه با حسين بر نصرت او بيعت كرده بود و در چنين شرايطى ديگر نصرتى كارآمد نيست و مرگ است و شهادت. پس بايد به سوى زندگى رفت و براى خوردن و خالى كردن و مشك كثافت را به هق كشيدن، سواره تاخت برداشت و خيمهى زندگى تكرار را برافراشت.ص۱۹
.....توجه به مهدى تجربهى بن بستها و احساس تنگناها را مىخواهد. براى كسى كه هنوز دنيا وسعت دارد، در خيمهى مهدى جايى نيست. و براى كسى كه اهدافى حتى تا سطح آزادى و عدالت و عرفان و تكامل دارد، براى همراهى و معيّت مهدى ضمانتى نيست كه در منفرق الطرق و بزنگاهها، اسبها و مركبهاى آماده شده، ما را جايى مىخواند و به زندگى دعوت مىنمايد.ص۲۰-۱۹
.....اللهم اجعلنى عندك وجيها بالحسين ...
براى كسى كه وجاهت و آبرو را در حوزهى خانواده و فاميل و شهر و منطفه و مملكتى و يا تمام زمين مىخواهد، وسيلههاى وجاهت مىتواند محبت و بخشش و خدمت و شهرت و طرفداران و هواخواهان و تأثير و تبليغات باشد. اما براى كسى كه از حوزهى زمين فراتر مىرود و عظمت در آسمانها و وجاهت عندالله و در حضور حق را خواستار مىشود، وسيلهى وجاهت هم متفاوت خواهد شد و ديگر نمىتواند به وسائلى در سطح خانواده و بستگان و همشهرىها و هموطنها و اهل خاك دل خوش كند. كه وجاهت در حضور او و در محضر او براى كسانى است كه با سر رفتهاند و جام را تا آخر نوشيدهاند و توجه از غير او برداشتهاند و به وفا راه يافتهاند ... و يا با وفاداران و سرافرازان پيوندى بستهاند و رشتهاى در ميان رشتهها انداختهاند.ص۲۰
..... توسّل
بايد مهم را فداى مهمتر كرد و از آن براى رسيدن به اهميتها وسيله ساخت. ولىّ، وسيلهى هدايت و قرب و لقاء و رضوان است. حال اگر از ولىّ، كار زمين و زراعت و تجارت را بخواهى، نمىگويم كه بهره نمىگيرى، ولى بهرهى بيشترى را از دست مىدهى. از ولىّ بايد كارى را خواست كه از ديگران ساخته نيست؛ كارى كه از تجربه و علم و عقل و غرايز فردى و جمعى ساخته است، نياز به اين وسائل هدايت و قرب ندارد. كه استاد ما مىگفت: كار مرجع، ساختن مسجد و مدرسه و بيمارستان و ... نيست، اينها كارهايى است كه از يك ثروتمند هم ساخته است. كار مرجع، تربيت عالمِ عادلِ عاقل است و اين كارى است كه از ثروتمندان و از ديگران ساخته نيست. بايد به هر كس در كارى كه براى آن ساخته شده و خلقت يافته توسل جست و بهره گرفت و از امكانات و نيروها، بىحساب و كتاب و با چشم بسته، برنداشت كه چه بسا توسّل ها، اهانت باشد و هتك حرمت باشد و باعث دورى و محروميّت باشد.ص۲۳-۲۲
.... عشق شكل گرفته
عشق از نياز بر مىآيد. اما كدام نياز؟
راحتتر بگويم: عشق خود نياز است، اما نياز به تبديل شدن و به اينگونه از بنبست رهيدن، از خود خلاص شدن و به معشوقى كه بالاترش يافتهاى پيوستن و با او ماندن. چون هنگامى كه بودن تو، ماندن است و ماندن تو، مرگ است و گند است، بايد اين بودن، از بنبست ماندن نجات بگيرد. بايد در راهى بيفتد و جهتى بيابد. اين نياز، عشق است و عشق از اين نياز برخاسته.
و اين عاشق است كه به راحتى مىتواند خودش را بدهد، كه خودِ برترى را به دست آورده است. مىتواند فناء شود كه وسعت بزرگترين را شناخته است؛ وسعتى كه وجودش در آنجا حصار است و ديوار است و قلعه است و فرو ريختنش، بيشتر شدن است و بزرگتر شدن است و باقى ماندن است و از بنبست رهيدن و ادامه يافتن.
آنچه ما با نام عشق امام با آن مأنوس شدهايم و به آن دل بستهايم، عشق نيست و اين نياز ادامه يافتن و حركت كردن نيست، كه نياز به سرگرم شدن و تنوع داشتن است.
آنچه ما در برابر امام داريم هنوز تا اين عشق فاصله دارد. ما از امام نه خودش و نه خودمان، كه خانه و زندگى را مىخواهيم و از او به جاى مغازه و بيل و كلنگ استفاده مىكنيم. ما بيشترها را فداى كمترها كردهايم. و اين است كه عشق نيست بازى است. مثل بازى بچههايى است كه متكاها را زير پايشان مىگذارند، تا به عروسكهايشان برسند و همين كه رسيدند، فرار مىكنند. سوداگرى است مثل سوداگرى آن رند كه مىگفت حيف است كه انسان از غير امام چيزى بخواهد. در حالى كه حيف است از امام، غير از امام، چيزى بخواهيم. ما از امام، امامت را مىخواهيم و اين عشق ماست و از او وسيلهى راه يافتن و جهت گرفتن مىسازيم و اين توسل ماست. جز اين عشق و توسل، ظلم است، جفاست.
امام وسيله است، براى چه؟ براى نان و آب و زن و فرزند؟
اينها كه وسيلههايى ديگر دارند. او وسيلهى رسيدن است، جهت يافتن است، حركت كردن است. پس توسل به او، به كار گرفتن او در جايى است كه جايگاه اوست و در خور اوست. از او بايد حركت، جهت و هدايت گرفت. او را براى اين كارها گذاشتهاند.
توسل به امام اين نيست كه از او به جاى دست و پا و بيل و كلنگ كار بكشيم و او را وسيلهى هوسها و پل توقعها بسازيم.
آيا اين است توسل؟
و اما عشق ما بازى است، سوداگرى است، نيازهاى پايين و محدود است، ماندن است نه جهت يافتن و رفتن. ما مىخواهيم از معصوم به سمت خود بكشيم، در حالى كه آنچه با ما باشد و با ما بماند فناء است، گند است؛ "ما عندكم ينفد، آنچه پيش شماست تمام مىشود. آنچه با آنهاست باقى است؛ و ما عنداللّه باق".
آنچه با خداست باقى است، پس ما بايد خود را به آن طرف بكشيم. تجارت اين است كه از دست رفتهها را به دست بياوريم و فانىها را به بقاء بسپاريم. و اين است كه عشق ما بازى است. مىگوييم اگر ندهيد قهر مىكنيم مىرويم، پس آنچه ندادهاند براى ما مهمتر از خود آنهاست كه به خاطر آن، با خودشان قهر كردهايم و از آنها دست شستهايم.
عشقهاى ما، يا بازى است و يا عشق خام است، عشق پوچ است، عشقى است كه هنوز با حادثهها شكل نگرفته و در كورهها رنگ نباخته و پر و سرشار نگشته و تبديل نشده و ميوه نداده است. مىگوييم مىخواهيم امام را ببينيم و اين يك عشق است، ولى باز نشده و شكل نگرفته.
عاشق مىخواهد راحت معشوق را فراهم كند، نه راحت خودش را، چون راحت خودش، همان راحت محدود و مانده و فانى است.
پس بايد تو كارهايى كه به عهدهى امام است، عهدهدار باشى. مالك، على را نمىگرفت كه بايست تا اندامت را ببينيم، كه مىرفت تا رنج على را كم كند و سنگينى على را بردارد، حتى اگر فرسنگها از او دور شود و سالها او را نبيند، كه آنها در جدائيشان باهمند و جمعند، ولى ديگران در جمعشان هم از على جدايند.
عشقى كه شكل بگيرد، حركت مىشود، شورِ ديدنى كه شكل بگيرد، كوشيدن مىشود. شايد امروز اگر بشنوى كه امام در صد كيلومترى است آرام نگيرى و بدوى، ولى هنگامى كه پخته شدى اگر هم بدانى امام در بيست مترى تو است جرأت رفتن ندارى، كه مبادا وجود تو، حضور تو، نگاه تو، حركت دست و پاى تو، بى حساب باشد و رنج امام.
اينجاست كه عشقت چندين برابر شده، ولى راه افتاده و شكل گرفته و مصرف شده و دست و پا و فكر و خيال و زبان و كلام تو را كنترل كرده است و به تو ظرفيت داده، كه بار بكشى، نه اينكه خودت بار باشى. تو براى آنهايى، نه بر آنها. كه، گفتهاند: كونوا لنا زينا و لا تكونوا علينا شينا؛
زينتى براى ما باشيد، نه ننگى بر ما.
راستى چقدر فاصله است ميان عشقها و ميان نيازها. و چقدر زيباست، چقدر عظيم است، عشقى كه شكل گرفته و پيچيده شده و گره خورده؛ "كزرع اخرج شطأه فاستغلظ فاستوى على سوقه". اين چنين زرعى و رويشى است كه كشاورز را دلشاد مىكند،"يعجب الزراع". و اين چنين عشق شكل گرفتهاى است كه دشمن را مىشكند و غيظ در گلو مىآورد."ليغيظ بهم الكفار".2 و گر نه ما همگى خود براى شكستن امام، وسيله هستيم. ما خار چشم و استخوان گلوى او هستيم، اما مالكها هستند كه عشقشان شكل گرفته و حركت شده و معلىها هستند كه عشقشان تبديل شده و به تسليم رسيده. و آن درختان تنومند تشيع هستند كه آن باغبانها را دلشاد مىكردند و به اعجاب وا مىداشتند، كه از نسيم سبكتر و رامتر بودند. در حالى كه طوفانها را هم به بازى مىگرفتند و كوهها را هم بيستون مىساختند.
اين درخت عشق است كه ميوه مىآورد و مهره مىسازد و ياور تهيه مىكند.آن ضرورتى كه از طرح انسان در هستى بر مىخاست، امامت را مطرح مىكند. و همين ضرورت، عطش و نياز به امام را در تو شكل مىدهد. و اين عطش شكل گرفته و اين عشق مبدل، تو را به تهيهى زمينههاى آن حكومت، در آن وسعت و با هدف بزرگ بالاتر از آزادى و عدالت و رفاه و تكامل، وا مىدارد.
اينجاست كه قلب مالك كه از عشق على سرشار شده، او را به جدايى از على، كه از جانش بيشتر احساسش مىكند، دستور مىدهد. مالك مىرود، ولى در اين جدايى با على جمع است و هماهنگ است.
خنك آنها كه در جدائيشان با هم بودند...
بيچاره ما كه در جمعمان ناهماهنگيم....