از کتاب
روش نقد جلد دوم - نقد مکتب ها- آرمان ها: آزادی
.......ما در ساختمان يك بناى عظيم ، هم محتاج طرح كلى و نقشه هاى جامع هستيم..... و هم محتاج ديد جزيى و كارهاى هر روز . در طرح ، مجموعه را مىبينيم. در عمل ، از جزييات شروع مىكنيم و دنبال بيل و كلنگ راه مىافتيم و در نتيجه ، رسيدن به اينها بن بست نخواهد شد، كه ما راهى در پيش داريم . همراه طرح كلى ، ساخت اين مهره ها با پيچهاى ديگرى كه ما به دنبالش هستيم، هماهنگ و همنوا مىشوند و صدايى بلند نمىكنند.
آنها كه فقط كار هر روز را در همان روز مىبينند، گرفتار كندكارى، خراب كارى، دوباره كارى خواهند شد. هر روز بايد ساختههاى پيشين را در هم بكوبند و راه رفته را باز گردند.
آنها كه مىخواهند... مجموعهى راه را طرح ريزى كنند، به بينش و آگاهى عظيمترى نياز دارند... و اين آگاهى مجموعى است كه راه گشاى آنها در بنبستهاى ديگران است. با اين آگاهى است كه انسان نه در يك عصر، كه در تمام نسلها و نه در يك مجتمع كه در مجموعهى هستى منظور مىشود و ملاحظه مىگردد.
ما در جست و جوى مكتبى هستيم كه از ما شناخت بيشترى به ما بدهد. و آرمانهاى بزرگترى براى ما بيافريند؛ آرمانهايى كه زندان ما و حصار ما و ديوار ما نخواهند شد؛ چون مادام كه اين شناخت عميق و اين آگاهى عظيم از راه انسان و از خود انسان بدست نيامده باشد جز بنبست، جز حصار، جز ديوار چيزى نخواهى ديد...
ما در جست و جوى مكتبى هستيم كه اين شناختها را نه با تلقين و تحميل، كه با تفهيم و تعليم، با آموزش و با روش به ما بدهد و در دسترس ما بگذارد.
ما در جست و جوى مكتبى هستيم كه نه با شعار، بل با شعور، رابطه داشته باشد و نفى شخصيت ما و مسخ انسان نباشد.
ما به اين گونه مىتوانيم هر مكتبى را نقد بزنيم كه چه آرمانى براى ما دارد، چه شناختى از ما به ما مىدهد و چگونه اين شناخت و آرمان را در دسترس مىگذارد كه ما را مسخ نكند و نفى نكند. آيا به ما روش مىدهد و آموزش و يا تحميل دارد و تلقين؟
ما در جست و جوى مكتبى هستيم كه اين شناختها و روشها را در وسعتى مطرح كند و مجموعهى راه را در نظر بگيرد. مكتبى كه مسائل را در تمام هستى، نه در جمع و در تمام عصرها، نه در يك نسل طرح كند... و با اين طرح كلى و اين نگرش عظيم، مسائل هر روز را هم حل بنمايد...
براى رسيدن به آرمانهايى در سطح لذت و رفاه و عدالت، به هيچ مكتب و مذهبى نياز نداريم.
انسان براى رسيدن به اين حد از عدالت و رفاه، نه عقل مىخواهد و نه مذهب.
مگر اينها را با هدايت غريزه، نمىتوانستيم بدست بياوريم؟ سگهاى ولگرد صادق هدايت خود آگاهى نداشتند، از اين رو خودكشى و رنجشان نبود.
زنبورهاى كندو، مذهب و مكتب نداشتند و فقط با هدايت غريزه و وحى و رهبرى جبرى، به جريان شلوغ زندگى خويش ادامه مىدادند.
اما براى رسيدن به بيش از عدالت و رفاه، براى رسيدن به عرفان و تكامل، به عقل و مكتبها، نياز هست، ولى به وحى و به مذهب هيچ، كه عرفان هند و مكتبهاى وجودى غرب، هر دو نشان اين خود كفايى و اين دو حركت عرفانى و تكاملى هستند.
و از همين جاست كه از زير مذهب فرار مىكنند و بار مذهب را مىاندازند.
آن آزادى و عدالت و رفاه و آگاهى و تكاملى كه آنها مىخواهند، نه نماز مىخواهد و نه اقامه و نه اين همه بند و قيد. آزادى چين و كوبا و سوئد و ژاپن و آلمان را كدام مجاهد مسلمى بدست آورده؟
آيا الجزائر و ليبى و كشورهاى اسلامى تا اين حد رسيدهاند؟ آيا انقلابهاى عظيم و خونهاى گرم مجاهدان ما، اين اندازه رويش و بارورى داشته است؟
پس براى چه اين بار را به دوش بكشيم؟
آيا از همين جا نيست كه مجاهدان ديروز، منافقان امروز مىشوند؟
براى رسيدن به اين آرمانها مذهب بار زيادى است و نه تنها مذهب كه حتى مكتبها هم زيادى هستند. هدايت غريزه براى اينها كافى است.
هر چقدر كه ما ابزار بهترى يافتيم، قدرت غريزى را بيشتر از دست داديم... و در نتيجه رفاه و لذت و آسايش خويش را باختيم. انسان امروز به صنعت بيشتر رسيده نه به عدالت و لذت زيادتر.
انسان امروز به خون و دود و ترانهى باروت رسيده، نه به عدالت و قسط.
انسان در حركتش هر چقدر قوىتر شد ضعيفتر گرديد...
ديروز فريادش كوهها را مىلرزاند، اما امروز كه دستگاهها جلودار او هستند صدايش پردهى گوشها را هم نمىلرزاند.
ديروز چشمش دورها را مىديد، اما امروز كه دوربينها همراهش هستند چشمش خودش را هم نمىبيند.
ديروز گوشش صداى بالها و پاى حشرات را مىشنيد و امروز صداى انسانها و جنگلها را هم نمىشنود.
ديروز حسّ و هوسش راهنماى خوراكش بود و امروز طب تغذيهاش هم برايش كافى نيستند و...
انسان هر چقدر قوىتر شد ضعيفتر گرديد و رفاهش را باخت. او با آنچه كه داشت به رفاه و عدالت هم مىرسيد.
اين تلاش و كوشش انسان، نشان دهندهى آرمانى است بالاتر از آگاهى و عرفان و بالاتر از تكامل؛ چون انسان بيشتر از آزادى، عدالت و رفاه، بيشتر از آگاهى و تكامل استعداد دارد.
اين آرمانها كه اميد امروز انسان هستند، فريب فرداى او و زندان و بنبست روزهاى ديگر او خواهند شد...
آخر انسانى كه پس از عدالت و آزادى و رفاه و پس از آگاهى و عرفان، به اوج تكامل رسيد و استعدادهايش را شكل داد و در اوج نگه داشت، تازه در اين بنبست مىماند... كه با اين همه استعداد تكامل يافته چه بكند؟
انسانى كه در ابزار و در نيروهاى درونى به تعادل و تكامل رسيده و در اين هر دو قسمت پيش آمده و نه فقط در بُعد ماده كه در بُعد معنى و قدرتهاى روحى به اوج رسيده، اين انسان تكامل يافته در اين دو بُعد، اين ماشين پيشرفته تا اين حد، به كجا مىخواهد برود؟ آيا باز هم تا توالت و آشپزخانه؟ و زندگى بسته؟ و تلاوت تكرار...؟
اين كه با كمتر از اين حرفها تأمين مىشد. آيا با اين همه سرمايه، باز همان مقدار سود؟
و اين است كه خود عرفان و تكامل هم مىشوند بنبست انسان، مىشوند عامل عصيان و مىشوند ديوار او. تا او دوباره به تولدى ديگر برسد بايد مرگهايى را بپذيرد...
اين آرمانها تا اين حد هم، بنبست انسان مىشوند... و اين است كه انسان بايد به گونهاى شروع كند كه راهش را بتواند ادامه بدهد.
او بايد حساب پس از تكامل را هم بكند... كه پس از رسيدن به شكوفايىها و به عدالت و به قسط... اگر امكانش پيش بيايد... بايد تا كجا برويم؟
اين ماشين شكل گرفتهى عظيم، آيا راهى برايش نيست؟ صراطى ندارد؟ و جهتى ندارد؟ و محركى ندارد؟ و روش حركتى ندارد؟ و رهبرى ندارد؟
و آيا با اين همه فقر و ندارى و با اين همه شكل و كمال، جز عبث و پوچى چه چيزى بدست خواهد آورد؟
پوچى، حقارت انسانى است كه رنجها و دردهاى بزرگ او را شكستهاند و راههاى بزرگ او را به خويش خواندهاند و او نتوانسته جواب بدهد.
و عبث، عظمت انسانى است كه راهش را بسته ديده و بنبستها را در پيش... و خودش را بىمصرف.
انسان به شهادت استعدادهايش آرمانى دارد بزرگتر، حتى از آگاهى و تكامل...
و مكتبهاى موجود در اوج، بيش از رفاه و آگاهى و تكامل براى انسان ندارند.
آن هم رفاهى كه درد آفرين و رنج زاست و بىدرديش، بزرگترين درد.
و آن هم آگاهى و عرفانى كه خودش بنبست و قتلگاه انسان است.
و آن هم تكاملى كه خودش فاجعهى عبث و بىمصرف شدن را دنبال دارد.
بگذر از اين كه رفاه انسان، در هنگامى است كه به تمام نيازهايش برسد و به تمام خواستههايش راه بيابد...
آنجا كه نيازهاى عظيمتر انسان تأمين نشود، چگونه مىتواند رفاه رو بنمايد و جلوه كند.
و آنجا كه راههايش بسته است، چگونه انسان مىتواند تكامل بگيرد و به اوج برسد. منى كه خواستههايم نزديك است از پايم استفاده نمىكنم، كه مىخزم. و انسانى كه نيازش در دسترسش هست با شكمش راه مىرود و با دلش مىخزد و ديگر پاهايش، به جريان نمىافتند و شكل نمىگيرند...
هنگامى كه ضرورتى نيست و خواستهها در دسترس هستند استعدادها فلج مىشوند و راكد مىمانند.
براى نقد مكتبهاى موجود، ما مىتوانيم از اين راه بهره بگيريم و با بررسى آرمانهاى آزادى و آگاهى و تكامل، بدون هيچ گونه تعصبى رو به مكتبى بياوريم كه شناخت بيشتر و آرمان بزرگتر، آن هم با روش و آموزش عميقترى را به ما هديه كند. و ما را در تمام هستى، نه در يك جمع انسانى و در تمام عصرها نه در يك نسل، بررسى نمايد...
و البته مايى كه آنچنان آرمانهايى داريم، از آرمانهاى پايينتر چشم نمىپوشيم كه حتى بدانها هم شكل مىدهيم؛ به لذت، ثروت و قدرت، شهرت، رياست و به عدالت و آزادى و رفاه و به آگاهى و تكامل استعدادها، به اين همه جلوهى بيشتر و عمق زيادترى خواهيم داد.ص۱۸-۱۲
...... آزادى
آزادى، انتخاب ماست. آزادى موضع گيرى ماست. اين مهم نيست كه در چه موقعيت، در چه شرايطى هستيم؛ مهم اين است كه در موقعيتها، چه وضعيتى داريم و چگونه ايستادهايم و موضع گرفتهايم.
ما در هر موقعيت مىتوانيم موضع گيرىهايى داشته باشيم. در نور مىتوانيم با نور نگاه كنيم و برويم و مىتوانيم به نور نگاه كنيم و در كورى بمانيم. همين طور در گرفتارىها مىتوانيم فرياد كنيم و مىتوانيم صبر كنيم و مىتوانيم بهره برداريم و مىتوانيم به طلب برسيم. در برابر داروى تلخ، گاهى فرياد است و گاهى صبر و گاهى تشكر و گاهى طلب. اينها موضع گيرىهاى ما هستند و انتخابهاى ما هستند كه در موقعيتها مىتوانند بروز كنند.
با اين ديد، آزادى، بيرون از انسان نيست. آزادى چيزى نيست كه به او بدهند و يا از او بگيرند. آزادى ما آزادى منشورى نيست كه با دستور و منشور بيايد و با دستور و منشور برود. آزادى ما آزادى محتومى است كه از تركيب ما و ساخت ما، بدست آمده. و آزادى و حريت، جعل ما و آفرينش ما و خلقت ماست، كه على مىگفت:" لا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَد جَعَلَكَ اللّهُ حُرّا " ؛ بندهى ديگران مباش كه خدا تو را آزاد آفريده. جَعَلَكَ اللّهُ، اين جعل و خلقت توست، بردگى را انتخاب مكن، پس باز اين تو هستى كه آزادانه از آزادى مىگذرى و بردگى ديگرى را مى پذيرى. تو با آزادى بنده مىشوى و با آزادى درگير مىشوى و با آزادى مىپذيرى و انتخاب مىكنى. اين تو هستى كه آزادى را نگه داشتهاى و يا رها كردهاى. تو مجبورى كه آزاد باشى، اين آزادىِ محتوم آفرينش توست.ص۲۰-۱۹
...... تاريخ آزادى
انسان آزاد، در اجتماعى كه خودش آن را خواسته بود و به آن روى آورده بود، با اين قراردادها و پيمانها و سپس با تجاوزها و درگيرىها و ستمها و خون ريزىها، همراه شد. در برخورد با اين حادثهها، آزادى انسان شكلهايى مىگرفت و شكلهايى مىباخت.
آزادى قلمروهاى زيادى داشته، ولى در تمام آنها انسان با محدوديتها و رهايىها همراه گرديده. جبر فكرى، جبر مذهبى و اعتقادى، جبر روابط، جبر آموزش و پروزش، جبر قلم و زبان و هنر مطبوعات...
براى رسيدن به آزادى در قلمرو مذهب و انديشه و روابط و آموزش و پرورش و مطبوعات، انسان گامهايى برداشته و مبارزههايى داشته است... آزادى فكر و عقيده، از عهد يونان قديم و روم، طرفداران و مخالفانى داشته كه مبارزه را تا دامنهى قرن بيستم هم، پيش بردهاند. به دنبال همين مبارزههاست كه طرفداران آزادى به منشور ميلان و سپس به منشور تانت و بعدها به منشور حقوق بشر دست يافتند.
آن دو منشور، آزادى در قلمرو مذهب را براى مسيحيان و پرتستانتها همراه داشتند، اما منشور حقوق بشر، آزادى در قلمرو فكر و انديشه و انتخاب و عقيده را به ارمغان آورد.1 انسان در طول تاريخ از جبرهايى كه بر او حكومت مىكردند، رها شده و به آزادىها رسيده است، با علوم، با قدرت، با شناخت، جبرهايش را كنار ريخته و حاكمهايش را سر بريده است. با علوم از زير بار جبر تاريخ و طبيعت و محيط و وراثت، آزاد شد و به كشف آنها و تسخير آنها رسيد. با قدرت و شمشير در برابر حاكمها ايستاد و با طاغوتهايى كه او را اسير مىخواستند به مبارزه بر خواست.
با شناخت عشق بزرگتر، از غريزههايش رها شد و به حكومت و فرمانروايى بر خويش رسيد. پس از آنكه با شناخت وسعتها از زندان محدودهها بيرون آمده بود و حتى از بهشت هم بالاتر پرواز كرده بود.
راستى داستان درگيرى انسان براى رهايى و آزادى، داستان پيچيدهاى است. انسان با طبيعت، با قدرتها، با خويش، درگير مىشود. ولى اينها چندان تعجبى ندارد... شگفت آور آنجاست كه انسان با آزادى هم درگيرى مىشود و از آزادى هم فراتر مىرود و از آزادى هم آزاد مىگردد.ص۲۳-۲۱
........ گامهاى آزادى
مرغ بسته، آرزوى پرواز، بيشتر از ديوارهاى قفس فشارش مىدهد. انسان همراه فشارها، به آزادى فكر مىكند و به اين آرمان دل مىبندد.
سركشى، عصيان، پوچى، بىتفاوتى، نفى سنتها و قراردادها و عادتها، گامهايى است كه انسان در لحظههاى فشار به سوى رهايى بر مىدارد... اين گامها، گامهاى كوچكى است و همچون تكانها و خيزكهاى شديدى كه مىخواهند زنجيرها را بريزند، آن هم در هنگامى كه دستها بسته است.
پس از اين نفىهاست كه انسان به رهايى و آنگاه به آگاهى و شهود و آنگاه به تسليم و پذيرش مىرسد، ولى اين تسليم، پس از تشهد، از تمام عصيانهاى او عظيمتر است، كه اين تسليم تمام عصيانها را در خود دارد و با خود مىپروراند.
پس از شناخت قانونها و سنتها، پس از اين شناخت و شهود و تسليم و پذيرش و همراهى با قانونها، زمينه ساز حكومتها و تسلطهاست. اين تشهد، تسليم را به دنبال دارد. و اين تسليم، تسلط و حكومت را. و اين حكومت، تمام عصيانها را در خود دارد.
عصيان بر عصيان، تسليم شاهدى است كه با تسليمش به تسلط و بهرهگيرى راه مىبرد.
عصيان و نفى، پوچى و بىاعتنايى، عكس العمل ابتدايى انسانى است كه آزادى را مىخواهد... و عصيان بر عصيان عكس العمل آزادهاى است كه حركت را و در حركت نور را خواستار است.
همراه اين عصيانهاست كه آزادى شكلهاى تازهاى مىگيرد و فرازهاى بلندترى را مىپيمايد.
آزادى از جبرها،
آزادى از اسارتها،
آزادى از آزادى،
اينها شكلها و جلوههاى آزادى هستند كه همراه آنها ديگر هيچ بندى بر انسان نمىماند... و هيچ زنجيرى او را نمىگيرد.
هر كدام از اين شكلها به زمينهها و عاملهايى نياز دارند.. همانطور كه هر كدام از اينها، نتيجهها و نقشهايى را به دنبال مىآورند.
بايد از اين شكلها و عاملها و نقشها پرده برداشت و آنگاه مكتبها را با تحليلى كه از اين شكلها كردهاند و توضيحى كه از اين عاملها دادهاند و نقشهايى كه براى اين آزادى شناختهاند، نقد زد.ص۲۴-۲۳
.....شكلهاى آزادى
آزادى از جبرها
ما، درست همان گونه هستيم كه محيط اجتماعى و ضرورت تاريخى و عوامل طبيعى و زمينهى وراثتى و تربيتى، براى ما ساختهاند. اينها قالبهايى هستند كه ما را در خود گرفتهاند و جلوتر از انتخاب ما در ما جريان داشتهاند.
فرهنگ ما، عادتها و سنتهاى ما، حتى ژستهاى ما و زبان و كلمههاى ما، آنهايى هستند كه از پيش براى ما تعيين شدهاند. جغرافيا، بر پوست و گوشت ما و وراثت بر سلول و خون ما و تربيت و آموزشها، بر روح و روان ما، هنگامى هجوم آوردهاند كه ما پاسدارى و دفاعى نداشتهايم.
اصولا تركيب وجود ما، از حواس و احساسات و هوش و حافظه و نتيجهگيرى و سنجش و بهتر طلبى و بيشتر طلبى و... بدون مشورت ما، بدون حضور ما، بدون خواست ما، صورت گرفته است. اينها همه و همه، از محافظت نظام عليتى برخوردارند و با قانونهاى حساب شده همراه.
و همين است كه عدهاى انسان را محكوم مىدانند و مجبور،
به دليل نظام عليتى
و به دليل علم الله
و به دليل اراده الله.
مىگويند اگر اين كار را خدا خواسته، پس مجبور بودهام و اگر نمىخواسته كه نمىتوانستم بياورم.
مىگويند اين كارها از پيش تنظيم شده و خدا به آن علم دارد، گر مى نخورم علم خدا جهل شود.
و مىگويند تمام هستى از نظام عليتى برخوردار است و هيچ جهت ندارد كه انسان را از آن جدا كنيم.
در برابر اينها دستهى ديگر معتقد به آزادى انسان هستند،
به دليل پشيمانى
و به دليل مجازاتها
به دليل حيرت و تردد.
مىگويند اگر ما آزاد و خودسر نبوديم، نمىتوانستيم پشيمان بشويم و يا ديگران را مجازات كنيم، برايشان جرمى معتقد باشيم و نمىتوانستيم كه متحير بمانيم.
اين كه گويى اين كنم يا آن كنم خود دليل اختيار است اى صنم
بىشك انسان از آن جبرهاى درونى و بيرونى برخوردار است. چه كسى مىتواند اينها را نفى كند؟ چه كسى مىتواند محكوم بودن و مجبور بودن خود را در اين قسمتها و در برابر اين جبرها نديده بگيرد. پيش از ما، بدون آگاهى ما و بدون خواستهى ما، اينها جريان داشتهاند و به ما شكل دادهاند و در ما اثر گذاشتهاند تا آنجا كه بسيارى از حقوقدانها براى مجرم، مجازات را ظلم مىشمارند و مىگويند مجرم داراى كروموزم اضافى است و مريض است و بايد مداوايش كرد.ص۲۷-۲۵
کتاب روش نقد جلد دوم - نقد مکتب ها- آرمان ها: آزادی اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.
ادامه مطلب...