از کتاب درآمدی بر علم اصول و جایگاه فقه و شؤون فقیه
......فقه مراحلى دارد؛ فقه دين، فقه مقاصد، فقه كلام، فقه احكام.
و هر كدام از اين مراحل فقه به اصول و روشهايى نياز دارد. همانطور كه هر مرحله از فقه دين همراه اصول و روشهاى خاصى مىگرديد، مرحلهى اسلام، با سؤال و درك حضورى و ميزان و توجه به تركيب در مجموعهها.
مرحلهى ايمان با شكر و بلاء و تمحيص.
مرحلهى تقوا و عمل با فرقان و مراحل ديگر با تثبيت و تسديد و كفايت و بلوغ و تمتع همراه است كه در آيههاى قرآن به اين تثبيت قلب و ربط قلب و تثبيت اقدام و تسديد قول و عمل و كفايت، هنگام عجز و بلوغ و تمتع حسن، اشاره شده است.
فقه مقاصد، درك اين نكته است كه چرا فرمودهاند، نه چه فرمودهاند چرا امام امير المؤمنين در نهج البلاغه مثلاً به اين مباحث مختلف از دنيا و جهاد از مرگ و زهد و قتال و از بلاء و مصيبت و از عظمت حق و حقارت ماسوا و عظمت آفرينش جهان و انسان پرداختهاند.
اين درك مقاصد و فقه به معانى و آشنايى با عنايتها و اهداف است كه بالاترين فقهها نام گرفته است؛ «أنتُم أَفْقَهُ النّاسِ اذا عَرَفْتُمْ مَعانىَ كَلامِنا» يا «مَعاريض كَلامِنا»۱، شما فقيهترين مردم هستيد اگر به معانى و مقاصد و يا پوششها و چهرههاى كلام ما آشنا باشيد. همين فقه است كه اختلاف كلام و تفاوت جوابها را مىشناسد و با توجه به اسلوب كلام، انحرافهاى از اين اسلوب را به خاطر تقيه و يا ضعف سائل مىفهمد و جراب النورة را بر نمىدارد.
فقه مقاصد، اصول ديگرى مىخواهد كه تو را به خانه بياورد و از داخل خانه آگاه كند. «منا» بشوى و از آنها بشوى تا مقاصدشان را بفهمى و اين معيت و همراهى، محتاج تبعيّت است كه؛ «مَنْ تَبِعَنى فَانَّهُ مِنّى وَمَنْ عَصانى فَانَّكَ غَفُورٌ رَحيمٌ»۲.
و اين تبعيت، معرفت به حق آنها و تولى و تبرى را مىخواهد«عارفاً بِحَقِّكَ مُوالياً لاَِولِيائكَ مُعادِياً لاَِعْدائِكَ»۳. اين سه مرحله، معيت و همراهى در دنيا و آخرت را به وجود مىآورد. حق آنها اولويت و ولايت آنهاست و اين كه ولى از من به من سزاوارتر است. عشق و غضب و مال و جان من را آنها سزاوارترند. حركت و سكون من نه از ناحيهى نفس و هواى من كه با امر و اشارهى آنها تحقق بيابد و لازمهى اين ولايت پذيرى و تسليم و اساس اين حق،در اين معنا استوار است كه من ولى را آگاهتر و مهربانتر و آزادتر بشناسم. چون مهربانى من از حب نفس و غريزه است و محبت ولى از سعهى وجود و رحمت واسع و آگاهى من از محدوديت برخوردار است و آگاهى او به تمامى عوالم نظر دارد و با احاطهى ربوبى پيوند خورده است. من محدود و اسير هستم و او محيط و مسلط و فارغ و تركيب اين آگاهى و آزادى، عصمت ساز است. و اين عصمت، تسليم و تبعيت را آسان مىنمايد و وفا و سبقت را به دنبال مىآورد چه سبقت در اعمال خير و چه سبقت در درجات اخلاص و بالاترين حدود نيت و احسن النيات، كه اين دو سبقت به قرب مىانجامد. «السابِقونَ السَّابِقُونَ اُولئك الْمُقَرَّبُونَ»۴. كه اين دو سبقت امتثال اين دو امر است. «فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ»۵، «فَاسْتَبِقُوا الصِّراطَ»۶
اين فقه، به تبعيت و تسليم و سبقت و وفا محتاج است. وفا يعنى سرشار كردن و لبريز كردن و اين وفا گاهى از روى غريزه و گاهى به خاطر عادت و گاهى به خاطر دنياست. و گاهى نتيجهى محبت و زهد، نتيجهى ايمان و آزادى است. آنجا كه مشك تو سوراخ است و آنجا كه دل تو گرفتار است، تو كم مىآورى و كم مىگذارى و در نتيجه به مقام اخوت و طيران و باب الحوائجى، نمىرسى.ص ۲۹-۲۶
۱- معانى الاخبار، شيخ صدوق، ص ۱ و ص۲و اختصاص، شيخ مفيد، ص ۲۸۸.
۲- ابراهيم، ۳۶.
۳- بحار الانوار، ج ۱۰۰، ص ۲۹۳ح۱۹و ح ۲۰
۴- واقعه،۱۰و ۱۱.
۵- بقره، ۴۸ و مائده، ۴۸.
۶- يس، ۶۶.
......از مبحث جایگاه فقه و شؤون فقیه
..... حركت
۱ ـ در كنار برخوردهاست كه جرقّهها سر مىكشند و شعلهها گسترده مىشوند و روشنايى و شناخت، راه ما و كار ما و روش ما را فرا مىگيرد.
من تصميم داشتهام كه برخوردها وتجمعهايم را به گونهاى قرار بدهم كه از اول نتيجهاش را گرفته باشم و بهرهاش را برده باشم و بر همين اساس در برخوردهايم در انتظار نبودهام و در هر صورت سود گرفتهام.
هنگامى كه راهى دراز در پيش داريم بايد همه كارهاى ما حركت و رفتن باشد و يا لااقل در حال حركت و رفتن و پويايى و ناچار بايد تجمع ما و برخورد ما، خودش حركت باشد و كار باشد و لااقل در حال حركت و همراه كارها....
دوستى داشتم كه سؤال مىكرد اگر در فلان راه قدم بگذارم چه وقت به نتيجه مىرسم و اگر امروز راه بيفتم چه وقت، چند سال ديگر به فقه و اجتهاد و فلان دست مىيابم.
از او پرسيدم چگونه مىخواهى وارد بشوى و با چه شناختى مى خواهى شروع كنى. اگر شروع تو از روى هوا و هوس و يا تقليد و تلقين باشد هيچ وقت به نتيجه نمىرسى هرچند به فقه و اجتهاد و عرفان و فلسفه و... هم رسيده باشى. چون اينها خود بت تو و مانع تو و مايهى غرور تو خواهند گرديد. اما اگر از روى شناخت وظيفه و در زمينهى آزادى از هوسها و حرفها و جلوههاى دنيا شروع كرده باشى از همين لحظه، تو به نتيجه رسيدهاى و به انسانيت رسيدهاى. چون انسان يعنى همين از سطح غريزهها حركت كردن و تا حدّ وظيفه راه رفتن. و اين است كه هنگامى كه به اجتهاد و عرفان و دانشهاى ديگر هم برسى، اينها برايت بت نمىشوند و در وجود گستردهى تو توفان بهپا نمىكنند و غرور تو را آب نمىدهند و پروار نمىسازند.
كسىكه اين گونه شروع كند و كسىكه اين گونه برخورد داشته باشد ديگر در انتظار نيست كه به مقصد برسد چون اين مهم نيست كه برسيم، مهم اين است كه در راه باشيم و در حركت باشيم، كه؛ «من يخرج من بيته مهاجراً الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على الله». كسى كه هجرت كرد، هرچند نرسيده باشد و مرده باشد، در هر صورت به پاداش خود رسيده. در اين جمله خيلى لطافت هست كه؛ «فقد وقع اجره على الله» - نه يقع اجره عليه - گذشته است و بر عهدهى خدا قرار گرفته است.
آنها كه از روى وظيفه حركت مىكنند و آنها كه برخوردهاشان و تجمعهاشان حركت است، ديگر در انتظار رسيدن به مقصد نيستند و هوس وصل ندارند، كه اين هم هوس است و اين هم اسارت است و در يك مرحله همين هم شرك است.
چقدر فرق است ميان اينگونه حركت كه نتيجهاش به مقصد وابستگى ندارد، بلكه با كيفيت و چگونگى خودش مربوط مىشود و حركتهاى ديگر كه پس از رسيدن به مقصد هم نتيجهاى به دست نمىدهند و جز غرور و ظلمت چيزى نمىآفرينند. حركت از روى وظيفه و تجمع به خاطر وظيفه، نتيجهاش پيشخور شده و پاداشش گذشته است.
آزادى
2 - هنگامى اين كيميا به دست مىآيد كه انسان از عوامل و انگيزههاى ديگر آزاد شده باشد و به عظمتى رسيده باشد كه جز امر حق و دستور حق، هيچ امرى و دستورى در وجود عظيم او حركتى به وجود نياورد....
هنگامى كه وجود ما سبك مانده باشد به ناچار همانند كاه دستخوش يك فوت، حتى فوت يك بچه خواهد شد و با هر حرفى و هر هوسى و هر جلوهاى به سويى خواهد رفت. اما هنگامى كه به عظمت خود رسيده باشد ديگر جز با عظيم سودا نخواهد كرد و جز با الله با كسى و چيزى نخواهد رفت. آنهايى كه كوه شدهاند و از اين گذشته، رسوخ كردهاند و ريشه گرفتهاند، باتوفانهاى بزرگ تكان نمىخورند و عواصف هم محرك آنها نخواهد بود تا چه رسد به نسيمى از دهانى.
تا ديروز ما به خاطر چيزها و ناچيزهايى حركت مىكرديم و حتى مىدويديم اما امروز كه به بلوغ رسيدهايم و عظمت خود را شناختهايم، ديگر با آن تيلهها و فيلمها و مدادها و باركاللهها حركت نمىكنيم.
آنها كه يافتهاند از تمام هستى بزرگترند و حتى از بهشت برتر هم هست ديگر حتى به خاطر بهشت حركت نمىكنند و اين پاداش هم محرك آنها نمىشود، كه؛ «رضوان من الله اكبر».
مادام كه اين شناخت از عظمت انسان و اين ديد به كمى و ناچيزى هستى ما را پر نكند، سخن از وظيفه گفتن، سخن است و حرف است و درگيرى با يك بت است و اسارت در يك حجاب است.
اين كيميا جز در زمينهى آزادى به دست نمىآيد و اين آزادى جز با اين شناخت، شناخت عظمت انسان و شناخت ناچيزى آنچه جز حق است، جلوه نمىكند و اين شناخت هم جز با تفكر در استعدادهاى انسان، ميسر نمىشود.
كسىكه فهميد استعدادها و سرمايههايش بيش از اين محدوده و بزرگتر از بهشت است، ديگر به بهشت هم دلخوش نيست و در اين حد جز حق و جز امر او، براى اين روح بزرگ و عارف، حركتى نمىآورد و جز وظيفه چيزى او را پيش نمىبرد.
شناخت وظيفه
۳- پس از رسيدن به اين آزادى و دست يافتن به اين زمينه، مىتوان از وظيفه سخن گفت و اين جاست كه نوبت به شناخت وظيفه و راه شناسايى وظيفه مىرسد و البته اين روح بزرگ و آزاد، با ملاك اهميت و به كمك ميزان مىتواند وظيفهاش را بشناسد.
در جاى ديگر به اين اصل رسيدهايم كه اگر كسى در صراط عبوديت بود و از غير حق آزاد بود، ناچار به سبل و به وظيفهها هدايت مىشود كه؛ «الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا».
پس ميزان و ملاك اهميت براى شناسايى وظيفه كافى است. البته هنگامى كه به آزادى رسيده باشيم و به عبوديت حق چنگ زده باشيم.
در درون انسان ترازويى هست و ميزانى هست كه با آن مىسنجد و مسائل را مقايسه مىكند و اين ترازو هنگامى كه تحت تأثير عوامل درونى ما نباشد و آزاد شده باشد، مىتواند كارگشا باشد و اهميتها را نشان بدهد و شك نيست كه اهميت وظيفه را مشخص مىسازد.
با آزادى و با ميزان و با ملاك اهميت و ضرورت، مىتوان به وظيفه دست يافت و با وظيفه از انتظارها رها شد و به بهترين نتيجهها رسيد.
حيات و رشد
۴ - ما امروز به مرگهايى رسيدهايم. مرگ روح، مرگ دل، مرگ عقل، مرگ فكر، مرگ معرفت و عقيده و عمل. در نتيجه ضرورىترين مسألهى ما حيات است و ضرورىترين حياتها، حيات قلب و حيات روح است. چون تا زنده دل نباشيم از زندگىها رشدى نخواهيم گرفت و از حياتها بهرهاى نخواهيم برد و حيات چيزى جز رشد نيست و اينكه گفتم ما به مرگهايى رسيدهايم از همينجاست، چون ما به رشدى نرسيدهايم و حركتى نكردهايم و اين است كه مردهايم. هركس كه رشدى ندارد مرده است هر چند در هر دقيقه چند بار ششهايش از هوا خالى و پر شود.
اين حيات و اين زندگى از كجا و از كدام چشمه بهدست مىآيد؟
در سورهى انفال آمده است: «يا ايها الذين امنوا استجيبوا لله و الرسول اذا دعاكم لما يحييكم و اعلموا ان الله يحول بين المرء و قلبه و انه اليه تحشرون».
اين حيات در گرو جواب گويى و استجابت رسول الله (ص) و اين حيات در دعوت رسول و دين رسول است و بر همين اساس است كه گفتهاند: «تزاوروا، تلاقوا، فان فى زيارتكم احياء لقلوبكم و ذكراً لاحاديثنا».
در برخوردهاست كه از گفتههاى نو و تازهى امام ياد مىشود و دلها زنده مىشود. ما امروز به روشنفكرى رسيدهايم اما همين روشنفكرى شده يك بت بزرگ ما و مانع رشد ما. چون روشندلى و عشق در ما جاى پا نداشته و تا اين روشندلى و عشق نيايد كارى از پيش نمىرود. چون اين عشق است كه ما را به عمل مىكشاند. عاشق بدون عمل نيست، هر چند عالم بى عمل مىماند.
و اين روشندلى و زندهدلى در گرو برخوردهاست. چون در برخوردهاست كه جرقهها سر مىكشند و شعلهها گسترده مىشوند و استعدادهاى ما و كار ما و راه ما مشخص مىگردند. و با شناخت استعدادها، همتهاى ما سر مىكشند و ما را به راه مىاندازند.
حيات در دعوت رسول است و در وسعت دين است. دينى كه از تفكر شروع مىشود؛ تفكر در آيهها و در تاريخ و جامعه و در انسان و با اين تفكرها به شناختهايى مىرسد. شناخت انسان و هستى و نقش انسان در آن. و با اين شناختها به عقيدههايى دست مىيابد. و براساس آن تفكرها و آن شناختها و اين عقيدهها، احكام و نظامهاى دين قرار مى گيرد.
بايد اين دعوت را شناخت و در آن تفقّه داشت و پس از تفقّه به جواب دادن و استجابت پرداخت و به جهاد دست زد1. يك دوره، دورهى آگاهى و تفقّه است و سپس دورهى آگاهى دادن و انذار؛ «ليتفقهوا فى الدين و لينذروا». يك دوره، بارگيرى و يك دوره بازدهى و بارگذارى.
و اينكه گفتم حيات در گرو اطاعت رسول و در گرو دعوت اوست، نه فقط حرفى است به تعبد، بل حقيقتى است برهانى كه در اين آيه مطرح شده است.
حيات يعنى رشد و حيات انسان يعنى رشد تمام استعدادهاى او و زياد شدن تمام سرمايههاى او. در اين جا بايد كمى دقت كرد كه چه كسى مىتواند به رشد اين استعدادها و به زياد شدن اين سرمايهها كمك كند؟
كسى كه در مرحلهى اول اين استعدادها را بشناسد و سپس قلمرو آنها را بشناسد و سپس از قانونهايى كه بر آنها حاكم است آگاهى داشته باشد.
كسى مىتواند به حيات و رشد چشم من كمك كند كه در مرحلهى اول چشم را و دستگاه دقيق آن را بشناسد و سپس قلمرو ديد مرا بشناسد كه براى چند متر، چند كيلومتر و يا تا حدى بايد كار كند و سپس از عواملى كه بر چشم من اثر دارند و قانونهايى كه بر آن حاكم هستند آگاهى داشته باشد تا بتواند نور چشم مرا زياد كند و از چشم من بهترين بهرهها را بگيرد و در بهترين قلمروها آن را به جريان بياندازد.
با اين توضيح آشكار مىشود كه جز الله و كسانى كه با او ارتباط دارند، هيچ كس نمىتواند به انسان زندگى ببخشد، چون اينها نه از استعدادهاى عظيم انسان خبرى دارند و نه از قلمرو استعدادهاى او و از طول راه او و نه از قانونهاى حاكم بر اين استعدادها، آن هم در مجموعهى اين راه دراز و قلمرو گسترده.
بر اساس اين توضيح آشكار مىشود كه چرا حيات در گرو استجابت و همراه دعوت رسول و دين حق است.
از آنجا كه مسألهى حيات ضرورىترين مسألهى ماست، مسألهى تفقّه در دين و انذار خلق، يعنى آگاه شدن و آگاهى دادن ضرورىترين مسأله مىشود كه بايد در تجمعها به آن پرداخت و در برخوردها به آن انديشيد. چون هر تيپى در برخوردها مسائلى را مطرح مىكند كه براى آنها ضرورت دارد؛ عطارها و بقالها و دزدها و تاجرها همه از مسائل ضرورى خود گفتوگو دارند. ص۱۰۸-۱۰۱
.....طرح جامع
با روى كار آمدن مكاتب و استقرار آنها در ملتهاى متمدن ناچار مذهب دچار رقيبى سرسخت شد و مذهبىها گرفتار تضاد و بحران انتقال.
باروى كار آمدن تضاد و آزادى ناچار دورهى پذيرش قطعى مذهب گذشت و زمان انتخاب و مقايسه فرا رسيد.
و دراين زمان، نياز ما طرح كلى مكتب اسلام و عرضهى كامل مذهب حق است. ديگر نمى توان مذهب را به تدريج و هنگام عمل توضيح داد. چون شبهات، شبهات اصولى است و مسأله، مسألهى انتخاب و مقايسه و در هنگام مقايسه بايد مجموعه را در نظر گرفت و سنجيد، نه تكه تكه و پراكنده.
امروز مسائل اسلامى در زمينههاى جهانبينى و ايدئولوژى و نظامهاى حقوقى و سياسى و حكومتى و اقتصادى و اجتماعى، مورد بررسى قرار گرفته و در اين زمينه طرحهايى داده شده البته سطحى و ناهماهنگ و چه بسا غيراسلامى.
بر فرض اين طرحها اسلامى و خالص هم بود، اين كفايت نمىكرد، چون بايد تمام مذهب مطرح مىشد و هر قسمت با روابطش بررسى مىگرديد و جايگاه حقيقى هر يك به دست مىآمد.
در عرصهى فقه اسلامى و دين بايد در جستوجوى طرح جامع و هماهنگ و عميق بود و در هر صورت مىتوان گفت كه دين از معارف - جهانبينى - و عقايد - ايدئولوژى - و نظامها و احكام برخورداراست و اين همه با تفكر بهدست مىآيد.
دين با تفكرآغاز مىشود كه؛ «قل انما اعظكم بواحدة ان تقوموا لله مثنى و فرادى ثم تتفكروا».
تفكرى در جامعه و تاريخ و در پديدهها،آيهها و در انسان، در استعدادهاى او و خلقتش.
و براى رسيدن و شناخت دنيا و نظم و هدف و نقش انسان در جهان بايد از انسان شروع كرد. همانطور كه از آيهى 80 سورهى روم به دست مىآيد كه با تفكر در انسان، هدف هستى و حقيقت آن آشكار مىشود.
با تفكر در خلقت انسان به فقر و ضعف و عجز و جهل او پى مىبريم و سپس از دادنها و گرفتنها، دهنده و گيرنده را مىيابيم و در اين حد اين موجودِ هيچ، به سوى بىنياز نيرومند بالغ و حكيم، كشيده مىشود و با او پيمان مىبندد. چون او را از خود به خود نزديكتر مىبيند و او را از خود به خود آگاهتر مىيابد، اوست كه بر هستى احاطه دارد و اوست كه محبتها را آفريده است.
با تفكر در استعدادهاى انسان كار انسان مشخص مىشود كه خوردن و خوابيدن و خوش بودن نيست و نظم و عدالت و رفاه نيست. چون براى اين كارها به اين همه استعداد نياز نبود.
از تضاد استعدادهاى عظيم انسان مىيابيم كه كار انسان حركت است، خوردن متحرك و نظم و عدالت و رفاه متحرك.
و با اين ديد ناچار دنيا شناخته مىشود كه؛ عشرتكده نيست و آخور نيست و خوابگاه نيست، بل راه است و كلاس و كوره.
و با مقدار استعدادهاى انسان مقدار حيات او و ادامهى او مشخص مىشود و در نتيجه هستى و ادامهى آن تا بىنهايت آشكار مىشود. از آنجا كه انسان بىنهايت استعداد دارد ناچار هستى بىنهايت ادامه خواهد يافت، كه؛ «خلقتم للبقاء لا للفناء».
هنگامىكه انسان بىنهايت ادامه دارد و هنگامى كه دنيا راه است و هنگامى كه انسان حركت است و رشد است ناچار بايد جهت حركتى باشد. آخر حركت به سوى چه؟ به سوى چيزى كه پائينتر از ماست يا برابر با ماست و يا عالىتر؟ ناچار بايد حركت به سوى عالىتر باشد و تكاملى باشد، پس وجود عالىتر و برتر از انسان كيست؟
آنكه انسان را بىنياز كرده، حكمت در سرش ريخته و آنكه بر او حاكم است و اين حاكم قانونهاى ديالكتيكى و طبيعى و تكاملى نيستند، اين قانونها خود تنظيمكننده و كنترل كننده را اثبات مىكنند و اين است كه اله مىشود جهت حركت انسان و هستى و جامعه كه؛ «اليه يرجع الامر كله» و «اليه المصير» و «الى ربك المنتهى» «و اليه الرجعى».
و در اين حد ناچار راهى مىخواهيم؛ صراط.
وسيلهاى مىخواهيم؛ عقل كه مىسنجد و عشق كه حركت مىدهد و عجز كه مىرساند.
و سر منزلى داريم؛ معاد و آخرت. معاد مقصد نيست كه منزل است. مقصد همان جهت حركت ماست.
و راهبرى و پيشوايى تا آن اوج نه تا رفاه و تأمين؛ امام و رسول.
و آدابى و روشى؛ احكام و نظامها.
اين شناختها ناچار عقيدههايى را سبز مىكنند.
انسان سرى دارد و دلى و در فاصلهى مرگ و تولد اين هر دو از شناختها و عشقهايى انباشته مىشوند. و اين هر دو با هم رابطه دارند. آن چه در سر بزرگ شد دل را پر مىكند و در تمام وجود ما جوانه مىزند و ما را به حركت و عمل مىكشاند. هنگامى كه اين شناختها در سر آمد و اين معارف ذهن ما را سرشار كرد، ناچار عقيدهها و عشقهايى خواهد بود و ناچار حركتهايى خواهد بود و با اين شناختها و با اين عقيدهها انسان زيربنايى مىيابد تا احكام و نظامها را به دوش بكشد و بارهاى امانت را بر پشت بردارد.
احكامى مربوط به انسان با خودش چون در درون انسان نيروهايى هست و قدرتهايى سر بلند كردهاند: اخلاق اسلامى.
احكامى مربوط به انسان با خدا و جهت حركتش: عبادات.
احكامى مربوط به انسان با ديگران: حقوق.
احكامى مربوط به انسان با زندگيش و مرگش؛ از خوراك و پوشاك و مسكن و بهداشت و معاملات و قراردادها و ازدواج و طلاق و مرافعات و قضاوت و شهادت و ديات و حدود و ارث.
و نظامهايى:
۱ - نظام تربيتى، ضرورت تربيت، روش تربيت، هدف تربيت مربى؟ چه كسانى مىتوانند تربيت شوند؟ هنگام مناسب براى تربيت؟
۲- نظام اجتماعى، عوامل سازنده، عوامل رشد، عوامل حفظ، تأمين رفاه، تنظيم روابط.
۳- نظام حكومتى، هدف حكومتى، ملاك انتخاب، روش انتخاب.
۴- نظام اقتصادى.
۵- نظام مالى، منابع مالى، مصارف، روش جمعآورى، روش مصرف و هدف مصرف و جمعآورى و زير بناى مالياتگيرى.
۶- نظام حقوقى و جزايى و قضايى.
اين طرح كه تا حدى از هماهنگى و جامعيت برخوردار است، به اضافهى بررسىهايى دربارهى اصالت مذهب و ضرورت مذهب و افيون نبودن مذهب و عامل انحطاط نبودن مذهب و به اضافهى طرح عملى و راه پياده كردن آن، اين مجموعه مىشود موضوع فقهى عصر ما.
ما در اين فرصت از تاريخ فقهى خود، امروز به سوى مسائل اقتصادى يا حكومتى كشيده شدهايم و خيال مىكنيم كه نياز فقهى با طرح همين مسائل به اصطلاح مورد لزوم، مرتفع مىگردد، در حالى كه نياز ما با طرح اين مسائل مرتفع نمىشود و اصولاً طرح اين مسائل به تنهايى يك تقليدگرايى و خودباختگى است.
نياز ما و ضرورت فقهى ما با طرح اين مسائل پراكنده مرتفع نمىشود چون هنوز مرحلهى پياده كردن اقتصاد اسلامى فرا نرسيده كه مابه آن چسبيدهايم. و اين اقتصاد دراين جامعه و در اين نظام موجود هيچگاه نمىتواند پياده بشود. پس ما بايد اقتصاد اسلامى را در نظام اقتصادى اسلام و همراه زيربناهاى معرفتى و عقيدتى آن مطرح كنيم و همين طور همراه ساير نظامهاى تربيتى و اجتماعى و حكومتى و حقوقى و قضايى و جزايى و مالى آن بررسى كنيم و راه عملى كردن اين طرح كلى را نشان دهيم .
اين تقليدگرايىها و خود باختگىها براى چند سالى سر ما را گرم مىكند و ركود فقهى را از نظر پنهان مىدارد و سپس ما را به بن بست مىرساند همانطور كه در قسمتهاى جهانبينى و ايدئولوژى و يا طرحهاى حكومتى و اقتصادى به شبه بنبست رسانده.ص۱۳۳-۱۲۷
کتاب درآمدی بر علم اصول و جایگاه فقه و شؤون فقیه اثر استاد علی صفایی حائری (ره) عین . صادرا از اینجادانلود کنید.