تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










حرکت(تحلیل جریان فکری و تربیتی انسان)اثراستادعلی صفایی حائری(ره) عین.صاداز کتاب" حرکت(تحلیل جریان فکری و تربیتی انسان) "

..... ما به اندازه همه وجودمان، به اندازه تمامى ابعاد خلق‏ها و نسل‏ها استعداد داريم. اگر بخواهيم اين استعدادها را تنها براى نان و آب، براى اينكه پُست و مدركى پيدا كنيم محصور نماييم، زياد هم مى‏آوريم. اينجاست كه آخرِ عمر ما و تمامِ حاصل زندگىِ ما، اين مى‏شود كه سگى را دست بگيريم و از كنار ساحلى بگذريم و سوت بزنيم و يا گذشته بى‏حاصلمان را تكرار كنيم.

 اگر فهميديم به اندازه همه ابعاد خودمان؛ يعنى بدن، فكر، قلب، عقل و روح و به اندازه همه اين ابعاد در ديگران به ما استعداد داده شده، ديگر مسأله در اين حدى كه محصورش كرده‏ايم، محدود نمى‏شود.

 تركيب و رابطه اين استعدادها با هم، نامحدود بودن و ادامه و امتداد ما را توضيح مى‏دهد. شخصيت ما را توضيح مى‏دهد. حركت ما را توضيح مى‏دهد.

 تقدير و اندازه اين استعدادها هم، در رابطه با شغل‏ها و اشتغال‏هاى ماست.

 ما " تركيبى" داريم كه به اندازه همه وجود خودمان و همه نياز نسل‏ها مى‏تواند بارورى داشته باشد و اين تركيب، نقش ما را مشخص مى‏كند. ما " تقديرى " داريم كه اين تقدير، شغل ما را مشخص مى‏كند.ص۳۵

 

.....مقصود انسان از حركت براى به دست آوردن نان و آب، مربوط به مرحله‏اى از زندگى است كه فقط فقر را احساس كرده. بعد از تأمين اين نياز، حركتِ مستمرِ او به بن‏بست مى‏رسد. آن وقت نياز به آزادى را احساس مى‏كند. در آزادى، تجاوزها به وجود مى‏آيد. از اين رو نياز به عدالت را احساس مى‏كند. در عدالت، رفاه به وجود مى‏آيد و در رفاه، پوچى را احساس مى‏كند؛ تا آنجا كه به خودش رو مى‏آورد. آدمى پس از تكاملى كه در صنعت پيدا مى‏كند، بار ديگر به خودش پناه مى‏آورد و اينجاست كه به پوچى دوم مى‏رسد.

 انسان پس از مرحله تكامل چه در " خودش "و چه در " صنعتش " به مرحله جهت دادن به استعدادهايش راه پيدا مى‏كند و تو مى‏بينى كه داستان مستمراً ادامه دارد؛ چرا كه آدمى مستمراً ادامه و امتداد دارد.ص۳۶

 

.....سعى، موضع‏گيرى

 

 نمونه‏اى از انسان‏ها مى‏توانند حجت بر ما باشند كه با دستمان، با چشممان، با فكرمان، با نيروهاى عظيمى كه در ما نهفته است، چه كارها كه مى‏توانسته‏ايم انجام دهيم و نداده‏ايم! اينها حجت هستند. اينها نمونه هستند. دليل بر اين هستند كه انسان مى‏تواند از آنچه هست و در جايى كه قرار دارد، فاصله بگيرد و حركتى داشته باشد.

 هر انسانى مى‏تواند به آن قلّه و اوجى برسد كه عالى‏ترين انسان‏ها رسيدند. مهم مقدار استعدادها نيست تا بگوييد ما كمتر از آنها داريم؛ چون آنها با استعدادهاشان به اين جريان نرسيده‏اند، وقتى به آن قله و اوج رسيدند كه آنچه را داشتند، خرج كردند و به جريان انداختند. ساده‏تر بگويم: آنچه آدمى را بالا مى‏برد، نه سرمايه است و نه عمل كه سعى اوست.

 سعى، نسبت عمل به سرمايه است و حالتى است در عمل، نه خود عمل. كسى كه مقدارى سرمايه دارد؛ مثلاً صد تومان و از اين مقدار، ده تومان بيرون آورده، با كسى كه هزار تومان سرمايه دارد و از آن، صد تومان بيرون كشيده است، سعى‏شان يكى است گرچه عمل‏هايشان متفاوت است.

 آنچه به انسان رفعت مى‏دهد، بسته به مقدار سعى اوست، نه عمل او؛ كه عمل وابسته به شرايط و امكانات آدمى است، ولى سعى در هر مقدار از استعداد و توانايى اوست. شايد بعضى‏ها بين سعى و عمل تفكيك نكنند، ولى اينها جدا هستند. در فارسى هم مى‏گوييم: فلانى در عملش سعى مى‏كند؛ كه سعى، حالت عمل است، نه خود عمل و آنچه به انسان مربوط است، همين حالت است.

 وجود انسان‏هاى متعالى علامت حركت انسان است. علامت اين است كه ما هم مى‏توانيم همان مراحل را طى كنيم. شايد شنيده باشيد كه على(ع) ميزان است؛ يعنى ترازوى من است. من دستم را با دست او، عمرم را با عمر او، فكرم را با فكر او بسنجم. تفاوت‏هايى كه در ميان است مربوط به اين است كه ما كار نكرده‏ايم و سعى نداشته‏ايم. بايد عذرها را در همين جا بريزيم و نگوييم: نداريم؛ كه دارايى مطرح نيست. همان اندازه كه داريم اگر خرج كنيم، به قله و اوجى مى‏رسيم كه ديگران رسيدند.

 مقدار استعدادها، امكانات آدمى، محيط و اينكه با رسول بوده يا نه و اينكه در چه شرايطى قرار گرفته،   هيچ كدام براى حركت انسان ركن   نيستند،   پايه و اساس نيستند؛ چرا كه موقعيت‏ها مهم نيستند. اين موضع‏گيرى در موقعيت‏هاست كه ارزش مى‏آفريند.ص۳۹-۳۸

 

......انسان، محصور و محكوم شرايط نيست، بلكه متأثر از شرايط است.ص۵۱

 

...... پس شرايط، زمينه‏ساز انتخاب آدمى است، نه حاكم بر انتخاب او.ص۵۳

 

.....تمامى هستى معجزه است. طبيعت، معجزه‏اى است كه ما با آن مأنوس شده‏ايم و معجزه، طبيعتى است كه هنوز با آن مأنوس نشده‏ايم.

 معجزه، طبيعت نامأنوس است و طبيعت، معجزه مأنوس.ص۸۷

 

.....حرف آخر

 

 اگر آدمى ماندن را گنديدن دانست و حركت و ضرورت آن را احساس كرد، بايد حركت كند و در اين حركت، كندى و شتاب خود را كنترل نمايد. اگر كُند برود، از پشت ضربه مى‏خورد و مانع ديگران است. اگر شتاب بردارد، بايد لرزش‏هايش، جهر و اخفاتش، بلندى و كوتاهى صدايش را كنترل كند.

 وجودهايى كه جلودار هستند و با شتاب حركت مى‏كنند، يك لحظه انحرافشان كيلومترها انحراف در بر خواهد داشت. در سرعت‏هاى بالا، انحراف‏ها نيز بيش‏تر خواهد بود.

 بارها گفته‏ام: آنچه شيطان را گرفتار كرد، يك كبر بود. آنچه آدم و پسرانش را گرفتار و روانه زمين كرد، يك حرص در آدم و يك حسد در بچه‏هاى او بود. آنچه يونس را در شكم ماهى گرفتار نمود، يك شتاب بود و آنچه يوسف را زندانى كرد، يك توجه به غير بود. ما كه جامع همه اين شرايط هستيم، به خاطر كندى حركت و سرعت و نبود آن شتاب، هنوز هم سر جاى خود ايستاده‏ايم و هيچ جايمان هم درد نگرفته و دَرِ بهشت را هم برايمان باز كرده‏اند.

 آنچه را كه ما حُسن مى‏دانيم، براى راه رفته‏ها و شتاب برداشته‏ها، عين قُبح است؛ چون كلاس‏ها عوض شده است.

 يكى از خواهران مى‏گفت ما خيال مى‏كرديم كه فلانى موحّد است، ولى بعدها معلوم شد كه از مشركان است. به او گفتم: مسأله همين جاست كه چه بسا آنچه را كه تو براى او شرك مى‏دانى و به آن معتقد هستى، چيز مهمى نباشد، ولى آنچه را كه عين توحيد مى‏دانى، شرك باشد؛ چون آدمى در حركتش، آن به آن شكل عوض مى‏كند و توقع‏هايش زياد مى‏شود.

 با شروع حركت، هر دعوتى ما را به خود جذب مى‏كند. شيطان بت ما مى‏شود. رسول(ص) بت مى‏شود. على(ع) بت مى‏شود. اين مربوط به داعى نيست؛ چون نورى كه بايد در راه خود قرار دهيم، اگر در چشم خود بيندازيم، كورمان مى‏كند كه نبايد وسيله‏ها را هدف قرار داد.

 در تاريخ آمده است: كسانى كه على(ع) را خدا مى‏دانستند و على اللهى بودند، حضرت با آنها محاجه كرد و گفت: من بنده‏اى از بندگان خدا هستم. فقيرم. مريض مى‏شوم و ... ولى آنها زير بار نمى‏رفتند و تا لحظه آخر مى‏گفتند كه تو خدايى. اينجا بود كه حضرت آنها را سوزاند. در روايت هست كه حضرت براى آنها جايى كَند و با دود آنها را خفه كرد.

 اين طور نيست كه على(ع) بخواهد خودش را در وجود آنها بت كند و بزرگ نمايد، كه ما نبايد نور را در چشمان خود بريزيم. بايد در راه بريزيم و در راه از آن استفاده كنيم. كسى كه به نور نگاه كند، كور مى‏شود. بايد با نور نگاه كرد، نه به نور كه موقعيت‏ها مهم نيستند، موضع‏گيرى‏ها اهميت دارند.

 با شروع حركت، مسأله بعدى مطرح مى‏شود كه مقصد كجاست؟ مقصد چيست؟ چه مى‏خواهيم داشته باشيم؟ مى‏خواهيم خودمان و ديگران را به چه چيزى برسانيم؟ به چه رفاهى؟ به چه تكاملى؟ به چه بالاتر از تكاملى؟

 اگر آن همت عالى به وجود آمد؛ همتى كه بخواهى براى نسل‏ها چيزى بيش‏تر و بالاتر از تكامل، بالاتر از نان و آش و آب را داشته باشى و آدم‏ها خود انتخاب كنند، نه اينكه آنها را بغلطانى و بغل كنى و به دوش كشى، آن همت و آن رسالت، عبوديت را مى‏طلبد، نه بينش انسانى يا اجتماعى يا سياسى يا تاريخى كه اينها نمى‏توانند زيربناى اين مسئوليت‏ها و رسالتهاى سنگين باشند تا چه رسد به شعارها و عواطف و احساسات انسانى.

 آنچه معاويه داده بود، اگر على(ع) هم يك دَهُم يا يك صدُم آن را مى‏داد بيش از معاويه يار پيدا مى‏كرد. مسأله اين نيست كه خلق را بغلطانيم، بايد مسيرى فرا راهشان قرار دهيم تا اگر خواستند، انتخاب كنند؛ كه خداوند نخواسته ما را گول بزند تا راه بيفتيم و حركت كنيم. بهشت و جهنّمى هم كه وجود دارد و وعده و وعيدى كه به آنها داده شده، نتيجه عمل ماست.

 در ديد عالى قرآن، بهشت و جهنم، چيزى جز عمل آدمى نيست. بهشت و جهنم عكس العمل آدمى نيست، بلكه عمل اوست. اين نكته خيلى دقيق است. در يك ديد مترقى، خيال مى‏كنيم عذاب يا ثواب، عكس العمل است؛ يعنى من كارى مى‏كنم و عكس العمل آن ثواب يا عقاب است، در حالى كه اين طور نيست. خودِ عمل يا ثواب است يا عقاب و اين آيه " تُجْزَوْنَ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ " ،

 نشانگر اين نكته است كه خود عمل، جزاى توست.

 وقتى كبريتى را زير دامنت مى‏گيرى، مى‏سوزى. كبريت كشيدن و سوختن يكى است، يك عمل است و عمل، عين پاداش است.

 بعد از اين مراحل تو طرح كلى مى‏خواهى. بايد با مهره‏ها كار كنى و آنها را پراكنده و سپس پراكنده‏ها را جمع‏آورى كنى؛ كه رسول، در مكه مهره‏هايش را جمع مى‏كرد و سپس پخش مى‏نمود. در اين هنگام مهره‏هايى كه پخش مى‏شدند، تبديل به مدينة الرسول مى‏شدند.

 در اين مدينه و در اين جامعه، حكومت اسلامى تحقق پيدا مى‏كند.

 شروع حركت، شروع درگيرى است، شروع برخورد باحادثه‏هايى است كه در مسير حركت، گريزى از آنها نيست. در اين برخوردها، درگيرى‏ها، تناقض‏ها، اختلاف‏ها، بالاتر حسدها، بخل‏ها، خستگى‏ها، نفرت‏ها و يأس‏ها شكل مى‏گيرد. اينجاست كه بايد نعمت‏ها تبديل شوند، ولى نه به كفر. بايد سيئات تبديل شوند؛ آن هم به حسنات.

 اين تبديل، نتيجه تركيب است؛ تركيب شناخت‏ها يا علاقه‏ها و عشق‏هاى بزرگ‏تر با بدى‏ها و سيئاتى است كه در ما وجود دارد و به عشق‏هاى كوچك‏تر ما شكل و جهت مى‏دهد.

 با اين دو تركيب، اخلاق اسلامى شكل مى‏گيرد. در اين اخلاق، ديگر بن‏بستى وجود ندارد، كه تبديل است. با اين اخلاق از واقعيت‏ها چشم نمى‏پوشيم كه از واقعيت‏هاى موجود بهره‏بردارى مى‏كنيم.

 اختلاف‏ها، حسدها، غضب‏ها و هر آنچه بد است، در اين ديد عين حسن است؛ همان طور كه بدون اين ديد، آنچه حُسن است، چيزى جز كفر نيست.

 خدايا! ما را از كسانى قرار نده كه با حركت و رفتن خويش مانده‏اند. از كسانى نباشيم كه خودِ حركت، مانع رفتن آنها و شور و حالشان، آنها را خالى كرده باشد.

 آمين يا ربّ العالمين.

 اللهم صل على محمد و آل محمد.ص۲۹۵-۲۹۱ 

کتاب حرکت(تحلیل جریان فکری و تربیتی انسان) اثر استاد علی صفایی حائری(ره)  عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  |