تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










از معرفت دینی تا حکومت دینی اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاداز کتاب" از معرفت دینی تا حکومت دینی"

......شبهات حكومت دينى در پنج مجموعه مطرح مى‏شوند:

 يك - حكومت دينى انسانى نيست.

 دو - حكومت دينى دنيايى نيست.

 سه - حكومت دينى استبدادى است.

چهار - حكومت دينى آفت‏پذير و مشكل‏آفرين است.

 پنج - حكومت دينى گرفتار و محدود است.

 

 حكومت دينى انسانى نيست

 

۱- شما خود تحليل مى‏كرديد كه با عبوديت و معرفت دينى به جامعه‏ى دينى و حكومت دينى مى‏رسيم. آيا با طرح عبوديت و بندگى و با طرح ولايت خدا و رسول و معصوم و فقيه و با فرض تسليم و تفويض و با وجوب تبعيت و پيروى، جايى براى انسان و شخصيت آدمى باقى مى‏ماند؟ آيا فرصتى براى اراده و انتخاب هست؟

۲- در اين آيه آمده: "ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى اللّه و رسوله ان يكون لهم الخيرة".يعنى هيچ گاه براى مرد مؤمن و زن مؤمن - در هنگامى كه خداوند و رسول او قضاوت و داورى كردند - اين حق نيست كه براى آن‏ها اختيارى باشد. آيا بدون اختيار، نشانى از كرامت انسانى باقى مى‏ماند؟

 ۳- در آيات قرآن، آدمى از سؤال و پرسش نهى شده؛ كه: "لا تسئلوا عن اشياء ان تبد لكم تسؤكم". مى‏فرمايد از چيزهايى سؤال نكنيد كه اگر براى شما آشكار شود به زيان شما است و براى شما بد مى‏شود. و اگر سؤال را از انسان دريغ كنيم، چگونه به تفكر و معرفت او اجازه مى‏دهيم؟ باز در آياتى از قرآن، آگاهى انسان تحقير شده كه شما چيزى نميدانيد: "ما اوتيتم من العلم الا قليلا".و يا اين نكته مطرح مى‏شود كه شما نمى‏توانيد بدانيد و راهى به آگاهى نداريد. با اين تحقير درباره آگاهى و علم انسان آيا امكان بالندگى هست؟ آيا اين نمونه‏ها و اين نگاه‏ها با كرامت و عظمت انسانى كه از حوزه‏ى" تكليف " به مرحله‏ى" حق جويى و حق طلبى " - حتى از خدا و حكومت و جامعه رسيده - هماهنگ است؟

 حكومت‏هاى دينى بر اين اساس براى شخصيت آدمى، براى اختيار و آزادى آدمى، براى فهم و علم و معرفت آدمى حسابى باز نمى‏كنند و براى او حقى نمى‏شناسند و فقط برايش تكليف مى‏آورند.

۴- و همين بركنارى آدمى از حقوق و گرفتارى به تكليف، زمينه تجاوز به حقوق او را مى‏آورد و همين است كه حكومت دينى " حق حيات "، " حق امنيت"، "حق آزادى" ، "حق انتخاب"، "حق نظارت" و بازخواست، براى "كافر" و حتى" اقليت" هايى كه اهل ذمه هستند و يا  " مخالفينى"كه با حكومت سازش ندارند و يا اعتراضى دارند و يا حق حكومت كردن را از آن خود مى‏شناسند، براى اين‏ها، اين حقوق را نمى‏پذيرند و حقوق انسانى و آزادى اجتماعى و سياسى و حقوقى و اقتصادى آن‏ها را زير پا مى‏گذارد و حتى زندگى آن‏ها را و حيات آن‏ها را مى‏ستاند و با شرايطى آن‏ها را مهدورالدم مى‏نمايد.

اين مخالفت با حقوق بشر و آزادى انسانى را نمى‏توان پنهان كرد؛ كه خود حكومت‏ها به پنهان كردن آن نپرداخته‏اند، پس چگونه با اين همه باز حكومت دينى مى‏تواند با انسان و حقوق او همراهى داشته باشد؟ و چگونه مى‏تواند از اومانيسم و كرامت انسانى دم بزند؟

 آيا مناسب‏تر نيست براى حفظ و پاك نگاه داشتن دين، حكومت را از آن بر كنار بدانيم؟ و جريان‏هاى تاريخى و معاصر حكومت را از آن جدا سازيم و ميان دين و سياست خط فاصل بگذاريم؟؟

 شايد آن‏ها كه دين را از سياست جدا مى‏دانند، آن قدرها هم پست و پليد نباشند و با حسن نيت و خيرخواهى همراه باشند و به خاطر پاسدارى از كيان دين و ايمان متدينين به اين جدايى رسيده باشند.

 در هر حال اين مشكل اول حكومت دينى و تفكر دينى است كه يك دسته را فرقه ناجيه مى‏شناسد و بقيه را اهل آتش مى‏داند. مؤمن را صاحب حق مى‏نمايد و كافر را از تمامى حقوق محروم مى‏سازد و سعادت و حقيقت را در تيول يك دسته قرار مى‏دهد و بقيه را با دست خالى به انتظار زندگى سخت و يا مرگ سخت و يا جهنم و آتش سخت مى‏گذارد. 

 

 براى جواب از اين شبهات من به نقض و بيان موارد مشابه در آن سوى آب‏ها، يا در اين سوى دنيا و در مهد آزادى و حقوق بشر نمى‏پردازم كه اين بزرگان با تمامى وسعت از تحمل جريان‏هاى مخالف - حتى در پوشش و لباس - عاجزند تا چه رسد به مخالفت با حكومت و خط مشى سياست جهانى؛ كه نه در آن ولايات كه حتى در استان‏هاى منفصل عربستان و مصر و الجزيره، هيچ امكان تحمل نيست و همه چيز بايد با جريان‏هاى مافيايى و جاسوسى و بازى‏هاى تبليغاتى و حمايت‏هاى بى شايبه و زد و بندهاى پنهان و آشكار و ترورهاى فردى و جمعى به آن سمت و سويى بيفتد كه فلان مى‏خواهد و بهمان مى‏فرمايد و با منافع ادعايى هماهنگى داشته باشد و از بنيادگرايى بويى نبرده باشد.

 من به اين گونه جواب‏هاى نقضى نمى‏پردازم؛ چون در واقع اين‏ها جواب نيست و نقل و انتقال اشكال از يك جا به جايى ديگر است. جواب اقناعى مناسب‏تر است.

 ۱- اگر آدمى اجتماع را انتخاب كرد و يا شخصى و يا گروهى را پذيرفت، هر چند كه در جمع از جهات گوناگون محدود مى‏شود و با عشق و گرايش به شخصى، از خواسته‏هاى گسترده خود جدا مى‏گردد؛ ولى اين محدوديت و تعلق و تبعيت و تسليم و ولايت پذيرى و فرمانبرى و بندگى و عبوديت، با شخصيت آدمى و هويت انسانى منافات ندارد، كه برخاسته از انتخاب و اختيار او است و اين حق انسان است كه انتخاب كند و آزاد باشد، حتى اگر با آزادى به تسليم و پيروى، روى بياورد و عبوديت و تبعيت را بخواهد، همين طور كه امروز شهروند مدنى مدرن و آزاد مى‏تواند با همين آزادى به تمامى قوانين تسليم شود و تبعيت كند و اين را مسخ شخصيت و نفى هويت خود نشناسد.

پس آدمى اگر با انتخاب و با آزادى به اين جريان ولايت و عبوديت و تسليم و تبعيت رسيد، مشكلى نخواهد داشت. به خصوص آن‏جا كه اين انتخاب از فهم و معرفت و از عشق و احساس او مايه بگيرد.

و در كشاكش راه‏ها و بيراهه‏ها و شناسايى نجدين خوبى‏ها و بدى‏ها، به اين انتخاب رسيده باشد، نه اين كه در تنگناى تبليغات و با تحريك‏هاى مستمر و وسوسه‏هاى مداوم امكان تدبّر و تفكر و تعقل را از دست داده باشد و بدون بينات و روشن‏گرى و بدون ميزان و معيارى از اندازه وجودى خودش و ارزش‏هاى هماهنگ با او، به انتخاب ناخواسته و نادانسته رسيده باشد.

 آن‏چه مسخ و نفى شخصيت آدمى را به دنبال مى‏آورد، ظلماتى است كه آدمى را در بر مى‏گيرد تا نه خودش و نه روابطش و نه اهدافش و نه اندازه‏هايش را نشناسد و نبيند و فقط با عادت‏ها و غريزه‏هايش يا دهانش يا هوسش، انتخاب كند. و احساس آزادى هم بنمايد؛ چون آن‏چه مزاحم است، حقيقت آزادى و فراهم شدن نجدين و ظهور بينات و نور، و مشخص شدن معيارها و ميزان‏ها است.. وگرنه احساس آزادى و ابراز آزادى و... هيچ مشكلى نخواهد داشت و هيچ غرامتى نخواهد خواست.

۲- چگونه است كه آدم اجتماعى و متمدن و شهروند مدنى قانون شناس و هنجار و تسليم و تابع را مهر نمى‏زنيم و محكوم نمى‏كنيم و حكومت غير دينى را نفى و مسخ آدمى نمى‏دانيم با اين كه همين جريان تسليم - بدون زمينه و شناخت احساس و بينات و ميزان و انتخاب آزاد - براى او هست و با اين وصف بر صدر نشسته و قدر ديده است.

 آن‏چه نفى و مسخ انسان است، نبود بينات و ميزان براى انتخاب و نبود شناخت و عشق براى عمل‏هاى اجتماعى و انقيادهاى قانونى و هنجارهاى گروهى است. زن شهروند و مرد شهروند در برابر قانون و دادگاه‏هاى حاكم اختيار و آزادى ندارد، همان طور كه زن و مرد مؤمن در برابر حكم و داورى خدا، ديگر حق اعتراض و مخالفت ندارد، مگر از همان مجرايى كه قانون مقرر كرده و مگر با همان اختيارى كه قانون داده است.

 ۳- هر كس در برابر كسى كه از او امكان گرفته و نعمت و امانتى پذيرفته، مسئول است. نعمت‏ها و دارايى‏ها مسئوليت مى‏آورند و سؤال از مسائلى كه مسئوليت آدمى و بار او را سنگين‏تر مى‏كند، لزومى ندارد، به خصوص آن‏جا كه در فرض اقدام زيانى و خسارتى فراهم نمى‏شود.

 و توجه دادن به اندازه وجودى و وضعيت آدمى او را آماده‏تر و سازنده‏تر مى‏سازد و موضع‏گيرى مناسب را راحت‏تر مى‏نمايد. اگر براى كسى كه راه درازى در پيش دارد و امكان محدودى برداشته، تو از محدوديت امكانات و وسعت راه بگويى، آيا او را تحقير كرده‏اى؟ و علم و فهم او را ناديده گرفته اى؟ و جلوى رشد و بالندگى او را بسته‏اى؟

 تحقير آن‏جايى است كه تو راه را ببندى و آدمى را مجبور به بازگشت به غريزه و انحطاط و به طبيعت بدانى، نه آن‏جا كه با محدوديت علم و عقل و عرفان و غريزه، او را به وحى پيوند مى‏زنى و از احاطه ربوى و آگاهى الهى بهره‏مند مى‏سازى.

 خيلى سال‏ها پيش از انقلاب، نمايشنامه‏اى خواندم. گويا به نام عمو زنجيرباف بود كه از ديوانه خانه‏اى و ديوانگانى گفت‏وگو مى‏كرد كه بلبشو و آشفته بودند و به سرپرستى و رهبرى و مديريتى روى آوردند و مديريتى انتخاب كردند و مدير از وضع موجود و فقر و گرسنگى مجمع ديوانگان سخن گفت و همه گفتند كه راستى گرسنه‏ايم و فرياد زدند و شوريدند؛ ولى كار سامانى نيافت و احساس معلوم گرسنگى درد آورتر شد. به شور پرداختند كه چه كس ما را آگاه كرد و به ما گفت كه گرسنه‏ايم. او دشمن ماست و همان بايد مجازات شود، پس مدير منتخب را به دار كشيدند تا نجات يابند و گرسنگى را درمان سازند.

 آيا بازگو كردن راه بلند و امكانات محدود و گرفتارى‏هاى آدمى تحقير او است؟ و جرم است؟ و مجازات دار مى‏خواهد؟ با اين كه امكان انتخاب و تهيه مقدمات و تأمين نيازها، براى ما هست و مى‏توانيم زنجيرها را برداريم و ديوارها را بشكافيم و بكاريم و بكاويم؛ چون آدمى با تفكر و تعقل به اضطرار و به وحى مى‏رسد. و وحى در اصول و فروع، دفاع عقلانى دارد: اصول با بينات و حضوريات و فروع با ناتوانى غريزه و فكر و عقل و تجربه جمعى، برهانى مى‏شود.

۴- مى‏رسيم به حقوق كافر و اقليت‏هاى پذيرفته شده و مخالفين سياسى و يا مبارزين انقلابى و غير انقلابى.

 اين مقدمه كه آدمى از دوره تكليف به دوره حق رسيده، چندان اصالتى ندارد؛ چون آدمى در گذشته تا آن‏جا به تفرعن و خودخواهى رسيده بود كه هيچ تكليفى و هيچ حقى را از كسى نمى‏پذيرفت و خود را حق دار همه مى‏شناخت و صاحب اختيار هم مى‏دانست. همين طور در امروز هم آدمى به بينشى رسيده كه بيان تكاليف و اشاره به ضوابط سلوك خود را از حقوق خود مى‏شناسد و با اين حق عنايت و رعايت و لطف، به هدايت حق روى آورده و منتظر بينات و هدايت و ميزان او است.

 اين تقسيم‏بندى‏هاى بى‏اساس و مرزبندى‏هاى تاريخى - از كسى كه اندازه گام‏هاى خودش را نمى‏شناسد و چيزى از تمامى آدم‏ها و دوره‏ها نمى‏داند، و از حالت‏ها و انگيزه‏هاى آن‏ها بى خبر است - دردى را دوا نمى‏كند. در هر حال و در هر دوره - چه در برابر خدا و دين، و چه در برابر اجتماع و حكومت‏ها - آدمى مى‏تواند به تكليف و يا به حق خود روى بياورد، بخصوص آن‏جا كه تكليف بر اساس قدر و حد و حق است و اندازه‏ها به حدود و حقوق راه مى‏دهد، نه اعتبارها و سود و زيان‏ها. آدمى با نعمت حيات و شعور و بلوغ، به حق هدايت مى‏رسد؛ كه:"ان علينا للهدى". اين هدايت، حق انسانى است كه حكيمى او را به دنيايى آورده كه هدف‏دار و نظام‏مند است و اجل و مرحله دارد و زيبا است و هماهنگى دارد.

 در برابر اين هدايت، آدمى كه آگاه مى‏شود و مى‏يابد، گاهى چشم مى‏پوشد و با آگاهى چشم مى‏پوشد و انكار مى‏كند و گاهى مى‏گرايد و روى مى‏آورد و با آگاهى به عشق و عمل مى‏رسد. بدون بينات، ايمان و كفر مطرح نمى‏شود. بدون معرفت و آن‏هم معرفتى بدون ابهام، كفر و چشم‏پوشى مطرح نمى‏شود. كسى كه خبر ندارد و يا با خبر به معرفتى نرسيده و يا در باطلى متوقف شده و آن را حق مى‏شناسد، كافر نيست، كه مستضعف است و سهمى از حقيقت و سعادت دارد؛ اما با كفر و چشم‏پوشى و يا نفاق و تذبذب و بازى، آدمى كه خودش به خودش حرمتى نداده و از معرفت و فكر و عقل خود چشم پوشيده و ركن وجود انسانى خود را خراب كرده و ويران گذاشته و كفر ورزيده و انكار كرده - چه به خاطر ظلم و تجاوز كه ميخواهد جلويش باز باشد و رها باشد: " يريد الانسان ليفجر امامه" و يا به خاطر استكبار و غرور كه نمى‏خواهد زير بار رسولان و پيامبران با دست‏هاى خالى و بدون جلوه‏هاى چشم‏گير، برود - در هر دو صورت ظلم و علو، اين آدمى كه خودش را زير پا گذاشته، ديگر از چه كسى انتظار دارد كه او را تكريم كند و بر صدر بنشاند.

 پس از بينات و تبيين، كفر و ايمان مطرح مى‏شود و با اين تبيين، صف و دسته‏بندى آغاز مى‏شود. و اين دسته‏بندى بر اساس خاك و رنگ وزبان نيست كه بر اساس معرفت و آگاهى و گرايش يا چشم‏پوشى است. با صف و دسته‏بندى، مرحله‏ى درگيرى و قتال است و اگر در اين مرحله بر اساس مصالح و يا به خاطر اضطرار و شرايطى با كافر و يا اقليتى قرارداد بسته شد، اين قرارداد و پيمان معتبر است، تا آن‏جا كه سبيلى و سلطه‏اى و ذلتى براى مؤمنين نياورده كه: "لن يجعل اللّه للكافرين على المؤمنين سبيلا". اساس مشروعيت قرار داد، عزت و مصلحت مؤمنين است، پس باعث سلطه و عامل راهيابى عليه مؤمنين نخواهد بود.

 با هدايت و بينات، كفر و ايمان و قراردادها مطرح هستند و اين طبيعى است كه هيچ جريانى - حتى اگر طرفدار آزادى باشد - به كافران و چشم‏پوشان و دشمنان قسم خورده‏ى خود، امكان ندهد و آن‏ها را در آستين خود و در ميان دامان خود بزرگ نكند. هيچ آزاده‏اى، دشمنان آزادى را بارور نمى‏كند، مگر آن كه با حماقت پيمان بسته باشد و شعور را برگردانده باشد.

 ما فرض را بر اين گذاشته‏ايم كه چشم‏پوش‏ها و كافرها، همه مستضعف و بزرگوار هستند و همه از عاطفه و حق‏شناسى برخوردارند، پس چگونه مى‏توانيم آن‏ها را از حق حيات و امنيت و آزادى و نظارت و حتى بازخواست و محاكمه، جدا كنيم؟ در حالى كه اگر به ايمان و استضعاف و كفر و نفاق توجه كنيم، تنها كافر است كه محكوم است و بدون قرارداد جايى ندارد. حتى منافق مى‏تواند به كفر يا ايمان باز گردد و مستضعف هم مى‏تواند به بينات و آگاهى راه بيابد. و اين گونه نيست كه فرقه‏ى ناجيه تمامى مستضعفين را كه حق را در اعتقادى يافته‏اند و از آن دفاع مى‏كنند، اهل آتش بداند. آتش را كسى مى‏افروزد كه از آگاهى خود چشم پوشيده و با چشم بسته در دنيايى كه نظام‏مند و جهت دار است راه افتاده و برخوردها و درگيرى‏ها و آتش افروزى‏ها را رها نكرده و حتى خود:"حمالة الحطب" بوده و هيزم آتش خود را بر شانه‏هاى خود گرفته است. اگر ما درباره كسى در شبى حتى سرد، احتمال دزدى و شرارت بدهيم و احتمال جاسوسى و نفوذ بدهيم و احتمال دهان لق و زبان باز و نشت اطلاعات بدهيم، چه خواهيم كرد؟ آيا حقوق اين بشر و عاطفه خود را در نظر مى‏گيريم؟ و يا حقوق بشرهايى كه بر معرفتشان و بر آگاهيشان ايستاده‏اند و از آن‏چه كه فهميده‏اند پيروى كرده‏اند و ايمان آورده‏اند؟ آيا ما حقوق اين‏ها را نديده مى‏گيريم؟ و كليد اسرار و مقدار اطلاعات را به كسانى مى‏دهيم كه در هنگام ضعف، متملق و در هنگام قدرت قساوت پيرو سنگدل هستند؟ بايد همه را در نظر گرفت و در هنگام تزاحم، اولويت‏ها را فراموش نكرد. مگر آدمى از يك سوراخ چند بار گزيده مى‏شود؟ و در برابر احتمال نفوذ و دشمنى، چه قدر به عاطفه‏ى ابلهانه و يا ساده‏لوحانه روى مى‏آورد؟

 آن‏جا كه دشمن از اطلاعات دور و از تعداد نان و نوع ته سيگار و دگمه افتاده مى‏تواند بدون توجه تو، از تو بهره بردارد، چه طور به اقليت‏هايى كه از آن دست برخاسته وبر آن دامان نشسته و هنوز هم در همان جا آرام مى‏گيرند،

اعتماد مى‏كنى؟ و از حقوق ديگران چشم مى‏پوشى؟ حق حيات و حق امنيت و حق آزادى و حق انتخاب و حق نظارت، براى كسى است كه حق معرفت و فهم خويش را پرداخته و حق خود و حرمت آگاهى خود را گرفته و از چشم‏پوشى و عناد و لجاج، چه به خاطر ظلم و يا استكبار، جدا گرديده است. كسى كه با لجاج از تو جدا مى‏شود چگونه بدون اضطرار و يا قرارداد با تو جمع مى‏شود و همراه مى‏گردد؟

 به راستى اين مرزبندى و صف و قتال نتيجه طبيعى هر آرمانى، حتى آرمان آزادى است؛ چون هيچ آزاده‏اى به دشمن خود و دشمن آزادى، سرويس نمى‏دهد و برايش لحاف و كرسى پهن نمى‏كند و بوق و كرنا دم دهانش نمى‏گيرد و كاغذ ارزان و قلم گران به دستش نمى‏دهد. بلى، براى انتخاب آدم‏ها، عقل و هوس، و رسول و شيطان، و خوب و بد، و امكان دو راه، و هدايت نجدين، مطرح است؛ ولى پس از انتخاب و چشم‏پوشى از معرفت، ديگر نمى‏توان از مرز ايمان و كفر، چشم پوشيد.

 مى‏ماند اين سؤال كه كفر را چگونه اثبات مى‏كنيم؟ جواب اين كه با شك، حد كفر و حكم كفر بار نمى‏شود. آنجا كه چشم‏پوشى و عناد را يقين كرديم، صف و دسته‏بندى را آغاز مى‏كنيم.ص۲۱۳-۲۰۱

 

کتاب "از معرفت دینی تا حکومت دینی" اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


انسان در دو فصل اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاداز کتاب انسان در دو فصل

.....اين درست است كه فلسفه مادر عرفان و علم است؛ ولى تربيت، مادر فلسفه است؛ كه منطق فلسفه در منطق صورى خلاصه نمى‏شود و روش شناخت بر شناخت مقدم است و در اين روش به مواد فكر و شكل فكر و شرايط فكر بايد توجه داشت.

 گرچه مباحث از وجود و مراتب آن آغاز مى‏شود، ولى شناخت وجود عام، در ذهن انسان شكل مى‏گيرد و تجريد و تعميم مى‏يابد، ولى شناخت انسان و شناخت بلاواسطه‏ى انسان از وجود خودش و از جهان بيرون و از وجود مطلق، و زاياندن اين شناخت‏ها مربى مى‏خواهد و روش مى‏خواهد. و اين روش را در مبحث تربيت بايد ارزيابى كرد و به دست آورد. آن هم تربيتى كه بتواند در بلبشوى درون و بيرون انسان دست به كار شود؛ و منتظر فرصت‏هاى بلامزاحم نماند كه انسان از آغاز تا فرجام با شيطان و نفس و دنيا همراه و همگام است. حتى در بهشت با اينها بوده است.

 تربيت در اجراء و عمل بر فلسفه و عرفان و علم مقدم است، گرچه در طرح پس از شناسايى وجود مطلق و وجود انسان و استعدادها، آفت‏ها و مشكلات و موانع مشخص مى‏شود و سپس با شكر و كفر و معرفت و عبرت تغذيه مى‏كند و به شهود مى‏رسد و با علم و تجربه‏ها داد و ستد مى‏نمايد؛ ولى خود به حكم اين كه روش است بر اين همه تقدم دارد و بنياد و اصل آنهاست. و همين است كه انبياء پيش از آن كه از فلسفه و عرفان و هنر و علم حرف بزنند، همين روش را به كار گرفته‏اند واز ادراكات حضورى انسان، قدر انسان و استمرار انسان و تركيب انسان را به دست او داده‏اند؛ و با اين كليدها جهان بيرون حق و اجل و نظم و جمال آن را رقم زده‏اند و رب العالمين و مبدأ و منتهاى هستى را نشان داده‏اند و به حكومت او دعوت كرده‏اند و كمر هم بسته‏اند.

 و همين نكته باعث شده كه ما تربيت را اصل بينش دينى و بينش دينى را اصل فلسفه و عرفان و علم معرفى كنيم كه دين آمده تا به عقل و قلب و تجربه‏ى انسان بدهد و بياموزد و نيامده كه از اينها عصا و ردا و دستار بگيرد.ص۱۳-۱۲

 

.....عمل هنگامى كه زياد مى‏شود، غرور و توقع مى‏آورد و هنگامى كه كم و بى‏حال مى‏شود، يأس و نفرت و رجعت و بازگشت را باعث مى‏شود. براى نجات از استكثار و زياد شمردن عمل و براى رهايى از آفت‏هاى گوناگون عمل بايد به مقايسه‏ها و نسبت‏هايى توجه داشت:

 الف - نسبت عمل با عامل‏ها و انگيزه‏هايش

 ب - نسبت عمل با توان و وسعت او

 ج - نسبت عمل با جايگاه و زمان و مكانش

 د - نسبت عمل با هدف‏هاى مطلوب

 هـ  - نسبت عمل با عمل‏ها و كارهاى ممكن ديگر

 

 الف - عمل مثل اسكناس است؛ ارزش آن به انگيزه‏ها و عامل‏هاى آن است كه مى‏گويند: "‏حاسبوا انفسكم "  ‏، نمى‏گويند: حاسبوا اعمالكم، چون هر عملى مطابق عامل آن شكل مى‏گيرد و از اين سرزمين برمى خيزد.

 ب - در اين مكتب سعى مطرح است نه عمل. و سعى عملى است كه با توان و قدرت انسان سنجيده شده. عمل با توانايى تو مقايسه مى‏شود، نه با دارايى و مكنت تو. ممكن است من ده هزار تن بار را بردارم، در حالى كه ظرفيت بيست هزار تن را دارم. اين مقدار عمل نبايد در چشم من بزرگ شود، و حجم عمل نبايد من را گول بزند، كه تكليف به اندازه‏ى وسعت انسان است نه مكنت و دارايى او؛ "‏ لايكلف اللَّه نفساً الاّ وسعها".

 

ج - نسبت سوم، مقايسه‏ى عمل با جايگاه آن است. در طول تاريخ خيلى‏ها از حسين ياد كردند و خون هم دادند. بعد از عاشورا چهار هزار خون از توابين بر روى زمين ريخت. ولى اين خون‏ها چه كرد؟ قطره‏هاى بنزين اگر در جايگاه خودش بنشيند حركت ايجاد مى‏كند، اما خروارها بنزين آزاد، جز حرارت اثرى ندارد. اين مهم است كه عمل را بازمان و مكان خودش بسنجيم و شتاب كنيم. فقط به عمل و اقدام قانع نباشيم كه:  " ‏سارعوا الى مغفرة " ، " ‏فاستبقوا الخيرات " ‏. بايد شتاب داشت و مسابقه داد و كار را در زمان و مكان مناسبش ارائه داد.

 د - وقتى كه ما كارهاى بزرگ را براى هدف‏هاى محدود و كوچك انجام مى‏دهيم، ارزش عمل‏هاى ما را هدف‏هاى ما تعيين مى‏كند. ارزش عمل مربوط به هدف و انگيزه و بينش تو از آثار و روابط آن است كه اين همه بر شكل عمل هم اثر مى‏گذارند.

 خيلى‏ها به صداقت و شهادت بعضى‏ها مغرور شده‏اند، در حالى كه صداقت و شهادت به اندازه‏ى ارزشى كه براى

 

آن كوشيده ارزش پيدا مى‏كند. كسانى كه در راه هيتلر و حتى در راه آزادى جان دادند، با كسانى كه در راه هدف‏هاى بالاتر و ارزش‏هاى عظيم‏تر قدم گذاشتند، برابر نيستند. اغفال نشويم كه فلان مجاهد ماركسيست زده چه كرد و با شهادتش چگونه ايستاده جان داد. ارزش شهادت انسان، به اندازه‏ى شهادت اوست. ارزش خون‏ها به اندازه‏ى ارزش بينش‏هاست. صداقت و شهادت اين گونه نقد مى‏خورد، و جرم آنهايى كه براى هيتلر با صداقت جان دادند بيشتر است.

 هـ - اين كافى نيست كه يك عمل همراه نيت و سنت و وسع و زمان و مكان مناسب باشد، كه بايد عمل در مقايسه‏ى با اعمال ديگر به اهميت هم رسيده باشد. چون هنگام تزاحم تكاليف و كارها چاره‏اى جز انتخاب مهم‏تر نيست.

 خودسازى همين است كه محرك‏ها و حركت‏ها را كنترل كنيم. كنترل محرك‏ها به تنهايى كافى نيست. منى كه مى‏توانم طبيب بشوم اگر به خاطر خدا هم تزريقاتچى بشوم از من نمى‏خرند.

 

 گذشته از اين تأثيرها كه تربيت اسلامى در اين نسبت‏گيرى‏ها دارد، اين تربيت در دو زمينه‏ى ديگر هم بر عمل اثر مى‏گذارد. يكى در هنگام شك و ترديد و ديگرى در هنگام خستگى و بى‏علاقگى.

 در هنگام شك، اصول عمليه را دارد. استصحاب، برائت، احتياط و تخيير قواعدى هستند كه در بن‏بست شك و ترديد راهگشا هستند.

 اگر با يقين به كارى روى آوردم، مادام كه به يقين مخالف و جديدى نرسم نمى‏توانم از آن يقين سابق صرف‏نظر كنم، كه دستور است: " ‏لاتنقض اليقين بالشك ".

اگر در اصل تكليفى شك داشتم كه لازم است يا نه، مادام كه يقين به تكليف ندارم، راحتم كه:" ‏رُفِعَ عَنْ اُمتى مالايَعْلمَوُن ".

اگر در مورد تكليف شك داشتم ولى به اصل تكليف مطمئنم، بايد به تمامى موردها عمل كنم و احتياط كنم. احتياط كنار كشيدن از عمل نيست، كه جمع كردن ميان اطراف يقين است.

 در صورتى كه ميان دو محذور گير كردم و هيچ‏ترجيحى و رجحانى را نشناختم، در اين هنگام باز تكليف من مشخص است و مخيرم.

 اين در هنگام شك، كه معلق و بلاتكليف نبودى، و همين طور در مورد خستگى و بى‏علاقگى معلق و در بن‏بست نمى‏مانى. چون محرك تو عوض شده و علاقه‏ها با وظيفه‏ها جا عوض كرده‏اند. انسانى كه از طبيعتش فراتر آمده و به مرحله‏ى تبديل رسيده، او ديگر از بن‏بست نجات يافته، امر و دستور به او نيرو مى‏بخشد، نه علاقه و كشش‏هاى خودش.

 به رسول دستور مى‏دهند: " ‏استقم كما امرت "، نه فيما امرت؛

 

نمى‏گويند در مأموريت‏ها استقامت كن كه مى‏خواهند استقامت مثل امر باشد. مسئله اين نيست كه از هر راهى استقامت را به دست بياور، كه بايد استقامت تو از امر تو مايه بگيرد. عامل استقامت بايد امر تو باشد.

 آيا خيال مى‏كنى كسى كه اين چنين كار مى‏كند خسته مى‏شود؟ اينها در متن خستگى شروع مى‏كنند. نيروى آنها از وظيفه سرچشمه مى‏گيرد، نه از غريزه. اينها در عمل خسته و عمل زده نمى‏شوند، كه يك جريان را طى كرده‏اند و تمامى پل‏ها را پشت‏سر شكسته‏اند، و ديگر راه بازگشت برايشان نيست.

 و اين چنين عملى است كه  بالا مى‏رود و بالا مى‏برد؛"  والعمل الصالح يرفعه ".ص۷۹-۷۴

 کتاب انسان در دو فصل اثر استاد علی صفایی حائری (ره)عین.صاد را از اینجا  دانلود کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


حقیقت حج اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاداز کتاب حقیقت حج

.......    مرده‏ى زمين...

 ذبح

 

    عامل حيات برتر

 

 

 

 الهى فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينَ تَرَسَّختْ اَشْجارُ الشَّوْقِ اِلَيْكَ في حَدائِقِ صُدُرِهِمْ...

 

هر جور فكر مى‏كنم، او را بهتر مى‏يابم. كسانى كه ريشه‏اى نداشته باشند مى‏خشكند و كسانى كه مانده باشند، گند مى‏گيرند و مى‏ميرند. ما خواه و ناخواه مردار زمين هستيم و مرده‏ى زمان. زمانه ما را به مرگ مى‏سپرد و زمين از ما مردارى تهيه مى‏كند؛ مگر قبل از اينكه زمانه نيروى ما را بگيرد و ما را به خاك مبدل كند و بگنداند، خودمان را ذبح كنيم.

 

 مرده‏ى زمين، مردار زمان

 گفت‏وگو اين بود كه، ما خواه ناخواه مرده‏اى مى‏شويم و گند مى‏گيريم. مرده‏ى زمين و مردار زمان، مگر هنگامى كه ريشه‏هايى را داشته باشيم و ركودها را پشت سر گذاشته باشيم. اين مسأله، قطعى است.

 بخواهيم يا نخواهيم حركت‏ها و گذشت زمانه از ما مى‏كاهد و زمين ما را به گند مى‏رساند، مگر اينكه خودمان را قبل از اينكه زمان بگيرد، قبل از اينكه زمين بگنداند، ذبح كنيم. ما قطعاً در اين هستى، مردار هستيم.

 آنهايى كه گوسفندهايى دارند و اين گوسفندها در معرض خطرى قرار مى‏گيرند، زود كاردها را تيز مى‏كنند تا آنها را ذبح كنند، تا از مرگ آنها و ضايع شدن و از دست رفتن آنها جلوگيرى كنند.

 ما در اين هستى، خواه ناخواه مرداريم، مگر اينكه كاردى را به گلوها بگذاريم و ذبح كنيم. مهم اين است كه ذبيح چه كسى باشيم و مذبوح در راه چه كسى؟ و با چه چيزى خودمان را ذبح كنيم و رو به چه قبله‏اى؟

 مرگ، قطعى است. از دست رفتن، قطعى است. روزها كه مى‏گذرند، مثل موش‏هايى هستند كه طناب عمر ما را مى‏جوند. خواه ناخواه سرنگون مى‏شويم و در چاه‏هايى مى‏افتيم و مى‏گنديم. گذشت زمانه، ما را به خاك بر مى‏گرداند، مگر اينكه قبلاً خودمان را بقايى داده باشيم و ذبح كرده باشيم. آنهايى كه ذبيح نيستند، مذبوح نيستند، مردار هستند. مرده هستند. ارزش ندارند. از دست رفته هستند.

 

   شرايط ذبح

 

 حالا كه بنا شده ذبح كنيم؛ بنا شده قبل از اينكه زمانه ما را بگيرد ما از خودمان بهره بگيريم، به اين بايد فكر كرد كه در راه چه كسى خودمان را ذبح كنيم و با چه حربه‏اى و با چه نيتى؟

 

 شرايط ذبح

 

 وقتى كه مى‏خواهند گوسفندى را ذبح كنند، بايد شرايطى فراهم باشد:

 بايد رو به قبله باشد. وسيله‏ى بريدن آهن باشد. ذابح بايد مسلم باشد. و به نام حق كشته شود. براى حق و در راه حق كشته شود، نه در راه بت‏ها و هواها و هوس‏ها.

 ما در اين هستى يا صبر مى‏كنيم تا بميريم و مى‏گذاريم گذشت زمانه خاكمان كند و يا اگر بنا شد از خودمان بهره بگيريم، قبله‏اى نداريم. جهت‏هاى ما و قبله‏هاى ما، ما را مردار مى‏كنند؛ قبله‏هايى كه ما خودمان را در آن راه ذبح كرديم و عمرى را از دست داديم، يا ثروت‏ها بوده و يا قدرت‏ها و شهرت‏ها و يا فرزندها. خودمان را براى آنها فدا كرده‏ايم. و خودمان را براى آنها مردار كرده‏ايم و آنها هم ما را به هيچ هم نگرفته‏اند. و ما هم جز حسرت چيزى به دل نگرفتيم. و با آن همه ضربه‏اى كه مى‏خورديم، بيدار نشديم.

 آنهايى كه بناى ذبح خودشان را دارند و بناست ذبيح شوند، بايد ذبيح اللَّه باشند. اين است كه اسماعيل‏هايى كه ذبيح حقند، پايدار باقى مى‏مانند. كسى كه ذبيح او نباشد و با دست ابراهيمى كشته نشود و در هنگام كشتنش تمام رگ‏ها را قطع نكند و تمام پيوندها را نبرد، مردار است. ذبيح نيست؛ جيفه است. مرده است. حياتى ندارد.

 

حيات انسانى

 

 ما بايد در فاصله‏ى تولد و مرگمان، حياتى را به دست بياوريم. و بعد از اين، نگذاريم كه زندگى در چاله‏ى مرگ بيفتد و طعمه‏ى لاشخورها شود. بعد از اينكه به حيات رسيديم، خودمان را ذبح كنيم. تمام درس‏ها در همين يك جمله خلاصه مى‏شود. تمام حركت‏هاى پر زير و بم، در همين يك مسأله خوابيده است.

 يكى از بزرگان كه به او گفته بودند به من درسى بده، گفته بود به تو درسى مى‏دهم كه اگر تو، همه‏اش را در كتابى جمع كنى، كتاب‏ها آن را نمى‏تواند در خود بگيرند و اگر بخواهى خلاصه‏اش كنى پشت يك ناخن مى‏توانى بنويسى. آنچه كه در همه كتاب‏ها هست اگر در يك خط خلاصه بشود و آن خط در دو كلمه خلاصه شود و آن كلمه را بتوان در پشت ناخن نوشت، چيزى نيست جز " ذبحُ النفس" .

 ذبح شرعى يك چيز هنگامى صورت مى‏گيرد كه از مرده‏ى چيزى بخواهيم بهره‏بردارى كنيم. بخواهيم زندگى او را با بهره‏هاى بعدى مرتبط كنيم. از مردار شدن او جلوگيرى كنيم. ذبح نَفس، از بين بردن و هدر كردن نفس نيست. ذبح نفس، معنى‏اش اين نيست كه انسان خودش را ول كند. تن را رها كند و بهره‏ها را رها كند. نه، مهم اين است كه بهره‏ها را تزكيه كند، پاك كند. و اين پاكى و تزكيه، هنگامى تحقق پيدا مى‏كند كه ذبيح رو به قبله باشد و حربه‏ى ذبح آهن باشد و تمام رگ‏ها قطع شده باشد. ذابح مسلم باشد و اين قطع شدن‏ها با ياد حق باشد.

 وقتى كه بنى‏اسرائيل عصيان و سركشى مى‏كنند و بنا مى‏شود كه از اينها بهره‏بردارى شود، دستور اين است كه: " اقْتُلُوا أَنفُسَكُمْ "؛ خودتان را بكشيد. اين قتل‏ها ذبح است. آنهايى كه مى‏روند و زندگى را از دست مى‏دهند، مفت زنده بودند و مفت مى‏ميرند، مى‏خواهد از آن چيزى كه به زودى از دست مى‏رود، براى هميشه بهره را به دست بياورند. اين است كه بنا مى‏گذارند كه حياتى پيدا كنند. اين مرحله‏ى اول است. پس سؤال اول اين است كه چه چيز به ما حيات مى‏دهد؟ چه چيز به ما زندگى مى‏دهد؟ و سؤال بعد اين است كه چگونه از اين حيات بهره‏بردارى كنيم تا در چاله‏ى مرگ مدفون نشويم.

 پس اين دو سؤال مطرح است؛ چگونه حيات پيدا كنيم و زنده شويم؟ و چگونه از زندگى‏ها و مرگمان بهره‏مند شويم؟

 زندگى‏اى كه زمانه مى‏گيرد و زمين مى‏پوساندش، اين زندگى را ذبح كنيم تا مردار نشويم. و اين اصلى‏ترين مسأله است براى كسانى كه يافته‏اند و فكر كرده‏اند كه بى‏ريشه خشك مى‏شوند و با ركود مى‏ميرند.

 ما تا حياتى به دست نياورده‏ايم و ريشه‏هايى پيدا نكره‏ايم تا از خاك‏ها نيرو بگيريم و ريشه بدوانيم و از بارش‏ها رويش پيدا كنيم، يا بى‏ريشه‏ايم و يا هنگامى كه ريشه پيدا مى‏كنيم و رشد مى‏كنيم و حيات پيدا مى‏كنيم، باز ذبيح نمى‏شويم. مرداريم. و اگر ذبح شويم با شرايط ذبح همراه نيستيم و باز هم مرداريم. تازه اگر از ما بخواهند بهره‏بردارى كنند و ما را نگهدارى كنند، گوشت يخ زده‏ايم و به كارى و به جايى نمى‏آييم.

 اين دو سؤال است كه هر كس كه يافت در ركود مى‏گندد و بى‏ريشه مى‏خشكد، مجبور است به اين دو سؤال فكر كند كه چه كند تا بتواند از اين گنديدن و مردار شدن نجات پيدا كند. و چه كند كه تا قبل از اين مرحله، به حيات دست پيدا كند؟ آن هم نه حياتى كه فقط در حدّ نفس كشيدن باشد؛ چه بسا كسانى كه با نفس كشيدن‏شان مرده‏اند. آنهايى كه مرده‏ها را انتخاب كرده‏اند، حتى هنگامى كه نفس مى‏كشند، مرده‏اند. و آدم‏هايى كه زنده‏ها را انتخاب كرده‏اند، حتّى با مرگشان زنده‏اند؛ كه انسان، در انتخابش زنده است. حيات انسانى ما وابسته به انتخاب ماست؛ گرچه ما رشد و نمو سلول‏ها را داشته باشيم و از احساس و عاطفه و غريزه برخوردار باشيم اما اين حيات انسانى ما نيست. اين زندگى و جانى است كه هر بزغاله‏اى دارد و هر سگى بارش را به دوش مى‏كشد. اين جانى نيست كه ارزش داشته باشد. جان و حيات انسان در انتخاب اوست. آنهايى كه مرده‏ها را انتخاب كرده‏اند، مرده‏اند هر چند نفس بكشند.

 

 چگونه به حيات برسم؟

 

 چطور به اين حيات دست پيدا كنيم؟ حياتى بالاتر از حيات سلول‏ها و حيات عاطفه‏ها. حياتى كه در انتخاب ما شكل بگيرد و زندگى‏اى كه در اتخاذ ما، تبلور و قالب پيدا كند.

 " يأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ " . اين حياتى است كه حتى مؤمن بايد آن را به دست بياورد. اين روحى است كه فقط در يك مرحله و به يك عدّه داده مى‏شود. " يأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ " ؛ بپذيريد از خدا و از پيامبرش هنگامى كه شما را دعوت مى‏كند تا به شما حيات بدهد. حى شويد و زنده شويد،... شما را سرشار از روح خودش كند و مى‏خواهد شما را آدم كند. انسان تنها با شكل گرفتنش آدم نمى‏شود، وقتى آدم مى‏شود كه به روح حق پيوند بخورد. و آنجاست كه مسجود فرشته‏هاست. " وَلَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُواْ لِآَدَمَ " . بعد از اينكه انسان‏ها همگى شكل گرفتند و خلق شدند، در مرحله‏اى كه شكل گرفتند، در آن مرحله است كه مسجود فرشته‏ها مى‏شوند. در اين آيه است: " فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ " . و در آن آيه هم كسانى به اين حيات مى‏رسند، كسانى به اين روح دست پيدا مى‏كنند كه از غير او بريده باشند: " لاتَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَآدُّونَ مَنْ حَآدَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوَنَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ ". نمى‏يابيد كسى كه با حق پيوند پيدا كرده باشد، به دستگيره‏هاى ديگر خودش را بند كند.

 وقتى كه ما به دستگيره‏ى محكمى چنگ مى‏زنيم و در مسير مطمئنى قدم بر مى‏داريم، ديگر به اين طرف و آن طرف نگاه نمى‏كنيم. دستاويز ديگر را نمى‏خواهيم. كسانى كه حق را يافتند و عروة الوثقى را در دست دارند، با رشته‏هاى ديگر كارى ندارند. »لاتَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ«؛ نمى‏يابى كسانى كه به او گرويده باشند؛ »يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللَّه وَ رَسُوله«؛ دوستدار كسانى باشند كه دشمنند، گرچه اينها فرزند و پدرِ خويش و قوم باشند. در اين حد كه انسان پيوندهايش را از همه بريده، در اين حد است كه: »اولئك كتب في قلوبهم الايمان«؛ آنها كسانى هستند كه به ثبت مى‏رسند. ديگر زمين‏خوارها نمى‏توانند آنها را ببلعند. آدم‏خوارها نمى‏توانند آنها را فرو ببرند. »كتب في قلوبهم الايمان«؛ اينها كسانى هستند كه ايمان در دلشان، ثبت شده و محضرى شده‏اند. »وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْه«؛ و اينها كسانى هستند كه با روح او تأييد شده‏اند. اينها كسانى هستند كه به حيات رسيده‏اند.