تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










یادنامه وصیتنامه استاد علی صفایی حائری عین.صاد از کتاب یادنامه استاد علی صفایی حائری(ره) عین.صاد

از متن وصیت نامه


 .... ما ميدان زندگى را با مرگ، محدود كرده‏ايم و اين است كه براى هفتاد سال مى‏كوشيم و درست در هنگام بهره‏بردارى ما، مرگ جلوه مى‏كند و حاضر  مى‏شود  و ثمرات  تو  را  مى‏بلعد و   ميوه‏هاى تو  را در  كام خود مى‏كشد. اگر زندگى را گسترده‏تر ببينيم و مرگ را استمرار زندگى و براى هميشه‏ى خود بكوشيم و نه براى هفتاد سال، كه براى هميشه فرش و لحاف و كفش و كلاه تهيه كرده باشيم و پيش فرستاده باشيم، آيا جز انس به مرگ حاصلى خواهيم داشت؟
 با اين تحليل از مرگ و انس به آن، تنور زندگى و كار و كوشش هم گرم‏تر مى‏شود، كه تو بيشتر مى‏كوشى و بيشتر به كار مى‏گيرى و كمتر انبار  مى‏كنى...

 انس به مرگ تو را به قبرستان پيوند نمى‏زند، كه به چرخش مى‏آورد تا كام بگيرى و از خاك بهره‏بردارى، پيش از آنكه در كام آن پنهان شوى؛ همچون سنگى در مرداب.ص۲۶

 

.... من نمى‏دانم تو چه احساسى از مرگ دارى، ولى اينقدر مى‏دانم كه اگر خط مرگ در تقاطع زندگى تو 

 نباشد و زندگى تو را نبرد،  بل ادامه‏ى آن باشد و استمرار آن، ديگر مرگ مسأله‏اى نيست.  بايد آن گونه 

 زندگى كرد كه مشرف بر مرگ بود.

 

 اين ترس از مرگ به خاطر ناهنجارى زندگى است. حياتى كه با حيات محمد و آل محمد پيوند بخورد، 

 مرگ آن را نمى‏سوزاند و بن‏بستِ آن نمى‏شود؛ كه مرگ، استمرار زندگى و انقلاب زندگى و حيات بزرگتر 

 است؛ كه «سحره» مى‏گفتند: " ِالى رَبِّنا لَمُنْقَلِبُون"‏ و خدا مى‏گويد: "‏خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَيوةَ".... موت

   مخلوق است و از زندگى جلوتر است و زندگىِ بزرگتر است؛ انّ فى قتلى حياة فى حياة.

 

 ما به گونه‏اى زندگى كرده‏ايم كه مرگ، آرزوها، كارها و عشق‏هاى ما را  نا تمام  گذاشته  و مزاحم  بوده 

 است. مزاحمت مرگ براى زندگى ما، باعث ترس و فرار از مرگ است. اگر آرزوهاى ما با مرگ تأمين شود 

 و اگر كارهاى ما با مرگ نقد شود و اگر عشق‏هاى ما با مرگ به تماميّت خود برسد، آيا جز عشق به مرگ، تفسير ديگرى براى عشق به زندگى خواهد بود؟

 

 راستى كه انس به مرگ، تحولى را در زندگى و اساس آن خواستار است. بى‏جهت نيست كه على مى‏گويد: "‏وَ اللّهِ اَنَّ ابْنَ اَبى‏طالِب آنَس بِالْمَوْتِ مِن الطِّفْلِ بِثَدىِ اُمِّهِ
 على به مرگ از كودك به پستان مادر مأنوس‏تر است؛ كه غذاى او، بازيچه او، انس او در آن خلاصه شده است.ص۲۶-۲۵

 

.....يكى از آنها كه از دنياها و رؤياهاى گوناگونى بريده‏اند و آمده‏اند و در راه هم تجربه‏ها داشته‏اند و با بزرگان و نام آوران هم آميزش داشته‏اند و به آنها فروخته‏اند و از آنها خريده‏اند و در ضمن از غرور و اتكاء به نفس هم برخوردارند، در يك جلسه كه با رمز و گله آغاز مى‏شد مرا براى شنيدن حرف‏هايش و جواب دادن به خواسته‏هايش، به بيابانى دعوت كرد؛ كه خسته بود و صدايش تاب ديوار نداشت.


 

راه افتاديم و ساعتى پياده رفتيم تا از ديوارها گذشتيم و به على بن جعفر »شاهزاده سيد على» رسيديم و در بيابان‏ها و سبزى كارى‏هاى اطراف آن تا دور دست و نزديك اتوبان، بر لب جويبارى نشستيم و از سرما به حرارت آفتابى پناه برديم و نشستيم و گفت و گفت تا آنقدر كه از گفته‏هايش خسته شد. و اين انتظارى بود كه داشتم، چون گاهى در آدم حرف‏هايى هستند كه نگفته مانده‏اند و آدم خيال مى‏كند خيلى حرف دارد و حرف‏هايش خيلى حرف هستند؛ ولى با گفتن آنها، هم از آنها عبور مى‏كند و هم حرف‏هاى ناخوانده را مى‏فهمد و مى‏خواند و با اين وسعت از آن محدوده هم خسته مى‏شود.

 او از كودكى و نوجوانى و جوانى و دبيرستان و دانشگاه و رشته‏هايش و از پدر و خانواده‏اش و از شكست‏هاى پدرش در رشته انتخابى طب هم گفت‏وگو كرد. و ما شنيديم و آخر سر به اين سخن روى آورد كه: حالا مى‏خواهم، مى‏خواهم كه بفهمم، كه بيابم، كه عمل كنم و برسم...

 

 در ميان حرف‏هايش من به جويبار مشغول بودم و سيرى كه داشت و سيرى كه مى‏داد و به كار خودم كه با كفش‏هايم از سير آنها جلوگير مى‏شدم و با پاى خودم آنها را نگاه مى‏داشتم. گاهى پوست پرتقالى را و گاهى قوطى‏هاى حلبى و پوكى را.

 

 آن وقت كه خاموش شد به همين نكته پرداختم كه ما مى‏خواهيم به عالم و عارفى برسيم، در حالى كه پاى اين‏ها و حتى علم و عشق و عمل، خود از آن سير روحى عقب‏تر هستند و بايد جلوتر بيايند و با عجز به اعتصام برسند. و ديگر نمانند و حالات خوب و اعمال خوب آنها مزاحمشان نشود تا چه رسد به كارهاى خوب و بد و حرف‏هاى خوب و بد ديگران. آنچه ما را عقيم مى‏سازد، همين است كه ما مبتلا به استكثار مى‏شويم و لباس و حليه‏ى متقين را فراموش مى‏كنيم كه كارهاى خوب را با توجه به آنچه او براى ما فراهم كرده و تمامى سيرهاى فكرى و ايمانى و عملى را در برابر سيرى كه او براى ما داشته ناچيز ببينيم و از طاعاتمان استغفار كنيم؛ كه آن چه ما مى‏آوريم به اندازه‏ى ماست نه اندازه‏ى او، عسى ان يبلغ مقدارنا... و تمامى قدر و اندازه‏ى ما در برابر او به چه مرحله‏اى مى‏رسد؟

 راستى كه ما را هم كفرها و بدى‏هامان مى‏كُشد و رنج مى‏دهد و هم خوبى‏هاى تو خداى خوب، كه چوب مى‏زنى و شرمنده مى‏كنى. و اين است كه با تمام بدى‏ها از تو طلبكاريم و با تمامى خوبى‏ها به فضل تو مديون وبدهكار... بى‏جهت نيست كه رند و لاابالى شده‏ايم كه اين لاابالى‏گرى، از جلوه‏هاى بخشش تو سرچشمه گرفته و ازاين آگاهى برخاسته نه از بى‏خبرى و غفلت. آنجا كه خودمان را مى‏بينيم، بى‏چاره‏ايم و فريادمان بلند است و خوف تو گناه طاعاتمان را به رويمان مى‏شكند. و آنجا كه تو هستى، طمعكاريم و دنبال بقيه‏اش مى‏گرديم كه تو اين‏گونه جلوه كرده‏اى. و اين است كه اين همه دامان راپهن كرده‏ايم و دنبال عطاى تو هستيم و اميدمان لاابالى و بى‏خيال بار آورده است...

 

 چقدر بال‏هاى خوف و رجا و ترس و اميد، پروازها را آسان مى‏كنند و بحران‏ها را مى‏شكنند.

 

 دعوت و خواسته‏ى ما، از دعوت تو برخاسته و ما متوسل به همين دعاى تو هستيم و به دنبال نداى تو هستيم؛ كه تو در هر چيزى جلوه كرده‏اى تا تو را در هر چيزى ببينيم؛"‏اَنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ فِى كُلِّ شَىْ‏ءٍ فَرَاَيْتُكَ ظاهِراً فِى كُلِّ شَىْ‏ء".

ما هنگامى كه با هدايت تو عجز خودمان را شناختيم و هنگامى كه با عنايت تو فضل و استجابت تو را فهميديم كه چگونه از مضطر دست مى‏گيرى، از تو مى‏خواهيم كه ما را به متن اضطرارهايمان واقف كنى و خودت بار ما را ببندى... كه حسين از تو مى‏خواهد و به ما مى‏آموزد: "‏الهى اَغْنِنى بِتَدْبيرك عَنْ تَدْبيرى وَ بِاخْتِيارِكَ عَنْ اِخْتيارى وَ اَوْقِفْنى عَلى مَراكِزِ اضْطِرارى"...

اين سيرى است كه ما به آن معتقديم و با اين اعتقاد است كه از نوع تربيت‏هاى گوناگون و سلوك‏هاى متفاوت كه برخاسته از تلقين و اطاعت و تسليم در برابر پير و مرشد و حكيم است رهيده‏ايم و در حالى كه قدرت‏هاى برخاسته از آنها را باور داريم، از آن چشم پوشيده‏ايم و تمامى كشف و شهود و تسخير ووو برابرى آن‏ها كه قدرت را مى‏خواهند، گذاشته‏ايم و باور داريم كه با سير و هدايت الهى و با شكر و كفرى كه ابراز مى‏كنيم به رشد و خسر مى‏رسيم و نهايت همان است كه در آغاز بوده است  "‏اُولئكَ عَلى هُدىً مِن رَبِّهِمْ‏ "ص۵۰-۴۶

 

کتاب یادنامه اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را از  اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


بشنواز نی مروری بر دعای ابو حمزه ثمالی اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاداز کتاب بشنو از نی مروری بر دعای ابو حمزه ثمالی

.... اين قله‏هاى بلند، عبوديت مى‏خواهد و اين عبوديت چيزى جز عبادت است. عبادتى كه مهم‏ترين كار در لحظه نباشد، عبوديت نيست و امر ندارد و اطاعت نيست و نور نخواهد داد.

 عبوديت يعنى اين كه محرك‏ها و حركت‏هاى تو كنترل شده باشند. محركى جز اللَّه نباشد، كه ديگران نسيم‏هاى بى‏رمقى بيش نيستند و نمى‏توانند عظمت ما را بچرخانند و به بازى بگيرند. و از اين گذشته با اين كه محرك اللَّه است در حركت‏هايى كه بخاطر اوست، حركت‏ها بدون سنجش و از دم دست نباشد، كه او حركتى را مى‏خواهد كه مهم‏ترين است و ضرورى‏ترين. عبوديت يعنى اين نظارت بر محرك‏ها و حركت‏ها. و چنين عبوديتى است كه پايه‏ى رسالت‏هاى سنگين است. و اين عبوديت است كه به دو چشمه‏ى سرشار قرآن و پيوند و دعا، نياز دارد.

 اين دو چشمه براى آنهايى معنى دارد كه تشنه هستند و عطش راه، آنها را سوزانده است. كسانى كه به نيازهاى عظيم در هنگام درگيرى نرسيده‏اند، به چنين عوامل ثباتى هم نيازمند نيستند و حتى از آن چيزى نمى‏فهمند. همان طور كه كودك بى‏خبر، از لذت‏ها و آميزش‏ها چيزى نمى‏فهمد و در اوج گفته‏هاى تو، سراغ آب نباتش را مى‏گيرد و دنبال بازيگوشى‏هايش مى‏رود.

 آخر كسى كه تمام بار روحى و تمام فشارش سه كيلو بيشتر نيست و آن هم فشار نان و آب و مسكن و پوشاك، چنين بارى و چنين فشارى كه ديگر به جرثقيل‏ها نياز ندارد و چنين خراشى كه اين همه جراحى نمى‏خواهد.

 سينه‏هايى كه تمام رنج هستى را، تمام دردهاى انسان و تمام ظلم‏هاى جامعه را شاهد بوده‏اند و همراه هر قطره خون كه از رگ‏هاى آسيايى و آفريقايى ووو بر زمين ريخته و همراه هر تازيانه كه بر مجاهدى فرود آمده حضور داشته‏اند، آنها كه شاهد جامعه و شهيد تاريخ و حاضر در حادثه‏ها هستند و با آن همه درگير و در برابر آن همه، مسؤول آنها كه بارشان تا اين حد است و زخمشان تا اين عمق، اين‏ها، چاره‏اى جز چنين پيوندها و رابطه‏ها ندارند.

 و اين است كه قرآن به تدريج نازل مى‏شد تا ثبات رسول را تأمين نمايد. قالُوا لَوْلا نُزِّلَ القُرآنُ جُمْلَةً واحِدَةً كذالِكَ لِنُثَبِّتَ بِه فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتيلاً. و اين است كه رسول بايد از شب‏ها، خلوتى و پيوندى و ربطى براى خودش بسازد؛ قُمِ اللَّيْلَ إِلاَّ قَليلاً نِصْفَهُ أَو انْقُصْ مِنْهُ قَليلاً أَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَ رَتِّلِ الْقُرآنَ تَرتيلاً، إِنّا سَنُلْقى عَلَيْكَ قَولاً ثَقيلاً إِنَّ ناشِئَةَ اللَّيِلِ هِى أَشَدُّ وَطْاءً وَ أَقْوَمُ قيلا. آنها كه قول ثقيل و رسالت سنگين در انتظارشان هست، بايد هم به ترتيل قرآن و هم به قيام و بيدارى شب، رو بياورند.ص۱۳-۱۱

 

...... شايد اوائل بلوغم بود كه كارهايم را حساب مى‏كردم و قله‏هايم را تخمين مى‏زدم و راهم را ارزيابى مى‏كردم. و پس از اين همه به خودم رو مى‏آوردم كه چه دارم. در اين هنگام به امكانات و وابستگى‏ها از قدرت و ثروت و دوست‏ها و خويش‏ها و حتى دست و پا و مغز و شعور و استعدادهاى خودم فكر مى‏كردم و مى‏ديدم كه اين‏ها چقدر فاصله دارند و چقدر هنگام احتياج از من دور مى‏شوند. هنگامى كه صداشان مى‏زنى جوابت را نمى‏دهند.

 مى‏ديدم ثروتمندهايى كه در كنار صندوق‏هايى از ثروت و جواهرات تشنه و گرسنه مردند.

 و مى‏ديدم قدرت‏هايى كه به ضعف رسيدند. و بهارهايى كه پاييزشان رسيد. و مى‏ديدم كه چگونه دوست‏ها دشمن مى‏شوند و چگونه خويشان بيگانه مى‏گردند. و مى‏ديدم كه تمام بار ثروت و قدرت را من بايد به دوش بگيرم.

 و مى‏ديدم كه تمام خلق زنده را من بايد همراهى كنم. خلقى كه دو دسته‏اند: يا نمى‏خواهند كارى كنند و يا نمى‏توانند. با اين ديدارها از قله‏ها و راه‏هاى دشوار و از اين نيروها و همراه‏هاى بى‏خيال، سرم گيج مى‏رفت و وحشت، توانم را مى‏گرفت كه چگونه با اين مرده‏ها و ثروت و قدرت ووو.

 و يا ميرنده‏ها - دوست‏ها و خويش‏ها ووو - كارم را و راهم را شروع كنم؟

 پس از اين ديدارها و وحشت‏ها و تنهايى‏ها، گويا اين آيه دوباره و تازه نازل شده باشد، در من بزرگ مى‏شد. گويا از تمام هستى مى‏شنيدى كه اگر ضعيفى و تكيه گاه مى‏خواهى توكل... تَوَكَّل عَلَى الْحَىِّ الَّذى لايَمُوت.1 بر زنده‏ى كه نمى‏ميرد، بر شنوايى كه نزديك است و جواب مى‏دهد تكيه كن. بر او كه هر تكيه گاهى بر او تكيه دارد، تكيه كن.

 راستى كه قدرت و نيروى اين تكيه گاه ديگر حتى در برابر شكست‏ها از پا نمى‏نشيند؛ چون (براى تو) مهم درست رفتن و با او رفتن است. و آنها كه اين گونه شروع مى‏كنند با شروعشان رسيده‏اند و پيروزى و شكستشان يكى است و سود و زيانشان برابر. هميشه سود، هميشه بهره‏مند.

 اين گونه قرآن خواندن است كه تو را ثبات مى‏دهد و به امن مى‏رساند تا در اوج بحران آرام باشى و در متن معركه چون كوه. همچون رسول كه بدون سلاح نزديك‏ترين افراد به دشمن بود و آسمانى بود كه هيچ ابرى او را نمى‏پوشاند. اين على است كه مى‏گويد: اذا حمى الوطيس لُذْنا بِرَسُولِ اللَّه.

هنگامى كه تنور جنگ گرم مى‏شد، ما به رسول پناه مى‏آورديم و در اين برج عظيم امن و در اين قلعه‏ى بزرگ امان آرام مى‏گرفتيم، كه رسول با قرآن به ثبات رسيده بود و آيه‏ها كه در جايگاه‏هاى مناسب و قطعه قطعه نازل مى‏شدند، او را به ثبات و امن رسانده بودند.

 دشمن‏ها مى‏گفتند: چرا قرآن يك باره نازل نمى‏شود و تكه تكه مى‏آيد. اين گونه تنزيل به خاطر اين است كه سينه و قلب رسول را آرام كند؛ كذالك لِنُثَبِّتَ بِه فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتيلا. كسانى كه تمام قرآن را در خود جارى ساخته‏اند، در لحظه‏هاى مناسب، آيه‏هاى لازم، در آنها جان مى‏گيرد و آنها را جان مى‏دهد و زنده مى‏كند و گويا دوباره بر آنها نازل مى‏گردد.

 قرائت مستمر قرآن و قرائت ترتيل قرآن دو مرحله‏ى نيازمند به يكديگر هستند، مادام كه آن تسلط بدست نيامده باشد، اين تثبيت و ترتيل آيه‏ها در تو شكل نمى‏گيرد و در اينجاست كه بايد ديگرى براى تو آيه‏ى مناسب را تلاوت كند و در هنگام مناسب آن را بر تو بخواند، كه تو خودت آن مرحله را نگذرانده‏اى.ص۱۸-۱۵

 

...... آيا مى‏توانى انگشت‏هاى مادرت را كه حركت تو را در رحم خويش تعقيب مى‏كرد و آيا مى‏توانى حالت پدرت را كه با لبخند اين كار را ادامه مى‏داد، احساس كنى. و آيا مى‏توانى حاكمى را كه اين همه را به هم پيوند داده و گرم كرده و به محبت بسته نبينى.

 تا آن جا كه آماده شدى و انتقال يافتى و با فريادت شش‏هايت را پر كردى و تنفس خودت را شروع كردى و تا آن جا كه گرفتن پستان و مكيدن و بلعيدن را آموختى، تا آن جا كه حركت‏ها و صداها و حالت‏ها را شناختى، تا آنجا كه خود حركت كردى و صدا زدى و خواسته‏ها و نخواستن‏ها را بدست آوردى، تا آن جا كه به احساس و ادراك‏ها رسيدى و تا آن جا كه از تجربه‏ها و احساس‏ها همراه هوش و فكر خودت و همراه شعورهاى حسى و تجربى و فكرى و حافظه‏ات به آگاهى‏ها رسيدى و خواندن و نوشتن و بالاتر سنجش و بالاتر انتخاب و بلوغ را بدست آوردى.

 و در مرحله‏ى انتخاب به ترس‏ها رسيدى و در مرحله‏ى استقلال و عصيان، طرد شدى و تنهايى‏ها را با ترس‏ها يكجا جمع كردى و تا آن جا كه با اين تنهايى به او رسيدى و تا آن جا كه پس از رسيدن به او از او بريدى و به جلوه‏ها و هوس‏ها رو انداختى و عصيان‏ها كردى، تا آن جا كه پس از تجربه‏ها از غير او بريدى و به او پيوند زدى و به او بازگشتى و توبه كردى.

 تا آن جا كه به پيرى و كمال، به احتضار و آخرين نفس‏ها و سپس به مرگ و سپس به روى شانه‏ها و سپس به مرده شورخانه‏ها و سپس به خاك‏ها رسيدى. و در خانه‏ى تازه‏ات كه نه چراغى برايش روشن كرده بودى و نه لباسى برايش برده بودى و نه فرشى برايش انداخته بودى، جاى گرفته‏اى و در اين رحم مدت‏ها ماندى تا آن جا كه فريادى تو را جمع كرده و شخصيت تو دوباره شكل گرفت و دوباره به راه افتادى. تنها، عريان، ذليل و رو به راهى كه از آن چشم پوشيده بودى و رو به سوى منزل‏هايى و مقصدهايى كه از آن‏ها بريده بودى ووو.

 

 تو در اين مجموعه خودت را مى‏بينى و در اين حركت مداوم خودت را تجربه مى‏كنى و از هر مرحله شاهدى براى مرحله‏ى بعد مى‏يابى و يقينى به اين ادامه و اين جريان در ذلت مى‏نشيند و با آن يقين و در اين وسعت مى‏يابى كه چقدر بى‏خبر گذشته‏اى و چقدر پاهايت را بسته‏اى و حتى شكسته‏اى كه ديگر مجال رفتنت نيست.

 اين جريانى است كه براى خودم در يكى از شب‏هاى تابستان چهل و پنج، در بالاى بام يكى از خانه‏هاى گاه‏گلى يكى از روستاهاى دور شروع شد.

  آن شب، شب سبكى بود، شايد يك ساعت نخوابيده بودم كه بيدار شدم و يا بيدارم كردند. بلند شدم بر لبه‏ى بام نشستم و پايم را رها كردم. من زير شاخه‏اى از درخت توت نشسته بودم و از دست چپم از آن دورها از ميان فندقستان - باغ‏هاى فندق - تازه ماه سرخ رنگ داشت به سينه آسمان مى‏خزيد و صداى آبشارهاى كوتاه و زمزمه‏ى مرغ حق و فضاى سبك ده و آسمان تاريك شب و ستاره‏هاى زنده‏ى روستا و هزار عامل ديگر مرا چنان سبك كرده بودند و چنان آزادم كرده بودند كه خودم را از دورهاى دور احساس مى‏كردم و حتى با خودم از پيش از رحم تا دنيا دوباره متولد شدم و پس از اين تولد زود به بلوغ رسيدم و به جوانى و به پيرى و به مرگ و به ادامه از رحم خاك و به انتقال‏ها ووو.

 اين جريان در من مسائلى را زنده كرد و براى من روزنه‏اى شد؛ چون من تمام وجود خودم را قدم به قدم دنبال كردم و تمام آنچه بر من گذشته بود احساس نمودم.

 اگر امروز از انسان و استعدادهايش و تركيب اين‏ها و نتيجه‏ى اين تركيب شگفت و رابطه‏ى اين تركيب با شناخت‏ها و رابطه‏ى اين همه با هستى و جامعه، حرف مى‏زنم اين حرف‏ها ريشه در اين شب دارند.

 همان شب بود كه من با همين دعا جريان خودم را مرور كردم و با هر جمله‏اش گام‏ها برداشتم.

 سَيِّدى اَنا الصَّغيرُ الَّذى رَبَّيْتَهُ؛ بزرگ من، من همان كوچكى هستم كه تو تربيتش كردى و پرورشش دادى.

 من همان جاهلى هستم كه تو به شعور و آگاهى رسانديش.

 من پس از اين پرورش و اين آگاهى، همان گم و مبهمى بودم كه هدايتش كردى و در سر چند راهى‏هاى تصميم با توجه به قدر و اندازه‏اش، از كم‏ها جدايش نمودى و به خود پيوندش دادى.

 من همان پستى هستم كه تواش رفعت بخشيدى.

 به دنبال اين همه رفعت و هدايت و آگاهى، من همان رونده‏اى بودم كه هزار ترس و دلهره در او رخنه كرد و پس از بالا رفتن‏ها و ترس از زمين خوردن‏ها و ماندن‏ها و راكد شدن‏ها به امن رسانديش.

 و همان گرسنه‏اى هستم كه نه يك رزق و نه با يك غذا كه گسترده سيرش كردى.

 من همان تشنه‏اى هستم كه هيچ دريايى سيرش نكرد و تو سيرابش نمودى.

 من همان لختى، رهايى بودم كه تو پوشانديش.

 من همان فقير و نيازمندى بودم كه تو بى‏نيازش كردى و غنايش را حتّى در خودش نهادى.

 و من همان ناتوانى هستم كه نيروهايى را در او سبز كردى و قدرت‏هايى برايش گذاشتى.

 و من همان ذليلى هستم با آن همه قدرت، كه تو به عزت رسانديش؛ چون عزت يك مرحله بالاتر از قدرت بود؛ عزت جهت دادن به قدرت‏ها بود و قدرت بر قدرت و تسلط بر قدرت.

 من همان مريضى هستم از مرض‏هاى جهل و غرور و يأس و ضعف و پوچى و نفرت گرفته تا سر دردها و كمر دردها، كه تو شفايش دادى.

 من همان خواستارى هستم كه تو بخشيديش.

 و با آن همه بخشش، من گناهكارى هستم كه تو پوشانديش.

 و مجرمى هستم كه تو آزادش كردى.

 من همان كم و ناچيزى هستم كه تو زيادش كردى.

 من همان مستضعفى هستم كه تو يارش شدى.

 من همان طرد شده، تبعيد، آواره‏اى هستم كه تو مأوايش دادى.

 اين منم كه اين طور با تو پيوند خورده‏ام. و اين تويى كه اين گونه جلوه كرده‏اى، تا من در يك مرحله نمانم و حتى گرفتار تضادها بشوم كه چه كسى به من اين همه داد. هر چند در بند زمين و خورشيد و سپس روابط اين‏ها و نظام هستى و خود كفايى ماده بمانم، ولى اين ماندگارى دوام ندارد؛ چون هستى بر فرض خود كفايى وابستگى دارد و تركيب دارد. و مركب مبدأ نيست و هستىِ وابسته و متقوم، قيوم دارد.

 هر چند من گرفتار تضادهايى بشوم، كه وجود من سرشار از تضاد است ولى راه مى‏افتم و مى‏رسم.

 خداى من! من همان كم هستم كه تو زيادش كردى. و همان مستضعفى هستم كه تو يارش شدى. و همان تنهايى هستم كه حتى به خانه راهم نمى‏دادند و تو همراهش ماندى. و با اين همه من، من كسى هستم كه از تو در خلوتم شرم نكردم و در جمعم در بند تو نماندم. من همراه داستان‏ها و گناه‏هاى بزرگى شدم، من با آن همه فقر و ضعف و ربط و پيوند، من همان هستم كه بر تو شوريده‏ام.

 من همان هستم كه جبار آسمان را عصيان كردم.

 بالاتر من همان هستم كه به خاطر رسيدن به عصيان‏هاى بزرگ، رشوه‏ها داده‏ام و دلال‏ها گرفته‏ام. من همان هستم كه هنگام بشارت به گناه با سر مى‏دويدم و با تمام وجودم به آن سو رو مى‏كردم و مى‏كوشيدم.

 خداى من! من كسى هستم كه تو مهلتم دادى، ولى باز نگشتم و پوشاندى ولى شرم نكردم و با عصيان‏ها، از حد گذشتم تا آن جا كه از من چشم برداشتى و مرا رها كردى، ولى بى‏باك گذشتم. منى كه نگاه يك زن اسيرم مى‏كرد. منى كه به دم خرس مى‏چسبيدم با اين كه آن همه با تو پيوند داشتم از تو بريدم و هنگامى كه نگاهت را برداشتى بى‏باك رميدم و حتى به اندازه‏ى يك نگاه حساب تو را نگه نداشتم.

 باز تو با وسعت خودت فرصتم دادى كه شايد باز گردم و از تجربه‏ها درس بگيرم.

 و باز تو مرا با پوشش‏ها پوشاندى كه راه بازگشت داشته باشم تا آن جا كه گويى تو از من خبر ندارى و اين همه عصيان و شورش را فراموش كرده‏اى و با اين كه از كيفر گناهانم معافم داشته‏اى و دورم كرده‏اى تا آن جا كه گويى تو از من شرم كرده‏اى.

 خدا! من در گذشته‏ام آن بودم و در اين لحظه هم اين همه پيوند با تو دارم. اصلاً من عين ربط و خود پيوند هستم ولى با اين وصف اين همه عصيان دارم و غرور. اين همه ذنب دارم و سركشى. براى هيچ‏ها مى‏شورم و اما براى تو موج هم برنمى‏دارم.

 براى يك سلام، براى اين كه كفشم را ماليده‏اند، براى اين كه سوارم نكرده‏اند، براى اين كه در جمعشان صدايم نزده‏اند، براى اين‏ها، براى پوچ‏ها، از خشم پر مى‏شوم و از كينه سرشار، ولى براى تو بى‏تفاوت و توجيه ساز.

 من اگر هيچ گاه نمى‏شوريدم و هيچ گاه نمى‏سوختم، خوب، مسأله‏اى نبود.

 من اگر همه كس را عصيان مى‏كردم و بر هر چيز مى‏شوريدم عذرى مى‏ماند، ولى مسأله اين است كه من جز تو را عصيان نكرده‏ام. در برابر آنهايى كه از من مى‏گيرند و بر من ستم مى‏كنند، موش هستم و در برابر آن‏ها كه ضعيف و پوشالى و ناچيزند، من لرزان هستم، اما در برابر تو، تمام غرور هستم و سركشى و تمام عصيان و هجوم.

 خداى من! تو اين هستى و من هم همين كه مى‏بينى، ولى يك مسأله اين كه، اگر به عصيان‏ها دست زدم در لحظه‏اى نبود كه تو را باور نداشته باشم و به تو معتقد نباشم و يا دستور تو را خوار شمرده باشم و يا اين كه خواسته باشم هدف عذاب تو باشم و يا اين كه تهديد تو را دست كم گرفته باشم، نه، هيچ يك از اين‏ها نبوده و نيست و ليكن غفلتى است كه مرا مى‏گيرد و گناهى است كه سر مى‏كشد و دلى است كه سياه مى‏كند و پرده مى‏اندازد و هوسى است كه مرا مقهور مى‏سازد و آنگاه تمام محبت‏هاى تو مى‏شود عامل بدبختى و شقاوت من و تمام پرده پوشى‏هاى تو مى‏شود عامل غرور من.

 خداى من! من تو را با تمام وجودم عصيان كرده‏ام و با تو درگير شده‏ام؛ نه دستم و نه چشمم، نه فكرم و نه دلم، نه عمرم، هيچ يك را براى تو نگذاشتم، كه خود سرانه در آن همه تاختم.

 خداى من! من از اين كه حتى گذشته‏ام را مرور كنم شرم دارم. تو مى‏بينى كه زبانم بر گفتن كارم نمى‏گردد. و تو مى‏دانى كه همين گفتن بر من عذاب است و مرا مى‏كوبد كه چقدر سركش هستم و نمك نشناس و دشمن دوست.

 من تو را با تمام وجودم عصيان كرده‏ام، اما اكنون كه فهميده‏ام و در دست درگيرى‏ها، مانده‏ام و درگيرى‏هاى من با سنت‏هاى هستى و قانون‏هاى تو، مرا به رنج افكنده، اكنون چه كسى مرا از عذاب تو نجات مى‏دهد و از دست دشمن‏ها و خصم‏هايى كه ساخته‏ام آزاد مى‏كند.

 خداى من! من در چاهم، من افتاده‏ام و با آنچه تو به من داده‏اى من خودم را به دره‏ها زده‏ام. اكنون اگر تو رشته‏ات را از من ببرى و تو هم مرا رها كنى، من به چه كسى، به چه رشته‏اى خودم را پيوند بزنم.

 واى بر من و به رسواييم. در صفحه‏ى هستى، در اين لوح منظم، من با دست نعمت‏ها، نقش گناهانم را كشيدم و با لطف تو خودم را به قهر، به رنج بستم.

 امان از اين رسوايى، كه كتاب تو از كارهاى من در خود گرفته. كارهايى كه اگر اميد به كرامت و وسعت رحمت و نهى تو از يأس و قنوط نبود، هر آينه به نهايت يأس مى‏رسيدم هنگامى كه آن‏ها را به ياد مى‏آوردم. آخر با دوست    ايمان ط

 دشمنى و با دشمن فناء و پاكبازى؟

 اى بهترين كسى كه خواستارى او را خوانده و اى بالاترين كسى كه اميدوارى به او دل بسته، اى خداى من! من با آن همه عصيان و ظلم و با آن همه جفا فقط با رشته‏ى اسلام و با پاسدارى قرآن و با عشقم به رسول، اميد نزديكى و قرب تو را دارم. تو اين اميد و اين أنس ايمانم را به وحشت مينداز.

 تو مى‏دانى كه عشق رسول تو در دل من نشسته و پيوند اسلام را به عهده گرفته‏ام. من خودم را و رابطه‏هايم را يافته‏ام كه در چه هستى منظمى و در چه اجتماع مرتبطى هستم و اين است كه قرآن و اين همه دستور برايم معنى دارد و حريم دارد. و اين است كه به رسول تو كه در اين راه تاريك چراغ من بوده و در اين مرحله‏ى جهل، آموزگار من بوده و در اين زندان و بند تنها منجى من و تنها آزاد ساز من بوده و براى اين آزاد سازى و آمرزش و براى اين روشنگرى و نورافشانى رنج‏ها ديده و سال‏ها سوخته و سوخته‏هايش را و آه‏هاى گرمش را در جمع، كسى نديده و اشك پاكش را هيچ نگاهى آلوده نكرده، با اين همه وسعت و قدرت، بار قرن‏ها و سنگينى نسل‏ها را به دوش كشيده و چراغش را تا امروز و روشنگريش را حتى براى من، نشان داده و اين است كه به رسول تو با آن همه نور و با اين همه رنج، عشق ورزيده‏ام. آخر من حتى به كسى كه برايم درى را باز مى‏كند علاقه مى‏بندم و براى كسى كه به من محبتى مى‏كند و زيبايى و جمالى را نشان مى‏دهد، سپاس مى‏گذارم.

 اكنون پس از آن همه عصيان فقط، اين سرمايه‏ى من است.ص۱۰۴-۹۸

 

کتاب بشنو از نی مروری بر دعای ابو حمزه ثمالی اثر استاد علی صفایی حائری(ره) عین.صاد را از اینجا دانلود کنید. 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


روزهای فاطمه علیهاالسلام شرحی بر خطبه فدک حضرت زهرا اثر استاد علی صفایی حائری عین.صاد از کتاب روزهای فاطمه(علیهاالسلام) شرحی  بر خطبه ی فدک حضرت زهرا (س)

 ...... اضطرار به ولىّ

 تعبيرى است از حضرت فاطمه(س) در مورد رسول خدا كه مى‏فرمايند: "اِنّا فَقَدْناكَ فَقْدَ الْاَرْضِ وابِلَها"؛ مثل اين كه زمين بارش بى‏امانش را از دست داده باشد، تا چنين افتقار و از دست دادنى را احساس نكنيم، به ولايت ولى نخواهيم رسيد. و تنها جمعى است كه مى‏آيد و مى‏رود، اما راهى به ولى پيدا نمى‏كند. خلاصه اين كه اگر اين مجموعه‏ها بخواهد، حاصل جمع مطلوب و غنيمت مطلوبى را دارا باشد، بايد به اين سمت و سو راه پيدا كند.

 نكته‏ى اساسى در مساله‏ى ولايت و وحى و توحيد همين نكته است. بحث از اثبات خدا و رسول و نبى و ولى نيست كه صحبت از اضطرار به ولى و احتياج به خداست. من نياز به رسول و وصى او دارم.

 اگر فرضم بر اين باشد كه در اين زندگى با اين شرائط موجود، مى‏توانم مسائل را خودم حل و فصل كنم ديگر به خدا چه نيازى دارم؟! بر فرض هم كه خدا باشد به رسول او چه احتياجى دارم؟! به ولىّ او چه احتياجى؟! اما وقتى اين معنا در انسان شكل مى‏گيرد كه هم وجودش محدود است و هم امكاناتش ناتمام و ناقص هستند و حتى علم و تجربه و عقل و فلسفه و قلب و عرفانش كفاف او را نمى‏دهند. اينجاست كه خدا و رسول و ولى ضرورت پيدا مى‏كنند و اضطرار به آنها مطرح مى‏شود. و با اين معنا از اضطرار و احتياج، مسأله شكل جديدى به خود مى‏گيرد. اين از يك طرف، نكته‏ى ديگر اينكه؛ حقيقت ولايت در اولويت ولى و رسول نسبت به من است. و اين بر اساس تعبيرى از حضرت رسول است كه در غدير مطرح مى‏كنند؛ كه: "أَلَسْتُ اَوْلى بِكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ". اين اساس ولايت است؛ يعنى رسول و وصى از من به من سزاوارترند. چرا؟ چون هم از من به من نزديك‏تر و هم مهربان‏تر و هم آگاه‏ترند. و اينجاست كه تو رسول و  وصى را انتخاب مى‏كنى.

اين معناى از ولايت، نه با نفى تو همراه است و نه با هويت و انسانيت تو در تعارض؛ چون با انتخاب تو همراه بوده است. چرا؟ چون به آگاهى بيشتر، به رحمت واسعه‏ى حق و محبت و عنايت و بينه‏ى روشن او دست يافته‏اى.

 حضرت على(ع) در نهج البلاغه، آن جا كه از حقوق ولايت مى‏گويند، نكته‏ى خيلى لطيفى دارند كه به دست مى‏آيد حق ولايت زمنيه‏هايى دارد. اين زمينه‏ها آگاهى است. آزادى است و رحمت واسعه و محبّت ولىّ است.

 كسى كه آگاهى به تمامى راه ندارد،

 و آزادى از تمامى تعلق‏ها ندارد،

 و اين محبت و رحمت واسعه را به انسان‏ها ندارد، كه از آن‏ها به آن‏ها نزديك‏تر باشد و آن‏ها را بيش از خودشان دوست داشته باشد، ولى نخواهد بود و ولايتى را بر انسان نخواهد داشت.

 با اين معناى از ولايت و با توجه به محدوديت امكانات آدمى؛ چه در حوزه‏ى علم و تجربه‏اش و چه در حوزه‏ى عقل و فلسفه‏اش و چه در حوزه‏ى قلب و عرفانش و با توجه به محدوديت وجودى اوست كه خدا و رسول و وصى او ضرورت پيدا مى‏كنند و انسان، محتاج و مفتقر به خدا و مضطر به رسول و ولى او خواهد بود و دنبال آن‏هاست و از آنها مى‏خواهد.

 اين معناى از ولايت از يك طرف با ولايت انسان كامل و ولايت بر تكوين و بر تشريع و ولايت بر نفوس و زعامدارى و قيموميت آنها، كاملا متفاوت است و از طرفى هم با همه‏ى آنها برخورد دارد و التقاء پيدا مى‏كند.

 اينكه بر كون و هستى و بر شرع و بر زمين و آسمان و پستى و بلندى‏ها ولايت دارند يك مسأله است و اينكه از من به من نزديك‏تر هستند مسأله‏اى ديگر.

 آنجا كه تو بر اساس اولويت و با توجه به آن زمينه‏ها و با توجه به محدوديت‏ها؛ چه در رابطه با انسان و وجود او و چه در رابطه با امكانات و غرائز او، رو به سوى خدا نهادى و رسول و ولىّ او را انتخاب كردى، آن هم انتخابى كه انتصاب اللَّه است و اين نصب از ناحيه‏ى اوست، ديگر نه تنها تناقض و تعارضى در رابطه با انتصاب و انتخاب وجود ندارد كه اين انتخاب با زمامدارى و سرپرستى در هر امرى حتى ازدواج و طلاق، دوستى و دشمنى و... در همه‏ى موارد و زمينه‏ها، التقاء پيدا مى‏كند.

 مبحث ولايت مطلقه‏ى انتصابى فقيه كه تو در چهار قسمتش بحث دارى، اگر با آن معانى انسان كامل و ولايت بر تكوين و تشريع و زمامدارى و سرپرستى و قيموميت، بخواهى حل و فصل كنى مشكل دارد: هم با هويت و انسانيت انسان در تعارض است و تناقض دارد، مسخ و نفى آدمى است و هم اگر انسان را مختار مى‏دانيد با انتصاب نمى‏سازد.

اما اگر آن معنايى از ولايت كه اولويت ولىّ را به همراه داشت، مطرح باشد، ديگر در هيچ حوزه‏اى تعارض وجود ندارد. و اين نكته‏اى است كه در اكثر تحليل‏هاى جديد از آن غفلت مى‏شود و صاحبان تفكر را گرفتار مى‏سازد. و آن‏ها را در چهار حوزه‏ى ولايت و مطلقه و انتصاب و فقيه، دچار مشكل مى‏كند و مبتلا به تعارض و تناقض مى‏سازد. كسانى كه نتوانند اين چنين پيوندى را برقرار كنند، يك تناقض را احساس مى‏كنند و اين تناقض نه تنهادر رابطه با فقيه و مؤمن، بلكه حتى در وجود خدا و رسول و معصومين هم تحقق پيدا مى‏كند.

 همين درك از معناى ولايت، درك از معناى توحيد را ميسّر مى‏سازد و ولايت و توحيد را به هم مرتبط مى‏سازد و در اين مقطع است كه توحيد و ولايت به هم پيوند مى‏خورند.

 يعنى همانطور كه مى‏گوييم: "كَلِمَةُ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهِ حِصْنى"، همانطور هم "وِلايَةُ عَلى بْنِ اَبيطالِبْ حِصْنى" مى‏شود. و اين ولايت و اين كلمه‏ى توحيد است كه اين اولويت را به دنبال مى‏آورد. آنچه كه باعث حفاظت و مصونيت اين وجود مى‏شود، همان درك از توحيد و همين درك از ولايت است. و اساس هر دو در اولويت خدا و رسول و ولىّ نهفته است.

 روشن‏تر بگويم، اگر ما در دين فقط توحيد و معاد را در نظر بگيريم و هيچ‏يك از اصول و فروع ديگر را هم در نظر نگيريم، همين توحيد و معاد، در چهار حوزه تأثير مى‏گذارند و آنها را دگرگون و متحول مى‏كنند:

 در انگيزه، در اهداف، در روابط و در برنامه ريزى.

 توحيد در سه حوزه‏ى انگيزه و اهداف و روابط من با اشياء و آدم‏ها و معاد هم در نوع برنامه ريزى تأثير گذار است.

 اين چهار نكته كه از توحيد و معاد به دست مى‏آيد، كافى است كه آدمى را به سمت و سوى ديگرى بكشاند و مديريت و برنامه ريزى و تشكّل جديدى را طراحى كند.

 نكته‏ى لطيف و اساسى اينجاست كه با درك اين معنا از توحيد و معاد، محرك‏ها و انگيزه‏ها، اهداف، روابط و فرصت برنامه ريزى ما تغيير مى‏كند.

 ديگر محرك‏ها و انگيزه‏ها نمى‏توانند غريزى و عادى باشند، نمى‏توانند برخاسته از شرايط تربيتى ما باشند، بايد تحول بيشترى پيدا كنند.

 اهداف دگرگون مى‏شوند و ديگر لذت و قدرت و ثروت و رياست و... نخواهند بود؛ چون اينها با اندازه‏ى وجودى ما و با ساخت و بافت دنيا و جهانى كه در آن زندگى مى‏كنيم و با ساخت و بافت آدم و سالكى كه از اين جهان مى‏خواهد عبور كند، هماهنگى ندارند.