از کتاب نامه های بلوغ
....... اين نعمتها به خاطر ارزش و بهايشان، مورد هجوم شياطين هستند و وسوسه ها و موانع در آنها بسيار است و انحرافها و اشتباه ها و اختلاف ها هم بسيار؛ كه شيطان به اندازهى ارزش نعمتها، در آنها وسوسه دارد و تو مىتوانى در هر كارى از مقدار وسوسهى شيطان، ارزش و اهميت آن را حدس بزنى؛ كه من تجربه كردهام و شاهد اين وسوسهها بودهام و ديدهام، چه بسيار كسانى كه از راه بازگشتند و نور چشم شيطان شدند. و باز هم ديدهام كه پس از برگشت ، حتّى در دنياىشان حاصلى به دست نياوردند و به جايى نرسيدند؛ " وَكانَ عاقِبَةُ أَمْرِها خُسْراً " .ص۱۳-۱۲
.... من اميدوارم تو فرزند همّت خود باشى، كه به پدرانت نياز نباشد و فرزندانت به تو افتخار كنند؛ كه آن حكيم (سقراط) در جواب شماتت آن دشمن - كه او را به پدرش سرزنش كرده بود - گفت: تو به پدرانت افتخار مىكنى؛ اما من، فرزندانم به من افتخار خواهند كرد. تو پايان افتخارات گذشته هستى و من آغاز فردا...ص۱۶
.... تو يك بار از مادر متولّد شدى و اين بار بايد از خودت بيرون بيايى؛ از نَفس، از غريزهها، از عادتها متولّد شوى؛ كه عيسى مىگفت:" لا يَلِجُ فِى الْمَلَكُوتِ مَنْ لايُولَدُ مَرَّتينِ"؛ كسى كه دو بار متولّد نشود، به ملكوت خدا راهى ندارد. و پس از اين تولّد، بايد توليد كنى و زاد و ولد كنى كه تنها نمانى و در تنهايى هم مأنوس باشى.ص۱۷
....تمامى هستى، معجزهاى است كه ما با آن مأنوس شدهايم و تمام معجزات، طبيعتهايى است كه هنوز با آنها آشنا و مانوس نشدهايم. طبيعت، معجزهى مأنوس و معجزه، طبيعتِ مجهول و نامأنوس است. با اين توضيح، در برابر شبههها مىتوانى مقاوم و مهاجم باشى.ص۲۲
.... چرا خودت را براى اينهايى كه براى تو بودهاند، فدا كردهاى. و چرا از صبح تا شام، به خاطر آدمهايى مثل خودت و يا دنيايى پايينتر از خودت، دويدهاى.
انسان با مقايسهى محرّكها با خودش، از بند آنها آزاد مىشود و بتهايش را مىشكند. و خودشناسى؛ يعنى اينكه تو با اين استعداد و امكان، چرا به خاطر دنياى بىجان و يا آدمها و فرعونها و طاغوتهايى كه مثل تو هستند، سوختهاى و ساختهاى. تو خودت را با تأثيرى كه از هر چيز احساس مىكنى، اندازه بگير و مقايسه كن، كه اين چيز، ارزش اين تأثير را داشته و يا جهل و غفلت تو، او را بزرگ كرده است.ص۲۳-۲۲
... پسرم محمّد! اگر تمامى آنچه را كه همهى آدمها در طول تاريخ بهدست آوردهاند و اگر تمامى ثروت و قدرت و رفاه و لذّتِ تمامى آنها را، تو به تنهايى صاحب شوى، بدان، اين همه از تو كوچكتر و بىارزشتر است، كه تو يك لحظهات را براى آن فدا كنى. اينها همه، براى تو و بهخاطر تو بودهاند و سزاوار نيست كه تو عمر خودت و وجود خودت را براى آنها بگذارى. ص۲۳
....تمامى هستى به تو منتهى مىشود و تو بايد به خداى هستى منتهى شوى:" اِنَّ اِلى رَبَّكَ الْمُنْتَهى " ؛ كه اين آيه درخور تأمل بسيار است.
بابا! در اين نكته تأمل كن، ببين در برابر آنچه بهدست مىآورى، چه از دست مىدهى. در اين محاسبه، خودت را در نظر بگير. تمام باخت ما از اينجاست كه خودمان را به حساب نمىآوريم! فقط حساب مىكنيم چه بهدست آوردهايم و نمىبينيم چه از دست دادهايم.ص۲۳
.....كسى كه اين تأمل را كامل كند، از دنيا خارج مىشود، پيش از آنكه از آن خارج شده باشد كه:" مُوتُوا قَبْل اَنْ تَمُوتُوا "، سفارش رسول است. و اين چنين وجودى، اگر در دنيا داخل شود، اسير نمىشود كه امير است و حاكم است.ص۲۴
.... ايمان به قدر انسان و ارزش او، او را به سوى خدا مىكشاند و ضرورت خدا از ضرورت آب و هوا براى تو محسوستر مىشود. و ايمان به غيب، براى تو كه شهود عالم، دلت را پر نكرده و ايمان به روز ديگر، كه به امروز قانع نيستى و ايمان به وحى، به دنبال مىآيند. انسان با شناخت قدر و استعدادهاى خود، به مقدار استمرار و ادامهى خود و به جهان ديگر روى مىآورد. همانطور كه از استعدادهاى اضافى بچه در رحم مادر، مىتوان به استمرار او و جهان ديگر راه يافت. و در اين مجموعهى عظيم هستى است، كه انسان با هدف بالاتر از وجود خويش و جهت عالىتر، به رسول و ولىروى مىآورد. اين دو نكته، جايگاه انسانى كه در تمامى هستى مطرح است، نه در يك كشور؛ و با هدف بالاتر از خود همراه است، نه لذّت و قدرت و رفاه. آن جايگاه و اين هدف، نياز به حكومت و رهبرى رسول و امام معصوم را نشان مىدهد. كسانى كه خود را از دست مىدهند، هيچ ايمانى نخواهند داشت: "اَلَّذينَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُم فَهُمْ لا يُؤمِنون"؛ هيچگونه ايمانى نه به اللّه، نه به غيب، نه به يوم الاخر و نه به وحى؛ كه تمامى اين ايمانها در گرو ايمان به قدر انسان و در گرو شناخت انسان از خويش است. كسى كه خودش را باور نكرده، مثل انسانى مىماند كه به روزى پنج ريال قانع است و خيال مىكند كه شقّالقمر كرده اما همين كه ارزش خودش را فهميد، مىبينى كه آرام نمىگيرد، حتّى هجرت مىكند و به آنجايى روى مىآورد كه حقوقش را بگيرد.ص۲۶-۲۵
....در راه دراز انسان، مَركب معرفت و آگاهى؛ و محبّت و عشق؛ و عمل و اقدام، مادام كه در سرزمين رنجها و بلاءها مبتلا نشوند و به عجز نرسند، به اعتصام و توسّل نمىرسند. و همين است كه آفتها، در كمين مَركبهاست. آفتِ جهل و غفلت و كفر و كفران و شكّ و وسواس، براى معرفت؛ و آفت جلوههاى دنيا و ترس و غرور و يأس براى عشق و محبت؛ و آفت عُجب و كبر و حرص و حسد و بخل و فساد براى عمل؛ هميشه در كمين هستند. و بىجهت نيست كه امام حسين در دعاى عرفه مىخواهد: "اَوْقِفنى عَلى مَراكِزِ اِضْطِرارى"؛ خدايا مرا به مركزها و ريشههاى اضطرار و بيچارگيم واقف كن؛ كه اين اضطرار و اين توسّل و تضرّع و اعتصام و چنگ زدن، باعث عصمت و نجات تو از آفتهاست و همراه معرفت و ايمان و تقوا، مىتواند حتّى هنگام عجز، تو را راه ببرد.ص۲۷
.... اين نكته را همين جا بگويم، كه عوامل راحتى من در كنار رنجها و فشارها، چند چيز است؛ يكى همين تضرّع و اتّصال، آنهم بدون توقّع اجابت و انتظار برآورده شدن دعا. و ديگرى محبّت و خدمت مختصر به پدر و مادر و سومى، همين رفت و آمدها و بدون تكلّف و فشار برخورد كردن، كه اين هر سه، عامل مؤثرى در راحتى و يُسر زندگى من بودهاند.
خدا اراده كرده و مىخواهد كه ما راحت باشيم؛ "يُريدُاللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ". و اين يُسر، يُسر وجود ماست، نه يُسر كارها وامور؛ چون كارها براى كسانى راحت مىشود كه وجودشان راحت شده باشد. فراغت براى كسانى است كه به وسعت قلب و سعهى صدر رسيده باشند. انشاء الله آقاى... يا بقيهى دوستان، در اين زمينه تو را كمك مىكنند و تفسير سورهى اَلَمْ نَشْرَح را برايت مىآورند تا اگر با وسعت قلب، به فراغتى رسيدى، به كارها و سختىها مشغول بشوى، كه: "اِذا فَرَغْتَ فَانْصَب".
اينگونه، سختىها راحت هستند و مَعَ الْعُسْرِ، يُسر وجود دارد.
زندگى سخت نيست، اگر بتوانيم با سختىها راحت باشيم و از رنجها بهره برداريم. و اين همان جملهى كوتاه است كه در تفسير سورهى كوثر آمده: موقعيتها مهم نيستند و شرايط مهم نيستند؛ وضعيت ما و طرز برخورد ما، اهميت دارد؛ چون برخورد خوب، مىتواند در شرايط بد، كارگشا باشد.ص۲۸-۲۷
....ما با اين جهان بيرون، دو نوع رابطه داريم؛ هم مىخواهيم آن را بشناسيم و هم از آن خوشحال و يا رنجور مىشويم. اين رابطهى عاطفى، در بحث ارزش به تو كمك مىكند؛ چون تأثيرپذيرى و رنج و شادى تو، نشان دهندهى قدر و درجهى وجودى توست و بايد محاكمه شود كه چرا اين طبيعت را نگه داشتهام، كه از فلان حرف، فلان عمل و فلان برخورد، خوشحال و يا ناراحت بشوم. من مىتوانم با دگرگون كردن توقّعها، تحمّلهايم را زياد كنم.ص۳۰
....تو خدايى را مىبينى كه آگاه و مهربان است. به تو و هستى آگاهى دارد و به همهى خلق مهربان است. اگر آنها را نمىخواست، نمىآفريد. آيا اين مهربان آگاه، تو را با غريزه و فكر و علم و عقل و وجدان رها مىكند و در رابطههاى تو و جهان، حكمى و دستورى نمى دهد؟
نكته همين است كه حجّت باطنى و عقل ما و غريزه و علم ما و وجدان ما، نمىتوانند عهدهدار ما باشند. ما در نظام زندگى مىكنيم و در اين نظام جهانى كه علم شاهد آن است، نمىتوان بىضابطه حركت كرد. كوچكترين حركت و عمل ما، به دستور و برنامهاى نياز دارد كه با وجود ما و با ساخت و بافت جهان هماهنگ باشد. خدا انسان را رها نمىكند و با حجّت وحى، به عقل او كمك مىنمايد؛ چون علم ما محدود است و غريزهى ما ناقص و آزاد و وجدان ما محكوم محيط و عادت و غريزه. ما با تمام هستى رابطه داريم و در اين رابطه، او ضابطهها را همراه رسول فرستاده و پيش از آنكه انسان گرفتار شود، چراغ راهش را آورده است.
بر خلاف آنچه در تاريخ مىنويسند، انسان با آموزش و آگاهى پا در خاك گذاشته، نه آنكه عريان به دنبال خوراك و لباس و آتش و ابزار راه افتاده باشد و به صنايع و علوم امروز رسيده باشد؛ كه اين همه علوم و صنايع، هنوز براى كوچكترين حركتهاى ما، نورى ندارد؛ كه هنوز تمامى روابط را نمىشناسند.
آدم، همراه آموزش و تعليم، پا بر روى خاك مىگذاشته. و وحى، به علم و غريزهى انسان راه مىدهد و فلسفه و عرفان و علم را، جهت مىدهد.
يكى از شكلهاى التقاط، اين است كه بخواهى با فلسفه و عرفان و علم، به مذهب كمك كنى؛ در حالى كه مذهب آمده تا كسرىهاى اينها را تأمين كند و به مغز و قلب و تجربهى انسان، فضا و زاويهاى بدهد، كه بتواند هستى را آنگونه كه هست، دريابد.
پسرم، محمّد! تو بايد ميان فلسفهى اسلامى و فلسفهى مسلمين؛ و عرفان اسلامى و عرفان مسلمين، تفكيك كنى و اينها را با يكديگر گم نكنى.
آنچه احتياج به رسول و امام را مطرح مىكند، همين ارتباط وسيع انسان و همين جايگاه گستردهى او در هستى و استمرار او تا بىنهايت است. آنچه باعث مىشود كه شيعه به مسألهى امامت معتقد شود و اين نوع حكومت را مطرح كند، يك مسألهى تاريخى و عاطفى نيست؛ كه با هدف رشد و جايگاه انسان در جهان، تو حاكمى مىخواهى كه به تمامى هستى آگاه باشد و از تمام كششها آزاد. و اين آگاهى و آزادى، معيارى را مطرح مىكند كه عصمت نام دارد. آنچه باعث مىشود كه تو حتّى عُمَر را كنار بگذارى، همين هدف حكومتى و اين تلقّى از جايگاه انسان در جهان است. مردم نمىتوانند خليفهى خدا و رسول را معين كنند. همانطور كه رسالت به اختيار مردم نبود، امامت هم به اختيار آنها نيست. آنها به دلها آگاهى ندارند و از فردا بىخبرند. و اين خداست كه با توجّه به عامل امتحان و آزمايش، رسولان و امامان را انتخاب مىكند. نه اينكه هركس پيامبر خودش باشد و نه آنكه بدون پيامبر، وحى را و كتاب را به دست بياورند؛ كه وحى، مفسّر مىخواهد و انسان، امتحان و آزمايش. و اين است كه با معيار عصمت، رسول و امام انتخاب مىشوند و اين عصمت از كششها و جذبههاى دنيا، معيار و ميزان شيعه در امامت و طرح حكومت است. و همين معيار، مسألهى امام عصر و حجّت قائم را توجيه مىكند و انتظار را مطرح مىسازد؛ كه در هنگام غيبت، اگر مردم حكومت ولى فقيه را پذيرفتند، بر اوست كه تلقّى انسانها را عوض كند و هدفحكومت و جايگاه انسان در جهان را مطرح سازد تا خيال نكنند كه جامعهى انسانى يك دامپرورى بزرگ است و به نان و مسكن دلخوش نشوند. و در انتظار معصوم، به روحيه و فكر و برنامه و عمل خويش سامان دهند و در دشمن نفوذ كنند كه انتظار و تقيّه، مقدّمهى قيام است.ص۳۶-۳۴
کتاب نامه های بلوغ اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط علی صفایی حائری عین صاد
|