تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










........۴ ـ مي‌رسيم‌ به‌ موضع‌گيري‌ها و افكار سياسي‌ من‌...

 

اولين‌ مسأله‌اي‌ كه‌ مطرح‌ مي‌شود، مسأله‌ي‌ ولايت‌ فقيه‌ است‌...درباره‌ي‌ولايت‌ فقيه‌ من‌ به‌ اجمال‌ نوشته‌ام‌ و توضيح‌ هم‌ داده‌ام‌ كه‌ اين‌ ولايت‌ چه‌تفاوتي‌ با ولايت‌ معصوم‌ دارد و چه‌ تفاوتي‌ با جمهوري‌. و باز توضيح‌ داده‌ام‌ كه‌چه‌ مبنا و دليلي‌ دارد و چه‌ حوزه‌ي‌ نفوذي‌.

معصوم‌، از آن‌جا كه‌ به‌ حكم‌ و شرايط و اقدار هر كس‌ واقف‌تر از خوداوست‌; چون‌ امر، در شب‌ قدر بر آن‌ها نازل‌ مي‌شود، طبيعتا به‌ دنبال‌ آن‌ولايت‌ كلي‌ و مطلق‌ بر نفوس‌ و اولويت‌ تصرف‌ در آن‌چه‌ كه‌ نفوس‌ ولايتش‌ رادارند، مي‌آيد. مقام‌ ولايت‌ مطلقه‌ و عصمت‌ كلي‌، ولايت‌ بر امر و حكم‌ را به‌دنبال‌ مي‌آورد.

اما فقيه‌ در امور محتاج‌ ديگران‌ است‌. او به‌ قدر و شرايط و امور من‌، از من‌واقف‌تر نيست‌. او در امور اجتماعي‌ محتاج‌ اهل‌ خبره‌ است‌ و به‌ آن‌ها ارجاع‌مي‌دهد. در مسايل‌ نظامي‌، اجتماعي‌ و اقتصادي‌ و بهداشت‌ و...به‌ ديگران‌ارجاع‌ مي‌دهد...در نتيجه‌ ولايت‌ فقيه‌ محدوديت‌هايي‌ مي‌يابد...

به‌ طور كلي‌ ولايت‌ فقيه‌ كه‌ در فقه‌ و در سمت‌ اولياي‌ عقد مطرح‌ مي‌شود،با اين‌ ولايتي‌ كه‌ زمام‌داري‌ و امارت‌ است‌ و مربوط به‌ مسايل‌ حكومتي‌ واجرايي‌ است‌ نبايد خلط بشود. حتي‌ كساني‌ كه‌ در فقه‌ مثل‌ خويي‌ و ديگران‌فقط شأن‌ فتوا و قضاوت‌ را براي‌ فقيه‌ مي‌پذيرند، در مسايل‌ حكومتي‌ وزمام‌داري‌ بر فرض‌، فقيه‌ را منصوب‌ ندانند، سزاوار مي‌شناسند. چون‌ بنابر لابدمن‌ امره‌،   اين‌ امارت‌ و زمام‌داري‌ يك‌ ضرورت‌ است‌ و دوره‌ي‌ غيبت‌ و حضورنمي‌شناسد و حتي‌ در جايي‌ كه‌ دو نفر با هم‌ جمع‌ مي‌شوند و يا با هم‌ سفرمي‌روند، بهتر است‌ كه‌ شخصي‌ رامشخص‌ كنند... و كارها را برايش‌ مسؤول‌بگذراند. اين‌ مربوط به‌ نظم‌ در امور و اجراي‌ آن‌ و تحقق‌ آن‌ است‌.

فقيه‌ از ديگراني‌ كه‌ حكومت‌ مي‌كنند و مسلط مي‌شوند كم‌ ندارد، كه‌ زيادترهم‌ دارد.

ولايت‌ فقيه‌ شامل‌ امارت‌ و حكومت‌ و فتوا و حكم‌ و وكالت‌ در اخذ وجوه‌ وحق‌ تصرف‌ در اموال‌ صغار و حق‌ طلاق‌ در موارد ظلم‌ و ضرر و حرج‌ مي‌شود.

امارت‌ و حكومت‌ كه‌ ضرورت‌ دارد و فقيه‌ بر فرض‌، منصوب‌ به‌ نص‌ نباشد،از باب‌ امور حسبه‌ كه‌ ضرورت‌ دارد و متولي‌ معين‌ ندارد و از باب‌ وكالت‌ وانتخاب‌ مردم‌ و از باب‌ بناء العقلاء،مشي‌ آن‌ها در حل‌ و فصل‌ امور جاري‌ تنفيذمي‌شود، كه‌ ما علي‌ المحسنين‌ من‌ سبيل‌.

حكم‌ و فتوا هم‌ كه‌ ادله‌ي‌ منفرد دارد و مورد بحث‌ نيست‌.

وكالت‌ در اخذ وجوه‌ و حق‌ تصرف‌ در اموال‌ و حق‌ طلاق‌، هم‌ از آن‌جا كه‌رضايت‌، مجوز تصرفات‌ ملكي‌ نيست‌، بايد رضايت‌، كاشف‌ از اين‌ ولايت‌ باشد.

آن‌چه‌ كه‌ آقاي‌ خويي‌ و ديگران‌ قبول‌ دارند، كه‌ رضايت‌ الهي‌ به‌ تصرف‌است‌، بايد كاشف‌ از شرط تصرف‌ باشد كه‌ ولايت‌ است‌; چون‌ رضايت‌، مجوزتصرف‌ ملكي‌ نيست‌ و بيع‌ و شراء و عتق‌ و نكاح‌، جدايي‌ و طلاق‌ در موردشخص‌ غايب‌ و يا ظالم‌ را شامل‌ نمي‌شود. تصرف‌ با رضايت‌ مجاز نيست‌، كه‌احتياج‌ به‌ ولايت‌ دارد.

پدرم‌، ـ كه‌ خدا رحمتش‌ كند ـ ولايت‌ فقيه‌ و وكالت‌ كلي‌ او را در شؤون‌معصوم‌ از حكايت‌ حاج‌ علي‌ بغدادي‌ استنباط مي‌كرد و معتقد بود كه‌ اين‌حكايت‌ از بهترين‌ روايات‌ ماست‌ كه‌ واسطه‌اش‌ حاجي‌ نوري‌ از حاجي‌ بغدادي‌است‌ و توثيق‌ و مدح‌ اين‌ هر دو محتاج‌ به‌ بيان‌ نيست‌...و مي‌بينيم‌ كه‌ در اين‌حكايت‌، حضرت‌، فقها را و علما را وكلاي‌ خود معرفي‌ مي‌كنند و مقيد به‌ امرخاصي‌ هم‌ نمي‌نمايند.

اين‌ وكالت‌ مطلق‌ دليل‌ ديگري‌ بر شؤون‌ فقيه‌ است‌. در آن‌چه‌ كه‌ ولي‌معصوم‌ بر آن‌ تسلط ولايي‌ دارد و فقيه‌ هم‌ زمينه‌اش‌ را دارد. اما در آن‌چه‌ كه‌فقيه‌ اطلاع‌ و آگاهي‌اش‌ را ندارد، طبعٹ ولايت‌ و اولويت‌ هم‌ نخواهد داشت‌.

حوزه‌ي‌ نفوذ ولايت‌ هم‌ شامل‌ مقلدين‌ فقيه‌ و هم‌ شامل‌ مجتهدين‌ديگري‌ است‌ كه‌ رأي‌ مخالف‌ ندارند، و هم‌ شامل‌ مجتهديني‌ است‌ كه‌ مخالف‌هستند، ولي‌ ابراز مخالفتشان‌ به‌ تضعيف‌ اسلام‌ و نفوذ دشمنان‌ منتهي‌ مي‌شودكه‌ مشي‌ حضرت‌ امير دليل‌ اين‌ امر است‌.

اين‌ طرح‌ از ولايت‌ فقيه‌ طرحي‌ است‌ كه‌ قابل‌ اجرا و بدون‌ نقطه‌ ضعف‌است‌ و اساس‌ طرح‌ قانون‌ اساسي‌ هم‌ در مبناي‌ ولايت‌ فقيه‌ بر انتخاب‌ و رأي‌مردم‌ است‌، و در نحوه‌ي‌ اجرا هم‌ به‌ اعتبار آرا به‌ صورت‌ فردي‌ و يا شورايي‌تحقق‌ مي‌يابد، نه‌ فدرال‌ كه‌ هركس‌ خودش‌ در يك‌ گوشه‌ شروع‌ به‌ كار كند و به‌هرج‌ و مرج‌ بكشاند...اين‌ كه‌ هر فقيهي‌ منفردا بتواند كارگزار باشد، باعث‌درگيري‌ها و تشنج‌ها و اضمحلال‌ است‌، و همين‌ است‌ كه‌ از طرح‌ منفردي‌ كه‌امام‌ مطرح‌ كرده‌ بودند، عدول‌ شد.

و تفاوت‌ ولايت‌ فقيه‌ با جمهوري‌ در اين‌ نكته‌ است‌ كه‌ فقيه‌ در تنفيذرييس‌ جمهور و حكام‌ و قضات‌، محتاج‌ آرا نيست‌. گرچه‌ به‌ خاطر امور ثانوي‌ وضرورت‌هاي‌ اجتماعي‌، آراي‌ جمهور مطرح‌ شده‌اند.

با اين‌ توضيح‌ به‌ اين‌ جمع‌ بندي‌ مي‌رسيم‌ كه‌ حكومت‌ اسلامي‌ كه‌ شيعه‌ به‌آن‌ معتقد است‌ جز با معصوم‌ نمي‌چرخد، كه‌ معصوم‌ نسبت‌ محور و قطب‌،براي‌ سنگ‌ حكومت‌ است‌; ان‌ محلي‌ منها محل‌ القطب‌ من‌ الرحي‌.

و فقيه‌ در دوره‌ي‌ غيبت‌ زمينه‌ ساز اين‌ حكومت‌ است‌ و اين‌ زمينه‌ سازي‌،روح‌ ولايت‌ فقيه‌ است‌.

آن‌جا كه‌ زمينه‌ها فراهم‌ شده‌ باشد، معصوم‌ حضور دارد و خفته‌ نيست‌ وآن‌جا كه‌ فراهم‌ نيست‌، بايد در هنگام‌ اجرا و زمام‌داري‌ و امارت‌ با اين‌ توجه‌بود... و به‌ زمينه‌ سازي‌ پرداخت‌. همان‌طور كه‌ مي‌بينيم‌ امام‌ چگونه‌ در هرموقع‌ به‌ هر مناسبت‌ از ولي‌ زمان‌ دم‌ مي‌زند و همين‌ است‌ كه‌ در روايات‌، هررايتي‌ را كه‌ به‌ غير معصوم‌ دعوت‌ كند، رايت‌ طاغوت‌ مي‌شناسد و پرچم‌ باطل‌مي‌داند; چون‌ آن‌ها به‌ معصوم‌ دعوتي‌ نداشتند و زمينه‌اي‌ فراهم‌ نمي‌كردند وخيال‌ مي‌كردند كه‌ حكومت‌ اسلامي‌ و خلافت‌ رسول‌ الله‌(ص) با غير معصوم‌امكان‌پذير است‌...

نكته‌ي‌ اساسي‌ كه‌ گمان‌ مي‌كنم‌ عده‌اي‌ از همان‌جا به‌ آن‌ داستان‌ روي‌آورده‌اند كه‌ همان‌ منكر ولايت‌ فقيه‌ است‌، در اين‌ تفاوت‌ لطيف‌ و دقيق‌ است‌كه‌ ما در اصل‌ تشيعمان‌ به‌ آن‌ معتقد شده‌ايم‌ و با توجه‌ به‌ اين‌ كه‌ انسان‌ درهستي‌ مطرح‌ است‌ و حاكمي‌ مي‌خواهد واقف‌ به‌ اين‌ همه‌، به‌ آن‌ روي‌آورده‌ايم‌...و فقيه‌ را در دوره‌ي‌ غيبت‌، زمينه‌ ساز مي‌دانيم‌ و هر پرچمي‌ را (كنايه‌ از استقلال‌ ) به‌ مقتضاي‌ روايات‌ در آتش‌ مي‌دانيم‌...

جمع‌ بين‌ اصل‌ تشيع‌ در حكومت‌ و اجراي‌ امور در دوره‌ي‌ غيبت‌، در همين‌زمينه‌سازي‌ و ولايت‌ فقيه‌ است‌.

ما نمي‌توانيم‌ خود را در هر دوره‌اي‌ از ولي‌ معصوم‌ بي‌نياز بدانيم‌، و با ايجادزمينه‌، ولي‌ معصوم‌ نمي‌تواند بركنار بماند، كه‌ علي‌(ع) مي‌گويد: " لولا حضورالحاضر و قيام‌ الحجه‌ بوجود الناصر و ما اخذ اله‌ من‌ العلماء ان‌ لا يقاروا علي‌كظه‌ ظالم‌ و لا سغب‌ مظلوم‌ لالقيت‌ حبلها علي‌ غاربها ". و در هنگامي‌ كه‌معصوم‌ نيست‌ و مردم‌، فقيه‌ را مي‌خواهند و تحمل‌ مي‌كنند، اين‌ ولايت‌ وزمام‌داري‌ هست‌ و بايد زمينه‌ ساز حكومت‌ اسلامي‌ باشد.

كساني‌ كه‌ اين‌ تحليل‌ از ولايت‌ فقيه‌ را از من‌ شنيده‌ بودند كه‌ چگونه‌  ( درضمن‌ بحث‌هاي‌ انتظار و تقيه‌ و قيام‌ كه‌ در درس‌هايي‌ از انقلاب‌ به‌ صورت‌نوشته‌ در آمد )مفهوم‌ ولايت‌ فقيه‌ و حدود نفوذ و مبناي‌ آن‌ را توضيح‌ داده‌بودم‌، از اين‌ اعتراض‌ كه‌ مخالف‌ ولايت‌ فقيه‌ است‌، صرف‌ نظر كرده‌ بودند و به‌اين‌ نكته‌ پناهنده‌ شده‌ بودند كه‌ بر فرض‌ قبول‌ ولايت‌ فقيه‌، امام‌ را قبول‌ ندارم‌و پس‌ از امام‌ هم‌ منتظري‌ را قبول‌ ندارم‌ و شايد اين‌ را هم‌ اضافه‌ مي‌كردند كه‌مي‌خواهد خودش‌ كاري‌ را به‌ دست‌ بگيرد.

در هر حال‌ اين‌ اعتراض‌ ديگري‌ است‌ كه‌ من‌ مخالف‌ امام‌ هستم‌، به‌ دليل‌سكوتم‌ و به‌ دليل‌ كناره‌گيري‌ام‌ از كارهاي‌ اجرايي‌ و نماز جمعه‌ و تظاهرات‌ و به‌دليل‌ مخالفت‌ پدرم‌...

من‌ در برخوردي‌ كه‌ با يكي‌ از همين‌ دسته‌ داشتم‌ كه‌ پافشاري‌ مي‌كرد تومخالف‌ امامي‌، مي‌ديدم‌ نيستم‌ و نيستم‌ و قسم‌ حضرت‌ عباس‌ هم‌ مسأله‌ رامبتذل‌تر مي‌كند. پرسيدم‌: " مخالفت‌ دو شكل‌ دارد; مخالفت‌ ظاهري‌ ومخالفت‌ قلبي‌. تو كدام‌ يك‌ از اين‌ دو را براي‌ من‌ قايلي‌؟" .

آن‌ گاه‌ توضيح‌ دادم‌ مخالفت‌ ظاهري‌ نموداري‌ مي‌خواهد; يا در عمل‌، يا درگفته‌، يا در نوشته‌ و يا در اجتماع‌ من‌ با مخالفين‌ بايد آشكار شود. كدام‌يك‌ ازاين‌ نمودارها در من‌ بوده‌ است‌؟... من‌ در عمل‌ موضع‌ تكميل‌ را داشته‌ام‌. درحرف‌ها و در نوشته‌ها هم‌ همين‌ موضع‌ را دنبال‌ مي‌كرده‌ام‌ و در جمع‌مخالفان‌، آن‌ هم‌ در هنگام‌ برو و بياي‌ آن‌ها و با تمام‌ برنامه‌ريزي‌ و جذب‌ وانجذاب‌ ايشان‌ كه‌ از طريق‌ پرويز (  ) و از طريق‌ خانم‌ ....‌  و از طريق‌ حاج‌.....‌ و دفتر قم‌ اقدام‌ مي‌كردند تا در انقلاب‌ اسلامي‌ چيزي‌ بنويسم‌ و ازطريق‌ ميثمي‌ برنامه‌ها شكل‌ مي‌گرفت‌ كه‌ به‌ منزل‌ ما هم‌ آمد و از طريق‌گروه‌هاي‌ ديگر هم‌ دانه‌ هايي‌ نشان‌ دادند...با تمام‌ اين‌ها و با تمام‌ اين‌ نقشه‌هااز اين‌ طرف‌ها و با تمام‌ تهمت‌ و افترا و ضربه‌هاي‌ گوناگون‌ از آن‌ طرف‌، چه‌نموداري در من‌ ديده‌اند...و سراغ‌ دارند، جز آن‌چه‌ با رمل‌ و اسطرلاب‌ و باتوجه‌ به‌ افكار من‌ ـ به‌ نوشته‌ي‌ نقد كتاب‌ها كه‌ نمي‌دانم‌ از سوي‌ چه‌ شخص‌ ويا گروهي‌ انجام‌ شده‌ و .......براي‌ ......‌ فرستاده‌ بود ـ كه‌ نمي‌دانم‌از كجاي‌ من‌ درآورده‌اند...مي‌گويند در اين‌ حرف‌ها گوشه‌ هايي‌ هست‌، كه‌ مثلااگر اي‌ قامت‌ بلند امامت‌ را در هنگام‌ نطق‌ ابريشم‌ چي‌  و تحليل‌ مجاهدين‌ خلق‌و هم‌زمان‌ با توسل‌ و برنامه‌هاي‌ ولايتي‌هاو در هنگام‌ تولد ولي‌ عصر (عج‌)مطرح‌ كرده‌ام‌، دارم‌ به‌ امام‌ گوشه‌ مي‌زنم‌. و اگر مي‌گويم‌ ما هنوز هم‌ در بن‌بست‌هاي‌ حكومت‌ها هستيم‌، حكومت‌ هايي‌ كه‌ ما را كه‌ اغنامشان‌ هستيم‌ ازسرچشمه‌ي‌ انسانيت‌ تبعيد كرده‌اند، اين‌ تعريض‌ به‌ جمهوري‌ است‌...گوياجمهوري‌ اسلامي‌ با ما چنين‌ كرده‌ است‌...و يا ولايت‌ فقيه‌ كه‌ زمينه‌ ساز است‌،سنگ‌ راه‌ شناخته‌ شده‌ است‌...

وقتي‌ كه‌ نظرها تنگ‌ است‌ و بناي‌ نق‌ زدن‌ و مارك‌ زدن‌ هست‌، از لا اله‌ الااله‌ هم‌ مي‌توان‌ با حذف‌ و تقدير و تعريض‌ و توجه‌ به‌ افكار... ـ يعني‌ توجه‌ به‌پدرم‌ ـ كفر طرف‌ را اثبات‌ كرد...

و اگر تو در نوشته‌ بررسي‌ توضيح‌ مي‌دهي‌، كه‌ حكومت‌ اسلامي‌ درجامعه‌ي‌ اسلامي‌ و جامعه‌ي‌ اسلامي‌ با جمع‌ و گروهي‌ شكل‌ مي‌گيرد كه‌بتوانند اين‌ بارهاي‌ سنگين‌ را تحمل‌ كنند، و اگر توضيح‌ مي‌دهي‌ كه‌ اين‌مشكلات‌ متعدد منشأش‌ همين‌ است‌ كه‌ جامعه‌ي‌ اسلامي‌ هنوز شكل‌ نگرفته‌،داري‌ گوشه‌ مي‌زني‌، ولي‌ اگر امام‌ بگويد و آن‌گونه‌ بر آن‌ همه‌ بشورد...ديگرتعريضي‌ نيست‌ و گوشه‌اي‌ نيست‌...

گويا اين‌ها مشكلات‌ را نمي‌بيننند و يا منشأ مشكلات‌ را نمي‌خواهندبشناسند و اگر منشأ نشان‌ دادي‌ و تنها به‌ نشان‌ دادن‌ مشغول‌ نشدي‌، كه‌ به‌تكميل‌ پرداختي‌، بايد به‌ عنوان‌ تضعيف‌ كنندگان‌ تعقيبت‌ كنند، كه‌ مبادا پس‌ ازسخنراني‌ تالار رودكي‌ بخواهي‌ از راديو و تلويزيون‌ سر در بياوري‌ و مطرح‌بشوي‌ و ميراث‌ انقلاب‌ را به‌ جيب‌ پدرت‌ بريزي‌...

خدايا چشمي‌ بده‌ كه‌ ببينيم‌ و سينه‌اي‌ كه‌ بتوانيم‌ مغز خودمان‌ را و دوست‌خودمان‌ را تحمل‌ كنيم‌... و اين‌ قدر با رمل‌ و اسطرلاب‌ چپ‌ و راست‌ رفتن‌ وپفيوز بازي‌، نامردانه‌، كار مردها را انگشت‌ نزنيم‌...

وقتي‌ كه‌ بناي‌ نق‌ زدن‌ و مارك‌ زدن‌ هست‌، از حقيقت‌ هايي‌ كه‌ خودشان‌ ورهبري‌ بر آن‌ها تأكيد دارند، برايت‌ لولوي‌ تعريض‌ و گوشه‌ زدن‌ را بيرون‌مي‌آورند و به‌ جانت‌ مي‌اندازند...غافلي‌ از آن‌ كه‌ با اين‌ كارها بي‌شعوري‌ و تنگ‌نظري‌ و نفهمي‌ خود را نقاشي‌ كرده‌اند... و نشان‌ داده‌اند كه‌ نه‌ جمهوري‌ رامي‌فهمند  نه‌ ولايت‌ فقيه‌ را و نه‌ ولايت‌ معصوم‌ را و نه‌ زمينه‌ هايي‌ كه‌ بايدفراهم‌ شود و نه‌ ضعف‌ها را و نه‌ منشأهايش‌ را و نه‌ كاري‌ كه‌ بايد كرد، و اين‌است‌ كه‌ به‌ شعار روي‌ مي‌آورند و از امام‌ براي‌ خود سنگر مي‌سازند و از آش‌هم‌ داغ‌تر مي‌شوند و به‌ آن‌جا مي‌رسند و به‌ آن‌جا مي‌رسانند كه‌ جز معصوم‌ رانمي‌توان‌ رساند...

اما ما جز معصوم‌ را معيار نمي‌دانيم‌ و جز دعوت‌ به‌ معصوم‌ و زمينه‌ سازي‌براي‌ معصوم‌ را دعوت‌ به‌ باطل‌ مي‌شناسيم‌ و نظرمان‌ درباره‌ي‌ امام‌ همان‌نظري‌ است‌ كه‌ خودش‌ براي‌ خودش‌ دارد...و اعتقادمان‌ اين‌ است‌ كه‌ از حوادث‌بزرگ‌تر است‌... و شكرمان‌ بر اين‌ است‌ كه‌ در زميني‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌ كه‌رهبرش‌ شب‌ را با خدا دارد و روز را با خلق‌ و با تمام‌ وجود از شرق‌ و غرب‌ آزاداست‌ و آن‌ هم‌ در هنگامي‌ كه‌ تمامي‌ رهبران‌ سر در دامان‌ اين‌ و آن‌مي‌گذارند...

و باز شكرمان‌ بر اين‌ است‌ كه‌ رييس‌ جمهور ما كسي‌ است‌ كه‌ مرگ‌ رامي‌شناسد و قيامت‌ را مي‌فهمد... و سينه‌اش‌ فراخ‌تر از سينه‌ي‌ دسته‌بازهاست‌...

و باز شكرمان‌ بر اين‌ است‌ كه‌ مجلس‌، براساس‌ اسلام‌ و تشيع‌ و با توجه‌ به‌موازين‌ و منابع‌ اسلامي‌ شكل‌ مي‌گيرد و شوراي‌ نگهبان‌ دارد...

و ارگان‌هاي‌ فعال‌ و سپاه‌ و جهاد و پرورشي‌ها با هم‌ مي‌توانند به‌ آن‌تسلطي‌ برسند، كه‌ بار سنگين‌ جمهوري‌ و سپس‌ حكومت‌ اسلامي‌ را بر دوش‌بگيرند...

 و همين‌ است‌ كه‌ در چنين‌ چارچوبي‌، ضعف‌ها را انحراف‌ نمي‌شناسيم‌ وكار خودمان‌ را تكميل‌ مي‌دانيم‌... و دفاع‌ از اين‌ همه‌ را نه‌ براي‌ وجاهت‌خودمان‌، كه‌ براي‌ استحكام‌ مي‌خواهيم‌ و اين‌ است‌ كه‌ در برابر آن‌هايي‌ كه‌كسي‌ در برابرشان‌ نيست‌، ايستاده‌ايم‌ و آن‌ها كه‌ از پاي‌ مي‌افتند و خسته‌مي‌شوند، برپا مي‌داريم‌...و آبرو و خون‌ خود را هم‌ اگرچه‌ از دست‌ بدهيم‌، به‌دست‌ آورده‌ مي‌دانيم‌.

مادام‌ كه‌ چارچوب‌ را درست‌ ببينيم‌، كارمان‌ تكميل‌ است‌ و آن‌ روز كه‌چارچوب‌ را شكسته‌ ديديم‌، از انتظار و تقيه‌ و قيام‌ دست‌ برنمي‌ داريم‌...

ما امام‌ را معصوم‌ نمي‌دانيم‌ و معيارهايي‌ در دست‌ هست‌ كه‌ حتي‌ معصوم‌ رابا آن‌ها مي‌سنجيم‌...در نتيجه‌ امام‌ را معيار حق‌ و باطل‌ نمي‌شناسيم‌. چه‌ بسابه‌ اشتباه‌ها و يا كوتاهي‌ها هم‌ مبتلا بشوند، كه‌ بدون‌ تضعيف‌ بايد به‌ تكميل‌پرداخت‌...من‌ گفته‌ بودم‌ كه‌ اگر امام‌ از اميرالمؤمنين‌(ع) الهام‌ مي‌گرفتند و درهنگام‌ هجوم‌ ملت‌، آن‌ها را به‌ پايه‌اي‌ بالاتر از تحمل‌ مي‌رساندند، بسياري‌ ازكارها كه‌ امروز با سختي‌ و هزار مقدمه‌ و مؤخره‌ و بخشنامه‌ و حتي‌ با فريادنيرومند امام‌، هنوز هم‌ تحقق‌ نيافته‌ است‌، با همان‌ بيان‌ علي‌(ع) كه‌; دعوني‌ والتمسوا غيري‌ فانا مستقبلون‌ امرا له‌ وجوه‌ و ألوان‌ لاتقوم‌ له‌ القلوب‌ و لاتثبت‌عليه‌ العقول‌...    زمينه‌ي‌ تحقق‌ مي‌يافت‌.

و گفته‌ بودم‌ اگر به‌ جاي‌ مقابله‌ و رودررويي‌، در داخل‌ گروه‌ها نفوذ مي‌شد،كارها ساده‌تر مي‌شد.

و گفته‌ بودم‌ اگر در برابر آمريكا، نه‌ در ايران‌ و در برابر ابرقدرت‌ها، نه‌ درمنطقه‌ كه‌ در خود آن‌ها، به‌ كار مشغول‌ مي‌شديم‌، به‌ ذلت‌ نمي‌رسيديم‌، كه‌علي‌ (ع) مي‌گويد: "ما غزي‌ قوم‌ قط في‌ عقر دارهم‌ الا ذلوا..."

علي‌(ع)معصوم‌ است‌ و حتي‌ پس‌ از قرن‌ها الهام‌بخش‌ است‌، اما امام‌ باتمامي‌ ظرفيت‌ و ظرافتش‌، معصوم‌ نيست‌، پس‌ معيار نيست‌. كساني‌ كه‌ حق‌ رابا آدم‌ها مي‌شناسند، گمراهند. بايد حق‌ را شناخت‌ تا آدم‌ها را شناخت‌. اگر اين‌گونه‌ موضع‌گيري‌ مخالفت‌ با امام‌ است‌ و اگر اين‌ اعتقادها برباطل‌ است‌، ما تاهنگامي‌ كه‌ به‌ برهاني‌ و بياني‌ ديگر نرسيده‌ايم‌، محكم‌ و پابرجاييم‌... و اين‌هارا با تمام‌ وجودمان‌ پاسداريم‌...چه‌ كسي‌ مي‌تواند جز معصوم‌ را معيار بگيرد وچه‌ كسي‌ مي‌تواند از آدم‌ها به‌ حق‌ برسد. آن‌ جا كه‌ دستور است‌ اعرف‌ الحق‌تعرف‌ اهله‌...

اين‌ مديحه‌ سرايي‌ها كه‌ امروز مد شده‌ و نه‌ امام‌ را خوش‌ مي‌آيد و نه‌ خدارا، ما را از آن‌ بركنار مي‌بينيد، اما دفاع‌ و تكميل‌ را به‌ عهده‌ي‌ خود داشته‌ايم‌...وامام‌ را نه‌ با حرف‌ها و نه‌ با عمل‌ها، كه‌ با ظرفيتش‌ شناخته‌ايم‌... و با امن‌ وجودو علوش‌ بر حوادث‌ دوستدارش‌ بوده‌ايم‌...و مايي‌ كه‌ تا امروز هنوز نتوانسته‌ايم‌طالقاني‌ را حتي‌ با فاتحه‌اي‌ اختصاصي‌ مهمان‌ كنيم‌ و برخوردش‌ در برابرغرضي‌ و دفاع‌ از فرزندش‌، اين‌ بخل‌ را در ما ريخته‌، همين‌ ما، امام‌ را درزيارت‌هاي‌ مشهد و ختم‌هاي‌ قرآن‌ سهيم‌ كرده‌ايم‌...و مارك‌ مخالفت‌ را هم‌خريده‌ايم‌ و مثل‌ بني‌ صدر، ۱۱۰ شرط امامت‌ را در سخنراني‌ها به‌ امام‌ نداده‌ايم‌كه‌ در حكومت‌ و رياستمان‌ از او پس‌ بگيريم‌. ما هنوز تملق‌ را نياموخته‌ايم‌ وپست‌ها به‌ ما گره‌ نخورده‌اند...و هنوز نه‌ در عمل‌ و نه‌ در حرف‌ و نه در نوشته‌ ونه‌ در اجتماع‌ها، جز با مبناي‌ دفاع‌ و تكميل‌ نبوده‌ايم‌...و نموداري‌ از مخالفت‌ظاهري‌ در ما نيست‌.

اما مخالفت‌ قلبي‌ و باطني‌... به‌ همان‌ رندي‌ كه‌ مرا مخالف‌ مي‌شناخت‌ ومنشأ مخالفت‌ را پدرم‌ مي‌شناخت‌، گفتم‌; اما اگر مخالفت‌ قلبي‌ را مي‌گويي‌،پس‌ اين‌ را بگويم‌ كه‌ من‌ امام‌ را دوست‌ دارم‌. يكي‌ به‌ خاطر اين‌ كه‌ شبيه‌ پدرم‌هست‌ و هر وقت‌ دلم‌ براي‌ پدرم‌ تنگ‌ مي‌شود، به‌ امام‌ نگاه‌ مي‌كنم‌.

شايد اين‌ زيباترين‌ و صادقانه‌ترين‌ بيان‌ از احساسم‌ بود...بگذر از آن‌ كه‌ اين‌حرف‌ را با تمام‌ زيبايي‌ و لطافتش‌ نفهميده‌اند و حتي‌ مسخش‌ هم‌ كرده‌اند، تاجايي‌ كه‌ شنيدم‌ كه‌ فلاني‌ گفته‌ من‌ امام‌ را دوست‌ دارم‌; چون‌ چشم‌هايش‌زيباست‌...

زيبايي‌ اين‌ بيان‌ در اين‌ نكته‌ است‌، آن‌چه‌ را كه‌ آن‌ بابا منشأ بعض‌ من‌مي‌شناخت‌ منشأ علاقه‌ام‌ دانسته‌ام‌ و گرنه‌ هر تعبير ديگري‌ را به‌ بازي‌ و دروغ‌متهم‌ مي‌كردند...اما اين‌ بيان‌، امام‌ را دوست‌ دارم‌ (يكي‌) به‌ خاطر اين‌ كه‌ شبيه‌پدرم‌ هستند، نه‌ متهم‌ است‌ و نه‌ محدود كننده‌ي‌ عامل‌ محبت‌، كه‌ من‌ امام‌ رابه‌ خاطر ظرفيتش‌ و امنش‌ و اين‌ كه‌ از حوادث‌ بزرگ‌تر است‌، مي‌توانم‌ دوست‌داشته‌ باشم‌ و به‌ خاطر اين‌ كه‌ بر جايي‌ تكيه‌ نمي‌كند و بر شرق‌ و غرب‌ دروازه‌نمي‌گشايد، مي‌توانم‌ دوست‌ داشته‌ باشم‌... و اين‌ شعاري‌ است‌ كه‌ من‌ به‌ خاطرتحققش‌ هرگونه‌ اقدامي‌ را دنبال‌ مي‌كرده‌ام‌ و ديگران‌ حتي‌ تصورش‌ را نشدني‌مي‌دانسته‌اند و هميشه‌ كوشيده‌اند تا رابطه‌ هايي‌ را ولو در جهان‌ سوم‌ تكيه‌ گاه‌خود قرار بدهند، در حالي‌ كه‌ امام‌ اين‌ تكيه‌ گاه‌ را مي‌خواهد در خود ملت‌ و بادرك‌ تنهايي‌ و ضرورت‌ حادثه‌ و عشق‌ به‌ اسلام‌ فراهم‌ كند و اين‌ سه‌ عامل‌همان‌ هايي‌ هستند كه‌ من‌ در اول‌ مسؤوليت‌ و سازندگي‌ از آن‌ حرف‌ زده‌ام‌...

و اما اين‌ كه‌ چرا از امام‌ نگفته‌ام‌ و ننوشته‌ام‌، به‌ خاطر وضعيتي‌ است‌ كه‌ من‌دارم‌ و مارك‌ فرصت‌طلبي‌ و نفوذي‌ است‌ كه‌ بر پيشاني‌ام‌ مي‌زنند و و در اين‌جاست‌ كه‌ بايد منهاي‌ اين‌ حرف‌ها، آن‌ چه‌ تكليف‌ است‌ آورد، در آن‌جايي‌ كه‌جز من‌ كسي‌ نيست‌، تكليف‌ دفاع‌ بر عهده‌ي‌ من‌ است‌ و در آن‌ جا كه‌ كمبودي‌هست‌، وظيفه‌ي‌ تكميل‌ بر دوش‌ ماست‌...

و اما شركت‌ در نماز و يا در تظاهرات‌ جوابش‌ را دادم‌، كه‌ همان‌ مارك‌خوردن‌هاست‌ و سهم‌ گرفتن‌هاست‌. بگذر از آن‌ كه‌ من‌ معيت‌ و همراهي‌ را درتكميل‌ كردن‌ كمبودها مي‌شناسم‌ تا خودنمايي‌ در جمع‌ها.

مي‌رسيم‌ به‌ شركت‌ در كارهاي‌ اجرايي‌ و داستان‌ آن‌ مرد كه‌ به‌ ده‌ راهش‌نمي‌دادند و سراغ‌ خانه‌ي‌ كدخدا را مي‌گرفت‌. و در همين‌ جا اين‌ نكته‌ راتوضيح‌ مي‌دهم‌ كه‌ اتهام‌ها و  حملات‌ از هنگامي‌ شروع‌ شد كه‌ احساس‌ كردندتو داري‌ كاري‌ مي‌كني‌ و خيال‌ كردند كه‌ مي‌خواهي‌ مطرح‌ بشوي‌. درگيري‌ها ازشروع‌ در كار بود، نه‌ از كناره‌گيري‌ و بي‌ كاري‌.

اكنون‌ از تو مي‌پرسم‌ كه‌ من‌ با اين‌ شرايط كه‌ فرزند پدرم‌ هستم‌، دوست‌محسن‌ آقا هستم‌، مظنون‌ و مشكوك‌ هستم‌، چه‌ موضع‌گيري‌ ديگري‌مي‌توانستم‌ داشته‌ باشم‌، جز تكميل‌ و چه‌ برخوردي‌ مي‌توانستم‌ داشته‌ باشم‌،جز توضيح‌ خواستن‌ و مدعي‌ را به‌ محاكمه‌ كشاندن‌؟ و آيا اين‌ موضع‌، موضع‌ضد انقلابي‌ و يا غيرانقلابي‌ است‌؟ مگر يك‌ انقلابي‌ كسي‌ است‌ كه‌ ضعف‌ها رانبيند و يا در مقام‌ توجيه‌ باشد؟ من‌ يافته‌ام‌ كه‌ دو كار اساسي‌ هست‌، يكي‌دگرگون‌ كردن‌ تلقي‌ مردم‌، تا بتوانند حكومت‌ را تحمل‌ كنند و بخواهند وديگري‌ وجود مهره‌ها، كه‌ بتوانند كارها را به‌ دوش‌ بگيرند و ضربه‌ي‌ شيلي‌ راتجربه‌ نكنند. كه‌ بدون‌ تلقي‌ مردم‌، همراه‌ مهره‌ها مي‌توان‌ حكومت‌ كرد، ولي‌اين‌ حكومت‌ چه‌ شورايي‌ و چه‌ فردي‌، رو به‌ استبداد خواهد گذاشت‌. و همراه‌آن‌ تلقي‌ و بدون‌ مهره‌ها نمي‌توان‌ حكومت‌ كرد، كه‌ به‌ اضمحلال‌ خواهيم‌رسيد...آيا اين‌ بينش‌ امام‌ را مستبد معرفي‌ مي‌كند؟آيا آن‌چه‌ مربوط به‌حكومت‌ و طرح‌ حكومتي‌ تشيع‌ است‌، امام‌ را مستبد نشان‌ مي‌دهد؟ راستي‌ كه‌امان‌ از عناد و عداوت‌...كه‌ توجه‌ به‌ حكومت‌ نهايي‌ مهدي‌ (عج‌) را و انقلاب‌ديگر را با براندازي‌ اين‌ حكومت‌ يكي‌ مي‌داند و آن‌ را انقلاب‌ در انقلاب‌مي‌شناسد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


...........شايد اين‌ها، نه‌ غرور و عجب‌ و كبر را مي‌شناسند و نه‌ پس‌ از معرفت‌، برجهل‌ خود اعتراف‌ مي‌كنند.

غرور اين‌ است‌ كه‌ مفتون‌ نفس‌ها بشوي‌ و آن‌ها را معيار كرامت‌ بگيري‌.

عجب‌ اين‌ است‌ كه‌ نسبت‌ نعمت‌ها را از ولي‌ نعمت‌ ببري‌ و به‌ خودت‌ پيوندبزني‌.

و كبر اين‌ است‌ كه‌ در برابر حق‌ معلومي‌ تسليم‌ نشوي‌ و زير بار نروي‌.

آيا من‌ نعمت‌ها را ملاك‌ افتخار مي‌دانم‌ تا مغرور باشم‌؟

و آيا من‌ نعمت‌ها را از خدا نمي‌دانم‌ و خودم‌ را مي‌بينم‌ تا خودبين‌ باشم‌؟

و آيا من‌ در برابر آن‌چه‌ كه‌ فهميده‌ام‌ تسليم‌ نيستم‌ و سر كشم‌ تا متكبرباشم‌؟

علامت‌ غرور من‌ اين‌ است‌ كه‌ به‌ وزوزها گوش‌ نمي‌دهم‌ و حريم‌ آقايان‌ رانمي‌گيرم‌ و نازشان‌ را نمي‌خرم‌، ولي‌ اين‌ غرور نيست‌، آزادي‌ است‌.

و علامت‌ خودبيني‌ من‌ اين‌ است‌ كه‌ از آن‌چه‌ كه‌ با برهان‌ به‌ آن‌ رسيده‌ام‌،به‌ خاطر حرف‌ها و وسوسه‌هاي‌ اين‌ و آن‌ دست‌ برنمي‌دارم‌ و فرزند دليلم‌.شخصيت‌ها را هر كه‌ باشند در چشمم‌ نمي‌نشانم‌ و در برابر حرف‌ها از هر كه‌باشد، بي‌ در و پنجره‌ نيستم‌، ولي‌ اين‌ هم‌ خودبيني‌ نيست‌، كه‌ حكمت‌ است‌.من‌ در برابر غير معصوم‌ تسليم‌ نيستم‌ مگر كه‌ برهاني‌ داشته‌ باشم‌، كه‌ در واقع‌همين‌ برهان‌ مرا به‌ تسليم‌ واداشته‌ است‌.

و علامت‌ كبر من‌ اين‌ است‌ كه‌ با آن‌ها كه‌ خود را محور عالم‌ مي‌دانندفالوده‌ نمي‌خورم‌. همه‌ي‌ آن‌چه‌ توقع‌ دارند، برايشان‌ نمي‌زايم‌ و اين‌ كبر نيست‌،كه‌ انقطاع‌ است‌.

من‌ اين‌ را احساس‌ كرده‌ام‌ كه‌ خيلي‌ از آدم‌ها با گوش‌ و چشمشان‌ فكرمي‌كنند، نه‌ با مغزشان‌. و اين‌ است‌ كه‌ يك‌ عمل‌ خوب‌ از تو نقص‌ است‌، و ازديگري‌ كمال‌. چرا كه‌ مرغ‌ همسايه‌ غاز است‌ و ماست‌ دم‌ خانه‌ ترش‌.

اين‌ها با مرور زمان‌ مي‌فهمند كه‌ كور خوانده‌اند و در تاريكي‌ نقاشي‌كرده‌اند.

من‌ با تمام‌ احساس‌ توانايي‌ و اتكاي‌ بر خويش‌ و با تمام‌ سركشي‌ها وعصيان‌ گري‌ها، و با تمام‌ بخل‌ها و خودخواهي‌ها، هنگامي‌ كه‌ با بركت‌وجودهايي‌ به‌ معرفت‌ و عشقي‌ دست‌ يافتم‌، تمامي‌ آن‌ خصلت‌هاي‌ طبيعي‌، بااين‌ تركيب‌، تبديل‌ شد. و اگر من‌ در مشيم‌ غير طبيعي‌ هستم‌ اين‌ را طبيعت‌انسان‌ مي‌شناسم‌ كه‌ طبيعي‌هايش‌ را بشكند و با توجه‌ به‌ آن‌ ريشه‌هاي‌ عميق‌،در برابر بازي‌هاي‌ نفس‌ بيدار باشد، و خوابش‌ نبرد، كه‌ شيطان‌ تلبيس‌ مي‌كند ولباس‌ حق‌ بر تن‌ باطل‌ مي‌پوشاند، مگر آن‌ كه‌ چشمي‌ نافذ عنايت‌ كند و ديدي‌عميق‌، كه‌ بازي‌ها را ببيني‌ و در جلويش‌ بايستي‌ و به‌ حرف‌هاي‌ آدم‌هاي‌ بي‌ درو پنجره‌ كه‌ نه‌ بر اساس‌ حدود و آداب‌، كه‌ براساس‌ متعارف‌ مردم‌ پسند حركت‌مي‌كنند، گوش‌ ندهي‌.

اين‌ها تو را كه‌ بخيل‌ هستي‌، ولي‌ آماده‌ي‌ عيادت‌، به‌ انفاق‌ دعوت‌نمي‌كنند، كه‌ به‌ ذكر مي‌خوانند و تو را كه‌ آمادگي‌ نفسي‌ براي‌ آقايي‌ و مريدبازي‌ داري‌، به‌ مراعات‌ آداب‌ ارادت‌ دعوت‌ مي‌كنند و مي‌خواهند كه‌ آهسته‌بروي‌ و آهسته‌ بيايي‌ و نگاهت‌ را از شصت‌ پايت‌ به‌ اين‌طرف‌ و آن‌طرف‌نيندازي‌. و تو را كه‌ از اتكا به‌ خويش‌ بيرون‌ آمده‌اي‌ و مي‌خواهي‌ بر خدا تكيه‌كني‌، به‌ اتكاي‌ به‌ مردم‌ و داد و ستد مي‌خوانند.

 

......در بعضي‌ از نوشته‌ها آمده‌ كه‌ بعضي‌ها بايد خالي‌ شوند، تا بتوانند باري‌ تازه‌بگيرند و اين‌ اصل‌ كه‌ يك‌ اصل‌ تربيتي‌ و اساس‌ تزكيه‌; " يضع‌ عنهم‌ اصرهم‌ والاغلال‌ التي‌ كانت‌ عليهم‌  " حساب‌ مي‌شود، شده‌ به‌ معناي‌ پوك‌ كردن‌ وبي‌شخصيت‌ كردن‌. گويا زنجيرهاي‌ ما جزو شخصيت‌ ما هستند كه‌ اگر كسي‌آن‌ها را از دست‌ داد، بي‌شخصيت‌ شود. شايد من‌ هم‌ از كساني‌ باشم‌ كه‌ دعوت‌به‌ تربيت‌ آزاد و امكان‌ انتخاب‌ را مطرح‌ كرده‌ام‌ و بر آن‌ پافشاري‌ هم‌ مي‌نمايم‌واعتقادم‌ بر اين‌ بوده‌ كه‌ بايد بينات‌ و كتاب‌ و ميزان‌، به‌ دست‌ داده‌ شود، تا افراداز مسخ‌ و پوچي‌ بيرون‌ بيايند. استقلال‌ افراد به‌ اين‌ نيست‌ كه‌ آرام‌ آرام‌ آن‌ها راخر كنيم‌ و با احترام‌ منعشان‌ كنيم‌ و منع‌ آن‌ها در اين‌ نيست‌ كه‌ زنجيرهاشان‌ رابشكنيم‌ و ديوارهاشان‌ را بريزيم‌.

وقتي‌ كه‌ بناي‌ تحريف‌ است‌ هر چيزي‌ را مي‌توان‌ به‌ هر چيز تفسير كرد،آزادي‌ را به‌ بي‌شخصيتي‌ و تزكيه‌ را به‌ پوك‌ كردن‌. ولي‌ در برخورد من‌ اين ‌پيداست‌ كه‌ بچه‌ها را به‌ خودم‌ نمي‌بندم‌ و حتي‌ از من‌ صدمه‌ مي‌خوردند وضربه‌ هم‌ مي‌بينند، و اين‌ برخورد من‌ است‌ كه‌ براي‌ تحقيق‌ درباره‌ي‌ خودم‌افراد را به‌ كساني‌ ارجاع‌ مي‌دهم‌ كه‌ بدترين‌ دشمني‌ها را در بهترين‌ چهره‌هانهان‌ كرده‌اند و وجيه‌ هم‌ هستند مثل‌ آقاي‌ ......‌ و ......‌.................

من‌ منكر اين‌ نيستم‌ كه‌ در برخورد، افراد تحت‌ تأثير قرار مي‌گيرند، ولي‌اين‌ اثر شخص‌ من‌ نيست‌، اثر استدلال‌ و تأثير فكر است‌. اگر همان‌ها را بافكر و استدلال‌ ديگر و نيرومندتري‌ روبه‌رو كرديد و بازنگشتند، آن‌ها را چوب‌بزنيد. شما مي‌خواهيد افراد را با تحقير و مارك‌ مريد بازي‌ از ميدان‌ به‌ در كنيدو غرورشان‌ را باد كنيد كه‌ بت‌ پرستي‌ فلان‌ است‌، در حالي‌ كه‌ شما مي‌خواهيدجاي‌ بت‌ها را عوض‌ كنيد، چون‌ همان‌ طور كه‌ گذشت‌ براي‌ آزادي‌ انسان‌تحقير بت‌ها كافي‌ نيست‌، كه‌ فقط با درك‌ قدر و شناخت‌ عظمت‌ خدا واحساس‌ يك‌ عشق‌ بزرگ‌تر، آزادي‌ انساني‌ امكان‌پذير است‌. شما اگرمي‌خواهيد افراد را با شخصيت‌ بار بياوريد از تحريك‌ و تلقين‌ دست‌ برداريد ودر برابر آن‌چه‌ كه‌ مطرح‌ شده‌ و در برابر طرح‌هاي‌ تربيتي‌ و اسلامي‌ و انساني‌ و[...] يك‌ طرح‌ ديگر بگذاريد، تا امكان‌ انتخاب‌ را فراهم‌ نماييد. شما اين‌ كار رانمي‌كنيد. فقط با تحقير، كه‌ آن‌ هم‌ از مرض‌ها و غرض‌ها مايه‌ مي‌گيرد، شروع‌مي‌كنيد و خودتان‌ همان‌ را كه‌ نفي‌ مي‌كنيد، با مارك‌ خودتان‌ به‌ خورد آن‌هامي‌دهيد. اين‌ خودخواهي‌ و ديوارهاي‌ بلند وجود شماست‌ كه‌ شما را آرام‌نمي‌گذارد و فقط به‌ برچست‌ زدن‌ وادار مي‌نمايد.

من‌ آن‌چه‌ را كه‌ زمينه‌ ساز انتخاب‌ انسان‌ است‌، در حرف‌ها و برخوردهايم‌نشان‌ داده‌ام‌ و منكر اين‌ هم‌ نيستم‌ كه‌ ممكن‌ است‌ كسي‌ بت‌ پرست‌ باشد و برچيزي‌ دل‌ ببندد و گوساله‌اي‌ را معبود خود كند، ولي‌ اين‌ دليل‌ نمي‌شود كه‌هرگونه‌ بت‌ پرستي‌ افراد از تو مايه‌ داشته‌ باشد. اين‌ علي‌(ع) بود كه‌ معتقدان‌ به‌الوهيتش‌ را با دود خفه‌ كرد و اين‌ را مي‌دانيم‌ كه‌ از خودش‌ بت‌ نساخته‌ بود وحتي‌ تعريف‌ هايي‌ كه‌ از خود مي‌كرد، دفاع‌ از اصالت‌ها بود و بيان‌ در برابرشبهه‌ها، نه‌ خودخواهي‌ و بت‌ تراشي‌.

ما امروز مي‌بينيم‌ كه‌ شما خودتان‌ مغزهاتان‌ را قورت‌ داده‌ايد و فكرهاتان‌را كشته‌ايد. چون‌ خيال‌ مي‌كنيد با تفكر شما ايمان‌تان‌ برباد مي‌رود و خيال‌مي‌كنيد كه‌ با تفكر شما، اختلاف‌ و تشتت‌ سبز مي‌شود، در حالي‌ كه‌ اختلاف‌هااز انجمادهاست‌ و از ترس‌ هاست‌.

شما خود را بي‌شخصيت‌ مي‌كنيد و خيال‌ مي‌كنيد كه‌ بايد همه‌ اين‌ طورباشند و اگر نبودند، آن‌ها را به‌ دزدي‌ شخصيت‌ها و ترور شخصيت‌ها متهم‌مي‌كنيد. خيالتان‌ راحت‌ كه‌ در كنار دو راه‌، آدم‌ها آزادند و منع‌ نيستند و در برابرنجدين‌ و همراه‌ معيار انتخاب‌، شخصيت‌ها دزدي‌ نمي‌شود... اين‌ طور خودتان‌را بسنجيد و ببينيد چه‌ كسي‌ از شعار طرفداري‌ مي‌كند و چه‌ كسي‌ از شعور و چه‌كسي‌ از تربيت‌ آزاد و چه‌ كسي‌ از تربيت‌ القايي‌.

اين‌ شماييد كه‌ مي‌گوييد، و براي‌ رد گم‌ كردن‌ مي‌گوييد، كه‌ گاهي‌ هم‌ شعارلازم‌ است‌... در حالي‌ كه‌ مسأله‌ اين‌ است‌ كه‌ از كجا بايد آغاز كرد...آيا شعار ازشعور برخاسته‌ يا شعار سنگ‌ راه‌ شعور شده‌ و آدم‌ها را بدون‌ دادن‌ امكاني‌ به‌سوي‌ مقصودي‌، ولو خدايي‌ هل‌ داده‌ايد...

من‌ كه‌ با دوستانم‌ حتي‌ بازي‌ هم‌ مي‌كنم‌ و حشمت‌ هايم‌ را مي‌شكنم‌ و باشوخي‌ها و گفت‌وگوها به‌ آن‌ها اجازه‌ي‌ بالندگي‌ و حتي‌ رو در رو ايستادن‌مي‌دهم‌، مسخ‌ مي‌كنم‌ و شما كه‌ مي‌خواهيد امكان‌ انتخاب‌ نباشد، شما به‌آدم‌ها شخصيت‌ مي‌دهيد؟ من‌ مي‌خواهم‌ آن‌ها را به‌ دنبال‌ خودم‌ بكشم‌ وشما نمي‌خواهيد كه‌ مرا به‌ دنبال‌ خود بكشيد؟ شرمتان‌ باد...بهتر است‌ كه‌قسم‌ نخوريد و دم‌ خروستان‌ را پنهان‌ كنيد...

در ميان‌ اين‌ مدعيان‌ كه‌ حتي‌ به‌ گونه‌اي‌ دفاع‌ هم‌ مي‌كنند، تا به‌ خاطرهجوم‌ بد، ما مقدس‌ نشويم‌ ـ كه‌ ......گفته‌ بود ـ خوباني‌ هستند كه‌ بااحتياط يك‌ حرف‌ مجملي‌ را مطرح‌ مي‌كنند، كه‌ از آن‌ برداشت‌هاي‌ عجيبي‌هم‌ مي‌شود. مي‌گويند: " فلاني‌ شذوذ دارد، متعارف‌ نيست" خوب‌، شذوذ يعني‌كاري‌ كه‌ مطابق‌ متعارف‌ نيست‌ و خلاف‌ شرع‌ هم‌ نيست‌. مثل‌ اين‌ كه‌ خودكلمه‌ خيلي‌ بزرگ‌تر از معنايش‌ است‌. حالا چرا اين‌ دوستان‌، مفهوم‌ كلمه‌ وبالاتر، چرا مصداقش‌ را نمي‌گويند، نمي‌دانم‌. فقط مي‌گويند كتاب‌ هايش‌ مادي‌نيست‌، اما خودش‌ را تأييد نمي‌كنيم‌; چون‌ شذوذ دارد. حالا اين‌ تأييد نكردن‌ وشذوذ چه‌ معنايي‌ مي‌دهد؟ جز تمامي‌ آن‌ جرم‌هاي‌ ..... و.......و مخالفت‌ باحكومت‌ و امام‌؟

 

.............................................. همان‌طور كه‌ گفتم‌ اگر براي‌ قضاوت‌،حدود و آداب‌ و احكام‌ اسلامي‌ معيار نباشد، طبيعتا مسأله‌ي‌ متعارف‌ پيش‌مي‌آيد...گويا عرف‌ مردم‌، بيان‌ كننده‌ي‌ معروف‌ و منكر است‌. ما معروف‌ و منكررا از شرع‌ مي‌گيرم‌ نه‌ از متعارف‌ مردم‌...هيچ‌ متعارف‌ نبوده‌ كه‌ رييس‌ مردم‌ به‌حكايت‌ حضرت‌ امير(ع) در نهج‌ البلاغه‌ بر الاغ‌ لخت‌ بنشيند و يكي‌ را هم‌پشت‌ سر خود سوار كند...ولي‌ رسول‌ الله(ص) مي‌كرد...و هيچ‌ متعارف‌ نبوده‌ كه‌با اراذل‌ و اوباش‌ به‌ نظر آن‌ها جمع‌ شود و بزرگان‌ را نديده‌ بگيرد، ولي‌ مي‌كندو هيچ‌ متعارف‌ نبوده‌ كه‌ بر عليه‌ سنت‌هاي‌ مرسوم‌ قدمي‌ بردارد، ولي‌برمي‌دارد. اصلا شرع‌ متعارف‌ها را دگرگون‌ مي‌كند و ما بايد معروف‌ و منكر رااز شرع‌ بگيريم‌ و زود با شكستن‌ يك‌ متعارف‌، متهم‌ به‌ شذوذ نكنيم‌. شايدضرورت‌ و رجحاني‌ در آن‌ طرف‌ قضيه‌ باشد كه‌ ما بي‌خبريم‌...

مگر لازم‌ است‌ كه‌ آدم‌ مثل‌ دشت‌ تا ته‌ روده‌ هايش‌ از دهانش‌ پيدا باشد ومگر لازم‌ است‌ از آن‌چه‌ در من‌ مي‌گذرد، هر كس‌ باخبر شود. من‌ مكلفم‌ به‌اندازه‌ي‌ مورد احتياج‌ تو از حالت‌ هايي‌ كه‌ در من‌ مي‌گذرد، حكايت‌ كنم‌...اين‌حسن‌ انسان‌ است‌ كه‌ از درون‌ او تو خبر نداشته‌ باشي‌; كه‌  "بشره‌ في‌ وجهه‌ وحزنه‌ في‌ قلبه‌،" و حتي‌ در توفاني‌ترين‌ لحظه‌ها نبايد تكان‌ بخورد و رو بيفتد.مؤمن‌ دشت‌ نيست‌ كه‌ نشسته‌ تا آخرش‌ را ببيني‌. كوه‌ است‌. هنگامي‌ كه‌ پا برسرش‌ مي‌گذاري‌ باز از تمامي‌ ابعادش‌ خبر نداري‌...

 

 

........................

اين‌ همه‌ نكته‌ هست‌ و نمي‌شود به‌ عنوان‌ متعارف‌ و شذوذ خرواري‌ مطلب‌را كشيد، كه‌ بايد حساب‌ همه‌ جا را كرد. دوستي‌ داري‌ كه‌ امشب‌ بيرون‌ ماندنش‌با مرگ‌ او و مرگ‌ دسته‌هايي‌ برابر است‌، آيا به‌ دليل‌ اين‌ كه‌ يك‌ اتاق‌، حتي‌يك‌ اتاق‌ داري‌، مي‌تواني‌ اين‌ ضرورت‌ را نديده‌ بگيري‌؟ البته‌ اگر به‌ فرمايش‌آقاي‌ فاضل‌ قفقازي‌ و حسن‌ آقا طهراني‌ عمل‌ كني‌، آري‌ و باز هم‌ آري‌ بايدهمه‌ي‌ ابعاد را جمع‌ كرد و در نظر گرفت‌ و هنگام‌ تزاحم‌، اهميت‌ها را آورد... گرچه‌ برخلاف‌ متعارف‌ كساني‌ باشد كه‌ هدفي‌ ندارند و مي‌خواهند كه‌ خانم‌ باآن‌ها قهر نكند و نق‌ نزند... اما همان‌ها در برابر يك‌ كار مهم‌تر از همه‌ چيز بي‌خيال‌ مي‌شوند و از ديگران‌ باكشان‌ نيست‌.

آن‌چه‌ كه‌ متعارف‌ و معقول‌ است‌، مهم‌ را فداي‌ مهم‌تر، و ارزش‌ كمتر رافداي‌ ارزش‌ بيشتر كردن‌ است‌. اين‌ طور محاسبه‌ از روي‌ حدود، و قضاوت‌براساس‌ اهميت‌، مي‌تواند خيلي‌ از شذوذها را پاسخ‌گو باشد.

 

........................

 

راستي‌ كه‌ داستان‌، داستان‌ شذوذ نيست‌....داستاني‌ است‌ كه‌ علي‌(ع)مي‌گويد: " اذا اقبلت‌ الدنيا علي‌ قوم‌ اعارتهم‌ محاسن‌ غيرهم‌ و اذا ادبرت‌ عنهم‌سلبتهم‌ محاسن‌ نفسه‌..." ;  هنگامي‌ كه‌ دنيا روي‌ مي‌آورد، خوبي‌هاي‌ ديگران‌به‌ حساب‌ تو واريز مي‌شود و آن‌جا كه‌ پشت‌ مي‌كند، خوبي‌هاي‌ خودت‌ هم‌ نفي‌مي‌شود...

اين‌ جو است‌ و اين‌ حفظ آبرو و حب‌ وجاهت‌ است‌ كه‌ ما را به‌ اين‌ مواضع‌متعارف‌ ماب‌ مي‌اندازد و خيال‌ مي‌كنيم‌ كه‌ خوب‌ كار كرده‌ايم‌...راستي‌ كه‌ ميان‌خودت‌ و برادرت‌، ثروت‌ و آبرويت‌ را حايل‌ مكن‌ و به‌ خاطر اين‌ها از او فاصله‌مگير... كه‌ غايت‌ وجودي‌ آبرو و مال‌ همين‌ است‌ كه‌ در راه‌ خدا مصرف‌ شود.آبرويي‌ كه‌ به‌ كار نيايد با بي‌آبرويي‌ چه‌ تفاوت‌ دارد؟...

 

3 ـ اما در رابطه‌ با عمل‌...

اين‌كه‌ من‌ براي‌ انقلاب‌ چه‌ كرده‌ام‌ و يا پيش‌ از انقلاب‌ چه‌ كرده‌ام‌،داستانش‌ بماند، كه‌ مثل‌ ويالون‌ زدن‌ آن‌ رند است‌ كه‌ صبح‌ صدايش‌درمي‌آيد... ولي‌ كسي‌ كه‌ اين‌ سؤال‌ را مي‌كند بايد اين‌ را مشخص‌ كند كه‌انقلاب‌ چه‌ كارها دارد و آن‌چه‌ كه‌ من‌ نوشته‌ام‌ و كرده‌ام‌ چه‌ رابطه‌اي‌ با اين‌كارها داشته‌ است‌...

همان‌طور كه‌ در ميان‌ اين‌ نوشته‌ها آمد، هر حركتي‌ به‌ زمينه‌اي‌ در شور واحساس‌ مردم‌ نياز دارد و اين‌ جاست‌ كه‌ بايد تلقي‌ مردم‌ از خودشان‌ عوض‌شود تا بتوانند اسلام‌ و حكومت‌ اسلامي‌ را تحمل‌ كنند...و هم‌چنين‌ به‌ نفراتي‌نياز دارد كه‌ اين‌ بار را به‌ دوش‌ بگيرند، تا سرحد ايثار كار كنند و مزد و سپاس‌نخواهند و بدهكار هم‌ باشند.

اما اين‌كه‌ من‌ بروم‌ تظاهرات‌ و يا فشنگ‌ پر كنم‌، گرچه‌ برايم‌ راحت‌ است‌،ولي‌ كار مطلوب‌ از من‌ نيست‌...كسي‌ كه‌ مي‌تواند طبابت‌ كند و يا طبيب‌ بسازد،به‌ تزريقاتش‌ اكتفا نمي‌كنند. كار تو كار گنده‌ نيست‌، كار مانده‌ است‌، و كارهاي‌مانده‌ همان‌ كارهاي‌ اصولي‌ هستند. اين‌ كارهاي‌ عادي‌ مشتري‌ زيادي‌ هم‌دارد.

و اما در رابطه‌ با كارهاي‌ اجرايي‌، داستان‌ ما داستان‌ كسي‌ است‌ كه‌ به‌ ده‌راهش‌ نمي‌دادند، سراغ‌ منزل‌ كدخدا را مي‌گرفت‌. ما متهم‌ به‌ هزار فسق‌ وفجوريم‌ و اين‌ اتهام‌ها به‌ خاطر بي‌كاري‌مان‌ نبوده‌، بل‌ از آن‌جا كه‌ سخنراني‌تالار رودكي‌، آن‌هم‌ با فيلم‌برداري‌اش‌ شروع‌ شد و احتمال‌ مطرح‌ شدن‌ رفت‌،اتهام‌ها سرگرفت‌، كه‌ خواستند شيطان‌ را در نطفه‌ خفه‌ كنند و اين‌ خواسته‌هاهم‌ يك‌ خواسته‌ي‌ حزبي‌ نبود، كه‌ بيشتر مربوط به‌ افراد بود...و بيشتر هم‌ از......و ايادي‌اش‌ در حزب‌ و ارگان‌هاي‌ تربيتي‌ و سپاه‌ و جهاد آب‌مي‌خورد. پس‌ داستان‌ فعاليت‌ اتهام‌ آفرين‌ بوده‌، نه‌ داستان‌ بي‌كاري‌ و بركناري‌.

اين‌ جاست‌ كه‌ تو بايد نق‌ بزني‌ و از انحصارطلبي‌ بگويي‌ و يا غيرمستقيم‌اگر توانستي‌ گوشه‌ي‌ كار را بگيري‌ و كمبودي‌ را تكميل‌ كني‌ و منتظر مزد وسپاس‌ و يا عكس‌ و تفصيلات‌ هم‌ نباشي‌...و ما اين‌ دومي‌ را انتخاب‌كرده‌ايم‌...اين‌ كار گرچه‌ حجم‌ زيادي‌ دارد و وقت‌ زيادي‌ مي‌خواهد، ولي‌ آن‌جاكه‌ تو فشار كار را يا ظرفيت‌ و حجم‌ كار را با توليد هم‌دست‌ برداشتي‌، فرصت‌زيادي‌ هم‌ خواهي‌ يافت‌ كه‌ تني‌ به‌ آب‌ بزني‌ و يا دنبال‌ توپي‌ بدوي‌ و يا اگر خداقسمت‌ كرد از اصحاب‌ بادبزن‌ بشوي‌ و كنار نهري‌ بيفتي‌...

وقتي‌ كه‌ به‌ تو اطميناني‌ نيست‌ و هرگونه‌ اقدام‌ تو مارك‌ فرصت‌طلبي‌ ونفوذ و ريشه‌ كني‌ انقلاب‌ مي‌خورد، پس‌ چه‌ بهتر از سيخ‌ كباب‌ و نهر آب‌...

اين‌ها خيال‌ مي‌كنند كه‌ ما در هنگام‌ محروميت‌، خودمان‌ را مي‌خوريم‌ و آه‌دود مي‌كنيم‌، نه‌ جانم‌ آن‌جا كه‌ دود كباب‌ هست‌، دود دل‌ ما حرام‌ باد كه‌ اين‌آتش‌ دل‌ دود ندارد...

پدرم‌ مي‌گفت‌: "ما در اوايل‌ جواني‌ مقداري‌ جوجه‌ پرورش‌ مي‌داديم‌ وجوجه‌ها جاني‌ مي‌گرفتند و جلوه‌اي‌ مي‌كردند. گاهي‌ كه‌ كيسه‌ ته‌ مي‌كشيد وكارد به‌ استخوان‌ مي‌خورد، چاره‌اي‌ نبود جز آن‌كه‌ جوجه‌ها را بي‌جان‌كنيم‌...جوجه‌ را هم‌ كه‌ نمي‌شد با نان‌ بيات‌ و چند روز مانده‌ خورد. اين‌ بود كه‌سراغ‌ ميرزاي‌ محل‌ مي‌رفتيم‌ و نسيه‌ي‌ برنج‌ مي‌گرفتيم‌ و سور كوك‌ مي‌شود وسوژه‌ دست‌ آشيخ‌ محمد حسن‌، داماد بزرگ‌ ما مي‌افتاد كه‌ دست‌ بگيرد. بله‌،حاج‌ شيخ‌ از زور بدبختي‌ و بيچارگي‌ پلو مرغ‌ مي‌خورد...".

اين‌ فرزند خلف‌ هم‌ اگر فرصتي‌ پيش‌ بيايد، انتقامش‌ را از اين‌ حيوانات‌ دوپاو چهارپا اين‌ طور مي‌تواند بگيرد و از اصحاب‌ بادبزن‌ مي‌تواند بشود. خداروزي‌ كند; آمين‌ يا رب‌ العالمين‌.

من‌ در اوايل‌ طلبگي‌  و اوايل‌ بلوغم‌، حساب‌ مي‌كردم‌ كه‌ چه‌ كار بكنم‌ و درچه‌ رشته‌اي‌ مشغول‌ شوم‌. منبر، درس‌ و بحث‌ و نويسندگي‌ و...مي‌ديدم‌ براي‌هركدام‌ از اين‌ رشته‌ها سن‌ و سالي‌ لازم‌ است‌ و مقدمات‌ اجتماعي‌ زيادي‌مي‌خواهد...به‌ اين‌ فكر افتادم‌ كه‌ پس‌ از تولد به‌ توليدي‌ مشغول‌ شوم‌ و درميان‌ همين‌ها كه‌ براي‌ تحصيل‌ مي‌آيند و تمام‌ وقت‌ را صرف‌ مي‌كنند، كار راآغاز كنم‌، كه‌ام‌ القري‌ در امروز همين‌ حوزه‌ است‌ كه‌ از هر طرف‌ به‌ آن‌ هجوم‌مي‌آورند. اين‌ بود كه‌ به‌ عنوان‌ تدريس‌، از استعدادهايي‌ كه‌ با آن‌ها برخوردداشتم‌، انتخاب‌ كردم‌ و در اين‌ برخورد به‌ تدريس‌ صرف‌ و نحو كفايت‌ نكردم‌ وخواستم‌ كه‌ جريان‌ فكري‌ و ظرفيت‌ روحي‌ و طرح‌ كلي‌ و برنامه‌ي‌ علمي‌ وعملي‌ آن‌ها برايشان‌ مشخص‌ شود و با اين‌ ديد و با اين‌ فقه‌ و بينش‌ آغاز كنندو در اين‌ آغاز رنج‌ها و گرفتاري‌ها را مانع‌ نشناسند، كه‌ اين‌ها خود آموزگارهاي‌بزرگي‌ هستند.

من‌ با اين‌ برخوردها، ديگر يك‌ معلم‌ عادي‌ نبودم‌ و در نتيجه‌ از شكل‌عادي‌ تدريس‌ فاصله‌ گرفتم‌ و با كساني‌ كه‌ بوديم‌ حتي‌ خوراك‌ و لباسمان‌ وتمامي‌ امكانمان‌ تقسيم‌ بود...و به‌ اين‌ اكتفا نمي‌شد، كه‌ درس‌ و بحث‌ مطرح‌شود، ولي‌ از وضع‌ گذران‌ او خبري‌ نباشد، چه‌ بسا كه‌ با خواستن‌ پولي‌ از اووضع‌ او مشخص‌ مي‌شد و چه‌ بسا كه‌ غيرمستقيم‌ كار او اصلاح‌ مي‌شد. به‌ اين‌ترتيب‌ آن‌ وابستگي‌ها مي‌شكست‌ و رزق‌ من‌ حيث‌ لايحستب‌ زمينه‌ ساز توكل‌بود.

بچه‌هاي‌ مازندراني‌ و جنوبي‌ و قمي‌ و تهراني‌ و شهرستان‌هاي‌ ديگر كه‌ ازآن‌ وقت‌ با آن‌ها برخورد شده‌ بود، آن‌چه‌ كه‌ به‌ دست‌ آورده‌ بودند، صرف‌ و نحونبود، كه‌ طرز برخورد با مشكلات‌ و بار سنگين‌ يك‌ فكر اصيل‌ اسلامي‌ بود كه‌مجبور بودند با جمعي‌ به‌ جامعه‌ي‌ اسلامي‌ و در جامعه‌ي‌ اسلامي‌ به‌ احكام‌ها ونظام‌هاي‌ آن‌ دست‌ پيدا كنند...

اين‌ طرز تفكر باعث‌ جدا شدن‌ من‌ از سبك‌ تدريس‌ عادي‌ حوزه‌ وبرخوردهاي‌ سطحي‌ و صبحكم‌ اله‌  و...بود و اين‌ كار نه‌ فقط در حوزه‌، كه‌ به‌موازات‌ بازار و دانشگاه‌ و ارتش‌ و ادارات‌ ديگر جريان‌ داشت‌ و به‌ خاطر انس‌هاو روابط نزديك‌، ديگر ماسك‌ها و صورتك‌ها كنار مي‌رفت‌، كه‌ براي‌ امتحان‌افراد تنها چند سؤال‌ كافي‌ نبود، كه‌ در سفر وحضر و در رضا و غضب‌، آن‌هاامتحان‌ مي‌شدند و شكل‌ مي‌گرفتند و به‌ استقلال‌ مي‌رسيدند...و تنها باتكليف‌ها و اهميت‌ها با يكديگر پيوند مي‌خوردند...و تا امروز هم‌ من‌ بر همان‌اصول‌ هستم‌، به‌ همان‌ كارها پاي‌ بندم‌. گر تو نمي‌پسندي‌ تغيير ده‌ قضا را.

 

                                                             ادامه دارد....                                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


اين‌ را هم‌ بگويم‌ كه‌ به‌ حق‌ حق‌ تا به‌ حال‌ در دلم‌ از اين‌ها نرنجيده‌ام‌ و دلم‌تنگ‌ نشده‌ است‌. حتي‌ پس‌ از آشنايي‌ام‌ با برنامه‌هاي‌ وسيع‌ آن‌ها، خدا شاهداست‌ كه‌ در سفرهاي‌ مشهدم‌، شريكشان‌ كردم‌ تا فردا ببينند كه‌ آن‌ها دردلشان‌ چه‌ داشته‌اند و با زبانشان‌ چه‌ كرده‌اند و من‌ براي‌ آن‌ها چه‌ كرده‌ام‌...شايد همين‌ عذاب‌ برايشان‌ كافي‌ باشد كه‌ دل‌هاي‌ خودشان‌ را با دل‌ من‌بسنجند و ببينند كدام‌ يك‌ از ميوه‌ها شيرين‌تر است‌ و اين‌ در روزي‌ كه‌ مافي‌الصدور بار مي‌دهد و ميوه‌ مي‌دهد و حاصل‌ مي‌آورد " حصلت‌ ما في‌ الصدور" براي‌ آن‌ها كافي‌ است‌.

من‌ چيزي‌ از دست‌ نداده‌ام‌. آن‌چه‌ از من‌ گرفته‌اند همان‌ را به‌ من‌ داده‌اند ومن‌ همين‌ نكته‌ را به‌ .......كه‌ تهديد به‌ زندانم‌ كرد، گفته‌ بودم‌:  " كسي‌ را اززندان‌ بترسان‌ كه‌ در تنهايي‌اش‌، تنهاست‌ و كسي‌ را از مرگ‌ بترسان‌ كه‌ پانزده‌سال‌ سنگيني‌ خونش‌ را در رگ‌هايش‌ احساس‌ نكرده‌... من‌ هميشه‌ به‌ دنبال‌جوازي‌ براي‌ رفتن‌ بوده‌ام‌... سلاح‌، عشق‌ من‌ است‌ و من‌ پانزده‌ سال‌ هست‌ كه‌حتي‌ نخواسته‌ام‌ با دست‌ زدنم‌ به‌ اسلحه‌ اين‌ عشق‌ سركش‌ را تحريك‌ كنم‌.تهدد البط بالشط، مرغابي‌ را با آب‌ نترسان‌... " .

من‌ از زندگي‌ با تمامي‌ لذت‌هايش‌ خسته‌ام‌. اين‌ رنج‌ سنگيني‌ است‌ كه‌ آدم‌در دنيايي‌ باشد كه‌ آدم‌ها يكديگر را نمي‌بينند و دلقك‌ها آن‌ها را به‌ جان‌ هم‌انداخته‌اند... و خود به‌ ريش‌ همه‌شان‌ مي‌خندند.

۴ ـ همان‌ طور كه‌ گفتم‌ دنياي‌ ما، دنياي‌ تزاحم‌ و دنياي‌ حجاب‌ است‌. باشروع‌ اولين‌ نوشته‌ها و استقبال‌ متوسط از آن‌ها، من‌ اين‌ شعله‌هاي‌ حسادت‌ وكينه‌ را مي‌ديدم‌ كه‌ در چشم‌ها و زبان‌ها سر مي‌كشيد و اين‌ حسادت‌، ابتلاي‌اهل‌ علم‌ است‌. امتحان‌ طلبه‌، زنا و لواط و شرب‌ خمر و ربا و رشوه‌ نيست‌. او بااين‌ها فاصله‌ دارد. امتحان‌ او، حسد و كينه‌ و كبر و غرور و ريا است‌. كافي‌ است‌كه‌ تو در يك‌ محل‌، گل‌ كني‌ تا دوست‌ هم‌منبر و همراهت‌ بر تو بشورد و يالااقل‌ در دل‌ حالي‌ به‌ حالي‌ شود.

 

..............من‌ اين‌ حسادت‌ را مي‌شناختم‌ و همين‌ بود كه‌ مي‌خواستم‌ نوشته‌هايم‌ باخودم‌ آلوده‌ نشوند و حسادت‌ها تحريك‌ نشود و همين‌ بود كه‌ نام‌شان‌ را عين‌ ـ صاد (چشم‌، جلوگير) گذاشتم‌ كه‌ ملت‌ خيال‌ها كردند و مي‌كنند و خداي‌نگهدارشان‌ باد.

من‌ مادام‌ كه‌ آماده‌ نشدم‌ تا نوشته‌ هايم‌ به‌ نام‌ هركس‌ كه‌ حاضر بودمسؤوليتش‌ را قبول‌ كند بيرون‌ بدهم‌، به‌ نشر آن‌ها نپرداختم‌; چون‌نمي‌خواستم‌ از كساني‌ باشم‌ كه‌ از دستم‌ و فكرم‌، خودم‌ بهره‌اي‌ نبرم‌.

 

.......من‌ به‌ كساني‌ كه‌ براي‌ طلبگي‌ مي‌آمدند، مي‌گفتم‌:  " وقتي‌ وارد روحانيت‌ بشويد كه‌ تمامي‌ راه‌ها پيش‌ پايتان‌ باز باشد و تنها به‌ خاطر اهميت‌اين‌ راه‌ به‌ انتخاب‌ آن‌ دست‌ زده‌ باشيد، نه‌ اين‌ كه‌ به‌ خاطر بي‌كاري‌ و بيچارگي‌بياييد; كه‌ با حضور چاره‌ بازخواهيد گشت‌ " و مي‌گفتم‌: " خيال‌ نكنيد كاري‌ ازدستتان‌ ساخته‌ نيست‌ " و بعد اشاره‌ مي‌كردم‌ من‌ خودم‌ هنگامي‌كه‌ طلبه‌ شدم‌،كاخ‌ سفيد را هم‌ ديدم‌ و آمدم‌ و اين‌ است‌ كه‌ كاخ‌ها براي‌ من‌ ديگر مسأله‌اي‌نيستند و توضيح‌ دادم‌ كه‌ من‌ مي‌توانستم‌ با چند سال‌ اقامتم‌ در آمريكا تبعه‌شوم‌ و در زد و بندها هم‌ شركت‌ كنم‌ و با پدرسوختگي‌ها، كه‌ مايه‌اش‌ را هم‌دارم‌ و با خودفروشي‌ها، كه‌ مي‌توانم‌ گران‌ هم‌ بفروشم‌، به‌ رياست‌ جمهوري‌امريكا هم‌ برسم‌. من‌ اين‌ همه‌ را ديده‌ام‌ و آمده‌ام‌... تو هم‌ اگر نبيني‌ و بيايي‌،به‌ بن‌ بست‌ مي‌رسي‌ و دربند مي‌ماني‌. مخصوصا آن‌جا كه‌ دوستان‌ هم‌ قربه‌الي‌ اله‌ شكايت‌ مي‌كنند.