تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










و با او با نگاه، فریاد می کردیم !از کتاب مجموعه اشعار

 و با او 

         با نگاه ،

                   فریاد می کردیم !

 ...... آغاز در نهايت 

 بال‏هاى آگاهى من

 

 اقتدار پروازم، در وسعت بلاء، در هواى طوفانى عشق تو شكست.

 

 و باران چشم‏هايم را به آسمان و به دريا و به روح سبز جنگل، سپرد

 

 اكنون در سينه‏ى خسته‏ى من، جوانه‏هاى تمنّا شكفته است.

 

 باور نمى‏كردم كه در نهايت مى‏توان آغاز شد.

 

 راستى اى التهاب دل‏انگيز!

 

 با دل‏هاى شكسته و اشك‏هاى سرشار چه مى‏كنى؟

 

 چقدر مهربان به من آموختى كه پلاس كهنه‏ى رنج‏ها را راحت بپوشم.

 

 و راحتى را از شاخه‏ى رنج‏هاى صميمى بچينم

 

 و خشنودى را با زبان درد مزمزه كنم و راه بيفتم.

 

 در جنگل محبت تو، زشتى‏ها و رنج‏ها، زيبا روييده‏اند،

 

 در آسمان عنايت تو، پرنده‏هاى عاجز به معراج اقتدار رفته‏اند.

 

 در درياى طوفانى فيض، راستى چقدر آرامش گسترانيده‏اند

 

 آيا در اين ضيافت سرشار

 

 مرا تنها و خالى مى‏گذارى

 

                                                     ۶۸/۱۲/۱۹نيمه‏ى شعبان

 

 ...... آوازه‏ى او

 

 در سينه‏ى شب،

 

 اين نكته مى‏گفت

 

 اين شعله مى‏زد

 

 با عزم رفتن

 

 از رنج و از غم،

 

 هم مى‏توان ره توشه برداشت

 

 هم مى‏توان آسوده پر زد.

 

 غم، آموزگار شاد شب‏هاست.

 

 غم، آيينه دار روى دنياست.

 

 غم، دعوت ديدار محبوب.

 

 غم، بانگ بيدار سفرهاست.

 

 آوازه‏ى او،

 

 آهنگ رفتن، در سينه‏ام ريخت

 

 آشفته‏ام كرد، آواره‏ام ساخت،

 

 تا در من آويخت...

 

                                                        خرداد ۶۲ 

 

 ...... اى،

 

 آخرين فرياد  

 

                     خدا

 

                             اى آخرين فرياد...

 

                                                            خدا

 

 اى چشمه‏ى اميدها

 

 اى پايگاه آرزوهايم

 

 تو... آيا سينه‏ى شوق و اميدم را

 

 به خاك يأس مى‏سايى؟

 

 تو... آيا شاخه‏ى بى‏برگ عمرم را

 

 به روى شعله‏هاى مرگ، مى‏سوزى،؟

 

 و با اين آفتاب خشم، بر اين سايه، مى‏تازى؟

 

 

                                                          خدا

 

 بر من مزن رنگ تباهى را.

 

 بيا، تنها، تو با من باش.

 

 كه من را جز تو،

 

 اى پروردگار آسمان‏ها، آشنايى نيست.

 

 از آن هنگام،

 

 كز اين، تار و پود، آلوده قلبم، رخت بربستى،

 

 دلم تار است،

 

 چشمم، بى‏فروغ افتاده، بر هستى.

 

 و من بيگانه هستم.

 

 با خودم.

 

 با شوق.

 

 با هستى.

 

 

 چه شد، از من سفر كردى؟

 

 چه شد، اين واحه‏ى تاريك قلبم را رها كردى؟

 

 بيا

 در من بسوز اى آتش هستى

 

 كه هستى، سخت، تاريك است.

 

               خدا

 

                       اى آخرين فرياد

 

 بيا

 

 من خواستار شور شب‏هايم.

 

 بيا

 

 من تشنه‏ى شوق سحرهايم.

 

 سحرهايى... كه قلبم سخت مى‏جوشيد.

 

 و دستم، همچنان مرغان وحشى، بال و پر مى‏زد.

 

 سحرهايى... كه شوق تو،،

 

 مرا، از هستى

 

 از اين جَو جادويى، جدا مى‏كرد.

 

 مرا، در عالم گل‏ها رها مى‏كرد...

 

 و من بودم

 

 تو، بودى

 

 جلوه‏هايى شاد...

 

                                               بهمن ۴۷ 

  

  کتاب و با او با نگاه ، فریاد می کردیم ! ( مجموعه اشعار) اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را از  اینجا دانلود کنید.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


از کتاب بررسی بررسی

 ۱- يك دسته به خاطر تحميل‏ها و فشارهايى كه از پدرها و مادرها و يا استادها و ملاهاى محل ديده‏اند، به نفرت رسيده‏اند. از بس كه با فشار، صبح زود آن‏ها را از خواب شيرين جدا كرده‏اند كه نماز بخوانند و آن‏ها را ضربه زده‏اند كه بى‏حاصل هستيد؛ از بس اين فشارها، آن‏ها را به عمل وادار كرده، آن هم عملى كه ريشه‏اى نداشته، در نتيجه به خستگى و وازدگى و نفرت رسيده‏اند و از مذهب متنفر و بيزار گشته‏اند.
 من كسانى را سراغ دارم كه به خاطر پافشارى معلم تعليمات دينى، با آن كه زمينه‏ى مذهبى داشتند، به بى‏بند و بارى رو آوردند. آن عملى كه در شناخت و علاقه‏ى ما ريشه ندارد، جز سنگينى و خستگى و وازدگى و نفرت، ثمرى نخواهد داد.

۲-دسته‏اى ديگر آن‏ها هستند كه دردهاى زندگى، مرگ‏هاى پر آزار و رنج‏هاى مستمر، آن‏ها را از هر گونه خدايى بيزار كرده. اين‏ها شاهد فقرها و ندارى‏ها و سخت‏گيرى‏ها و حتى فسادها و كثافت كارى‏هايى بوده‏اند كه ديگر هيچ حكمت و شعورى را باور نمى‏كنند.

۳- اين دردهاى زندگى، به اضافه‏ى ظلم و ستم كه در جامعه‏ى آن‏ها و تجاوز و زورگويى كه در محيط آن‏ها راه يافته بود، آن‏ها را بر خداى قادرِ آگاه مى‏شوراند، كه چرا جلوى اين‏ها را نمى‏گيرى، چرا اين‏ها را نمى‏كوبى، مگر دندان‏هاى سرخشان را نمى‏بينى، مگر چنگال‏هاى بلندشان را نمى‏توانى بشكنى؟!

۴-اين دردها و اين ستم‏ها هنگامى كه با تفاوت در خلقت و تبعيض در آفرينش، آميخته مى‏شود، عصيان و بحران شديدتر مى‏گردد و زمينه‏ى فرار از خداوند و مذهب، آمادّه‏تر. اين‏ها به راحتى اين جمله  را باور مى‏كنند كه دين به خاطر بهره‏كشى و بهره‏بردارى و سرگرم كردن و منگ كردن توده‏ها درست شده است.

 اين‏ها مى‏خواهند با يا على و يا حسين، كار چند كارگر را از كارگر بى‏رمق و استخوان تكيده، بگيرند. و مى‏خواهند با نيروى اعتقاد، آسياب بهره‏كشى‏ها را بچرخانند.

۵- يك دسته‏ى ديگر مى‏خواهند آزاد باشند. مى‏خواهند جلوشان باز باشد. مى‏خواهند لذت ببرند. مى‏خواهند دوست بگيرند و عياشى كنند و در مسجد جاى اين كارها نيست و مذهب با اين حرف‏ها نمى‏سازد. اين است كه به خاطر فشار غريزه و عشق و لذت و سرگرمى در آن بزم راه باز مى‏كنند و مى‏خواهند از هر نمد كلاهى داشته باشند. اين‏ها از سفره‏ى نذرى دنبال آش و آجيلش هستند و عشق مى‏كنند و ديگر به مذهب با اين همه تكليف وبار و امر و نهى گره نمى‏خورند.

۶- دسته‏هايى هم به خاطر هوس‏ها و غرورها و يا تعصب‏ها و گردن‏كشى‏ها، آلت دست مى‏شوند و به اميد پُست و مقامى دست در دست يكديگر مى‏گذارند تا ميهن خويش را كنند آباد...

 ۷- آگاهى از وضع مسلمان‏ها و رهبران آن‏ها و جهل به اسلام و مذهب، باعث كناره‏گيرى از مذهب مى‏شود و انگيزه‏ى از دست گذاشتن آن. اين‏ها اسلام را با مسلمان‏ها عوضى مى‏گيرند و به گفته‏ى آن دوست شوخ، خيال مى‏كنند رسول مسلمان آورده، در حالى كه او اسلام را آورد، نه مسلمان را. و اين ماييم كه بايد از اين طرح، در عمل بهره بگيريم. عالى‏ترين طرح‏ها مادام كه تو پياده‏اش نكنى، فقط يك طرح است.

۸- ضعف نظام تربيتى و تبليغى، باعث نقطه‏هاى ابهام درباره‏ى انسان و آزادى و نقش حكومت‏ها و ... مى‏شود و اين نقطه‏هاى ابهام عامل فرار و وحشت از مذهب.ص۳۴-۳۱

 

...... در جواب آن بى‏خبر كه مى‏پرسيد من خدا را قبول ندارم؛ چون او را نمى‏بينم، من فقط پديده‏ها را احساس مى‏كنم، گفته شد كه تو مثل آن گردن‏كشى هستى كه عكس خودش را در آينه ديده و بانگ بر مى‏دارد من فقط عكس خودم را مى‏بينم. چه كسى مى‏تواند نور را به من نشان بدهد؟! غافل از اين كه تو با نور مى‏بينى و با اين واسطه احساس مى‏كنى و درك مى‏كنى و خدا نور هستى و گواه هستى و شاهد هستى است.

از اين گذشته، اين عطش، اين نياز و خواسته عظيم ما، كه دنياى بيرون و دنياى درون ما سيرابش نمى‏كند، خود دليل آبى است كه نوشيده بوديم. اگر ما آب ننوشيده بوديم كه تشنه نمى‏شديم و كمبود آن بر روى سلول‏هاى ما اثر نمى‏گذاشت. اگر ما با او نبوديم و از او ننوشيده بوديم كه اين همه تشنه نمى‏مانديم. پس خدا هست؛ چون انسان تشنه است و از چشمه‏هاى دنياى بيرون و دنياى درونش سيراب نمى‏شود. و جهنم هست؛ كه تشنگى، سوزان است و سخت سوزنده.ص۳۶-۳۵

 

....... چه بسا در برخورد اصلاً به بحث نياز نباشد، كه بايد كمبودها و فقرها و درگيرى‏ها و نيازهاى طرف را بشناسى و آن را تأمين كنى. كسى كه هزار گونه فشار و تنهايى و محروميّت و نامردى ديده، حالِ بحث ندارد و در بحث به نتيجه نمى‏رسد، كه اين حرف‏ها را هم از آن حرف‏ها مى‏داند.

 در برخورد نمى‏توانى يك بعدى و يك طرفى باشى؛ چون مقصود، شكستن طرف و بزن بزن كردن نيست؛ همانطور كه مقصود به توافق رسيدن نيست، كه مقصود فهميدن و فهماندن است و به تفاهم رسيدن و چه بسا پس از فهم و آگاهى، طرف نخواهد عمل كند و بخواهد در برج عناد و غرور خود پاسدار باشد.

 اگر چنين مقصودى در بحث منظور باشد، بايد آنچه جلوى فهم را مى‏گيرد و عواملى كه آگاه و ناخودآگاه مؤثر هستند كنترل شوند.

 مادام كه در بحث و برخورد در طرف تو، طلب و علاقه نباشد و مادام كه از پيش‏داورى‏ها و موضع‏گيرى‏هاى پيش ساخته آزاد نشده باشد و از سنگر بيرون نيامده باشد، مادام كه مسائل به طور مستقيم و بلاواسطه طرح نشده باشند و درك نشده باشند، شروع بحث، همچون در تاريكى تير انداختن است. در يكى از برخوردها با پير مردى مغرور كه براى كوبيدن آمده بود، پس از آرام شدن او، از او پرسيدم: اين حلقه، اين انگشتر تو چقدر ارزش دارد؟ معلوم شد كلّى قيمتى است. گفتم: اگر اين انگشتر قيمتى را گم بكنى و بچه‏اى يا خر بچه‏اى آن را به تو نشان بدهد، آيا از آن مى‏گذرى و از آن چشم مى‏پوشى؟ با شتاب گفت: نه چشم مى‏پوشم و نه مى‏گذرم، كه تشكر هم مى‏كنم و مژدگانى هم مى‏دهم. اينجا بود كه محكم و آرام گفتم: حقيقت گمشده‏ى ماست، كسى كه آن را به ما نشان بدهد با او چه خواهيم كرد؟ آيا در برابرش سنگر خواهيم گرفت و به چوبش خواهيم بست؟ يا اين كه معتقدى ما چنين گمشده‏اى نداريم و مطلوب مشخص است و از حالا تو تصميم گرفته‏اى و قبل از محاكمه طرف را اعدام هم كرده‏اى؟ اگر كسى طلب ندارد بحث را شروع نمى‏كند و اگر شروع كرد بايد از ريشه پيش بيايد و به نق و نق كردن و چك چك زدن وقت را نگذراند. بايد مسائل موجود در جامعه‏اش را خودش احساس كند و ريشه‏يابى كند و به درمانش بپردازد و درمان‏هاى صادراتى را به صادر كنندگان واگذارد.

 هنگامى كه مسائل ما و كمبودهاى ما مشخص شد، مى‏توانيم به دنبال راه حل باشيم و مى‏توانيم راه حل‏ها را با خودِ مسائل نقد بزنيم و ببينيم كه مسائل تا چقدر حل مى‏شوند و جواب مى‏گيرند. هنگامى سه مرحله‏ى طرح و درك مسأله و راه حل مسأله و نقد راه حل‏ها، پشت سر هم و به ترتيب شروع شوند، بسيارى از بحث‏هاى پيش ساخته و دعواهاى لفظى كنار خواهند رفت.

 اين گونه بحث، هم سعه‏ى صدر مى‏خواهد و هم وقت، كه تو بتوانى حرف‏هاى اصلى طرف را تحمل كنى و او نتواند از اين شاخه به آن شاخه بپرد و موضوع را ذبح شرعى كند؛ همانند آن دزد ماهر كه بالاى درخت مشغول فعاليت بود و صاحب باغ از راه رسيد و پرسيد: جناب آقا اين‏جا چه كار مى‏كنند؟

 جناب دزد با كمال ناراحتى رو به طرف كرد و پرسيد: چرا براى خانم پيراهن قرمز نخريدى؟!ص ۴۵-۴۲

 

......انسانى كه عظمت خويش و قدر و ارزش خويش را شناخته و نقش خود را بالاتر از تنوع و تكرار و بازيگرى و بازيچه بودن و تماشاچى ماندن مى‏شناسد، اين چنين انسانى از حكومتش تا اين حد توقع دارد كه سنگ راه او نباشد، هيچ، كه آموزگارش باشد و روشنگرش و پيامبر زندگى و مرگش.

 حكومت اسلامى، حكومتى است با اين هدف و با اين تلقى از انسان و از اجتماع انسانى.

 و اين حكومت نمى‏تواند كه انسان را بغلطاند و او را به كول بگيرد؛ كه انسان بايد خودش راه بيفتد و سر پا بايستد. اسلام تشيع تمام حكومت‏هايى را كه تا به حال تشكيل شده‏اند، حتى حكومتى در سطح حكومت عادلانه ابوبكر و عمر را محكوم مى‏كند و آن را حكومت طاغوت و غصب مى‏شناسد. و براى چنين هدفى كه يك ضرورت است پيام دارد. و براى اين پيام، طرح دارد كه چگونه مهره‏ها را بشناسد و چگونه تربيت كند.

 خرده مگير كه اين رؤياست، كه هر چه هست ضرورت است و جز اين بن‏بست است و مسخ و نفى انسان و اهانت به او. هر حكومتى جز اين، انسان را به ابتذال مى‏كشد و جامعه را به بن‏بست.

 خرده مگير كه مقدماتش فراهم نيست؛ چون غذاى ظهر تو هم اگر برايش دست و پا نكنى، مقدماتش نيست و از حدّ رؤيا بيرون نمى‏آيد.

 اين حكومت يك ضرورت است و انسان جز اين حكومت را نمى‏تواند تحمل كند. و اهانت‏ها را نمى‏تواند براى هميشه بپذيرد. البته اين حكومت با اين هدف وسيع و بلند، به پاها و پايه‏ها و مهره‏هايى نياز دارد، كه بتواند آن را تحمل كند و آن را پيش ببرد. كسانى كه اين ضرورت را درك كرده‏اند، مجبورند به ساختن اين مهره‏ها و زمينه سازى اين حكومت بپردازند.

 انسان مادام كه خودش را بيش از يك دهان نمى‏بيند به اين حكومت‏ها تن مى‏دهد و براى اين حكومت‏هاى امنيتى و رفاهى جان فدا مى‏كند؛ ولى آنجا كه خود را شناخت، ديگر به اين اندازه قانع نيست و در اين سطح نمى‏ماند. و با اين بينش است كه جامعه‏ى اسلامى تشكيل مى‏شود. و در چنين جامعه‏اى است كه حكومت اسلامى به راحتى نقش مى‏بندد و هيچ مشكلى سبز نمى‏كند.

 اگر مى‏بينى كه امروز با مشكلاتى روبرو هستيم. اين به خاطر اين غفلت است كه خواسته‏ايم پيش از تحقق جامعه‏ى اسلامى، حكومت اسلامى را تحقق بدهيم، در حالى كه اين حكومت همچون سقف رفيع و بلندى است كه پايه‏هاى محكم و عظيم مى‏خواهد. تا اين پايه‏ها فراهم نشوند نمى‏توان اين سقف را زد.

 آرزوى حكومت اسلامى بدون جامعه‏ى اسلامى، آرزوى صاحب‏دلى است كه هنوز پايه‏ها را بالا نبرده، سقف پيش ساخته را بر روى دست گرفته و خودش را زير آوار برده تا كسانى ديگر قربة الى اللَّه پايه‏ها را بالا بياورند و سقف را مستقر كنند.

 رسول مدّت‏ها در مكّه كادر و نفرات را فراهم ساخته و جمع آورى كرده تا بتواند در مدينه اين مهره را و اين كادر فراهم را سازمان دهد و به جريان بيندازد. سازماندهى بدون كادر آمادّه، امكان ندارد، مخصوصاً آنجا كه هدف حكومتى در اين سطح و با اين رسالت عظيم همراه است و آن هم در زمينه‏ى آزادى و انتخاب انسان‏هايى كه حتى در بهشت و در كنار خدا عصيان مى‏كنند و فريب شيطنت‏ها را مى‏خورند و خود را مى‏بازند.

 شايد تمام ابهام‏ها درباره‏ى حكومت اسلامى از همين‏جا برخاسته كه هدف حكومتى اسلام را تا سر حد آزادى و يا عدالت و رفاه و برابرى گرفته‏ايم، در حالى كه هدف حكومتى اسلام بالاتر حتى از تكامل و شكل دادن استعدادهاى انسان و شكوفا كردن درون‏مايه‏هاى اوست. حكومت اسلامى از پاسدارى و پرستارى فراتر آمده و مى‏خواهد انسان را همراه روشنگرى‏ها و بينات، به دستورها و كتابى برساند و با ميزان‏ها و معيارهايى آشنا كند كه انسان بتواند خودش بر پا بايستد و حركت كند و آهن را بردارد و با دشمنان راهش درگير شود.

 اين حكومت با اين هدف بلند، احتياج به چنان زمينه سازى و كادر نيرومندى دارد كه ريشه دارند و رسته‏اند و به رويش و فلاح رسيده‏اند. و اين است كه همچون سنگ نيستند كه اگر رهايشان كنى، سقوط كنند؛ كه اين‏ها مفلح هستند و ريشه‏دار هستند و بالا مى‏روند و از زير خاك‏ها بيرون مى‏آيند. آنچه بر سنگ‏ها سنگين است، براى درخت‏هاى ريشه‏دار طبيعى است.

 كسانى كه ريشه گرفته‏اند مى‏توانند بر خلاف جريان طبيعى سنگ‏ها و راكدها حركت كنند و اين برايشان رنج ندارد؛ كه: «كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبِةٍ اَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِى السَّماءِ تُؤْتِى اُكُلُها كُلَّ حِينٍ» ؛ اين‏ها همچون درخت‏هايى هستند كه ريشه‏هاى ثابت دارند و شاخ و برگ آسمان‏گير و گسترده و هميشه سرشارند و پربار و محتاج تعريف و تمجيد و تشويق هم نيستند؛ كه در سطح ايثار عمل مى‏كنند و توقع پاداش و سپاس‏گزارى هم ندارند، كه يافته‏اند در اين جريان، اين‏ها هستند كه بهره مى‏برند و سرشار مى‏شوند و از گندها آسوده مى‏گردند؛ كه ماندن، گنديدن است.ص۵۴-۵۱

 

......  حجاب و آزادى روابط

 

 مادام كه تلقى ما از انسان و برداشت ما از خويشتن دگرگون نشده،

 مادام كه نقش انسان مجهول مانده و بينش او از اين نقش در حد تنوع، در حد زندگى تكرارى و مدار بسته، در حد خوشى‏ها و سرگرمى‏ها، در حد بازيگر شدن و بازيچه ماندن و تماشاچى بودن، خلاصه شده،

 مادام كه زندگى جز نمايش و بازى، بارى ندارد، ناچار سنگينى حجاب طبيعى است، مگر اين كه با شعارها همراه شوى و يا در جوّ روشنفكرى قرار بگيرى و يا بخواهى به گونه‏اى ديگر به نمايش بپردازى يا بخواهند با تشويق و تعريف آمادّه‏ات سازند.

 مادام كه تلقى ما از خويش عوض نشود، حجاب هيچ مفهومى نخواهد داشت و چيزى جز كفن سياه و قبرستان خانه و مرگ نشاط زندگى و نابودى شادى‏ها، عنوان نخواهد گرفت.

 و هزار عذر خواهى داشت كه خودت را از آن آزاد كنى:

 كه پاكى زن در لباسش نيست، چادرى‏هاى كثيف و لجن بى‏شماره‏اند.

 كه من پاكم چه منّتم به خاكه،

 كه من راه خودم را مى‏روم، چشمشان كور نگاه نكنند.

 كه اصلاً دل بايد پاك باشد.

 كه چادر، بيشتر مرد را كنجكاو و تحريك مى‏كند.

 كه اين مسائل در كشورهاى مترقى كاملاً حل شده‏اند و ديگر مسأله‏اى نيست.

 كه روابط آزاد، طبيعى است.

 كه محدوديت، عقده مى‏آورد و محروميت، سركشى را مى‏زايد.

 و خلاصه هزار عذر و توجيه. و تازه اگر مجبور بشوى كه به خاطر ترسى و يا عشقى، حجاب بگيرى، تازه خود حجاب تو مى‏شود بازى تو. و چادر تو مى‏شود مترى چندك و رنگش بايد فلان و گل‏هايش بايد بهمان باشند. و اين است كه همان انحراف، در اين شكل جلوه مى‏كند. و تو كه هنوز نقش خودت را عوض نكرده‏اى، در هر لباسى همان خواهى بود و همان بازى‏ها را خواهى داشت و فقط با تنوع‏ها خودت را فريب خواهى داد و به ريش ديگران خواهى خنديد.

 راستى خانمى كه زندگى را جز اين نمى‏داند كه كار كند و حقوق بگيرد تا بتواند بهترين‏ها را تهيّه كند و در بهترين‏ها آن را آمادّه كند و در بهترين‏ها از آن استفاده كند و نشان بدهد كسى كه تمامى عمرش و عمق زندگيش همين چند انگشت گرفتن و دوختن و پوشيدن و نمايش دادن و جالب بودن و در چشم‏ها نشستن است، آيا مى‏تواند كه خودش را در لباس محبوس كند و خودش را بپوشد؟ پوشش؛ يعنى مرگ، يعنى تمام شدن، يعنى پوچ شدن و به بن‏بست رسيدن، كه اينها جز سرگرمى و تنوع و لذت و نمايش و جالب بودن و در چشم‏ها و دل‏ها نشستن چيزى نمى‏خواهند؛ چون خودشان را بيشتر از اين نمى‏بينند و بالاتر نرفته‏اند. 

 

 زير بناى حجاب

 

 زير بناى حجاب، همين دگرگون كردن بينش و عوض كردن تلقى و برداشت‏هاست. آن وقت آنچه سخت و رنج آلود است شيرين و مطلوب خواهد شد و راحت و آسان خواهد گرديد.

 هنگامى كه من با مقايسه‏ها، ارزش‏هاى بيشتر خودم را يافتم و با شهادت استعدادهايم، كار بزرگ خودم را شناختم و از تنوع و تكرار و از لذّت و خوشى، به تحرك و به خوبى‏ها رو انداختم، با اين بينش، ديگر هيچ تنوعى مرا ارضاء نخواهد كرد و هيچ چشمى و هيچ دهانى و هيچ دلى، جايگاه من نخواهد بود، كه من در اين تنگناها نمى‏گنجم و در اين محدوده‏ها، محبوس نمى‏شوم.

 هنگامى كه با همين مقايسه، عظمت من مشخص گرديد و كار من نمودار گشت، ناچار من به شناخت دنيا راه مى‏يابم. اگر نقش من تحرك باشد و كار من حركت، ناچار دنيا راه من خواهد بود و در اين راه من نبايد گردى به پا كنم و دلى را بگندانم و كسى را به خود جلب كنم و خودم را در چشم‏ها بنشانم. آنچه امروز آرزوى من و تمام همّت مرا تشكيل مى‏دهد، با اين بينش، بزرگ‏ترين خيانت مى‏شود و نابودى وجود من و نفى ارزش‏هاى جديدى كه به آنها راه يافته‏ام.

 با اين بينش ديگر هيچ كدام از آن عذرها، رنگى نخواهد داشت؛ چون لباس بينش نمى‏آورد، ولى بينش‏ها تو را وادار مى‏كنند كه گردى بلند نكنى و دلى را به خود نگيرى و سنگ راه نباشى.

 مسأله اين نيست كه من پاكم، مسأله اين است كه اگر كسى با عمل من گنديد، ناچار گند او به من هم سرايت مى‏كند، كه من در جامعه‏ى مرتبط زندگى مى‏كنم. و مسأله اين است كه من از محدوده‏ى حصارها و ديوارهاى من و خودم گ