از کتاب رشد (دیداری تازه با قرآن)
....دلهاي كه بر اساس اهميت حادثهها، كارها را، ردهبندى کردهاند، در حاليكه هزار كار دارند، بيش از يك گرفتارى برايشان نيست. چون در يك لحظه، گرفتارى ما، فقط مربوط به آن كار و آن حادثهاى است كه اهميت زيادترى دارد و ضرورت بيشترى. اگر تمام كارها را انجام بدهيم و اين يك كار، بماند، كارى انجام ندادهايم و بار خود را نگذاشتهايم و اگر آن يك كار را، فقط همان را، بياوريم، ديگر حرفى براى ما نيست و باز خواستى نيست. و همين است كه ديگر سيل حادثهها و انبوه كارها، ما را خُرد نمىكند و به بازى نمىگيرد.
آنها كه با معيار اهميت و ضرورت، به نظم رسيدهاند و سازمان گرفتهاند، اينها در بن بست نمىمانند و در درگيرىها نمىشكنند و بازيچهى عجلهها و شتابها نمىشوند و در بحرانىترين لحظههاى تاريخ و همراه درگيرىهاى مستمر، قدرها و حدها را در نظر دارند و هر كلمه و هر كار و هر فكرى را در جايگاه خويش مىگذارند و در نتيجه مىتوانند از كلمهها و طرحها و فكرهايى كه دور از شتابها و عجلهها و همراه قدر و حدى هستند، بهره بگيرند.ص۱۴-۱۳
..... واژههاى قرآن
ما، در قرآن به كلمههايى برخورد مىكنيم. اين كلمهها در زبان ما، در گفتوگوهاى روزمرهى ما هم جريان دارند و در نتيجه بحران شروع مىشود و گرههاى كور، سبز مىشوند، چون ما به برداشتهايى دست مىزنيم كه از عادتهاى ما مايه مىگيرند.
ما به هر كس كه ساده و جانماز آبكش بود، مؤمن مىگفتيم و به هر كس كه از ما كنار مىكشيد و لب به جام ما نمىزد، متقى مىگفتيم و هر كس كه دست و دل باز مىشد، محسن مىگفتيم و هر كس كه رام مىگرديد، صابر مىگفتيم و هر كس كه دهانش همراه تسبيحش باز و بسته مىشد، ذاكر و شاكر مىگفتيم. ما به اينگونه با مؤمن و متقى و محسن و صابر و شاكر و ذاكر و ... عادت كرده بوديم و اكنون كه با قرآن و آن كلمههاى دقيق و تيپهاى مشخص برخورد مىكنيم، باز همانها را مطرح مىكنيم و همانها را مىفهميم و يا بهتر بگويم نفهميده با آنها بازى مىكنيم و بر آنها ستم مىنماييم. اين ستم از آنجا شروع مىشود كه ما بدون رسيدن به معنى و مقصود، به كلمهها و لفظها رسيدهايم و با الفاظ خالى اُنس گرفتهايم و آنها را در برخوردها به رخ يكديگر كشيدهايم.
اگر ما با حركت فكرى همراه مىشديم و در خود مىجوشيديم و مطلبها و مفهومها را درك مىكرديم و آنگاه در به در، به دنبال كلمهها مىگشتيم، در آن لحظه كه به يك كلمه مىرسيديم، از آن بهره مىگرفتيم و همچون تشنههاى به آب رسيده، كلمهها را قطره قطره مىچشيديم و جذب مىكرديم.
ما پيش از آنكه تشنه شده باشيم، نوشيدهايم و پيش از آنكه به اشتها آمده باشيم و با سؤالها گلاويز شده باشيم، خود را تلنبار كردهايم و پيش از آنكه به معناها دست يافته باشيم، به كلمهها رسيدهايم و اين است كه باد كردهايم و با آنكه زياد داريم، مريض و بىرمق هستيم و به امتلاء ذهنى و پرخورى فكرى دچار شدهايم.
اسفناك اينكه، اين بيمارى و اين پرخورى، همه گير شده و اسفناكتر اينكه، اين بيمارى در ابتدا به عنوان يك افتخار و نشانهى سلامتى و روشنفكرى هم قلمداد مىگردد، اما رفته رفته سنگينى و خستگى و ضعف ذهنى را به دنبال مىآورد و روشنفكر تلنبار شده را به بن بست مىرساند.
اينها با اينكه خيلى دارند، فقير هستند، چون پيش از سؤال، به جوابها رسيدهاند و پيش از عطش، به آب.
دواى اينها، همان طرح سئوالهاى بنيادى است كه بتواند به تفكرات آنها سازمان بدهد، تا بتوانند با تفكرات سازمان گرفته، به مطالعات خويش سر و سامانى بدهند و آن را هضم كنند و شيرهكشى نمايند.
هيچ چيز بىحاصلتر، از اين مطالعات دستورى و كتاب خواندنهاى پيشنهادى نيست، كه پيش از طرح سئوال و جوشش پرسشها، گريبانگير تازه راه افتادهها و نو مسلمانهاى شعار زده مىشود.
كسانى كه مىخواهند ديگرى را به راهى و به تفكراتى و به مطالعاتى وادار كنند، ناچارند كه زودتر زمينهها را فراهم سازند و تشنگى را در طرف بريزند و تنور را داغ كنند و سپس نان بچسبانند و مطالبى و كتابهايى را در دسترس بگذارند.
اينگونه، حرفها و طرحها زودتر جذب مىشوند و كلمهها زودتر مفهوم مىشوند و در عمل شكل مىگيرند و در خارج پياده مىگردند.ص۱۸-۱۵
..... در حالى كه براى شناخت اينكه براى چه هستم، بايد بدانم با چه چيزهايى هستم. از وسائلى كه در يك اطاق هست مىتوان كشف كرد كه اين اطاق براى چيست و براى چه آفريده شده. از استعدادها و نيروهاى انسان هم مىتوان كشف كرد كه او براى چيست و براى چه آفريده شده است.
براى من از سالهاى دور اين سئوال كه براى چه هستم طرح شده بود و به جواب بسته بندى شدهاش هم رسيده بودم و با شور و حال مىشنيدم براى تكامل، تا اينكه دورهى نقادى و عصيانگرى شروع شد و حرفهاى سربسته به تحليل رسيدند و در برابر سؤالها، با حلم و تأنى، كار تحليل آغاز گرديد.
در اين دوره بود، كه به اين نكته رسيدم كه انسان در يك مرحله خودش را كشف مىكند و در يك مرحله، اين معدن را استخراج و تصفيه مىكند و در يك مرحله به استخراج شدهها و آهنهاى تصفيه شده، شكل مىدهد و آنها را به صورت ماشينها و ابزارهاى گوناگون در مىآورد و به تكامل مىرساند. ولى مسأله در همينجا خلاصه نمىشود كه پس از شكل گرفتن و به تكامل رسيدن، نوبت رهبرى كردن و جهت دادن به ماشينهاى تكامل يافته، مىرسد.
به اينگونه بود، كه يافتم انسان براى مسألهاى بالاتر از شكل گرفتن و تكامل يافتن بايد بكوشد، چون تنها اين كافى نيست كه شكل بگيريم و در ابعاد وسيع ماده و معنا تكامل پيدا كنيم، زيرا با اين تكامل يافتن، مسألهى بنبست و عبث و پوچى زودتر پيش مىآيد و عميقتر، مطرح مىگردد.
كسى كه بهترين ماشين را و شكل گرفتهترين وسيلهها را و تكامل يافتهترين مركبها را با خود دارد مسألهى بنبست و ترافيك و محدوديتها را بيشتر احساس مىكند و عميقتر مىفهمد.
انسانى كه در دو بُعد ماده و اخلاق شكل گرفته و به تكامل رسيده، اما جهت ندارد و راه ندارد، به بنبست و عبث و پوچى عميقترى گرفتار خواهد شد و اين بنبست و عبث و پوچى1 را ديگر نمىتوان با عرفان شرق هم درمان كرد و با هيپىگرى مداوا نمود، چون اين عرفان، خود يك نوع تكامل براى استعدادهاى عظيمتر انسان است كه پس از شكل گرفتن و تكامل يافتن، بايد به دنبال راهى بزرگتر براى حركت كردن و جهتى برتر براى دويدنش بود.
براى اين انسان مسألهى جهت و صراط و مركبها و رهبرىها و روش حركت و منزلها، مطرح مىشوند و تنها استعدادهاى تكامل يافته در دو بُعد ماده و اخلاق مسألهاى را حل نمىكنند.
آن لحظهاى كه انسان فكر و عقل و دلش را مثل ابزارها و ماشينهايش شكل بدهد، آيا آن روز اين استعدادها شكل گرفته و به بنبست نشسته، بحرانهاى بزرگترى را سبز نمىكنند؟
انسان هنگامى آدم مىشود كه به استعدادهاى شكل گرفتهاش جهت بدهد. براى اين انسان، مكتبى، مكتب مىشود، كه جهت حركت و صراط و روش حركت و ...را به او ياد بدهد و بياموزد، بدون آنكه او را مسخ كند و او را در راه بغلطاند و يا بغل بگيرد.
با اين ديد بود كه آيههاى اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ،اِنَّ اِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى و آيههاى اِهْدِنَا الصِّراطَ وَ اِنَّكَ تَهْدى الى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ و آيههاى مربوط به معاد و اينكه بهشت منزل است، نه مقصد و جَنَّات الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً، پيامهاى عظيمى همراه مىآوردند و نورهاى بزرگى بر سر راه مىريختند.
با اين ديد و پس از اين حركت فكرى وقتى به دنبال جواب سؤال سابقم كه براى چه آفريده شدهام، قرآن رامىكاويدم، آيههايى از قبيل، أَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَداً و اِنّا سَمِعْنا قُرآناً عَجَباً يَهْدى اِلى الرُّشْد و يا وَ لَقَدْ آتَيْنا اِبْراهيمَ رُشدَه مِن قَبل ووو روحم را به گونهاى گرفتند كه تمام عصيانم به تسليم رسيد و يافتم كه چگونه انسان پس از تشهد به تسليم مىرسد و يافتم كه اين تسليم از تمام عصيانهاى تاريخ عظيمتر است، كه در چنين تسليمى، تمام عصيانها شكل گرفتهاند و جهت گرفتهاند.
اين تسليمى است كه عصيانها در آن به زنجير بستهاند و در راهند.
قرآن كتابى بود كه به انسان، نه تكامل، كه رشد را هديه مىداد. يَهْدى اِلى الرُّشْدِ.
قرآن كتابى بود كه پس از شكل گرفتن، رهبرى كردن را مىآموخت، كه رشد، رهبرى كردن استعدادهاى تكامل يافته است.ص۲۲-۱۹
.... رشد، زياد شدن انسانى است كه به استعدادهاى تكامل يافتهاش جهت مىدهد و آنها را از بنبست مىرهاند و به دنبال روش حركت و صراط و رهبرى مىافتد و ضرورت مذهب را مىيابد.ص۲۴
..... چرا رشد کنيم؟
چون استعدادش را داريم و چون نيازش را داريم وگرنه گرفتار بحران احتكار و تراكم استعدادها خواهيم شد و بيچارهى نيازهاى عظيم.
كسانى كه گندمها را به خاك مىسپارند، آنهايى هستند كه وسعت خسيس زمستان را فهميدهاند و نيازهاى عظيم را شناختهاند و مىخواهند، گندمها را زياد كنند.
آنها كه راه دراز و وقت كم را فهميدهاند، مجبورند كه خود را زياد كنند و رشد بدهند.
اينها زندگى و مرگ را به همين معيار مىسنجند، اگر زندهاند و اگر مىميرند، به خاطر همين زياد شدن است.
زندگى شان، تلاوت تكرار نيست و مرگشان، گم شدن و از دست ر