تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










دیداری تازه با قرآن صراط از کتاب صراط

.....مشتاق‏هايى هستند كه مى‏سوزند و با صميميت و درد و رنج مى‏پرسند؛ چه كنيم كه براى خدا باشيم؟

 چگونه در خودمان عشق و ايمان بسازيم؟

 از كجا و با چه وسيله‏اى مى‏توانيم حركت‏ها را و محرك‏ها را كنترل كنيم؟

 و از راه نزديك به مقصد برسيم؟

 اينها خيال مى‏كنند كه بايد در خودشان عشقى بسازند و يا حركتى ايجاد كنند، غافل از اينكه اين همه را دارند. تمامى وجودشان سوز و شور است. تمامى وجودشان حركت است. مگر از صبح تا شام بى‏كار هستند؟ و مگر اين همه رنج و كار، بدون عشق و نيرويى جوشنده، امكان دارد؟

 ما عاشق آفريده شده‏ايم و نه تنها عشق، كه حركت را، كه فعاليت را با خود داريم.

 ما عاشق آفريده شده‏ايم.

 عشق را داريم، ولى معشوق‏هامان را انتخاب مى‏كنيم. عشق هميشه هست، آنچه كه جابجا مى‏شود معشوق‏ها و محبوب‏ها هستند. در فاصله‏ى تولد تا مرگ، عشق هميشه جارى است و حركت هميشه برپاست. ما نمى‏توانيم از آنها جدا شويم كه اينها در ساخت ما، در تركيب ما حضور دارند. ما تنها مى‏توانيم خودمان را با معشوق‏هامان مقايسه كنيم، و ما مى‏توانيم معشوق‏هامان را با يكديگر مقايسه كنيم و با اين دو مقايسه، عشق‏هامان را رهبرى كنيم و معشوق‏هامان را انتخاب نماييم. ما گذشته از عشق و سوزمان، با فكر و شعور و با سنجش و مقايسه هم همراه هستيم، تا هنگامى كه فقط از همان عشق و همان حركت‏مان استفاده مى‏كنيم و تسليم عشق و شورمان هستيم و دنبال هوس‏مان مى‏گرديم، ناچار به بحران‏ها و درگيرى‏هاى درونى مبتلا مى‏شويم.

 در برابر سؤال‏هايى كه مثل كنه مى‏چسبند، عاجز و ناتوان مى‏مانيم كه چرا دنبال اين رفتى؟ و چرا از ميان همه اين را برداشتى و چرا خودت را تسليم كردى؟

 مگر اينكه از سؤال‏ها فرار كنيم و خودمان را به شلوغى‏ها و سرگرمى‏ها بسپاريم و يك لحظه خلوت را و يك لحظه سكوت را هم تحمل ننماييم، ولى اين فرار و سرگرمى هم هميشه آرام‏مان نمى‏سازد و اين مانى بزرگ هم براى هميشه نمى‏تواند رنگمان كند. فرار كارى نمى‏كند، هنگامى كه ضعيف‏تر شدى، دستگير مى‏شوى. امروز تا قدرت دارى، دست به كار شو.ص۱۰-۹

 

.....

عظمت كار براى آنها كه نظم را فهميده‏اند، ديگر وحشتى نمى‏آورد. اين درست است كه تو بى‏نهايت راه در پيش دارى، ولى در هر لحظه بيش از يك گام برايت نيست. نظم به تو كمك مى‏كند كه بفهمى گام اول را از كجا بردارى و سپس گام‏هاى بعد را. اين درست است كه كارهاى زياد داريم، ولى گرفتارى ما در هر لحظه بيش از يك كار نيست و آن مهم‏ترين كار است، نه تمامى آن همه كار. و همين مفهوم از نظم، تو را قادر مى‏سازد كه اهميت‏ها را بشناسى و از جايى شروع كنى.

 يك ساختمان عظيم را تو در يك لحظه نمى‏سازى. اين ساختمان را و اين كار را تنظيم مى‏كنى و تحليل مى‏كنى تا آنجا كه بفهمى چقدر مصالح مى‏خواهى و چقدر افراد و نيرو مى‏خواهى و مى‏فهمى كه اين مصالح و اين افراد را از كجا تهيه كنى. و اينجاست كه سرچهارراه مى‏آيى تا عمله جمع كنى و دنبال چوب مى‏روى كه دسته‏ى كلنگ و بيل را محكم بسازى. و اينجاست كه تو، تويى كه تمامى ساختمان را مى‏شناسى، در گام‏هايت آنقدر آسوده هستى كه گويا جز همين يك گام، كار ديگرى برايت نيست. و اين تويى كه آماده شده‏اى و مسلط هستى.ص۱۳-۱۲

 

..... با اين ديد معجزات، طبيعت‏هايى هستند كه با آن مأنوس نشده‏اى و عليت‏هايى كه آنها را نشناخته‏اى و طبيعت، معجزه‏اى است كه با آن آشنا شده‏ايم و انس گرفته‏ايم.ص۴۲

 

....

آنچه كه در ما اثر مى‏گذارد و ما را به راه مى‏اندازد، بايد اينها را مشخص كرد و نوشت. پول، عنوان، زيبايى‏ها، قدرت‏ها، تشويق‏ها و تهديدها و هزار عامل ديگر در ما مؤثر هستند.

 اينها را جمع مى‏كنيم سپس تنظيم مى‏كنيم و دسته‏بندى مى‏نماييم كه اين همه بت و اين همه معبود چند دسته هستند.

 در آيه‏ها مى‏بينيم كه اين بت‏ها گاهى هوى و نفس ما هستند، كه مى‏گويد: أَرَأَيْتَ مَنْ اِتَّخَذَ اِلهَهُ هَواه.1

 و گاهى قدرت‏ها و طاغوت‏ها و خلقى هستند كه ما را به خويش مى‏خوانند. عبدواالطاغوت.2 ان كان آباؤكم و ابناؤكم...3

و گاهى زيبايى‏ها و جلوه‏هاى دنيايى هستند كه ما را اسير مى‏سازد. الناس عبيدالدنيا.4 و زُيِّنَ للنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ البَنِينِ و القَناطِيرِ المُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الفِضَّةِ.5

و گاهى شيطانى است كه وسوسه مى‏كند، نفس را تحريك مى‏نمايد و دنيا را جلوه مى‏دهد و تو را به هر طرف مى‏كشاند و بنده مى‏سازد. أَلَم أَعْهَدْ الَيْكُم يا بَني آدم أَن لاتَعْبُدُوا الشِّيطان.6

اينها، بت‏ها و معبودهايى هستند كه در ما جريان گرفته‏اند و ما را به بند كشيده‏اند. اينها واسطه‏هايى هستند كه ما را در خويش نگاه داشته‏اند.

 با فكر و ارزيابى ما، اينها مشخص مى‏شوند و شناسايى مى‏گردند كه چه مى‏دهند و چه مى‏گيرند و چه سود مى‏رسانند و چه كم مى‏كنند.ص۴۸-۴۷

 

.....كسانى كه شغل ثابتى براى خود دارند، نمى‏توانند دستورهاى تغيير دهنده را بپذيرند.

 بايد با نقش ثابت و بدون هيچ گونه پيش جستن و شغل ثابت گرفتن، آماده‏ى دستور بود و مهم‏ترها را مشخص كرد تا بتوان ولايت را پذيرفت.ص۵۶

 

.....خشنودى ما از آنها به خاطر اين است كه حساب نمى‏كنيم چه از دست مى‏دهيم، در حالى كه خسارت تنها با ثروت و قدرت و لذت، حساب نمى‏شود كه انسان خودش در اين وسط بايد حساب شود، كه سرمايه‏هاى او هم نمودار كننده سود و زيان او هستند.ص۶۱

 

.....

داستان آنهايى كه جز خدا تكيه‏گاهى گرفته‏اند همچون داستان عنكبوت است كه براى خودش تكيه‏گاه و خانه‏اى گرفته است. سست‏ترين خانه‏ها، خانه‏ى عنكبوت است. كاش مى‏دانستند.

 اين قرآن است كه انسان را با معبودهايش مقايسه مى‏كند و ارزش و قدرش را نشانش مى‏دهد كه: أَتَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ. آيا آنچه كه ساخته‏ى خود توست و حتى به خاطر توست مى‏پرستى.

 و باز اين قرآن است كه اين معبودها را با خدا مقايسه مى‏كند و تو را به چهار تكبير كه در اذان مى‏گويى مى‏كشاند. تو خدا را از هوس‏هاى خودت، از جلوه‏هاى دنيا و از حرف‏هاى خلق و از وسوسه‏هاى شيطان بالاتر مى‏بينى و به او روى مى‏آورى و به شهادت توحيد مى‏رسى و او را حاكم مى‏گيرى.ص۶۵-۶۴

 

کتاب صراط (دیداری تازه با قرآن) اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385 ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


تو می آیی از کتاب تو می آیی

...... پس انتظار نه احتراز، نه اعتراض، كه آمادگى و سازندگى و تقدير و تدبير و تربيت و تشكّل جديد را در دامان خويش دارد. ما در بحث ريشه‏هاى انتظار، بيشتر از اين به وسعت اين مفهوم مى‏رسيم و با سطح اعتراض و شكل‏هاى اعتراض و آماده‏باش و سازندگى‏هاى گسترده، لااقل آشنا مى‏شويم.

 روح انتظار با دستيابى به امن و رفاه و رهايى كه آرمان‏هاى انسان معاصر و شايد خود ما هم باشد، آرام نخواهد گرفت و كسانى كه همراهى حجّت و معيّت محمّد و آل محمّد را مى‏خواهند نمى‏توانند تا اين سطح قرار بگيرند و تا اين حدّ آرام باشند، كه انسان معاصر چه بسا بتواند با تكيه بر علم و عقل و عرفان، بدون نياز به وحى و مذهب تا اين مرحله گام بردارد و با عقل جمعى و روح جمعى و غريزه‏ى جمعى به اين مهم نائل آيد. پس ما كه از ضرورت وحى و اضطرار به حجّت و انتظار حجّت دم مى‏زنيم بايد از اول حساب را روشن كنيم و سنگمان را حق كنيم. چون ما مدعى هستيم كه آدم براى بيشتر از هفتاد سال برنامه‏ريزى شده و معتقد هستيم كه بافت و ساخت انسان و جهان با اين سطح از رفاه و امن و رهايى سازگار نيست. تحول نعمت‏ها و محدوديت‏ها و خودآگاهى و مرگ‏آگاهى، آدمى را در متن رفاه، راحت نمى‏گذارد و در شب عروسى به فكر عزا و بارهاى سنگين فرداها مى‏اندازد.

 اگر ما مسأله‏ى قدر و استمرار و ارتباطهاى حتى محتمل و پيچيده با عوالم مشهود و غيب را در نظر بگيريم و اگر ما براى اين وسعت طرح و تدبير و تربيت و تشكّل را دنبال كنيم، ناچار انتظار ما از حجّت و انتظار ما براى حجّت شكل ديگرى مى‏گيرد و انتظار ما در جايگاه خويش مى‏نشيند.ص۱۳-۱۲

 

......ريشه‏هاى انتظار

 ريشه‏ى ديگر انتظار در ساخت و بافت انسان بيشتر طلب و ساخت و بافت جهان چهار فصل و متحوّل نهفته است.

 آدمى دلى دارد كه با شهادت اين عالم تأمين نمى‏شود، كه دل آدمى بزرگتر از محدوده‏ى اين زندگى است. و همين دل بزرگ، گرايش به غيب را دارد. و همين گرايش به غيب انتظار را مى‏آورد، كه در واقع ربط ايمان و غيب و انتظار است.ايمان به غيب بر چهار عامل تكيه دارد كه دو تاى آن معرفتى و شناختى است:

 يكى شناخت قدر و اندازه‏ى وجودى انسان كه به ارزش‏هاى جديد و هدف‏هاى جديد و به برنامه‏ريزى و تقدير جديد و تدبير و مديريت جديد و تربيت و آموزش جديد و تشكّل و سازماندهى جديد، مى‏انجامد.

 ديگر، شناخت و يا احتمال دنياهاى گسترده‏تر و احساس محدوديت و تنگنا در اين دنياى موجود. كسى كه از وسعت دنياها خبر مى‏شنود آرام نمى‏گيرد و هجرت مى‏نمايد.

 عامل سوم، كنجكاوى و احساس بى‏قرارى آدمى است كه سر از پنجره‏ى هستى بيرون مى‏آورد و بر ديوارها مى‏كوبد تا حصارها را بردارد.

 عامل چهارم، انفجار نيروهاست. شبيه حالتى كه اوايل بلوغ براى جوان روى مى‏دهد؛ كه مشت بر ديوار مى‏كوبد و با هر چيزى درگير مى‏شود و چه بسا كه نمى‏داند چه اتفاق افتاده ولى رويش جديد و تپش جديدى را زير پوست و همراه هر ذره ذره‏ى وجودش احساس مى‏كند.

 اين تلقى از انسان، او را به غيب، به روز ديگر، به الله و به وحى و به حجّت گره مى‏زند و انتظار را تفسير جديد و عميقى مى‏كند، كه حتى در متن رفاه و عدل و در متن سامان و فراغت، آدمى را بى‏قرار و منتظر مى‏سازد و در متن نظام نوين جهانى و با دستيابى هر فردى به سيستم‏هاى پيشرفته، باز او را به غربت، به ديوار و حتى به التهاب و دلهره گره مى‏زند. چون مى‏داند كه از اين همه رفاه و عيش و راحت بايد جدا شود، كه تحول نعمت‏ها و تحول حالت‏ها را مى‏شناسد و محول الحول و الاحوال1 را مى‏بيند.ص۱۵-۱۴

 

.....ادب انتظار

 كسى كه انتظار تولد فرزندى عزيز و يا مهمانى محبوب را دارد، بى‏تفاوت، بى‏خيال، بى‏توجه و بى‏مسئوليت نيست.انتظار، در حالت و در رفتار و عمل تأثير مى‏گذارد و منتظر، آدابى را ناخواسته و حتى بى‏توجه دنبال مى‏كند.

 توجه،

 عهد،

 انس،

 توسل

 و آماده باش از منتظر جدا نخواهد شد.

 

توجه

 روى آوردن و وجاهت يافتن در مفهوم توجه و وجاهت نهفته است و در باب تفعّل، به خود بستن و تمرين كردن هم اضافه مى‏شود.

 چه مى‏شود كه به دلدار، به قبله و به بت و محبوبى روى مى‏آوريم؟ اين يك سؤال. و چگونه مى‏شود كه با اين توجه، وجاهت بگيريم و آبرومند شويم؟ اين هر دو سؤال در بررسى توجه دخالت دارد.

 آنچه كه باعث مى‏شود تا به دلدارى روى بياوريم، تجربه‏ى جمال و جلال و كمال و تجربه‏ى محبّت و عنايت اوست. سپس مقايسه‏ى دلدارها با هم و مقايسه‏ى دلدار با خويش، زمينه‏اى براى انتخاب و ترتيب اهميت‏ها مى‏شود. ص۱۸-۱۷

 

....توجه به مهدى كه در اين دعا مى‏خوانيم؛ انا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك الى اللّه، از آنجا شكل مى‏گيرد كه ما محبوب‏هاى ديگر و رهبران ديگر را تجربه مى‏كنيم و به ضعف‏ها و محدوديت‏ها و يا پستى‏ها و زشتى‏هاى آن‏ها راه مى‏يابيم. و از آنجا شكل مى‏گيرد كه مى‏بينيم ديگران ما را براى خويش نردبان مى‏خواهند و از ما پل مى‏سازند. نمى‏خواهند كه ما با كارهامان رفعتى بگيريم، كه؛ مى‏خواهند كارها پيش برود و سامان بگيرد. و از آنجا شكل مى‏گيرد كه مى‏بينيم ديگران ما در دست‏هاى كوچك و آلوده و حتى پاك آن‏ها، جا نمى‏شويم و در حوض كوچك آن‏ها جايى نداريم.ص۱۸

 

.....  توجه به مهدى اين رشد و توسعه را مى‏طلبد. كسى كه سر در لاك تعلق‏ها و بت‏ها دارد، نمى‏تواند به مهدى روى بياورد و نمى‏تواند كه همراه حجّت بيايد و نمى تواند كه دوام بياورد. از ميان راه مى‏بُرّد و به خاطر تعلق‏ها مى‏ماند.

كسانى كه همراهى  و معيت ولىّ را مى‏خواهند و دعا مى‏كنند: واجعل لى مع الرسول سبيلا، خواسته‏اى بالاتر از كسانى دارند كه راهى به سوى رسول مى‏خواهند و مى‏گويند: واجعل لى الى الرسول سبيلا. راهى به سوى رسول يافتن،با همراه رسول ماندن و از او جدا نشدن و در چند راهى خواسته‏ها از او نبريدن، برابر نيست. همراهى رسول، همراهى در اهداف را مى‏خواهد. و من كه به هدف‏هايى كوتاهتر از اهداف رسول دل بسته‏ام، ناچار از رسول جدا مى‏شوم. ناچار از ولى جدا خواهم شد، همانطور كه آن سوار در عصر عاشورا و در هنگام تنهايى حسين از او جدا شد، و سوار بر اسبى كه در ميان خيمه‏ها پنهان كرده بود و آن را از تيرها و نيزه‏ها محفوظ داشته بود، به تاخت از حسين رو بر گرفت و توجيه هم داشت كه با حسين بر نصرت او بيعت كرده بود و در چنين شرايطى ديگر نصرتى كارآمد نيست و مرگ است و شهادت. پس بايد به سوى زندگى رفت و براى خوردن و خالى كردن و مشك كثافت را به هق كشيدن، سواره تاخت برداشت و خيمه‏ى زندگى تكرار را برافراشت.ص۱۹

 

.....توجه به مهدى تجربه‏ى بن بست‏ها و احساس تنگناها را مى‏خواهد. براى كسى كه هنوز دنيا وسعت دارد، در خيمه‏ى مهدى جايى نيست. و براى كسى كه اهدافى حتى تا سطح آزادى و عدالت و عرفان و تكامل دارد، براى همراهى و معيّت مهدى ضمانتى نيست كه در منفرق الطرق و بزنگاه‏ها، اسب‏ها و مركب‏هاى آماده شده، ما را جايى مى‏خواند و به زندگى دعوت مى‏نمايد.ص۲۰-۱۹

 

.....اللهم اجعلنى عندك وجيها بالحسين ...

براى كسى كه وجاهت و آبرو را در حوزه‏ى خانواده و فاميل و شهر و منطفه و مملكتى و يا تمام زمين مى‏خواهد، وسيله‏هاى وجاهت مى‏تواند محبت و بخشش و خدمت و شهرت و طرفداران و هواخواهان و تأثير و تبليغات باشد. اما براى كسى كه از حوزه‏ى زمين فراتر مى‏رود و عظمت در آسمان‏ها و وجاهت عندالله و در حضور حق را خواستار مى‏شود، وسيله‏ى وجاهت هم متفاوت خواهد شد و ديگر نمى‏تواند به وسائلى در سطح خانواده و بستگان و همشهرى‏ها و هموطن‏ها و اهل خاك دل خوش كند. كه وجاهت در حضور او و در محضر او براى كسانى است كه با سر رفته‏اند و جام را تا آخر نوشيده‏اند و توجه از غير او برداشته‏اند و به وفا راه يافته‏اند ... و يا با وفاداران و سرافرازان پيوندى بسته‏اند و رشته‏اى در ميان رشته‏ها انداخته‏اند.ص۲۰

 

.....  توسّل

 بايد مهم را فداى مهم‏تر كرد و از آن براى رسيدن به اهميت‏ها وسيله ساخت. ولىّ، وسيله‏ى هدايت و قرب و لقاء و رضوان است. حال اگر از ولىّ، كار زمين و زراعت و تجارت را بخواهى، نمى‏گويم كه بهره نمى‏گيرى، ولى بهره‏ى بيشترى را از دست مى‏دهى. از ولىّ بايد كارى را خواست كه از ديگران ساخته نيست؛ كارى كه از تجربه و علم و عقل و غرايز فردى و جمعى ساخته است، نياز به اين وسائل هدايت و قرب ندارد. كه استاد ما مى‏گفت: كار مرجع، ساختن مسجد و مدرسه و بيمارستان و ... نيست، اين‏ها كارهايى است كه از يك ثروتمند هم ساخته است. كار مرجع، تربيت عالمِ عادلِ عاقل است و اين كارى است كه از ثروتمندان و از ديگران ساخته نيست. بايد به هر كس در كارى كه براى آن ساخته شده و خلقت يافته توسل جست و بهره گرفت و از امكانات و نيروها، بى‏حساب و كتاب و با چشم بسته، برنداشت كه چه بسا  توسّل‏ ها، اهانت  باشد و هتك حرمت باشد  و باعث دورى و  محروميّت  باشد.ص۲۳-۲۲

 

.... عشق شكل گرفته

 عشق از نياز بر مى‏آيد. اما كدام نياز؟

 راحت‏تر بگويم: عشق خود نياز است، اما نياز به تبديل شدن و به اين‏گونه از بن‏بست رهيدن، از خود خلاص شدن و به معشوقى كه بالاترش يافته‏اى پيوستن و با او ماندن. چون هنگامى كه بودن تو، ماندن است و ماندن تو، مرگ است و گند است، بايد اين بودن، از بن‏بست ماندن نجات بگيرد. بايد در راهى بيفتد و جهتى بيابد. اين نياز، عشق است و عشق از اين نياز برخاسته.

 و اين عاشق است كه به راحتى مى‏تواند خودش را بدهد، كه  خودِ برترى را به دست آورده است. مى‏تواند فناء شود كه وسعت بزرگ‏ترين را شناخته است؛ وسعتى كه وجودش در آنجا حصار است و ديوار است و قلعه است و فرو ريختنش، بيشتر شدن است و بزرگ‏تر شدن است و باقى ماندن است و از بن‏بست رهيدن و ادامه يافتن.

 آنچه ما با نام عشق امام با آن مأنوس شده‏ايم و به آن دل بسته‏ايم، عشق نيست و اين نياز ادامه يافتن و حركت كردن نيست، كه نياز به سرگرم شدن و تنوع داشتن است.

 آنچه ما در برابر امام داريم هنوز تا اين عشق فاصله دارد. ما از امام نه خودش و نه خودمان، كه خانه و زندگى را مى‏خواهيم و از او به جاى مغازه و بيل و كلنگ استفاده مى‏كنيم. ما بيشترها را فداى كم‏ترها كرده‏ايم. و اين است كه عشق نيست بازى است. مثل بازى بچه‏هايى است كه متكاها را زير پايشان مى‏گذارند، تا به عروسك‏هايشان برسند و همين كه رسيدند، فرار مى‏كنند.  سوداگرى است مثل سوداگرى آن رند كه مى‏گفت حيف است كه انسان از غير امام چيزى بخواهد. در حالى كه حيف است از امام، غير از امام، چيزى بخواهيم. ما از امام، امامت را مى‏خواهيم و اين عشق ماست و از او وسيله‏ى راه يافتن و جهت گرفتن مى‏سازيم و اين توسل ماست. جز اين عشق و توسل، ظلم است، جفاست.

 امام وسيله است، براى چه؟ براى نان و آب و زن و فرزند؟

 اين‏ها كه وسيله‏هايى ديگر دارند. او وسيله‏ى رسيدن است، جهت يافتن است، حركت كردن است. پس توسل به او، به كار گرفتن او در جايى است كه جايگاه اوست و در خور اوست. از او بايد حركت، جهت و هدايت گرفت. او را براى اين كارها گذاشته‏اند.

 توسل به امام اين نيست كه از او به جاى دست و پا و بيل و كلنگ كار بكشيم و او را وسيله‏ى هوس‏ها و پل توقع‏ها بسازيم.

 آيا اين است توسل؟

 و اما عشق ما بازى است، سوداگرى است، نيازهاى پايين و محدود است، ماندن است نه جهت يافتن و رفتن. ما مى‏خواهيم از معصوم به سمت خود بكشيم، در حالى كه آنچه با ما باشد و با ما بماند فناء است، گند است؛ "ما عندكم ينفد، آنچه پيش شماست تمام مى‏شود. آنچه با آن‏هاست باقى است؛ و ما عنداللّه باق".

آنچه با خداست باقى است، پس ما بايد خود را به آن طرف بكشيم. تجارت اين است كه از دست رفته‏ها را به دست بياوريم و فانى‏ها را به بقاء بسپاريم. و اين است كه عشق ما بازى است. مى‏گوييم اگر ندهيد قهر مى‏كنيم مى‏رويم، پس آنچه نداده‏اند براى ما مهم‏تر از خود آن‏هاست كه به خاطر آن، با خودشان قهر كرده‏ايم و از آن‏ها دست شسته‏ايم.

 عشق‏هاى ما، يا بازى است و يا عشق خام است، عشق پوچ است، عشقى است كه هنوز با حادثه‏ها شكل نگرفته و در كوره‏ها رنگ نباخته و پر و سرشار نگشته و تبديل نشده و ميوه نداده است. مى‏گوييم مى‏خواهيم امام را ببينيم و اين يك عشق است، ولى باز نشده و شكل نگرفته.

 عاشق مى‏خواهد راحت معشوق را فراهم كند، نه راحت خودش را، چون راحت خودش، همان راحت محدود و مانده و فانى است.

 پس بايد تو كارهايى كه به عهده‏ى امام است، عهده‏دار باشى. مالك، على را نمى‏گرفت كه بايست تا اندامت را ببينيم، كه مى‏رفت تا رنج على را كم كند و سنگينى على را بردارد، حتى اگر فرسنگ‏ها از او دور شود و سال‏ها او را نبيند، كه آن‏ها در جدائيشان باهمند و جمعند، ولى ديگران در جمعشان هم از على جدايند.

 عشقى كه شكل بگيرد، حركت مى‏شود، شورِ ديدنى كه شكل بگيرد، كوشيدن مى‏شود. شايد امروز اگر بشنوى كه امام در صد كيلومترى است آرام نگيرى و بدوى، ولى هنگامى كه پخته شدى اگر هم بدانى امام در بيست مترى تو است جرأت رفتن ندارى، كه مبادا وجود تو، حضور تو، نگاه تو، حركت دست و پاى تو، بى حساب باشد و رنج امام.

 اين‏جاست كه عشقت چندين برابر شده، ولى راه افتاده و شكل گرفته و مصرف شده و دست و پا و فكر و خيال و زبان و كلام تو را كنترل كرده است و به تو ظرفيت داده، كه بار بكشى، نه اين‏كه خودت بار باشى. تو براى آن‏هايى، نه بر آن‏ها. كه، گفته‏اند: كونوا لنا زينا و لا تكونوا علينا شينا؛

 زينتى براى ما باشيد، نه ننگى بر ما.

 راستى چقدر فاصله است ميان عشق‏ها و ميان نيازها. و چقدر زيباست، چقدر عظيم است، عشقى كه شكل گرفته و پيچيده شده و گره خورده؛ "كزرع اخرج شطأه فاستغلظ فاستوى على سوقه". اين چنين زرعى و رويشى است كه كشاورز را دلشاد مى‏كند،"يعجب الزراع". و اين چنين عشق شكل گرفته‏اى است كه دشمن را مى‏شكند و غيظ در گلو مى‏آورد."ليغيظ بهم الكفار".2 و گر نه ما همگى خود براى شكستن امام، وسيله هستيم. ما خار چشم و استخوان گلوى او هستيم، اما مالك‏ها هستند كه عشقشان شكل گرفته و حركت شده و معلى‏ها هستند كه عشقشان تبديل شده و به تسليم رسيده. و آن درختان تنومند تشيع هستند كه آن باغبان‏ها را دلشاد مى‏كردند و به اعجاب وا مى‏داشتند، كه از نسيم سبك‏تر و رام‏تر بودند. در حالى كه طوفان‏ها را هم به بازى مى‏گرفتند و كوه‏ها را هم بيستون مى‏ساختند.

اين درخت عشق است كه ميوه مى‏آورد و مهره مى‏سازد و ياور تهيه مى‏كند.آن ضرورتى كه از طرح انسان در هستى بر مى‏خاست، امامت را مطرح مى‏كند. و همين ضرورت، عطش و نياز به امام را در تو شكل مى‏دهد. و اين عطش شكل گرفته و اين عشق مبدل، تو را به تهيه‏ى زمينه‏هاى آن حكومت، در آن وسعت و با هدف بزرگ بالاتر از آزادى و عدالت و رفاه و تكامل، وا مى‏دارد.

 اين‏جاست كه قلب مالك كه از عشق على سرشار شده، او را به جدايى از على، كه از جانش بيشتر احساسش مى‏كند، دستور مى‏دهد. مالك مى‏رود، ولى در اين جدايى با على جمع است و هماهنگ است.

 خنك آن‏ها كه در جدائيشان با هم بودند...

 بيچاره ما كه در جمعمان ناهماهنگيم....

کتاب تو می آیی اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385 ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


دیداری تازه با قرآن رشد 

از کتاب رشد (دیداری تازه با قرآن)

 ....دل‏هاي كه بر اساس اهميت حادثه‏ها، كارها را، رده‏بندى  کرده‏اند،  در حاليكه  هزار كار  دارند،  بيش  از يك  گرفتارى برايشان نيست. چون در يك لحظه، گرفتارى ما، فقط مربوط به آن كار و آن  حادثه‏اى است كه  اهميت زيادترى  دارد و ضرورت بيشترى. اگر تمام كارها را انجام بدهيم و اين يك كار، بماند، كارى انجام نداده‏ايم و بار خود را نگذاشته‏ايم و اگر آن يك كار را، فقط همان را، بياوريم، ديگر حرفى براى ما نيست و باز خواستى نيست. و همين است كه ديگر سيل حادثه‏ها و انبوه كارها، ما را خُرد نمى‏كند و به بازى نمى‏گيرد.

 آنها كه با معيار اهميت و ضرورت، به نظم رسيده‏اند و سازمان گرفته‏اند، اينها در بن بست نمى‏مانند و در درگيرى‏ها نمى‏شكنند و بازيچه‏ى عجله‏ها و شتاب‏ها نمى‏شوند و در بحرانى‏ترين لحظه‏هاى تاريخ و همراه درگيرى‏هاى مستمر، قدرها و حدها را در نظر دارند و هر كلمه و هر كار و هر فكرى را در جايگاه خويش مى‏گذارند و در نتيجه مى‏توانند از كلمه‏ها و طرح‏ها و فكرهايى كه دور از شتاب‏ها و عجله‏ها و همراه قدر و حدى هستند، بهره بگيرند.ص۱۴-۱۳

 

..... واژه‏هاى قرآن

 ما، در قرآن به كلمه‏هايى برخورد مى‏كنيم. اين كلمه‏ها در زبان ما، در گفت‏وگوهاى روزمره‏ى ما هم جريان دارند و در نتيجه بحران شروع مى‏شود و گره‏هاى كور، سبز مى‏شوند، چون ما به برداشت‏هايى دست مى‏زنيم كه از عادت‏هاى ما مايه مى‏گيرند.

 ما به هر كس كه ساده و جانماز آبكش بود، مؤمن مى‏گفتيم و به هر كس كه از ما كنار مى‏كشيد و لب به جام ما نمى‏زد، متقى مى‏گفتيم و هر كس كه دست و دل باز مى‏شد، محسن مى‏گفتيم و هر كس كه رام مى‏گرديد، صابر مى‏گفتيم و هر كس كه دهانش همراه تسبيحش باز و بسته مى‏شد، ذاكر و شاكر مى‏گفتيم. ما به اينگونه با مؤمن و متقى و محسن و صابر و شاكر و ذاكر و ... عادت كرده بوديم و اكنون كه با قرآن و آن كلمه‏هاى دقيق و تيپ‏هاى مشخص برخورد مى‏كنيم، باز همان‏ها را مطرح مى‏كنيم و همان‏ها را مى‏فهميم و يا بهتر بگويم نفهميده با آنها بازى مى‏كنيم و بر آنها ستم مى‏نماييم. اين ستم از آنجا شروع مى‏شود كه ما بدون رسيدن به معنى و مقصود، به كلمه‏ها و لفظها رسيده‏ايم و با الفاظ خالى اُنس گرفته‏ايم و آنها را در برخوردها به رخ يكديگر كشيده‏ايم.

 اگر ما با حركت فكرى همراه مى‏شديم و در خود مى‏جوشيديم و مطلب‏ها و مفهوم‏ها را درك مى‏كرديم و آنگاه در به در، به دنبال كلمه‏ها مى‏گشتيم، در آن لحظه كه به يك كلمه مى‏رسيديم، از آن بهره مى‏گرفتيم و همچون تشنه‏هاى به آب رسيده، كلمه‏ها را قطره قطره مى‏چشيديم و جذب مى‏كرديم.

 ما پيش از آنكه تشنه شده باشيم، نوشيده‏ايم و پيش از آنكه به اشتها آمده باشيم و با سؤال‏ها گلاويز شده باشيم، خود را تلنبار كرده‏ايم و پيش از آنكه به معناها دست يافته باشيم، به كلمه‏ها رسيده‏ايم و اين است كه باد كرده‏ايم و با آنكه زياد داريم، مريض و بى‏رمق هستيم و به امتلاء ذهنى و پرخورى فكرى دچار شده‏ايم.

اسفناك اينكه، اين بيمارى و اين پرخورى، همه گير شده و اسفناك‏تر اينكه، اين بيمارى در ابتدا به عنوان يك افتخار و نشانه‏ى سلامتى و روشنفكرى هم قلمداد مى‏گردد، اما رفته رفته سنگينى و خستگى و ضعف ذهنى را به دنبال مى‏آورد و روشنفكر تلنبار شده را به بن بست مى‏رساند. 

اينها با اينكه خيلى دارند، فقير هستند، چون پيش از سؤال، به جواب‏ها رسيده‏اند و پيش از عطش، به آب.

 دواى اينها، همان طرح سئوال‏هاى بنيادى است كه بتواند به تفكرات آنها سازمان بدهد، تا بتوانند با تفكرات سازمان گرفته، به مطالعات خويش سر و سامانى بدهند و آن را هضم كنند و شيره‏كشى نمايند.

 هيچ چيز بى‏حاصل‏تر، از اين مطالعات دستورى و كتاب خواندن‏هاى پيشنهادى نيست، كه پيش از طرح سئوال و جوشش پرسش‏ها، گريبان‏گير تازه راه افتاده‏ها و نو مسلمان‏هاى شعار زده مى‏شود.

 كسانى كه مى‏خواهند ديگرى را به راهى و به تفكراتى و به مطالعاتى وادار كنند، ناچارند كه زودتر زمينه‏ها را فراهم سازند و تشنگى را در طرف بريزند و تنور را داغ كنند و سپس نان بچسبانند و مطالبى و كتاب‏هايى را در دسترس بگذارند.

 اينگونه، حرف‏ها و طرح‏ها زودتر جذب مى‏شوند و كلمه‏ها زودتر مفهوم مى‏شوند و در عمل شكل مى‏گيرند و در خارج پياده مى‏گردند.ص۱۸-۱۵

 

..... در حالى كه براى شناخت اينكه براى چه هستم، بايد بدانم با چه چيزهايى هستم. از وسائلى كه در يك اطاق هست مى‏توان كشف كرد كه اين اطاق براى چيست و براى چه آفريده شده. از استعدادها و نيروهاى انسان هم مى‏توان كشف كرد كه او براى چيست و براى چه آفريده شده است.

 براى من از سال‏هاى دور اين سئوال كه براى چه هستم طرح شده بود و به جواب بسته بندى شده‏اش هم رسيده بودم و با شور و حال مى‏شنيدم براى تكامل، تا اينكه دوره‏ى نقادى و عصيان‏گرى شروع شد و حرف‏هاى سربسته به تحليل رسيدند و در برابر سؤال‏ها، با حلم و تأنى، كار تحليل آغاز گرديد.

 در اين دوره بود، كه به اين نكته رسيدم كه انسان در يك مرحله خودش را كشف مى‏كند و در يك مرحله، اين معدن را استخراج و تصفيه مى‏كند و در يك مرحله به استخراج شده‏ها و آهن‏هاى تصفيه شده، شكل مى‏دهد و آنها را به صورت ماشين‏ها و ابزارهاى گوناگون در مى‏آورد و به تكامل مى‏رساند. ولى مسأله در همين‏جا خلاصه نمى‏شود كه پس از شكل گرفتن و به تكامل رسيدن، نوبت رهبرى كردن و جهت دادن به ماشين‏هاى تكامل يافته، مى‏رسد.

 به اينگونه بود، كه يافتم انسان براى مسأله‏اى بالاتر از شكل گرفتن و تكامل يافتن بايد بكوشد، چون تنها اين كافى نيست كه شكل بگيريم و در ابعاد وسيع ماده و معنا تكامل پيدا كنيم، زيرا با اين تكامل يافتن، مسأله‏ى بن‏بست و عبث و پوچى زودتر پيش مى‏آيد و عميق‏تر، مطرح مى‏گردد.

 كسى كه بهترين ماشين را و شكل گرفته‏ترين وسيله‏ها را و تكامل يافته‏ترين مركب‏ها را با خود دارد مسأله‏ى بن‏بست و ترافيك و محدوديت‏ها را بيشتر احساس مى‏كند و عميق‏تر مى‏فهمد.

 انسانى كه در دو بُعد ماده و اخلاق شكل گرفته و به تكامل رسيده، اما جهت ندارد و راه ندارد، به بن‏بست و عبث و پوچى عميق‏ترى گرفتار خواهد شد و اين بن‏بست و عبث و پوچى1 را ديگر نمى‏توان با عرفان شرق هم درمان كرد و با هيپى‏گرى مداوا نمود، چون اين عرفان، خود يك نوع تكامل براى استعدادهاى عظيم‏تر انسان است كه پس از شكل گرفتن و تكامل يافتن، بايد به دنبال راهى بزرگ‏تر براى حركت كردن و جهتى برتر براى دويدنش بود.

 براى اين انسان مسأله‏ى جهت و صراط و مركب‏ها و رهبرى‏ها و روش حركت و منزل‏ها، مطرح مى‏شوند و تنها استعدادهاى تكامل يافته در دو بُعد ماده و اخلاق مسأله‏اى را حل نمى‏كنند.

 آن لحظه‏اى كه انسان فكر و عقل و دلش را مثل ابزارها و ماشين‏هايش شكل بدهد، آيا آن روز اين استعدادها شكل گرفته و به بن‏بست نشسته، بحران‏هاى بزرگترى را سبز نمى‏كنند؟

 انسان هنگامى آدم مى‏شود كه به استعدادهاى شكل گرفته‏اش جهت بدهد. براى اين انسان، مكتبى، مكتب مى‏شود، كه جهت حركت و صراط و روش حركت و ...را به او ياد بدهد و بياموزد، بدون آنكه او را مسخ كند و او را در راه بغلطاند و يا بغل بگيرد.

 با اين ديد بود كه آيه‏هاى اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ،اِنَّ اِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى و آيه‏هاى  اِهْدِنَا الصِّراطَ وَ اِنَّكَ تَهْدى الى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ  و آيه‏هاى مربوط به معاد و اينكه بهشت منزل است، نه مقصد و جَنَّات الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً، پيام‏هاى عظيمى همراه مى‏آوردند و نورهاى بزرگى بر سر راه مى‏ريختند.

با اين ديد و پس از اين حركت فكرى وقتى به دنبال جواب سؤال سابقم كه براى چه آفريده شده‏ام، قرآن رامى‏كاويدم، آيه‏هايى از قبيل، أَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَداً  و اِنّا سَمِعْنا قُرآناً عَجَباً يَهْدى اِلى الرُّشْد و يا وَ لَقَدْ آتَيْنا اِبْراهيمَ رُشدَه مِن قَبل  ووو روحم را به گونه‏اى گرفتند كه تمام عصيانم به تسليم رسيد و يافتم كه چگونه انسان پس از تشهد به تسليم مى‏رسد و يافتم كه اين تسليم از تمام عصيان‏هاى تاريخ عظيم‏تر است، كه در چنين تسليمى، تمام عصيان‏ها شكل گرفته‏اند و جهت گرفته‏اند.

 اين تسليمى است كه عصيان‏ها در آن به زنجير بسته‏اند و در راهند.

 قرآن كتابى بود كه به انسان، نه تكامل، كه رشد را هديه مى‏داد. يَهْدى اِلى الرُّشْدِ.

قرآن كتابى بود كه پس از شكل گرفتن، رهبرى كردن را مى‏آموخت، كه رشد، رهبرى كردن استعدادهاى تكامل يافته است.ص۲۲-۱۹

 

.... رشد، زياد شدن انسانى است كه به استعدادهاى تكامل يافته‏اش جهت مى‏دهد و آنها را از بن‏بست مى‏رهاند و به دنبال روش حركت و صراط و رهبرى مى‏افتد و ضرورت مذهب را مى‏يابد.ص۲۴

 

..... چرا رشد کنيم؟

چون استعدادش را داريم و چون نيازش را داريم وگرنه گرفتار بحران احتكار و تراكم استعدادها خواهيم شد و بيچاره‏ى نيازهاى عظيم.

 كسانى كه گندم‏ها را به خاك مى‏سپارند، آنهايى هستند كه وسعت خسيس زمستان را فهميده‏اند و نيازهاى عظيم را شناخته‏اند و مى‏خواهند، گندم‏ها را زياد كنند.

 آنها كه راه دراز و وقت كم را فهميده‏اند، مجبورند كه خود را زياد كنند و رشد بدهند.

 اينها زندگى و مرگ را به همين معيار مى‏سنجند، اگر زنده‏اند و اگر مى‏ميرند، به خاطر همين زياد شدن است.

 زندگى شان، تلاوت تكرار نيست و مرگشان، گم شدن و از دست ر