از کتاب روش نقد جلدپنجم: نقد مکتب ها ، آرمان تکامل-اگزیستانسیالیسم
..... انسان
از ديدگاه تكاملى، انسان پس از تحول ماده تا حيات و حيات تا شعور، مطرح مىشود. در اين ديدگاه، وجود جهان بر وجود انسانى تقدم زمانى داردو راى تحليل علمى از تكامل طبيعى و زيستى انسان بايد از آنجا شروع كرد؛ چون طبيعت و حيات گامهاى مقدم تكامل هستند.
ولى براى تبيين كلى جهان - نه تحليل علمى آن - مجبوريم از انسان شروع كنيم؛ چون انسان پس از عبور از مرحلهى آگاهى ابتدايى و جريان انعكاسها و بازتابها، هنگامى كه به خودآگاهى مىرسد و به تحليل مىپردازد و تجربهها و انگارهها و استنتاجها را نقد مىزند، در اين مرحله، جلوتر از جهان با خودش سر و كار دارد. او از خودش عبور مىكند تا به جهان مىرسد. و اينجاست كه از ديدگاه شناخت و تبيين كلى، انسان مقدم مىشود؛ چون تمام تحليلهاى علمى كه از تجربههاى انسان مايه مىگيرد، از تبيين كلى جهان عاجز هستند. تمام روشهاى تجربهگرا و عقلگرا و يا تلفيقى از اين دو، مرحلهى تحليل علمى، مورد استفاده قرار مىگيرند، نه در هنگام تبيين كلى جهان ...
دو لحاظ و دو ديدگاه وجود دارد: از ديدگاه تكامل، جهان پيش از انسان مطرح است، ولى از ديدگاه تبيين و شناخت، انسان پيش از جهان مطرح مىشود و تحليل از انسان آغاز مىگردد.
اكنون مىپرسيم انسان را از كجا آغاز كنيم؟
آن گونه كه دكارت مىگويد من فكر مىكنم پس من هستم؟
و يا آن گونه كه كامو مىگويد من عصيان مىكنم پس هستم؟
يا آن گونه كه در فلسفهى اسلامى مطرح شده كه درك انسان از خودش، درك حضورى است، درك بدون واسطه است؟
تو كه مىگويى من فكر مىكنم... اين «من» و «فكر» و «كردن» را چگونه ادراك كردهاى و از كجا شناختهاى؟ پس تو خودت اين را يافتهاى و از آن عبور كردهاى. اين دريافت همان دريافت حضورى و بلاواسطه است كه هر كس از خودش دارد. تو فكر و احساس خودت را احساس مىكنى و با خودت حضور دارى. ميان درك تو از خودت و درك تو از يك ليوان آب، تفاوت مشخصى است. با اين توضيح، شناخت حضورى و شناخت با واسطه دو قسمت شناخت انسان را تشكيل مىدهند.
شناخت باواسطه خود مراحلى دارد:
۱-شناخت حسى و تجربى، كه انعكاس جهان خارج به واسطهى حواس و اندامهاى حسى است.
۲- انگارههاى ذهنى كه در تجربهها و دريافتهاى حسى دخالت مىكنند و در آن تركيبهاى جديدى را شكل مىدهند كه در جهان خارج هم وجود ندارد و همين انگارههاى ذهنى به واسطهى وهم و خيال، زمنيهى تكلّم و نطق انسان را تشكيل مىدهد.
۳-استنتاجها و تجربهها و تعميمها كه به واسطهى فكر به انسان منتقل مىشوند و آگاهىهاى عالى انسانى را شكل مىدهند و علوم و معارف و صنايع را پايه مىريزند.
۴- سنجشها و مقايسهها كه به واسطهى عقل انجام مىگيرند و بهترين را مشخص مىسازند.
ما نمىتوانيم شناخت هنرى و يا عاطفى و يا راه دل را مطرح كنيم؛ چون، دل منبع احساس و حركت است، نه وسيلهى آگاهى و شناخت. هنگامى كه تو بهترين را شناختى و انتخاب كردى، اين منبع به تو نيروى حركت مىدهد و تو را پيش مىبرد، همانطور كه اين منبع در حيوانات به طور سادهتر و انعكاسى، آنها را حركت مىدهد و به كار وا مىدارد.
رابطهى اين منبع احساس با منبع آگاهى در انسان، پس از انتخاب و سنجش برقرار مىشود؛ ولى در حيوانات پس از انعكاس و بازتاب. البته اين در صورتى است كه انسان بخواهد با تفكر و تعقل خود كار كند وگرنه مىتواند در همان سطح ساده و در حد انعكاسها بماند.
آنچه كه به عنوان اشراق در عرفان شرق مطرح مىشود، همان درك بلاواسطه است كه همراه وسعت وجودى و گسترش هستى، انسان، از خودش فراتر مىرود و بر خارج احاطه پيدا مىكند و اين همان وجود فراباش و فراگير است كه همراه رياضت و يا تمركز و يا توحيد، در انسان شكل مىگيرد و وسعتهاى بيشتر يا كمترى را همراه مىآورد و حضور زيادتر يا كمترى را باعث مىشود.
كسانى كه تمامى آگاهى انسانى را از اين قبيل حساب كردهاند، همچون هايدگر غافل بودهاند و آنها كه تمامى آگاهى انسان را انعكاسى شمردهاند، آنها هم اشتباه كردهاند؛ چون انسان پس از مرحلهى انعكاس و تجربه، با تخيل و تفكر و تعقل همراه است و اين تركيب خاص انسانى و اين اندامهاى معرفتى، در او شكلهاى جديدى از شناخت فراهم مىكنند؛ شكلهايى كه از مرحلهى انعكاس به مرحلهى انتخاب رسيدهاند؛ چون همراه اين تركيب و يا نظارت عنصر تعقل، انسان به آزادى مىرسد.ص۸۵-۸۳
...... روش شناخت
انسان با درك حضورى و بلاواسطه، در خودش سه مسأله را كشف مىكند، كه اين سه، كليد شناخت جهان و شناخت هستى، هستند. در اينجا بايد ميان جهان و هستى، ميان عالم و وجود فرق بگذاريم.
مىگويى آب هست. سنگ هست. حسين هست ...
در اين سه جمله يك نقطهى اشتراك وجود دارد كه در تمامى پديدهها همين نقطهى اشتراك هست. آن قدرِ مشتركى كه در تمام پديدهها وجود دارد، هستى ناميده مىشود؛ ولى با اين كه هستند، با هم تفاوتهايى دارند. آب و سنگ و حسين با هم فرق دارند. فرق اينها از حدود و از مرزهاى هستى آنها برخاسته كه در اصطلاح به آن ماهيت مىگوييم و اين هستىهاى محدود را، جهان، عالم و پديده مىخوانيم.
ما با درك حضورى انسان، به كليدهايى مىرسيم كه جهان و هستى را، هستى محدود و هستى نامحدود را نشان مىدهند؛ چون اين محدودها، محكومند و حاكمى دارند كه هيچ حدّى بر نمىدارد.
- درك وضعيت
من در خودم اندامها و نيروها، اعضاء و جوارح، افئده و جوانح را مىبينم و احساس مىكنم. اين كه اينها چگونه شكل گرفتهاند و هر كدام از كجا به اين مرحله رسيدهاند براى من مهم نيست، كه دست و پاى من چگونه به وجود آمدهاند و يا فكر و ذهن من چگونه شكل گرفته است. من احساس مىكنم كه از اين اندامها و نيروها برخوردارم و مىبينم آنچه كه دارم به اختيار من نيست. من اين وضعيت را احساس مىكنم و با اين احساس و با اين شناخت مىتوانم تفكّرم را تغذيه كنم و نتيجههايى را به دست آورم.
با درك وضعيت خودم، چند مسأله مشخص مىشود:
۱- آنچه به اختيار من نيست، ملاك افتخار من نخواهد بود و ارزش به وجود نخواهد آورد؛ چون به من مربوط نيست كه من به آنها افتخار كنم.
۲- من كه اختيار اينها را ندارم و محكوم اينها هستم، ناچار حاكمى خواهم داشت كه اختياردار من و بخشندهى من است. اين كه اين حاكم كيست؟ طبيعت است، قانونها هستند يا هر چيز ديگر براى من مهم نيست؛ چون اين حاكم هنگامى كه خصوصياتش را شناختم، از اين احتمالها نجات پيدا مىكنم. اكنون اين نكته را يافتهام كه من اختيار خودم را ندارم و توانايىهاى من به من مربوط نيستند؛ با خواست من نيامدهاند و با خواست من نمىمانند، همين نشان مىدهد كه نه افتخارى به اين وجود ابتدايى مىتوانم داشته باشم و نه مىتوانم در همين وجود مسايل را حل كنم؛ كه من بيرون از اين وجود محكوم، حاكمى را مىيابم. با چه خصوصياتى...؟
اين سؤال بعدى من است و جواب سادهاش اين كه اين حاكم نمىتواند خودش محكوميت داشته باشد. نمىتواند مانند من، حدود و مرزهايى داشته باشد و نمىتواند حدّى را بپذيرد. اين حاكم تركيبى نخواهد داشت؛ چون مركب هر چند خودكفا باشد، نمىتواند مسألهاى را حل كند؛ كه اجزاء هميشه مقدم بر مركب هستند و رابطهى اين اجزاء، به ضابطهها و قانونهايى نياز دارد و اين شروع محكوميت است.
اين حاكم هنگامى كه تركيب نداشت، ناچار نيازى نخواهد داشت و حدودى بر نخواهد داشت و مساوى و برابرى و مانندى هم نخواهد داشت.
اين خصوصيات حاكمى است كه من وجودش را از وضعيت خودم استفاده كردهام.
از طرفى ديگر، من خودم را مىيابم و احساس مىكنم. با چه و چگونه ...؟ آيا ديگرى ميان من و خودم واسطه است كه خودآگاهى و خودخواهى من از اوست؟
من كه هستى خودم را احساس مىكنم، من كه هستى محدود را احساس مىكنم، اين احساس به واسطهى هستى نامحدود و حاكم است. پس من با او خودم را مىبينم و اوست كه گواه وجود من و روشن كنندهى هستى من است. او از من به خودم نزديكتر است.
هنگامى كه بخواهم با پديدههاى ديگر و همراه جهان خارج، اين جريان را طى كنم، ناچار گرفتار ايدهآليسم و گرفتار سوفيسم خواهم شد، كه آيا بيرون از ذهن من جهانى هست؟ و آيا اين جهان بر فرض وجود قابل ادراك هست؟
ولى اين گونه كه با درك وضعيت خودم شروع مىكنم، اين حاكم را مىشناسم، بدون اين كه هنوز بيشتر از خودم را مطرح كرده باشم و بدون اين كه به ايدهآليسم و سوفسطاييسم مبتلا شده باشم.
آگاهى حضورى از اين آفتها بر كنار است و از اين شكّها جدا...
۳- من مىتوانم به خاطر تفاوتى كه در احساسهاى خودم مىبينم، به عوامل بيرون از ذهن و جهانى بيرون از خودم معتقد شوم. اگر آتشى بيرون از ذهن من حضور ندارد، اين تصور از كجا آمده؟ و چرا اين تصور با احساسهاى متفاوتى همراه است؟
هنگامى كه دستم را به چيزى كه به نام آتش مىشناسم نزديك مىكنم، با آن هنگام كه فقط تصور همان آتش را دارم، چرا وضعيتم متفاوت مىشود و چرا احساسم متفاوت مىگردد؟
در هر حال درك وضعيت، كليدى است كه من هستى حاكم و وجود حاكم را، همراه خصوصيت حاكميت و نبود تركيب و نبود نياز و نبود محدوديت مىشناسم.
همانطور كه مىتوانم جهان بيرون از خودم را به خاطر تفاوت احساس و با همين وضعيتم كشف كنم؛ ببينم در من چه مسايلى منعكس مىشود و من چگونه با ذهنم آنها را تحليل مىكنم و حتى اشتباههايى را مىپذيرم. من با درك وضعيتم، اين تصورها و احساسها و احساس اشتباه را احساس مىكنم و تفاوت اين احساسها از عواملى خارج از ذهن و دنيايى بيرون از من خبر مىدهد.
- درك تقدير
من در خودم اندامها و نيروهايى را احساس مىكنم و از تقدير و اندازهى اين نيروها است كه مىتوانم دو نتيجه بگيرم:
يكى اين كه من استعدادهايم بيشتر از خوردن و خوابيدن و لذت و خوشى و رفاه است. اين اندازه استعداد براى لذت و خوشى، نه فقط زياد است كه حتى مزاحم است. خودآگاهى من نمىگذارد كه من حتى در اوج خوشىها، خوش باشم؛ چون من با آينده و با گذشته رابطه دارم و در لحظهى حال محبوس نمىشوم. من از خودم مىپرسم بعد چى...؟ و مىپرسم كه آيا اين خوشىها دوام دارد؟ و مىبينم كه در تحول هستم و در چهار راه فصول ايستادهام و اسير بهار و پاييزم، نه هميشه بهار و نه هميشه پاييز.
دوم اين كه من بيشتر از اين محدودهى هفتاد سال هستم. استعدادهاى اضافى من دليل ادامهى من هستند، همان طور كه استعدادها و اندامهاى اضافى جنين دليل ادامهى آن هستند.
با اين درك تقدير، من نه به زندگى تكرارى و عادى مىتوانم دلخوش باشم و نه مىتوانم خودم را هفتاد ساله به حساب بياورم؛ كه من بيش از هفتاد سال و بيشتر از اين خوردنها و خوابيدنها نيرو و امكانات دارم.
براى اين مرحله از زندگى و براى خوردن و خوش بودن، فكر و عقل و وجدان و خودآگاهى و آزادى و اين همه نيرو و امكان زيادى و بىفايده و حتى مزاحم و دست و پا گير است. اين فكر من هميشه سؤالها دارد و عقل من مدام محاسبه و سنجش دارد كه چرا اينجا ايستادهاى و در خاك ماندهاى ...
هنگامى كه در كنار موجهاى بىآرام دريا مبهوت مىشوم، گويا موجها به من هجوم مىآورند كه چرا تو ماندهاى؟ ما با اين همه شور براى تو بىآراميم و تو اين گونه راكد و ماندگار ...؟
اين دو مطلب؛ يعنى بزرگتر بودن از زندگى عادى و بيشتر بودن از هفتاد سال، نتيجهى درك تقدير و آگاهى از اندازههايى است كه در من وجود دارند و من مىتوانم بلاواسطه احساسشان بكنم.
- درك تركيب
من گذشته از امكانات و اندامها و نيروهايم كه در من وجود دارند و احساسشان مىكنم، مىبينم كه اين اندامها با هم در رابطه هستند و اين استعدادها با هم ارتباط برقرار مىكنند و با تركيب اينها و با ارتباط اينهاست كه من به ابعاد بيشترى راه پيدا مىكنم و توانايىهاى جديدى را در خودم مىيابم.
اين تركيب، همچون تركيب حروف الفبا، بىنهايت كلمه و جمله به دست مىدهد و اين است كه ابعاد انسانى، بر فرض محدود بودن، هنگامى كه به اين تركيب مىرسند، نامحدود مىشوند و توانايىهاى عظيم او را پايه مىريزند.
اندامهاى حس انسان، تصورها و تصويرهايى را منعكس مىكنند و اين را احساس مىكنم و همانطور كه گذشت، از تفاوت احساس، دنياى بيرون هم كشف مىشود. اين تصويرهاى پراكنده اساس آگاهى انسان هستند كه در حافظهى او انباشته مىشوند و عامل عكس العملهاى ارگانيزم و اندام انسان در برابر عاملهاى خارجى است.
و سپس نيروى تخيل و واهمه، به اين تصويرها شكلهايى مىدهد كه در خارج مشابهى ندارد و انگارههايى به وجود مىآورند كه چندان واقعى نيستند.
تخيّل، حركت فعال ذهن بر روى انعكاسهايى است كه حالت انفعالى ذهن را تشكيل مىدادند. البته ذهن در برابر اين انعكاسها عكسالعملهايى را هم به ماهيچهها منتقل مىساخت كه فعاليت ذهنى را تشكيل مىدادند، ولى اين فعاليت بر روى پديدههاى ذهنى و تصاوير و تصورهاى انباشته شده است.
همراه اين خلاقيت و با فعاليت ذهنى است كه امكان تكلّم و زمينهى نطق فراهم مىشود؛ پس از آن كه همراه تقليد و تمرين، مهارتهايى در عضو تكلّم و در خود زبان و قسمتهايى از مغز فراهم شده است.
با فعاليت تخيل، اندام انسان، عكس العملهاى جديدى در رابطه با اين دستگاه ابراز مىكنند، همانطور كه در برابر حافظه و يادآورى از عاملهاى گذشته تا حدودى عكس العمل نشان مىدادند.
با رشد انسان و رشد دستگاه مغز، انسان به عملهاى جديدى دست مىيابد و آن، نتيجهگيرى، تعميم و تجريد و انتزاع است كه در رابطه با نيروهاى ديگرى در انسان شكل مىگيرد.
اين استنتاج و نتيجهگيرى، اين زاياندن معلومات، خصلت عالى انسانى است كه به اين مرحله رسيده.
سپس مرحله تعقل و سنجش و نظارت و محاسبهى انسان فرا مىرسد، كه بلوغ انسانى را همراه دارد و با اين تركيب جديد است كه انسان به آزادى مىرسد.
انسان همانطور كه از دل و احساس و غريزههايى برخوردار بود كه در برابر انعكاسهاى اندام حسى بر روى مغز عكس العمل نشان مىداد و ماهيچههاى او را به كار مىگرفت، از اين تجربه و تخيل و تفكر و تعقل هم برخوردار است.
عمل انسان از اين كانالها عبور مىكند و مثل عمل و عكس العملِ ساير حيوانات نيست. پيچيده است و در اين پيچها و همراه نظارت و سنجش است كه انسان به آزادى مىرسد.
انسان همراه اين تركيب نهايى و عالى، آزادى را در خود احساس مىكند و تفاوت عكسالعمل خود را با عكسالعمل ساير حيوانات مىشناسد و از انعكاسها به انتخابها مىرسد.
اين تركيب عامل آزادى انسان است. انسانى كه از اين جبرها تركيب شده با نظارت عقل و محاسبهى آن از انعكاسها آزاد مىشود. و اين، مفهوم آزادى انسان است و اين آزادى وابسته به آگاهى نيست، وابسته به وجود و حضور اين نيروى تعقل و اين تركيب جديد است.
باز همين تركيب، جريان انسان و تحرك انسانى را توضيح مىدهد و همين تركيب است كه آدمى را به رفتن، به راضى نشدن، به نماندن دعوت مىكند تا حدى كه حتى با تنوعها و تفننها هم ارضاء نمىشود و همين تركيب و ساخت انسان است كه او را از بازيگرى و بازيچه ماندن و تماشاچى شدن رم مىدهد و البته انسان، آزاد است كه بماند و نرود، ولى در ماندن بايد خستگى و وازدگى... را تحمل كند تا حدى كه نتواند حتى يك لحظه خلوت، يك لحظه سكوت را داشته باشد، كه در اين سكوت و خلوت، سؤالها و بلبشوى درونش مبهوتش مىكنند و به جنون مىكشندش و اين است كه مجبورند فرياد بزنند، ساز بگيرند، شلوغ كنند و خود را در شلوغىها گم كنند و اين را با نشاط و سرزندگى و شادابى عوضى بگيرند، ولى اين نشاط نيست. اين التهاب پيچيدهى انسانى است كه نمىخواهد سوختش را با ساختش هماهنگ كند.
اين نشاط نيست، صداى شكستن ماشينى است كه با آب راهش انداختهاند و اين نشاط نيست، كه فرو ريختن انسانى است كه خودش را تحمل ندارد.
و باز همين تركيب انسانى است كه آدمى را با نياز آشنا مىسازد و در او همت سبز مىكند تا بيشتر از آنچه كه دارد بخواهد و حركت كند. همين تركيب انسان، عامل توليد و عامل حركت تاريخ و جامعهى انسانى است.
انسانها در حالى كه با اندازهها و تقديرهاى گوناگون همراهند و حتى خطوط انگشتشان و حتى وضع موهايشان برابر و مانند هم نيست، ولى همه در تركيب با هم برابرند و رابطهى اين اندامها در آدمهاى گوناگون يكى است و همين است كه همه با اين كه در استعدادها و امكانات متفاوتند، در جهت دادن و رهبرى كردن برابرند؛ چون بر فرض محيط و وراثت و تربيت و غذا در انسانهاى مختلف امكانات و استعدادهاى مختلف آورده باشد، هنگامى كه اين تركيب، تعقل و سنجش را پيدا كردند، آن وقت به مرحلهى نظارت و رهبرى مىرسند و با توجه به اين نكته كه از هر كس به اندازهى دارايىاش تكليف مىخواهند و بازده مىخواهند و با توجه به اين نكته كه نسبتها و سعى مطرح است، نه عمل و كار و نه سرمايه و توان، با اين توجه برابرى آدمها بهتر مشخص مىشود؛ چون تقدير در شغل و عمل دخالت دارد، نه در نقش و هدف و جهت دادنها و نظارتها.
با توجه به اصل تركيب است كه نارسايى و محدودگرايى مكتبهاى گوناگون كه هر كدام به يك جزء از انسان اصالت دادهاند مشخص مىشود و اين نكته باز مىشود كه هستى اصيل انسانى، نه در توانايى و امكان و نه در عمل و كار او، كه در سعى و نظارت اوست. هستى انسانى حتى در صورت ابتدايىاش از هستى سنگ و كلم جداست. از هستى گربه و موش جداست و انسان از تركيبى برخوردار است كه در ديگرها نيست و هستى انسانى در صورت نهاييش وابسته به اين نظارت مداوم و حكومت بر محركها و حركتهايى است كه انسان در هر لحظه مىتواند داشته باشد؛ وابسته به رهبرى كردن و جهت دادن به عملها و سعىها است. وابسته به انتخاب بهترين عمل از ميان امكانات موجود و حركتهاى ممكن است.
انسان، بودنش با بودنهاى سنگ و كلم و موش و گربه تفاوت دارد و شدنش وابسته به نظارت و رهبرى مستمرش بر محركها و بر حركتهاى بىشمارهى اوست.
با اين تحليل، انسان تركيبى است از غريزهها و تجربه و تخيل و تفكر و تعقل... كه تجربهى او، تربيت و فرهنگ و محيط را جمع آورى كرده است.
با اين تركيب، انسان به آزادى، به خود آگاهى و به نظارت بر خويش و به ضرورت حركت، نه تفنن و تنوع، و به حركت تاريخى دست مىيابد.
و با اين تركيب است كه انسان مىتواند به خودش آگاه شود؛
۱- خودش را كشف كند،
۲-استخراج كند،
۳- شكل بدهد،
۴- رهبرى كند و جهت بدهد.
انسان اين چهار مرحله را همراه دارد و براى نظارت و رهبرى بر خويش امكانات دارد و اين رهبرى، نه بر اساس هوس، كه بر اساس هدف شكل مىگيرد و اين هدف، با توجه به قدر و تركيب انسان و با توجه به ضرورتها و قانونمندىهاى جهان و جامعه انتخاب مىشود.
آنچه سارتر براى توضيح التزام و مسئوليت ابراز مىكند و از آن به عنوان موقعيّت ياد مىكند، يك نوع سادهنگرى و يا اضطرار و چاره انديشى است كه بايد دستاويز سرنگون شدنها باشد.
انسان با اين تركيب و تقدير و وضعيت، با هستى، با جهان، با جامعه، با خودش رابطه دارد.
انسان در نظام زندگى مىكند. او در هر حركتش با تمام جهان، با تمام نسلها، با تمامى خودش رابطه دارد. يك عمل سادهى او از اين همه مىگذرد و عبور مىكند. پس براى طرح مسئوليت و التزام بايد از اينها، از اين ارتباطها سخنى به ميان بيايد، نه از مسألهى موقعيت كه سارتر مىگويد. مسألهى انتخاب، به وسيله و به بركت آن از هوس ساده كه آندره ژيد مطرح مىكرد، آزاد مىشود.
ما چگونه مىتوانيم براى تحليل آزادى انسان به يك دروغ بزرگ و يا چشم پوشى ابلهانه رو بياوريم و ضرورتها و جبرها و قانونمندىها را انكار كنيم؛ قانونهايى كه حتى با نسبيت و كوانتوم در شكل آمارى و چند درصدى، پذيرفته شده است و مورد انكار نمانده و حتى در تجربه و در علوم از اين قانونمندى دارد استفاده مىشود.
ما براى توضيح آزادى انسان از تركيب انسان مىتوانيم استفاده كنيم.
انسانى كه اين همه رابطه دارد، در دنياى رابطهها نمىتواند ولنگار و بىتفاوت باشد و يا فقط در رابطه با موقعيتى كه سارتر توضيح مىدهد انتخاب كند. او در هر رابطه، احتياج به ضابطه دارد و فكر و عقل و علوم انسان هنوز از اين رابطهها خبر ندارد كه ضابطه بگذارد و غريزهى او هم قدرت غريزهى حيوانات را ندارد كه او را رهبرى كند. اين است كه وحى مطرح مىشود و ضرورت پيوستن به وجودى كه بر جهان احاطه دارد لمس مىگردد. وجودى كه با درك وضعيت خودم او را يافته بودم و حتى خودم را با او يافته بودم و با واسطهى او درك كرده بودم. وجودى كه يافته بودم كه بايد حاكم وجود من باشد و نيز انتخاب نهايى من.
با اين ديد، خدا انتخاب انسان است، نه تحميل به او. هنگامى كه تو ابزار مىسازى و يا از وسيله استفاده مىكنى، باز اين تويى كه انتخاب كردهاى و باز هم انتخاب، انتخاب توست.
اين لجبازى با خدا، از حماقت آدمهايى ناشى مىشود كه نه خود را يافتهاند و نه رابطههاى عظيم خود را و نه خدا را كه از آنها به آنها نزديكتر است.
و اگر خدا را باور كردهاند و يا رد كردهاند؛ مثل چيكو و دايان در فيلم عروسكها هستند كه آن گونه ابلهانه ايمان مىآورند و ابلهانهتر او را كنار مىگذارند و آخر سر هم با چشم كور هنگامى كه معشوقهاشان را مىيابند او را مىپذيرند.
اين نوع خدا باورى كه آقاى سارتر در نمايش خدا و شيطان ارائه مىدهد، بايد همان گونه شكسته شود و به فاضلاب سپرده شود.
ما خدا را نه اين گونه مبتذل گرفتهايم كه به خاطر بخشش شلنگ، با او دوست و دشمن شويم؛ كه ما او را از خودمان به خودمان نزديكتر ديدهايم، كه او ميان ما و خود ما واسطه است و ما با او و با اين نور، خودمان را ديدهايم و با اين عشق به خودمان پيوند خوردهايم و به خودآگاهى و خود خواهى رسيدهايم.
ما نه به خاطر شادى و نه به خاطر رنج، كه به خاطر اين تركيب افزون طلب و نياز آفرين، رو به او آوردهايم و از هستى محدود خود، به اين هستى حاكم دست بلند كردهايم.
ما از كوير غم گذشتهايم... ما از دردها درس گرفتهايم... ما قانون تبديل را آموختهايم... و اين است كه از ضربهها و بحرانها فرار نمىكنيم و حتى با آنها درگير نمىشويم، كه بهره بر مىداريم؛ كه قانون تبديل را آموختهايم و از خاك كمتر نيستيم، كه از كثافتها هم كود مىسازيم.
ما خير و شر و خوبى و بدى را نه در جهان و نه در انسان، كه در ارتباط انسان با جهان شناختهايم و اين است كه در تنگنا نمىافتيم و با خدا نمىستيزيم و مثل بچهها قهر نمىكنيم. ما بر عصيان كودكىمان عصيان كردهايم و پس از تشهد به تسليم رسيدهايم.
ما از جامى نوشيدهايم كه حتى عرفان شرق مستمان نمىكند. انسان و جهان و تاريخ را به گونهاى فهميدهايم كه اين سطحىنگرىها و جزءنگرىهاىِ باب روز را در وسعت تركيب خود جواب گفتهايم.
گرچه به سطحىنگرى و يك بعدى بودن هم مفتخرمان كردهاند، كه تقصير ندارند. هنوز اين گونه حرف زدن را تجربه نكردهاند كه بفهمند و قضاوت كنند. ما را با پروندهى ديگران محاكمه كردهاند و خداى ما را نيز.
جهان
ما از انسان آغاز كرديم. اين انسان بود كه از وضعيت خودش، از هستى محدود و محكوم خودش، به هستى نامحدود و هستى ساز مىرسيد و اين گونه ايمان مىآورد.
و اين انسان بود كه از وضعيت و از تفاوت تصورها و احساسهايش مىتوانست جهان بيرون از ذهن را بشناسد و به اين سؤالها جواب بدهد:
آيا جهانى بيرون از ذهن هست؟
و اگر هست آيا اين جهان قابل ادراك است يا اين كه حواس خطا كارند؟
و اگر قابل ادراك هست، آيا قابل تبيين و بازگو كردن هست؟
اگر هست پس اين جهان چگونه هست؟
آيا از نظام و قانونمندى برخوردار است؟
آيا با جمال و زيبايى همراه است؟
آيا اين جهان همراه با نظام و زيبايى رو به مقصدى دارد و هدفى برايش هست يا پوچ و باطل و ناحق است؟
و در راه اين هدف آيا اجل و مدت و مراحلى دارد يا بىحساب و كتاب و بدون سر منزلى رو به مقصد دارد؟
انسان هم جهان بيرون را مىشناخت و هم به دليل اين كه اشتباه حواس را ادراك كرده بود و انحرافها را گرفته بود، آن را قابل ادراك مىديد و از شك و سوفيسم نجات مىيافت؛ چون انسان تنها از حواس برخوردار نيست كه از دستگاههايى برخوردار است كه اين خطاها را شناخته و با سنجش و نقدى همراه است كه اين انحرافها را نشان داده و با ميزانها و معيارهايى روبروست كه حركت و جهتگيرىهاى او را كنترل مىنمايند.
انسان نظام و قانونمندى را مىتواند ببيند و در تجربهاش از آن بهره بردارد. علوم انسانى جز بر اساس همين نظام شكل نمىگيرند. اگر نظامى در كار نباشد، چگونه علم مطرح مىشود و به صنايع سنگين شكل مىدهد.
داستان نسبيت و كوانتوم در فيزيك جديد، نظام و قانونمندى را در هم نريخت، كه به آن شكل نوترى داد و علّيّت و حتميّت را به وسعتى ديگر جمع بندى نمود و قوانين آمارى را مطرح ساخت.
جمال
از زيبايى،
و از چگونگى ادراك آن،
و از ادراك مشترك انسانها از اين زيبايى،
حرفها بسيار است...
گاهى زيبايى را هماهنگى اجزاء يك پديده با هم معرفى مىكنيم. فلان لباس زيباست؛ يعنى تمامى رنگها و بافتها و قسمتهايش با هم مىخواند با هم همنواست.
گاهى زيبايى، هماهنگى اجزاء يك پديده با هم و هماهنگى خود پديده با جايگاهى است كه در آن نشسته و در آنجا قرار دارد؛ مثل هماهنگى لباس با بزمى كه در آن هستى.
و گاهى زيبايى، هماهنگى اجزاء و هماهنگى با جايگاه و هماهنگى با غايت و هدفى است كه براى اين پديده شناسايى شده است؛ مثل هماهنگى لباس در خودش و با بزمى كه در آن هستى و با كارى كه در آن بزم به عهده دارى.
هماهنگى و زيبايى در فرض اول و دوم، با ذوق شناسايى مىشود. زيبايى در آن فرضها وابسته به ذوقهاى گوناگون خواهد بود. چه بسا يك چيز براى تو زيبا باشد و براى ديگرى زشت.
و ادراك مشترك اين زيبايى در انسانها، باز وابسته به تصادف و يا طبيعت مشترك آنها خواهد بود.
ولى زيبايى در تحليل سوم كاملاً عقلى و منطقى خواهد بود و ادراك آن وابسته به آگاهى از اين غايت و هدف خواهد بود.
چه بسا اين فرش براى فلان برنامه جالب باشد و براى برنامهاى ديگر زشت. با اين تلقى از زيبايى، پديدهها در رابطه با هدفى كه براى آنها شناخته شده است، نقد مىخورند و تحليل مىشوند.
و ادراك مشترك از زيبايى، وابسته به آگاهى از هدفى و غايتى است كه براى اين پديده در نظر گرفته شده. كسى كه اين غايت را مىشناسد، زيبايى را مىفهمد و كسى كه از اين غايت و هدف بىخبر است، از زيبايى دركى نخواهد داشت.
زيبايى جهان با اين همه درد و رنج و درگيرى، با اين همه جنگ سياه و مرگ سرخ، هنگامى به چشم مىآيد و ادراك مىشود كه تو جهان را در رابطه با غايتى و هدفى بسنجى. اگر دنيا براى راحتى و خوشى باشد، نه تنها زيبا نيست كه احمقانه است؛ ولى اگر هدفى جز خوشى و لذت و رفاه در نظر بگيرى، آن وقت مىبينى كه با اين هدف، درد و رنج و جنگ و مرگ، همه هماهنگ هستند و همه ضربههاى حركت و عامل رفتن تو هستند.
هدف
درك زيبايى در جهان، وابسته به اين غايت و هدف از جهان خواهد بود و تو مىتوانى اين هدف را از تركيب خودت به دست بياورى و از شهادت استعدادهايت بشنوى.
تو كه ادامهى جهان تا خودت را مىبينى، حركت و ادامهى خودت را خواهى ديد و در اين ادامه، جهت عالىتر و هستى نامحدود را خواهى شناخت و عشق او در تو خواهد ريخت و او را حاكم خواهى گرفت و از او به اطاعت خواهى ايستاد؛ كه قرب هر كس در گرو اطاعت اوست و در اين قرب، تو به قدرتها و وسعتهايى خواهى رسيد، كه او از آن برخوردار است. تو با او مىبينى و با او مىشنوى و با او مىگيرى و با او مىدهى.
براى شناخت هدف در هستى، اين يك راه بود.
استعدادهاى عظيم تو، هدف و جهتى را نشان مىدهد كه او حاكم توست و در نتيجه تو كه با قانونهاى طبيعت به حركت رسيده بودى، از ماده تا حيات و تو كه با غريزهها حركت كرده بودى، از حيات تا مراحل عالى شعور، همراه تفكر و تعقل، اكنون بايد همراه سنجش و انتخاب، حركت انسانى خودت را شروع كنى و جهت بالاتر را حاكم بگيرى و از طبع و غريزه و انعكاس، به مرحلهى انتخاب و وظيفه راه يابى.